ترجمه

 

آلبرت آینشتین:

نمی دانم چرا با اینکه هیچ کس مرا نمی فهمد

 ولی همه از من خوششان می آید!

 

 

یونسکو سال 2005 را در بزرگداشت آلبرت آینشتین «سال فیزیک» اعلام کرده و در آلمان امسال زیر عنوان «سال آلبرت آینشتین» به دو مناسبت بر این دانشمند برجسته قرن ارج نهاده می شود. یکی اینکه امسال پنجاهمین سالمرگ وی است و دیگر اینکه آینشتین در سال 1905  یعنی صد سال پیش نه تنها تئوری نسبیت را عنوان کرد بلکه

وجود اتم را اثبات نمود و کلید آغاز فیزیک کوآنتوم را زد و مشهورترین فرمول جهان را منتشر کرد:
E=mc2

یک خانم هنرمند برلینی با کمک چند برنامه نویس کامپیوتر به همین مناسبت در صدد تهیه نرم افزاری است که با آن بتوان مستقیم با آینشتین حرف زد! دانش آموزان می توانند از او بپرسند تئوری نسبیت چیست؟ چرا ریاضی این اندازه پیچیده است؟ و بشنوند که بزرگترین فیزیکدان دوران خودش شخصا دانش آموزان نا امید را چنین دلداری می دهد: «به خاطر مشکلاتتان در ریاضی نگران نباشید. مطمئن باشید که مشکلات من در ریاضی بزرگتر است» و در توضیح تئوری نسبیت می گوید: «یک ساعت بسر بردن با یک دختر خوشگل مثل یک دقیقه می گذرد در حالیکه یک دقیقه روی اجاق داغ نشستن یک ساعت طول می کشد!»

بی تردید در «سال آینشتین» بر توانایی های علمی او تأکید خواهد شد و چه خوب است که جادوی علم او در برابر خودآگاهی همگانی به نمایش گذاشته می شود. ولی خوب است که نگاهی هم به پشت اسطوره آینشتین انداخته شود و تصویر واقعی انسانی مورد توجه قرار گیرد که بسیار متناقض تر از تصویر افسانه ای او و به اندازه خود جالب توجه است.

ولی اگر خود آینشتین می بود، در این سال بر چه نکته ای از زندگی خود انگشت می نهاد؟ بر آزمایشات علمی اش تا انقلاب علمی خود را به پایان برساند؟ و یا درباره پیشرفت های تسلیحاتی و پزشکی مطالعه می کرد و دوباره به دانشمندان در مورد مسئولیت شان هشدار می داد؟ حتا نرم افزار کامپیوتر هم نمی تواند به این پرسشها جواب بدهد. برای رسیدن به پرسش باید تخیل خود را به کار انداخت.

اینکه آینشتین در زندگی واقعی انسانی به شدت متناقض بود با تصویر والایی که از او ارائه می شود مطابقت ندارد: کسی که علم فیزیک را روح تازه ای بخشید، بعدها سرسختانه در برابر توسعه تئوری کوانتوم ایستاد. او که یک پاسیفیست مؤمن بود به سود ساختن بمب اتمی سخنرانی می کرد. این بشردوست مهربان استعداد عجیبی داشت تا دوستان و آشنایان را عمیقا از خود برنجاند. او نخستین ستاره علم بود که می دانست از تأثیر خود بر افکار عمومی چگونه سود بجوید و در عین حال همزمان از غوغای رسانه ها گله می کرد: «تناقض بین  ارزیابی آنها از نیرو و توانایی من در مقایسه با واقعیت کاملا مضحک است.»

کمتر شخصیتی مانند آینشتین تحولات قرن بیستم را بازتاب داده است. از تغییرات بنیادین در جهان علم گرفته تا هراس اتمی. از جنون نازیسم گرفته تا سرزمین موعود یهودیان، از ناتوانی تا مسئولیتی که بر عهده علم است. بسیاری از کسانی که به مناسبت «سال آینشتین» از نزدیک به زندگی و آثار او می پردازند احتمالا با این سخن فریتز اشترن مورخی که در دوران دانشجویی در دانشگاه پرینستون آلبرت آینشتین را شخصا می شناخت موافقند که وی شخصی «کاملا انسانی و در عین حال درک ناپذیر و اسرارآمیز بود.»

افسانه سازی درباره او از همان جوانیش آغاز می شود. می گویند شاگرد بسیار بدی بود که با وجود نمره های بسیار بد به یک نابغه جهانی تبدیل شد. به راستی نیز او بعدها نبوغ خود را نشان داد. کلفت خانه شان او را «خنگ» خطاب می کرد و یکی از آموزگارانش در کارنامه اش نوشت: او هرگز موفق نخواهد شد! ولی وی بعدها در دبیرستان توجه آموزگاران را به دلیل استعداد فوق العاده اش در فیزیک و ریاضی جلب کرد. هنوز جوان بود که آثار کانت را می خواند و معادلات ریاضی را به سادگی حل می کرد و کارنامه اش پر از نمرات «خوب» و «عالی» بود.  فقط از ورزش متنفر بود.

هنگامی که در ماجراجویی ذهنی به فکر فرو می رفت همه چیز را فراموش می کرد. برخی از دانشمندان معتقدند نبوغ جوانی می تواند درونگرا باشد. این تئوری با آنچه بعدها آینشتین درباره جوانی خود گفت همخوانی دارد: «انفجار احساس به بی تفاوتی تبدیل می شد. در جوانی، درونی دربند و بیگانه از جهان. وجود سطحی شیشه ای بین فرد و انسانهای دیگر. بی اعتمادیِ بدون دلیل. دنیای کاغذی. دگرگونی زهدآمیز.»

آیا پس زدن احساسات و هیجانات دلیل سردی او بود؟ میلیا ماریک نخستین همسر وی بیش از همه از این سردی آینشتین رنج می برد. برای آلبرت همیشه فیزیک مهم تر از عشق بود. هنگامی که میلیا که هنوز با آلبرت ازدواج نکرده بود برای به دنیا آوردن فرزند مشترکشان در سال 1902 به کشورش صربستان رفت، آینشتاین خونسرد پشت میز کارش در شهر برن (سویس) ماند. او هرگز نخستین دخترش را ندید. حتا پسرانش که بعدها حاصل ازدواج  او بودند، همواره مهربانی پدر مشهورشان را کم داشتند. هنگامی که  یکی از پسرانش در سال 1932 به دلیل بیماری شیزوفرنی در بیمارستان روانی بستری شد آینشتین تنها یک بار به دیدن او رفت و بعدها ارتباط مکاتبه ای خود را نیز قطع کرد. خودش می نویسد: «یک مانع بنیادی وجود دارد که نمی توانم آن را کاملا تجزیه و تحلیل کنم.»

آینشتین فیزیکدان به علم روانکاوی اعتمادی نداشت و به ویژه نسبت به شیوه های درمانی زیگموند فروید که  در سال 1932 زیر عنوان «چرا جنگ؟» با او به مباحثه پرداخت، شدیدا بی اعتقاد بود. ولی بعدها فروید مشکل او را چنین تشخیص داد: «این نابغه خلاق در لحظات تغیین کننده رشدش ناخودآگاه بخشی از یک دوره زندگانی اش را حفظ کرده است» هوارد گاردنر پروفسور دانشگاه هاروارد این بخش را «کودکی جاودانه» می خواند.  خود آینشتین در این باره می نویسد: «من رشد دیر رس داشتم. بزرگ شده بودم که تازه شروع کردم از زمان و مکان دچار شگفتی شوم و بنا بر طبیعتم این مسائل با شدت بیشتری مرا به خود مشغول کرد تا یک بچه معمولی».

آینشتین رؤیای سیاست مبتنی بر خرد و عدالت را در سر می پروراند و به همین دلیل از سوی طرفهای متقابل مورد قبول قرار می گرفت ولی هر بار به دلیل مناسبات حاکم با شکست روبرو می شد. تازه رییس انستیتوی فیزیک جامعه کایزر ویلهم در برلین شده بود که با ناباوری شاهد جنگ جهانی اول شد. همکارانش مانند اکثریت آلمانی ها مجذوب ناسیونالیسم شده بودند. او نخستین فراخوان خود را در رد جنگ نوشت.

در سال 1919 تئوری نسبیت او برای نخستین بار به هنگام خورشید گرفتگی توسط یک تیم تحقیقاتی انگلیسی تأیید می شود. ناگهان این فیزیکدان یهودی مورد لطف دولت آلمان قرار می گیرد. فرانسه از او به گرمی استقبال می کند. آمریکا با آغوش باز او را می پذیرد. همه این پروفسور با موهای وزکرده را دوست دارند. تئوری نسبیت مد روز می شود.  در این هنگام آلمان دوباره در فکر مسلح شدن است. دانشمندان ناسیونال سوسیالیست درباره «نسبیت» فیزیک توسط «تئوری آینشتین جهود» هشدار می دهند. آینشتین برنده جایزه نوبل در سال 1932 به آمریکا مهاجرت می کند و در آنجا نیز بین دو جبهه قرار می گیرد. در سال 1939 نامه مشهور خود را به پرزیدنت روزولت می نویسد که در آن درباره بمب اتمی آلمان هشداد داده شده بود. هنگامی که در سال 1945 واقعا نخستین بمب اتمی که وی در تولید آن نقشی نداشت در هیروشیما و ناکازاکی منفجر شد، آینشتین به طرز غم انگیزی قدرت و ناتوانی علم را همزمان به چشم دید.

موضع آینشتین در مورد تأسیس دولت اسراییل نیز متناقض بود. او به مثابه یک شخصیت برجسته در دهه بیست برای دانشگاه عبری در اورشلیم پول جمع می کرد. بعدها اما  درگیری های خشونت بار بین اعراب و یهودیان در فلسطین به وحشت افتاد. زمانی که نازیها در آلمان یهودیان را قتل عام می کردند، او در باره «ناسیونالیسم به شیوه پروس» در اسراییل هشدار داد. در سال 1948 در نامه سرگشاده ای در نیویورک تایمز به «شیوه های فاشیستی» که در اسراییل توسط مناخیم بگین و «حزب آزادی» وی در روستاهای عرب به کار می رفت اعتراض کرد. عقیده و پیشنهادات آینشتین اما هیچ تأثیری در سیاست نداشت. آینشتین اخلاق گرا در «سیاست به مثابه هنر ممکنات» هرگز موفق نبود.

در آمریکا نیز وی شخصیت نامطبوعی به شمار می آمد. طرفداری آینشتین از یک «دولت جهانی» برای تقویت صلح به مذاق دولت وقت آمریکا خوش نیامد. در دوره مک کارتی پرونده 1500 صفحه ای برای او به عنوان جاسوس، کمونیست و جنایتکار تشکیل دادند. نظرات مذهبی او نیز چندان خوشایند نبود هنگامی که نوشت: «برای کسی که از قانونمندی های مدلل همه رویدادها گذر کرده است، این فکر که موجودی می تواند در جریان رویدادهای جهانی دخالت کند، کاملا ناممکن است.»

به این ترتیب تصویر مشهور آینشتین در دوران سالمندی با زبانی که برای بیننده درآورده و کپی رایت آن در انحصار شرکت مایکروسافت است، نه تنها نشان دهنده یک تابوشکن بزرگ، یک شورشی دانشمند و یک اخلاق گراست، بلکه هم چنین تصویر دلقک غمگینی را نشان می دهد که به «جهان عزیز بعد از این» فراخوان کنایه آمیز و نا امیدانه زیر را آوا می دهد: «اگر نمی توانید عادلتر، صلح جوتر و خردمندتر از آنچه ما هستیم و یا بودیم باشید، پس دست شیطان به همراهتان!» 

 

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |