the journalist

ژورنالیست

ترجمه

 

به شرافتم سوگند!

 

دروغ سیاستمداران در خدمت منافع و اهداف شخصی آنهاست و نه در خدمت نیاتی که اعلام می کنند. سیاستمدار دروغ می گوید، زیرا دروغ همانا رسانه اوست. او در دروغ زندگی می کند و از همین رو با آن به خوبی آشناست. . اگر سیاستمدار پاسخ به پرسشی را خارج از توانایی خود بداند و آن را فشار بر خود بشمارد، دروغ می گوید. این گونه است که برای حفظ یک دروغ باید بیست دروغ دیگر بافت. اما انکار و دروغ سیاستمداران سرانجام به یک نقطه می رسد: من نبودم!

 

*****

مقدمه

حدود دو سال پیش کتابی خواندم به نام «به شرافتم سوگند!» که با زیرعنوان «تاریخ جهانی دروغ» نیز همراهی می شود. این کتاب بر اساس گفتگو و مباحثه دو نویسنده و ژورنالیست آلمانی به نام دیتر هیلده برانت Dieter Hildebrandt و راجر ویلمسن  Roger Willemsen تهیه شده است. پس از خواندنش، تصمیم گرفتم در اولین فرصت بخش هایی از آن را برای استفاده علاقمندان ترجمه کنم. ولی فرصتی دست نداد تا امروز که در آستانه رأی گیری دیگری در جمهوری اسلامی با انواع و اقسام دروغ ها روبرو هستیم و چه بسا این مضمون با این روزها مناسبت بیشتری داشته باشد.

 ترجمه همه کتاب، کاری بی فایده می بود چرا که بسیاری از مسائل و مثال هایی که در آن مطرح می شوند، برای خواننده ایرانی جذابیتی ندارند. من تلاش کردم مضمون اصلی این کتاب و هدف نویسندگانش را به همراه چند نمونه به فارسی برگردانم و برای این منظور طبیعتا نمی شد از شکل گفتگو استفاده کرد. آنچه می خوانید، در واقع برگزیده سخنان این دو ژورنالیست آلمانی است که تاریخ جعل و دروغ را از ادیان آغاز می کنند و اتفاقا دین اسلام را به این دلیل که رسما دروغگویی را تأیید می کند، به کنایه مورد تمجید قرار می دهند: «پس مرگ بر بنیادگرایی بشردوست کانت و گوته که دشمن زندگی بودند! ستایش ما بر اسلام که «فریب کافران» را مجاز می شمارد و سوره ای حتی خود «الله» را «بهترین خدعه گر» می خواند».

دو ژورنالیست پس از بحث بر سر اینکه ادیان به عمد تناقضاتی را در خود جای داده اند تا به این ترتیب همواره نیاز به تعبیر و تفسیر آنها باشد، سرانجام به این نتیجه می رسند که تنها یک «دروغ مفید» وجود دارد و آن «شعر و شاعری» است. نکته مهم و قابل تأمل در این گفتگو این است: دروغی که «اکثریت» آن را به عنوان «واقعیت» یا «حقیقت» می پندارد و می پذیرد، دیگر «دروغ» به شمار نمی آید حتی اگر از نظر عقل و مستندات تاریخی، خلاف آن ثابت شود! بر این اساس گفتگو با دین و کلیسا آغاز می شود.

 

حقیقتِ دروغ

آدمی میل ندارد آنچه را با تصور وی از جهان همخوانی ندارد، بپذیرد. اما آنچه ما «واقعی» می نامیم، همواره محصول یک روند طولانی از جعلیات است. آیا آن دیوانه ای که خود را خاگینه می پندارد، تنها به این دلیل در اشتباه نیست، که در اقلیت قرار دارد؟ به این ترتیب هر کسی به درستی با انکار در اقلیت بودن خود و به نام اکثریت، دست به خودفریبی می زند.

آیا این شوخی را شنیده اید؟ پتروس مقدس که در برابر دروازه بهشت به نگهبانی مشغول است، می خواست به مستراح برود. مسیح به او می گوید: «برو، من به جای تو می ایستم تا برگردی». پس از مدتی پیرمردی با ریشی بلند می آید و از مسیح می پرسد: «ببخشید، من در جستجوی پسرم هستم که سالها پیش گم اش کرده ام. من نجار بودم و او را مانند خود ساختم...» با این سخنان، اشک از چشمان مسیح بر گونه هایش جاری می شود. در اینجا پیرمرد در برابرش زانو می زند و ناباورانه می پرسد: «تویی، پینوکیو...؟»

واقعا هم جای پینوکیو در بهشت است چرا که سهم خود را در اینکه کودکان را با زیبایی دروغ گفتن آشنا سازد، به خوبی ادا کرده است.

بنیامین دیزراییلی می گوید: «سه نوع دروغ وجود دارد: دروغ، دروغ ناخوشایند و آمار». عوام هم معتقدند: «دروغ به دو شکل عالی وجود دارد: سیاست و آمار».

محققان آمریکایی کشف کرده اند که ماده سفید مغز دروغگویان حرفه ای بیش از ماده خاکستری آن است. مغز دروغگویان تقریبا 41 درصد کمتر ماده خاکستری دارد. این در حالیست که یک دروغ درست و حسابی به مراتب به هوش و درایت بیشتری نیاز دارد تا بیان یک حقیقت. دروغگو باید همزمان یک جمع بندی از شیوه تفکر همنوعان خود داشته باشد و بتواند احساسات و هیجانات خود را کنترل کند، و باید مراقب باشد به هنگام دروغ گفتن، وجدانش ناراحت نشود.

  باری، شکل گیری دولت مبتنی بر کلیسا نیز بر یک دروغ استوار بود. مورخان کلیسای کاتولیک تازه در قرن نوزدهم بود که اقرار کردند سندی که در قرن چهارم میلادی منجر به شکل گیری این دولت در روم شد، یک سند جعلی بود. این دروغ ها و جعلیات به نام پروردگار صورت می گرفت و در طول قرون حفظ می شد. دوسوم همه اسناد مربوط به کلیسا که تا سال 1100 صادر شده اند، جعلی هستند!

این جعلیات را اما باید در متن زمان خود سنجید چرا که روحانیان با نیت خیر عمل می کردند و بلاهت محض می بود اگر چنین نمی کردند زیرا بر اساس اعتقاداتشان، در دین خودکوتاهی کرده و به لعنت ابدی دچار می شدند! از همین رو بسیاری از جاعلان مؤمن و متعصب بر این عقیده بودند که دارند کار درستی انجام می دهند. «درستی» در آن روزگار بر اساس خرد سنجیده نمی شد بلکه بیشتر ذهنی بود. از نظر اخلاقی، دست بردن در حقیقت، هنگامی که عدالت در معرض آسیب قرار می گرفت، اصلا اشکالی نداشت. از همین رو می گویند: «تو نباید دروغ بگویی» ولی بلافاصله بعدش اضافه می کنند: مگر اینکه... به شرطی که... در صورتی که...

جاعلان سند، کسانی که جنگ ها به راه انداختند، افسانه سرایان و... همه اینها را که در کنار هم بگذارید، می بینید دین به مثابه نظامی که حقیقت را در خود جای داده باشد، چندان به کار نمی آید. از همین رو نیز به این مجموعه که بر خرد استوار نیست همانا «اعتقاد» می گویند.

دروغ و خواهرش، فریب، چهره های بسیار دارند و معمولا دم خروس یک آدم ظاهرا شرافتمند از زیر عبای فضیلت هایش بیرون می زند.

جای پای دروغ را در هنر نیز می توان دید. هنر؟ ولی هنر به این دلیل از واقعیت فاصله می گیرد تا حقیقت را کشف کند. ولی آیا در این صورت هنر همانا بازشناسی خود در دروغ نیست؟! خودیابی در خودفریبی!

ببینید چه اشکالی از هنر تماما بر دروغ تکیه دارند: داستان، طنز، رمان های دوپولی، قصه و افسانه... آری، حقیقتا ما به دروغ بسیار مدیون هستیم. شاید هم بسیاری از شناخت های ما چیزی جز این نیست. ما فکر می کنیم چیزی را «انگونه» که هست می بینیم ولی در واقع آن را به گونه ای می بینیم که خود می خواهیم. واقعیت «در خود» تعریف نمی شود بلکه «برای ما» تعریف می شود.

حتی در بازپرسی های پلیس نیز کسی به دنبال همه شاهدان عینی نیست. بلکه پلیس به دنبال کسی می گردد که بتوان به دیدنش اعتماد کرد. وگرنه همه دیده اند. ولی چه کسی از این «همه» به روشنی دیده است؟! شاید به همین دلیل یک مثل روسی می گوید: فلانی مثل یک شاهد عینی دروغ می گوید! یا: طوری تعریف می کند که انگار خودش آنجا بوده است.

به قول فریدریش نیچه «آنچه به ما می رسد، در اصل خود چیزی ذهنی بوده که در اساس خود هیچ  نیست جز مجموعه تصاویری که از ناتوانی تخیل انسانی حاصل می شوند». به این ترتیب، هوررا! همه ما هنرمند و جاعل و دروغگو هستیم! به اعتقاد نیچه، آنچه دانش نامیده می شود، تعریف انسان از جهان بر اساس دانایی های اوست. در واقع، ما به محض اینکه چشم به دنیا می گشاییم، آغاز به جعل جهان می کنیم. ما در یک سراب بسر می بریم!

شاید از همین رو بود که زمانی اسکار وایلد خطاب به دانشمندان نوشت: «شما ای مردان علم و دانش، نیاکان مرا در بهشت آسوده بگذارید تا من هم نیاکان شما را در باغ وحش آسوده بگذارم!»

هنریک ایبسن نویسنده نروژی و شاعر واقع گرایی می گوید: «لطفا از کلمه بیگانه «ایده آل» استفاده نکنید. ما به جایش واژه بومی «دروغ» را داریم». در عین حال او این را نیز می گوید: «اگر از یک انسان متوسط، دروغ های زندگیش را بگیرید، آنگاه خوشبختی او را به قتل رسانده اید». ولی آیا همین «انسان متوسط» خود یک دروغ نیست؟!

 

دروغ و سیاست

برای دروغ باید خودآگاه بود و بیش از آن، یک برنامه داشت. دروغ های بسیاری وجود دارند که با فریب همراه نیستند. مانند برنامه های شعبده بازی... ولی هیچ فریبی بدون دروغ وجود ندارد.  در این میان، سیاست میدان اصلی دروغ است و البته در کنار آن مطبوعات و رسانه ها را نباید فراموش کرد. هانا آرنت می نویسد: «راستی و درستی هرگز به فضیلت های سیاست تعلق نداشته است. حال آنکه دروغ یکی از ابزار مجاز سیاست به شمار می رود».

ولی آیا این بدین معنی است که چون ما از قدرت تخیل برخورداریم، می باید از آن استفاده سیاسی علیه دیگری بکنیم؟ به طور معمول دروغ سیاستمداران در خدمت منافع و اهداف شخصی آنهاست و نه در خدمت نیاتی که اعلام می کنند. سیاستمدار دروغ می گوید، زیرا دروغ همانا رسانه اوست. او در دروغ زندگی می کند و از همین رو با آن به خوبی آشناست. ولی آیا این همه مبالغه نیست؟ چرامبالغه؟ اگر سیاستمدار دروغ را نشناسد، و نداند که نباید حقیقت را بگوید و یا باید زندگی خصوصی خود را پنهان نگاه دارد، آن وقت است که دروغ گفته است. اگر سیاستمدار پاسخ به پرسشی را خارج از توانایی خود بداند و آن را فشار بر خود بشمارد، دروغ می گوید. به این داستان توجه کنید: روزی یک ژورنالیست به محل نگاهداری افراد ناشنوا رفت. دید آنها نشسته اند و از تلویزیون به سخنرانی رونالد ریگان گوش می کنند و بی وقفه می خندند. ژورنالیست تعجب کرد که این ناشنوایان به چه چیز می خندند؟ پاسخ شنید: آخر دارد دروغ می گوید، آدم می بیند که چطور دارد دروغ می گوید...

الکساندر پاپ، شاعر و نویسنده انگلیسی قرن هجدهم، می گوید: «کسی که دروغ می گوید نمی داند چه مسئولیت عظیمی را بر دوش گرفته است. چرا که برای حفظ آن یک دروغ، مجبور است بیست دروغ دیگر ببافد».

دروغگو نخست مخاطبان و مردم را نسبت به دروغ خود اقناع می کند. هر اندازه مردم بیشتر به دروغ وی اعتقاد پیدا کنند، به همان اندازه دروغگو بیشتر نسبت به دروغ خود قانع می شود.

هیتلر را به یاد بیاورید که چگونه به دروغ اعلام کرد: «شب گذشته لهستان برای اولین بار با ارتش منظم خود به قلمرو ما شلیک کرد».

والتر اولبریشت رییس دولت آلمان شرقی را به یاد بیاورید که اعلام کرد: «هیچ کس قصد ندارد [در برلین] دیوار بکشد».

بیل کلینتون را فراموش نکنید که گفت: «من هیچ رابطه جنسی با این زن نداشتم».

به یاد بیاورید که نیکسون چگونه ماجرای واترگیت را انکار می کرد.

سرانجام نیز انکار و دروغ سیاستمداران پس از دورزدن های فراوان به آغوش مادر همه دروغها باز می گردد که کودکان دو سه ساله نیز می گویند: من نبودم!

اگر ما به این گفته حافظ، شاعر ایرانی، اعتقاد داشته باشیم که:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

آن وقت از نژاد سفید کسی باقی نمی ماند!

 

دروغ و ژورنالیسم

 امروز اما محک تجربه چیست؟ رسانه ها؟ ولی چه باید کرد وقتی رسانه ها نیز در چنبره دروغ و فریب گرفتار می آیند؟ فقط به دو نمونه توجه کنید:

اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه نود معلوم شد یک ژورنالیست آلمانی به نام «میشاییل بورن» که برای دو مجله  معروف «اشپیگل» و «اشترن» برنامه های تلویزیونی تهیه می کرد، فیلم های جعلی به خورد تماشاچیان می داد. مثلا اینکه کودکان هندی برای شرکت سوئدی «IKEA» فرش می بافند و اعضای گروه نژادپرست «کوکلوکس کلان» در یکی از ایالت های آلمان جلسه می گذارند! این ژورنالیست پس از فاش شدن گزارش های دروغین اش به چهار سال زندان محکوم گشت و از صحنه رادیو و تلویزیون محو شد و حتی تلاش نکرد با این همه استعداد چه بسا در سیاست ترقی کند!

نمونه دیگر، یک ژورنالیست رنگین نامه ها به نام «تام کومر» بود که با همه هنرپیشه های معروف، از «شارون استون» و «براد پیت» تا «کیم بیسنجر» و «بروس ویلیس» مصاحبه کرده بود، بدون آنکه با آنها حتی کلمه ای حرف زده باشد! جالب اینجاست که این آقا سعی کرد شارلاتانی خودش را تئوریزه کند و به نام «انفجار واقعیت از بیرون»، «ژورنالیسم مرزی» و «گسترش تئوری رسانه ها» به خورد ملت بدهد. و جالب تر اینکه این ژورنالیست چندی پیش زندگی نامه خود را منتشر کرد!

 

دروغ وایدئولوژی

به راستی که ما واقعیت را هر روز اختراع می کنیم! مثلا در عکس مشهور انقلابیون اکتبر روسیه. تروتسکی خیلی ساده از عکس حذف می شود. حقایق تاریخی به همین سادگی تحریف می شوند.

 

 

 

یکی از مهم ترین تحریف های تاریخ مربوط به «پروتکل های بزرگان صهیون» است. می دانید این پروتکل ها از کجا می آیند؟ نخستین بار در سال 1864 بود که متن این پروتکل ها به صورت یک گفتگوی آن جهانی متشکل از چند متن کاملا تخیلی نوشته شد. می شود گفت یک مونتاژ و یا یک کولاژ بود که باید به شکل یک بروشور تبلیغاتی علیه خودکامگی ناپلئون سوم استفاده می شد. در آغاز قرن بیستم، این متون تخیلی تبدیل شدند به اسناد سرّی که در سال 1897 در جلسه صهیونیست ها در شهر باسل به تصویب رسیدند! یک نگاه درونی به برنامه های فرمانروایی جهانی یهودیان برای اینکه بتوانند توطئه علیه یهودیان و اندیشه های سیاسی مانند لیبرالیسم، دمکراسی و یا آزادی مطبوعات را به تدریج از میان بردارند.

مجموعه این «پروتکل ها» در آلمان در 1920 منتشر شد و در طول هجده سال به چاپ بیست و دوم رسید و در رده پرفروش ترین کتابها قرار گرفت. کتابی که تبلیغات یهودستیزانه را تغذیه می کرد و یکی از منابع مهم هیتلر در نگارش کتابش به نام «نبرد من» به شمار می رفت. اینطور تبلیغ می شد که یهودیان به این دلیل ساختمان متروی لندن و پاریس را بر عهده گرفتند که هر وقت دولت های این کشورها از فرمان آنها سر پیچیدند بتوانند این دو شهر را از زیر زمین منفجر کنند!

در سال 1921 اما «تایمز» تخیلی بودن این پروتکل ها را با استنادات تاریخی به اثبات رساند و در سال 1935 نیز دادگاهی در سوئیس صحت آن اسناد را تأیید کرد. تا به امروز اما این پروتکل ها در برخی کشورهای اسلامی مهمترین سند در مبارزه علیه اسراییل به شمار می روند. کافیست یک قدم آن طرفتر برویم تا برسیم به دروغ آشویتس و کسانی که آن را  انکار می کنند.

هانا آرنت می نویسد: «انکار آگاهانه واقعیت، یعنی استعداد دروغ گفتن، و این توانایی که بتوان واقعیت را تغییر داد، یعنی استعداد عمل کردن، با یکدیگر پیوند درونی دارند. هر دو وجود خود را مدیون یک سرچشمه هستند: قدرت تخیل».

تصورات پارانویید بهترین زمینه رشد دروغ هستند. این تصورات، یک نظام از حقایق برای خویش به وجود می آورند که در آن خود تعیین می کنند چه چیز راست و چه چیز دروغ است. هرگونه مخالفت و ارائه تصویری دیگر در این نظام، پیشاپیش منتفی است.

نوعی دیگر از پارانویا را می توان در نزد نیکلای چائوشسکو، دیکتاتور پیشین رومانی، دید. وی نه تنها خود را «نابغه کارپات» می نامید، بلکه برای خودش تلگراف های تقلبی به مناسبت تولدش از سوی رهبران کشورهای جهان می فرستاد!

 

دروغ و نویسندگان

اما آیا نویسندگان از دروغ بری هستند؟ نویسنده بزرگ ما، برتولت برشت، را در نظر بگیرید. او در «اپرای سه پولی» از «فرانسوا ویون» و در «بیشه» از «آرتور رمبو» کش رفته است. برشت خود چنین توضیح می دهد: «اینها در کتاب من به عنوان گفتاورد در گیومه مشخص شده اند. ولی روی صحنه تکنیکی وجود ندارد که بتوان «گیومه» را نشان داد!» حق با اوست. در عین حال وی آن را نه تنها پنهان نکرد بلکه تأکید نمود که استفاده از گفتاورد بخشی از هنر نویسنده است. از طرفی، به قول گوته «جهان پس از ما به چه چیزی می تواند بیندیشد که جهان پیش از آن به آن نیندیشیده باشد؟!»

در این زمینه مارک تواین زرنگی به خرج می دهد و حضرت آدم را به خدمت می گیرد. چرا که وی تنها آدمی است که می تواند ادعا کند که افکار و ایده هایش تنها و تنها به وی تعلق دارند. البته اگر نتوان مدعی شد که وی آنها را از حوا کش رفته است!

یک مثال خواندنی از نویسندگان وجود دارد. اگون فریدل، اندیشمند و نویسنده اتریشی اوایل قرن بیستم وقتی فهمید که یک نویسنده دیگر از روی دست او نوشته است، در نامه ای به وی چنین نوشت: «خدمت سرور گرامی، در کمال تعجب مشاهده نمودم که شما داستان ساده مرا به نام «سلطان ژوزف و روسپی» بدون کمترین تغییری و فقط با اضافه کردن نام خود به آن منتشر نموده اید. البته برای من افتخار بزرگیست که شما از میان تمامی آثار ادبی جهان که از هومر به این سو در اختیار شما قرار دارد، داستان کوچک و ساده مرا انتخاب فرموده اید. من نیز می خواستم این توجه شما را جبران کنم ولی در نگاهی به مجموعه آثار شما، چیزی نیافتم که مایل باشم نام خود را بر آن بگذارم!»

می بینید که دروغ همه جا هست. هر چه تخیل عمیق تر باشد، به همان اندازه از قدرت بیشتری برخوردار است و به همان اندازه وزن دروغ نیز سنگین تر است. گیلبرت چسترتون نویسنده و ژورنالیست انگلیسی در اوایل قرن بیستم می گوید: «حقیقتی به صلابت صخره ها هیچ احترامی برای انسان به همراه ندارد، لیکن یک دروغ زیبا چرا».

*****

در پایان این ترجمه می خواستم به بحثی در زمینه نتیجه  یا نتایجی که می توان گرفت بپردازم. ولی به یاد آوردم هر یک از ما، با هر حجمی از دروغ در زندگی، حقیقت خود را داریم. و در هر بحث وگفتگویی نه تنها این حقایق، بلکه دروغ ها را نیز به جان هم می اندازیم. حقایقی که در دروغ شکل گرفته اند و دروغ هایی که مُهر حقیقت بر پیشانی دارند! نقش تعیین کننده دروغ را به ویژه در جایی می توان دید که حتی سیاست روزمره نیز به اعتقاد دینی و ایدئولوژیک تبدیل شده است. پس چه بحثی؟ چه نتیجه ای؟ بهتر است هر کس برداشت آزاد خود را داشته باشد... اگر حقیقتی هنوز در کار نیست، دست کم به دروغ در خودمان و دروغگویان در پیرامونمان میدان ندهیم، اگر می توانیم!

دوشنبه 11 خرداد 1388

 

| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |