ترجمه

 

تهران شهر ممنوعه

 

از آنجا که تقریبا هیچ چیزی که به شادی و تفریح مربوط شود، مجاز نیست، ساکنان تهران آزادی خود را در کنج های خلوت می جویند. به این ترتیب آنچه مارکوس ولف گزارشگر اشپیگل (7 ژانویه) را به شگفتی وا می دارد، نه دیدنی های تهران بلکه زندگی روزانه در این شهر است. برخی نامها در این گزارش تغییر داده شده اند.

 

از قرار معلوم تهران انتظار ندارد توریست های زیادی به آن سر بزنند. تنها پیشخوان اطلاعات جهانگردی که من در طول تمام مدت اقامتم در تهران دیدم، گویا همانی است که در فرودگاه مستقر است. پشت آن دو زن پوشیده در پارچه سیاه نشسته اند و با آنچه ظاهرا باید به عنوان اطلاعات به جهانگردان عرضه کنند، ور می روند: دو بسته کوچک نقشه تهران.

روز اول در مرکز شهر در مسیری پر از داربست و بنای موقت به راه افتادم.  احتمالا من با توجه بیشتری به رهگذران نگاه می کردم تا آنها به من. ساعتها درباره شبکه خیابانهای شطرنجی تهران که در اوایل قرن بیستم شکل گرفته اند اطلاعات جمع کردم. مدتهاست که این خیابانها دیگر نمی توانند اتومبیل های این شهر تقریبا چهارده میلیونی را در خود جای دهند. در خیابانهایی که دو باند بیشتر ندارند، چهار اتومبیل در کنار هم می رانند. در خیابانهایی که چهار باند دارند، هشت اتومبیل از هم سبقت می گیرند که اکثر آنها اسقاطی هستند. این اتومبیل های اسقاطی کیلومترهای طولانی خیابانهای اصلی شهر را بند می آورند. تنها پیش بینی اداره هواشناسی در مورد هوای تهران که می توان به آن اطمینان کرد، آلودگی هواست. در جایی خواندم که یک دقیقه تنفس در این هوا برابر با کشیدن نه سیگار است. این یکی از دلایلی است که در تهران نباید دهان را زیاد باز کرد. با این همه در این روز هم می شد دامنه کوههای البرز را دید اگرچه کدر و قهوه ای بود. درست مانند عکسی که خوب چاپ نشده باشد.

تهران در سطحی با تفاوت هفتصد متر بین بلندترین و پست ترین نقطه آن قرار گرفته است. سراشیبی جغرافیایی تهران کاملا با شیب اجتماعی آن همخوانی دارد: کسی که آن بالاست، موفق است و آن بالا شمال است. روز بعد به شمال تهران رفتم. رفت و آمد اتومبیل در این منطقه ممتاز نیز به گونه ای بود که من خیلی زود به این نتیجه رسیدم که اگرچه درست مانند مرکز شهر پر از هرج و مرج است ولی من در کنار اتومبیل های گران قیمت در ترافیک ایستاده ام.

جیپ ها در کنار تاکسی من به آهستگی حرکت می کردند. مرسدس بنز و یک بار هم یک رولزرویس از سمت راست ما سبقت گرفت. ما گام به گام از کنار بوتیک ها و رستورانهای خیابان ولیعصر، مشهورترین خیابان تهران، می گذشتیم.

از پشت شیشه اتومبیل هم می شد دید که رژیم ملایان نتوانسته است همه آزادیهایی را که پیش از انقلاب 1979 وجود داشت، محدود کند و شهر را کاملا اسلامی سازد. در هیچ جا مانند مناطق مرفه تهران زندگی اجتماعی خود را از زندگی سیاسی دور نساخته است: مردان موهایشان را با ژل آراسته اند و زنان با آرایش و صندلهای لاانگشتی طوری روسری های رنگین را بر سر گذاشته اند که انگار زینت آنهاست.

آنچه به چشم می خورد شمار زیاد جوانانی بود که روی بینی هایش چسب پانسمان داشتند. من ابلهانه فکر می کردم در هرج  و مرج ترافیک تصادف کرده اند تا اینکه مهدی رجوی در کافه ای در مرکز خرید تندیس برایم تعریف کرد که این چسب ها نشانه مطمئنی برای آن است که طرف یک عمل زیبایی انجام داده است.

 

هر تهرانی یک واسطه مشروبات الکلی دارد

رجوی در تهران و اروپا بزرگ شده است. او چند سال پیش به ایران بازگشت و با موفقیت یک سرویس غذارسانی را اداره می کند. در این میان تلفن او تنها زمانی زنگ می زند که پذیرش یک سفارش یا یک جشن در چهارچوب معمول و مقررات اسلامی نباشد. یعنی نه یک پذیرایی با سیخ کباب و گوجه فرنگی، بلکه با سس کنیاک و فیله گوساله در شراب قرمز و کالباس خوک بر نان سفید. او سفارش مشروبات الکلی را نمی پذیرد آن هم به این دلیل که تقریبا هر تهرانی واسطه خودش را دارد. یک بطری ودکای «خالص» هجده یورو، یک جعبه آبجو پنجاه یورو و شامپانی از هفتاد یورو به بالا فروخته می شود. رجوی می گوید که سفارشات تلفنی صورت می گیرد آن هم با جملات رمز مانند «گاو من دیگر شیر نمیده!» و می خندد.

تقریبا همه مشتریان رجوی در شمال تهران زندگی می کنند. آنها سوداگران مستغلات هستند با قاشق و چنگال طلایی و یا مبلمانی از پوست سوسمار. آنها بساز و بفروشها هستند. وارد کنندگان و صادر کنندگان هستند. آنها همه آنهایی هستند که در تهران ثروتی به هم زده اند، لیکن بختی برای سرمایه گذاری آن ثروت در کشور ندارند. در زمان شاه اوضاع طور دیگری بود. شهر، سینما و روسپی خانه و کاباره و دانسینگ داشت و خیابان لاله زار در جنوب به یک تفریحگاه شرقی شبیه بود. امروز اما تنها مشتریان وسایل الکترونیک به آنجا مراجعه می کنند. از بار و دیسکو خبری نیست و پول آن خرج پارتی ها می شود. همین چند وقت پیش رجوی برای پانزده نفر از مشتریانش دو کیلو خاویار فرستاد به قیمت بازار سیاه یعنی هر کیلو هفت هزار یورو. البته مهمانان کمتری از آنچه انتظار می رفت آمدند و نصف خاویار باقی ماند که میزبان دور ریخت. رجوی می گوید: «این ثروت نیست که در این شهر مرا به شگفتی می اندازد، اسراف بی حد و حصر است».

اکثر کسانی که برای این اسراف پول دارند، مانند یاسمین صادقی بدون جلب توجه و پشت دیوارهای بلند زندگی می کنند. یاسمین یک زن تقریبا چهل ساله و از یک خانواده سنتی است. او روز پیش پس از اقامت کوتاهی در آپارتمان خود در جنوب فرانسه به تهران باز گشت. با موهای افشان، کفشهای سیاه پاشنه بلند و یک پیراهن سرخ و کوتاه که بندهای نازکش مرتب روی شانه هایش سُر می خورد. می پرسد: «یک گیلاس شراب بعد از ظهر میل دارید؟»

 

من از جنگ داخلی بیشتر می ترسم

وقتی پیشخدمت هندی گیلاس های شراب را آورد، ما روی تراس رو به استخر نشستیم. خانم صادقی درباره زندگی در تهران مانند بسیاری از شمال شهری ها که صراحت خود را مدیون خودآگاهی، پول، پارتی و یا تابعیت دوگانه شان هستند، صریح حرف می زد. او از ملاها و رییس جمهوری احمدی نژاد که بی فرهنگی وی بیش از سیاست اش او را می آزرد، انتقاد می کرد. بعد هم روی کامپیوتر همراه عکس دوستانش را به ما نشان داد. آدمهای شاد و بی حجابی که وقتی به حرفهای خانم صادقی گوش می کردی فکری می کردی تنها چیزی که زندگی یک زن را در تهران ناخوشایند می کند چیزی نیست جز روسری و رشوه ای که باید به مأمورانی که در هر پارتی دیر یا زود از راه می رسند، بپردازند.

ما چند ساعتی روی تراس نشستیم و پیشخدمت چند بار گیلاس های ما را پر کرد. بالاخره می پرسم آیا از اینکه روزی جنگ اموال او را به خطر بیندازد، نمی ترسد؟ برای لحظه ای زلالی میزبانم گم شد. گفت: «من از جنگ با آمریکا نمی ترسم. از جنگ داخلی بیشتر می ترسم».

بر شکاف بین تنگدستان و ثروتمندان بیش از پیش افزوده می شود و به ویژه جوانان با ارزشهای کمتری آشنایند. خانم صادقی می گوید: «ولی چاره دیگری نیست. آنها از همان زمان تولد یاد می گیرند قانون را دور بزنند» خودش به عنوان یک مادر جوان به پسرش دروغ یاد می دهد: «به او می گویم: اگر کسی در مدرسه از تو پرسید آیا ما در خانه مشروبات  الکلی داریم، بگو نه. و این تنها یک دروغ از دروغهای بسیار است».

گاه تهران چون قلعه ای به نظرم می آمد که بر هیچ استوار است. قانونی نیست که در آن زیر پا نهاده نشود، ممنوعه ای نیست که از آن عبور نگردد. مردم به طور غیرقانونی، نیمه قانونی و گاه تنها به یاری حقه های ظریف و سطحی قوانین را نادیده می گیرند. یک روز بعد از ظهر به اتومبیل شویی رفته بودم که محل خوش و بش و لاس زدن تهرانیهاست. در اتاقکی که زمانی نگهبانی بود، فیلم و سی دی که بطور غیرقانونی کپی شده بودند، دیده می شد. روی نیمکت روبروی اتاقک صاحبان اتومبیل ها نشسته و منتظر بودند ماشین شان شسته شود. آنها عینک آفتابی خود را از روی بینی به روی مو بالا می زدند و بعد دوباره روی بینی می نشاندند. بعد از مدتی سر صحبت را با دختران شیک پوش باز می کردند که  اگرچه اتومبیل نداشتند، ولی به آنجا آمده بودند. آن روز اما خوش و بش آنها محتاطانه  تر از روزهای دیگر بود. شاید به این دلیل که من آنجا بودم. یک اروپایی بدون ماشین که آنجا نشسته بود و بدون خستگی قهوه می نوشید.

به هر روی، می شد دید که جوانان به شدت محتاط هستند آن هم به دلیل ماشین های سبز و سفید پلیس که هیچ وقت مانند این روزها تا این اندازه زیاد در خیابانها گشت نمی زدند. من با دختری آشنا شدم که به دلیل چکمه هایش دستگیر شده بود. در ایستگاه پلیس به او تصاویری از سربازان در جنگ ایران و عراق نشان دادند و بر سرش فریاد زدند: «این مردان با چکمه به جبهه رفتند! و تو با چکمه به گردش میری!»

دخترک روی تلفن همراهش یک فیلم کوتاه هم به من نشان داد که از چند هفته پیش جوانان به یکدیگر می فرستند. صحنه ای بود که در آن یک دختر جوان یکی از مأموران امر به معروف را می زند و بعد هم سوار یک تاکسی می شود. بعدا من این فیلم را در اینترنت پیدا کردم، جایی که فرهنگ زیرزمینی تهران را به راحتی می توان در آن یافت. در هیچ کشوری به اندازه ایران وبلاگ ناشناس وجود ندارد. هزاران وبلاگ که درباره سیاست یا حقوق زنان می نویسند و یا گاهی به رابطه اعصاب خردکن با پدر و مادر می پردازند.

 

نسل ماهواره

شرف الدین سردبیر محبوبترین مجله جوانان کشور پشت یک میز تحریر ساده در اتاقی نشسته که بیشتر به یک تلفنخانه شبیه است تا دفتر سردبیری یک روزنامه. ژورنالیست بیست و پنج ساله که در واقع همسن مخاطبان مجله اش است، خوانندگان مجله را «نسل سوم» می نامد. توضیح می دهد: «نسل اول شاه را سرنگون و جمهوری اسلامی را تأسیس کرد و بعد همراه با نسل دوم در جنگ ایران و عراق جنگید. نسل سوم با ماهواره و اینترنت بزرگ شده است. نگاه کنید!» به سوی پنجره می رود و بام های روبرو را نشان می دهد: «همه جا بشقاب ماهواره! اگر هم مأموران انتظامی آنها را ببرند، هفته بعد دوباره سر  جایشان هستند».

می گوید شیوه زندگی  جوانان امروز کاملا با زندگی پدران و مادرانشان تفاوت دارد. «چلچراغ» مجله شرف الدین  به این دنیای جدید می پردازد: موسیقی مدرن، جوانانی که به خاطر تلفن همراه مقروض هستند، و  مواد مخدر. چرا که حتی مواد مخدر نیز درست مانند دلایل اعتیاد تغییر کرده اند. در این میان هزاران جوان در تهران نه به دلیل نداشتن چشم انداز بلکه از روی اینکه حوصله شان سر می رود مواد مخدر تازه ای را که مد شده اند، مانند کریستال، استفاده می کنند. شرف الدین می گوید: «تریاک بین جوانان از مد افتاده است. مواد مخدر بدون بو مد هستند چرا که همسایه ها از آن با خبر نمی شوند».

شرف الدین مدتی طولانی از نسل سوم حرف می زند. درباره زبان ویژه آنها که پر از کلمات غربی است، درباره کنسرت های غیرمجاز که شرکت کنندگان تنها کمی پیش از برگزاری به وسیله اس ام اس از آن با خبر می شوند. شرف الدین می گوید: «در واقع بیشتر جوانان در تهران دو زندگی را پیش می برند: یک زندگی رسمی و یک زندگی خصوصی. مشکل اینجاست که آدم گاهی نمی داند کدامیک از اینها واقعیت است».

 

پیک نیک در آرامگاه خمینی

یکی از تفریحات مبالغه آمیز خصوصی اما کاملا قانونی تهرانی ها را می توانستم هر روز ببینم: پیک نیک. با پتو و ظروف پر از میوه به کوه یا پارک می روند. خانواده هایی را دیدم که بساط خود را در کنار ترافیک اتومبیل ها پهن می کنند. بدون اینکه سر و صدا و رفت و آمد اتومبیل ها را به روی خود بیاورند، روی یک خوراک پزی کوچک کباب می پزند. مردم حتی در برابر آرامگاه خمینی هم که من فکر می کردم آرام ترین و مقدس ترین محل ایران باشد، پیک نیک می کنند و در اطراف چهار مناره آن که گور خمینی را در بر گرفته اند بساط فروش سوقاتی و آب میوه پهن است.

تقریبا داخل آرامگاه هم با یک فضای بزرگ که گنبدی بر سر دارد همین گونه بود. بچه ها شلوغ می کردند و بقیه یا حرف می زدند، یا روی قالی خوابیده بودند و یا از تابوت رهبر انقلاب که در یک محفظه شیشه ای قرار دارد، فیلم می گرفتند. مؤمنان از یک شکاف در دیوار به درون مقبره پول می انداختند که مانند کوهی از برگ بر دیواره مقبره جمع شده بودند.

یکی از شبها به  جشن تولد یک هنرپیشه دعوت شدم که در کافه ای با او به گفتگو پرداخته بودم. مرد جوان تا کنون در چند فیلم کارتون به طور غیرقانونی حرف زده است به همین دلیل هم گاهی مثل ماهی فیلم «نیمو را پیدا کنید!» حرف می زد. مانند بسیاری از تهرانی های مجرد که درآمدشان کفاف اجاره های بالا را نمی کند، با مادرش در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد. مهمانان شب تولدش بیست زن و مرد هنرپیشه، دانشجو و گرافیست بودند.

من با یک خانم خیاط هم آشنا شدم. از من پرسید: «در تهران چه می کنی؟» و من پاسخ دادم که از روی کنجکاوی آمده ام. او ناباورانه نگاه کرد و پرسید که آیا از آنجا خوشم می آید؟ گفتم: «تهران قشنگ ترین شهر نیست ولی من تا حالا در جایی نبودم که تصوراتم درباره آن تا این اندازه از واقعیت فاصله داشته باشد». این حقیقت بود. من این موضوع را چندین بار در طول اقامتم برایش گفتم و هر بار واکنش وی یکسان بود: سبکبار لبخند می زد. تو گویی من او را از این اتهام عمومی که تهرانی ها را متعصبان خشک اندیش معرفی می کند، تبرئه می کردم

 

تهران: ایستگاه بین راه

در ساعات بعدی با آهنگ رابی ویلیامز و بریتنی اسپیرز رقصیدیم، حرف زدیم و به آهنگ فلامینکو که میزبان با گیتار می نواخت، دست زدیم. چیزی رها ولی برای من همراه با سرخوردگی در فضا بود. آن شب تهران برای من یک ایستگاه بزرگ بین راه به نظر می رسید. به نظر نمی رسید هیچ کس تهران را به مثابه موطن همیشگی خود بداند. تقریبا همه نقشه می کشیدند روزی به خارج بروند. به آمریکا، کانادا، اروپا. برخی برای مدتی و برخی برای همیشه. مانند خانم خیاطی که با او آشنا شده بودم و پیش از این مدتی در آلمان بسر برده بود و حالا دو ماه بعد می خواست تقاضای پناهندگی کند. دوست پسرش هنوز از تصمیم وی خبر نداشت. زن آلمانی حرف می زد و هنگامی که از برنامه اش برای من تعریف می کرد دوستش کنارش ایستاده بود و دوستانه سرش را تکان می داد.

ساعت یک نیمه شب پارتی تمام شد. برای خداحافظی یک بسته کوچک سته تایی کنیاک به من دادند که رویش «ساخت آلمان» نوشته شده بود. زنان روسری هایشان را بر سر کردند و کسی برای احتیاط در مورد کنترل نیروهای انتظامی، بین همه آدامس نعناع پخش کرد. بعد همه در گروههای شش نفری درون تاکسی چپیدیم.

روز بعد جمعه بود و من برنامه داشتم به دیدن نماز جمعه در دانشگاه تهران بروم. با تصاویری که در این مدت دیده بودم فکر می کردم اکثریت ایرانیان در طول زندگی شان مشغول تظاهرات ضد آمریکایی هستند. مشکل اما اینجا بود که من کسی را نیافتم که بتواند ساعت دقیق شروع نماز جمعه را به من بگوید. در مهمانی دیشب هم کسی از آن خبر نداشت. پذیرش هتل هم نمی دانست. من از نگهبان آنجا پرسیدم که او هم از راننده تاکسی پرسید و راننده تاکسی از یک رهگذر. رهگذر شانه هایش را بالا انداخت و به راه خود رفت. شاید هم واقعا آنچه من تا کنون نمی خواستم باور کنم، واقعیت داشت: ایرانیان، بجز روحانیون حاکم، چندان مذهبی نیستند.

خیلی زودتر از موعد به دانشگاه تهران رسیدم. تصویر عجیبی بود: بخشی از خیابان وسیع انقلاب را بسته بودند و آنچه دیروز در دود پنهان بود، امروز در برابرم انگار از مدتها پیش یتیم و بی کس افتاده بود. مردان ریشوی بی احساس مرا کنترل کردند، کیفم را گشتند و اجازه دادند به درون بروم.

هر بار اتوبوسی در برابر در ورودی دانشگاه می ایستاد و مردمی که لباس های ساده به تن داشتند از آن پیاده می شدند. خطبه و در سالنی که پیش از این سالن ورزش بود برگزار می شد ولی ظاهرا بسیاری از مردان ترجیح می دادند روی چمن محوطه بنشینند و حرف بزنند. تنها وقتی که از بلندگو فریاد هفتگی «مرگ بر آمریکا!» بلند شد، آنها چند لحظه ای دستها را بالا برده و مشتها را گره کردند. بعد دوباره شروع کردن به حرف زدن. فضای آرام و تقریبا بی شور و حالی بود و مردم به جای اینکه آنگونه که من انتظار داشتم، نگاههای خشمگین خود را به من بدوزند، با بی تفاوتی و بی خیالی واکنش نشان می دادند.

 

کلید پلاستیک تایوانی برای ورود به بهشت

فقط دو بار مأموران بسیج آمدند و از من پرسیدند که در نماز جمعه چه می کنم. بسیجی ها را که اغلب شان کودک بودند و کلید پلاستیک ساخت تایوان برای ورود به بهشت بر گردن داشتند، در دوران جنگ ایران و عراق به روی میدانهای مین می فرستادند. امروز این گروه شبه نظامی سگ زنجیری رژیم است. آنها هستند که مراقب حفظ نظم در کنسرتها و یا تظاهرات دانشجویان هستند و بسیاری از تهرانی ها از آنها بیشتر از پلیس معمولی می ترسند.

ولی تمام بسیجی ها متعصب نیستند. یکی از آنها که یبست و پنج ساله و مهندس ساختمان است دوستانه درباره یک کلاس زبان و کامپیوتر حرف می زند که گروه وی آن را سازماندهی کرده است. دو بسیجی دیگر که پدر و پسر هستند، گوشت تلخند. پسر که بیست و نه ساله است مغازه وسایل آلومینیومی دارد و وقتی حرف می زند انگار دارد چیزی را از حفظ می خواند. بعد هم جملاتی مانند این می گفت: «هدف یک بسیجی شهادت است».

پدر شصت و نه ساله اش قصاب بود و در حالی که سیگار می کشید صریح تر حرف می زد. او به غرب و فرستنده های ماهواره ای که جوانان را فاسد می کنند دشنام می داد. تا اینکه نماز شروع شد. درست مانند یک حرکت رقص توده ای همه در یک لحظه روی زانو خم شدند. پدر و پسر با عجله با تکان دادن سر خداحافظی کردند. همان لحظه از او پرسیدم آیا می داند که مردم از بسیجی ها می ترسند؟ و او پیش از آنکه رویش را برگرداند گفت: «کسی که قلب پاکی دارد چرا باید بترسد؟»

 

دوش برنزه برای عروس

همان بعد از ظهر برای آخرین بار زنگ یکی از درهایی را که در این شهر جلب توجه نمی کنند به صدا در آوردم. چندی بعد در ویلای فرح دیبا، آخرین ملکه ایران بودم. در اتاقهای مرمر سفید به جای خدمتگزاران، آرایشگرانی کار می کردند که عروسهای جوان را به قیمت هفتصد و پنجاه تا هزار دلار آرایش می کردند. اگر هم کسی احساس می کرد چهره اش زیادی بیرنگ است، می توانست دوش برنزه بگیرد. با صاحب این سالن آرایش، یک خانم ظریف با کفش ورزشی که روسری موهای رنگ کرده اش را نمی پوشاند، در شب جشن تولد آن هنرپیشه آشنا شده بودم. زن می خواست  در آخرین شبی که آنجا بودم، همراه با چند تن از دوستانش، رستوران مورد علاقه اش را به من نشان بدهد. گفت: «زود لباسم را عوض می کنم و می آیم». چندی بعد بازگشت. پوشیده در یک چادر بلند و سیاه. مثل یک مانکن دور خودش چرخید و به این تغییر خود خندید. 

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |