the journalist

ژورنالیست

ترجمه

 

از جنس دختران

مجله اشپیگل

 

گزارشگر مجله اشپيگل در گزارشی زير عنوان کلی «دهکده جهانی» به تهران می رود و از مشکلی می نويسد که از نظر آماری، ايران را در رده اول کشورهای جهان قرار داده است: اعتياد!

در اين ميان، اگرچه تنها ده درصد معتادان ايران را زنان تشکيل می دهند، ليکن هر سال که می گذرد، زندگی بدون اميد و چشم انداز که در برابر جوانان دهان گشوده است، بر شمار آنان بيش از پيش می افزايد. بسياری از معتادان و هم چنين خانواده های آنها دليل گسترش اعتياد را در شرايط سياسی و اقتصادی ايران می جويند. گزارش مجله اشپيگل (۱۲ اکتبر ۰۹) را در زير می خوانيد. اما پيش از آن سخنی ضروری با شما خوانندگان دارم.

ترجمه برخی از مطالب از نظر مضمون برای من آسان نيست. گاه خشم و اندوه از اين همه نادانی و سبکسری برخی ژورناليست ها و گزارشگران و رسانه های غربی، خواننده را به مرحله انفجار می رساند. در مقام ترجمه، از آنجا که بايد تک تک کلمات و جملات را به دقت به فارسی برگرداند، اين حساسيت چه بسا بيشتر بروز می کند. در مقابل، چه می توان کرد؟ گاه نامه ای می نويسم. اعتراض می کنم. به آنها توصيه می کنم دست کم به گزارشگرانشان بگويند کمی بيشتر مطالعه کنند و تماس مستقيم داشته باشند تا اندکی با وضعيت کشوری که درباره اش می نويسند، آشناتر شوند. آنها چه می کنند؟ به گرمی پاسخ می دهند. از توجه شما سپاسگزاری می کنند و حتی به خاطر اشتباهات پوزش می خواهند... ولی... ولی دوباره همان آش است و همان کاسه. در تمام اين سالها، هر بار که در اعتراض به تکرار يک اشتباه کاملا «واضح و مبرهن» تاريخی (پايين تر می گويم اين اشتباه چيست) به آنها نامه نوشتم، همين روند تکرار شد و باز هم همان اشتباه را تکرار کردند و می کنند، از جمله در تلويزيون! گاهی فکر می کنيد دارند با شما لجبازی می کنند! ولی نه، اصلا برايشان اهميتی ندارد! ايران برايشان نفت است و گاز و اتم و حکومت الله، نه يک کلمه کم، نه يک کلمه زياد!

و اما آن اشتباه: بارها به آنها نوشتم، دکتر محمد مصدق در پی يک انتخابات دمکراتيک به نخست وزيری نرسيد، بلکه چون رزم آرا، نخست وزير وقت توسط فداييان اسلام به قتل رسيد، مجلس وقت دکتر محمد مصدق را به عنوان نخست وزير به شاه پيشنهاد کرد و شاه هم موافقت نمود. آخر چطور می شود يک جمله قبل شاه را «ديکتاتور» خواند و دو جمله بعد، در همان زمان، نخست وزيری مصدق را که تمام گذشته و حال و آينده ايران را به عزل و سقوط وی متصل می کنيد، از يک «انتخابات دمکراتيک» بيرون کشيد! البته پرداختن بيشتر به اين تناقض که تنها رسانه های غربی به آن دچار نيستند، فرصت ديگری می طلبد.

اين اما تنها يک نمونه بود. حقيقت اين است که اين همه برای ما اهميت دارند و نه برای آنهايی که حرفه شان نوشتن است و با آن زندگی شان را می گذرانند و هر وقت قرار شد چيزی بنويسند، کمی، يعنی به اندازه همان مقاله يا گزارش، به ايران و يا جای ديگر فکر می کنند. نه مثل ما، شب و روز!

پس از سالها تعمق و تأمل در رسانه های اين سوی جهان، و به ويژه در مطبوعات و رسانه های آلمان، به اين نتيجه رسيدم که رسانه های غرب نقش مؤثر در دامن زدن به اختلاقات قومی و مذهبی در جهان و به ويژه در آسيا و آفريقا بازی می کنند. چرا فکر کردم که حالا با اين ترجمه، اين موضوع را با شما در ميان بگذارم؟ به اين دليل که وقتی گزارش زير را ترجمه می کردم به اين جمله برخوردم که «ليلی عاشق يک جوان سُنّی شد»! آيا شما خوانندگان عزيز که ايرانی هستيد، و اگر عمری از شما نگذشته باشد، دست کم بيست، بيست و پنج سالی را پشت سر نهاده ايد، تا حالا هرگز به اين فکر کرده بوديد که «سُنّی» بودن يک ايرانی می تواند چنان نقش مهمی داشته باشد که در يک گزارش مربوط به اعتياد به آن اشاره شود؟! اين سوی جهان اما آنقدر اين موضوعات را مهم می کنند (درست مثل عراق و افغانستان و فلسطين و اسراييل و لبنان و برخی کشورهای آفريقايی) که همه موضوعات واقعا مهم زير آن مخفی و مدفون می شود.

بدبختانه تصويری که در غرب درباره بقيه جهان شکل می گيرد، بر اساس همين گزارش هاست. اين در حالی است که عين همان قوم و مذهب، که در عمل وجود دارد، نه تنها مثلا در اتحاديه اروپا نقشی بازی نمی کند، بلکه اقليت مسلمان و بودايی و هندو و غيره را چنان لابلای فرقه های مسيحی جای می دهند که شما يکپارچه تر و متحدتر از اينان نمی يابيد!

اين توضيح ضروری بود به اين دليل که من نمی توانستم به دليل امانت داری در ترجمه، کلمه «سُنّی» را حذف کنم، تا ذهن خوانندگان فارسی زبان، منحرف خط و ربط رسانه های اينجا نشود. اگرچه ظاهرا اين کار ساده تر از اين توضيح می بود. در عين حال نمی توانستم بدون توضيح از آن بگذرم و به اين علامت سؤال در ذهن خواننده که «سنّی» بودن معشوق ليلی چه ربط و نقشی در اين گزارش دارد، نپردازم. ولی اين داستان امروز و فردا نيست. هميشه هست و تقريبا در هر مطلب و گزارشی تکرار می شود. واقعا چقدر بايد هشيار بود و چقدر بايد نيرو داشت تا از يک طرف با رژيم بی سر و پای خود دست و پنجه نرم کرد و از طرف ديگر با اين همه دوغ و دوشاب که به خورد «افکار عمومی» اين سوی جهان داده می شود و حتی بر اساس آنها سياست گذاری می گردد...

حال گزارش را بخوانيد:

اعتیاد در ایران

«خانه خورشید» در کوچه پس کوچه های تهران پنهان شده است. نه تابلویی هست که راهش را نشان دهد و نه نامی بر در ورودی آن نصب شده است. همسایه ها فکر می کنند آنجا یک محل خیرات شام و ناهار برای فقراست. پرده ای از منجوق های رنگارنگ شیشه ای که از در آویزان است، دخترهایی را که به سرعت از آن رد می شوند، در پس خود پنهان می کند.

صبح خیلی زود است. لیلی 22 ساله که آرایش غلیظی دارد با یک روسری سرخ در حیاط چمباتمه زده است. استعمال مواد مخدر حلقه های زشتی زیر چشمانش رسم کرده، گونه هایش افتاده  و دندان هایش پوسیده  است. با انگشتان لرزان پشت هم سیگار می کشد و سعی می کند چیزی ببافد: عروسک های بافتنی برای اینکه پولی هم در بیاورد. ولی بافتن آسان نیست و به جایش می تواند سرگذشتش را تعریف کند.

لیلی پانزده ساله بود که برای اولین بار هرویین کشید. او عاشق یک مرد سُنّی شد و با او از خانه فرار کرد. مرد نیز مانند او معتاد بود و پس از مدتی ترکش کرد. سه سال تمام  هرویین بزرگترین عشق لیلی بود و برای اینکه بتواند ان را تهیه کند، به خودفروشی پرداخت. مردان او را به وسیله تلفن همراه در خانه شان و یا در اتومبیل سفارش می دادند و البته کسی نباید از این جریان بو می برد. لیلی زندگی خطرناکی در پیش گرفته بود چرا که زنان در ایران باید پارسا و خداترس باشند. اگر مواد مخدر استفاده کنند، به زندان می افتند و اگر خودشان مواد مخدر داشته باشند، به دار آویخته می شوند.

ولی حتی در جمهوری اسلامی نیز به تدریج تابوها فرو می پاشند. معتادان تا چند سال پیش جنایتکار به شمار می رفتند. ولی یکی از آیت الله ها متادون را مستحب اعلام کرد. امروز دختران نیز مواد مخدر می کشند و تزریق می کنند. آنها جنایتکار شناخته نمی شوند، بلکه بیمار محسوب می گردند. «خانه خورشید» یک پروژه آزمایشی و یکی از نخستین محل هایی است که برای زنان معتاد به وجود امد و اگرچه از سوی حکومت تحمل می شود، لیکن بودجه خود را از کمک های مالی مردم تأمین می کند. از دو سال پیش، صدها زن معتاد در اینجا متادون، کاندوم با مزه توت فرنگی، یک وعده غذای گرم و سرانجام کمی درک متقابل دریافت می کنند.

محله ای که «خانه خورشید» در آن قرار دارد، واقع در جنوب شهر فقیر نشین تهران است. جایی که در عین حال بزرگترین محل داد و ستدد مواد مخدر در یک کشور اسلامی است. هیچ جای دیگر مانند اینجا نمی توان «جنس» و مواد مخدر را به این آسانی و به این ارزانی به دست آورد. مواد مخدر را قاچاقچیان وارد می کنند، و شوهران یا برادران با پولی که از خودفروشی دختران تهیه می شود، می خرند. قیمتش چند است؟ لیلی می گوید: «کمتر از یک پاکت سیگار. یک گرم سه دلار، یک پُک پنجاه سنت». جنس از کجا می آید؟ لیلی سمت شرق را نشان می دهد: «از آنجا، از افغانستان».

جنسی که دختران می کشند از آن سوی مرزهای سبز با قاطر و موتورسیکلت و از طریق راه های زیرزمینی می آید. نود درصد تریاک جهان در افغانستان تولید می گردد و نیمی از آن از طریق مرزهای ایران قاچاق می شود. این مسیر یکی از راه های اصلی قاچاق مواد مخدر به اروپاست.

در هیچ کشوری مانند ایران این همه معتاد وجود ندارد. از جمعیت 72 میلیون نفری این کشور، یک میلیون و دویست هزار نفر معتاد هستند. این ادعای دولت است. سازمان ملل اما شمار آنها را دست کم سه میلیون نفر تخمین می زند. سی سال پس از انقلاب اسلامی، این یک رکورد غم انگیز است. گفته می شود تنها حدود ده درصد از معتادان زن هستند ولی به سرعت بر شمار آنها افزوده می شود.

به دلیل افزایش شمار معتادان و به دلیل سود غرب در مبارزه با مواد مخدر، ایران به شدت این مبارزه را پیش می برد. سالانه دو هزار و پانصد تن تریاک قاچاق از مرزهای ایران وارد می شود که معمولا یک سوم آن ضبط و سوزانده می شود. یعنی بیش از هر کشور دیگر. سیاست مبارزه با مواد مخدر دولت احمدی نژاد موفقیت آمیز ارزیابی می گردد و این تنها موردیست که دولت وی در غرب مورد تحسین قرار می گیرد.

ایران تلاش می کند نشان بدهد تا چه اندازه علیه مواد مخدر مبارزه می کند. کمی پیش از برگذاری اختلاف برانگیز انتخابات ریاست جمهوری 22 خرداد، زمانی که هنوز ژورنالیست های خارجی در کشور تحمل می شدند، نماینده دولت به همراه خبرنگاران با هلی کوپتر به استان بلوچستان و به یک منطقه شدیدا تحت حفاظ در مرز افغانستان و پاکستان پرواز کرد. خبرنگاران باید می دیدند که چگونه واحدهای ویژه با سگ های تربیت شده در پناه یک دیوار بتونی ششصد کیلومتری که برای جلوگیری از قاچاق مواد مخدر کشیده شده است، کشیک می دهند. گروه همسرایان دختران شهیدان سرودی در رثای پدرانشان که در خدمت نیروهای انتظامی و در مبارزه با مواد مخدر کشته شدند، می خوانند. یک فرمانده در سخنرانی اش یادآور می شود که آنها «به خاطر غرب هم کشته شدند» و یک روحانی وعده می دهد: «ما در جنگ علیه این دزدها که جوانان ما را فاسد می کنند، پیروز خواهیم شد».

اما دختران «خانه خورشید» می دانند برای مبارزه با اعتیاد، جنگ با قاچاقچیان به تنهایی کافی نیست. آنها می گویند به این دلیل مواد مخدر استفاده می کنند که یک زندگی دوگانه آنها را بیمار کرده است: آنها در یک رژیم خودکامه بزرگ شده اند. تنها امور ممنوعه، سرکوب، منع جنسی و بیکاری را می شناسند. آنها می گویند: از دیوار و شعار کاری ساخته نیست. می گویند: تا زمانی که شرایط زندگی ما تغییری نکند، ما مواد مخدر می کشیم و تزریق می کنیم.

هنگام ظهر، یک خانم دکتر متادون در لیوان های کوچک می ریزد. دخترها آن را هورت می کشند، بد و بیراه می گویند، بافتنی می بافند و سیگار می کشند. بعد نوبت پلو با کنسرو ماهی تُن است.  همزمان یک همکار زن با نمایش اسلاید به دختران درباره مبارزه با ایدز و پیشگیری های به هنگام عمل جنسی آموزش می دهد و توضیح می دهد که مواد مخدر شیمیایی مانند شیشه و اکستزی چه هستند و چه پیامدهای ویرانگری دارند.

پس از نماز ظهر، لیلی از میان پشته های آشغال و کانال های مسدود فاضلاب با گام های سنگین به سوی پارک می رود. در پارک ها، معتادانی که هنوز آمپول در بازو دارند، و با چشم های چرخیده در حدقه روی زمین افتاده اند. در کنارشان، کودکان بازی می کنند.

لیلی آمپول های خونی را درون یک سطل پلاستیک می اندازد. او از یک سال پیش پاک، و پنج ماهه باردار است. لیلی تحمل دیدن چشم های کودکان را در کنار معتادانی که به روی زمین افتاده اند، ندارد.

آرزوی لیلی برای آینده اش این است که در شکمش یک پسر در حال رشد باشد و او که قبلا به مواد مخدر معتاد بود، بتواند روزی یک مسابقه فوتبال را در استادیوم بزرگ تهران تماشا کند. در ایران فقط مردان اجازه دارند مسابقات فوتبال را تماشا کنند.

 

| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |