ترجمه

 

شهید راه قدرت

 

مرگ بی  نظیر بوتو با وجود تهدیدها و ترورها برای پاکستان و جهان نامنتظره بود. اشتباهات بی  نظیر بوتو در چنبره داد و ستد سیاست داخلی و خارجی سبب نمی  شود که وی را به مثابه یک زن سیاستمدار برجسته نستود آن هم در جامعه  ای مذکر،  عشیره  ای و مذهبی که سالهاست به کنام تروریسم اسلامی تبدیل شده است. فشرده گزارش مفصل مجله اشپیگل (31 دسامبر) را درباره بی  نظیر بوتو می  خوانید که روی جلد خود را با عنوان «وضعیت سبز» به موقعیت اسلامیست  ها و خطر «بمب اسلامی» در وضعیت نابسامان و بحرانی پاکستان اختصاص داده است. میان  تیترها از مترجم است.

 

ظاهرا با مرگ بی  نظیر بوتو آخرین بخت برای آرام کردن پاکستان نیز مرد. پاکستان به عنوان قدرت اتمی و متحد آمریکا و کنام خشونت اسلامی می  رود تا با خود جهان را نیز به سقوط در هرج و مرج بکشاند.

بی  نظیر بوتو می  توانست همه چیز باشد: برای کسانی که به او رأی می  دادند شاهزاده   خانمی سوار بر اسب سفید بود با صدایی نرم و مخملین و پلک  زدنهای فریبا که بشارت خدا و جهان را در بر داشت. بانومالکی در برابر رعایای املاکش در ایالت لارکانا با لحنی ناشکیبا و در عمل سختگیر. یک سیاستمدار غریزی در برخورد با دوستان حزبی   و مخالفان سیاسی   که در جلب نظر آنها دلرحم بود و در پیشبرد برنامه  هایش نرمش  ناپذیر. بی  نظیر بوتو 54 ساله محصول تربیت نخبه  پرور غربی و فئودال  مسلک شرق بود، در حالی که از سوی این یک تحسین و از سوی آن یک به عنوان بهترین بخت کشورش به مثابه پرچمدار دمکراسی تشویق می  شد. دیگران که وی را فاسد می  نامیدند و به عنوان خودشیفته  ای که از میدان به در نمی  رود دشنامش می  دادند، به او نفرت می  ورزیدند. بی  نظیر بوتو همانا اویتا پرون پاکستان بود با ضریب هوشی هیلاری کلینتون و اراده آهنین مارگارت تاچر.

نامش را که به معنای بی  همتاست پدر و مادر قدرتمند و سخت  کوش وی برای فرزندشان انتخاب کردند. بی  نظیر بوتو با آگاهی به اهمیت تاریخی خود اتوبیوگرافی  اش را «دختر سرنوشت» نامید. اینکه آیا کسی از او خوشش می  آمد یا نه و اینکه آیا دولت بوش واقعا قصد داشت روی او به عنوان فرد مورد علاقه خود و امید بزرگ دمکراسی در پاکستان حساب باز کند، تأثیری بر وی نداشت.

 

دختر سرنوشت

در آن بعد از ظهر پنجشنبه سرنوشت  ساز در راولپیندی که بخشی از نیروهای صلح در آن مستقر هستند، فقط چند کیلومتر دورتر از پارلمان و وزارتخانه  های اسلام  آباد، بی  نظیر بوتو قصد داشت مبارزه انتخاباتی خود را پیش ببرد. او می  خواست عزم راسخ خود را در مبارزه با تروریسم اسلامی اعلام کند و خود را به مثابه ناجی پاکستان به نمایش بگذارد. خانم بوتو که میانه  اکتبر پس از یک تبعید هشت ساله به وطنش بازگشته بود با حزبش «حزب مردم پاکستان» در نظرسنجی  های مربوط به انتخابات پارلمان که قرار بود روز هشتم ژانویه برگزار شود، از همه جلوتر بود.

هنگامی که بی  نظیر بوتو با شال سپیدی که به دور خود پیچیده است در اتومبیل سفیدی با بلندگوی سفید و قدیمی می  نشیند تا به محل تظاهرات برود، امید شادمانه تغییر در هوای پاک زمستانی موج می  زند.

کاروان بی  نظیر آهسته از میان جمعیت می  گذرد. جمعیتی که برای نیروهای محافظ یک کابوس است. اما خانم بوتو با وجود سوءقصدی که در کراچی تنها چند ساعت پس از ورود او به پاکستان صورت گرفت و صد و چهل انسان را به قتل رساند، بر نزدیک بودن به مردم اصرار دارد. او که از آن سوءقصد جان سالم به در برد همان زمان به دوستان حزبیش که نگرانش بودند گفت: «خداوند مدتهاست که ساعت مرگ مرا تعیین کرده است». پس از سخنرانی پرشورش در «باغ لیاقت» راولپیندی سوار اتومبیل می  شود. اتومبیل به سوی در خروجی می  راند. در آنجا عده  ای از هواداران بی  نظیر تجمع کرده  اند. با وجود هشدارهایی که نسبت به سوءقصدهای تازه داده شده بود، خانم بوتو بلند می  شود و سر خود را از شیشه سقف اتومبیل بیرون می  آورد تا برای هوادارانش دست تکان دهد. در این لحظه به سوی او شلیک می  شود.

تروریست انتحاری چندین تیر شلیک می  کند. مطابق نخستین گزارشات تیرها به بی  نظیر بوتو اصابت نمی  کنند. ولی قاتل که ظاهرا نقشه خود را با جزئیات دقیق طراحی کرده بود، و باید کسی از میان نیروهای امنیتی و محافظان به او کمک کرده باشد وگرنه امکان نداشت بتواند با سلاحهایی که همراه داشت بدون هرگونه مشکلی تا این حد به قربانی خود نزدیک شود، برای اطمینان ضامن کمربند انتحاری را می  کشد. موج انفجار خانم بوتو را که پس از شلیک نخستین گلوله  ها خود را خم کرده بود، با سر به سقف اتومبیل می  کوبد. فلز جمجمه او را می  شکافد. این عملیات انتحاری دست کم بیست نفر دیگر را همراه با بی  نظیر بوتو کشتار می  کند.

روز 27 دسامبر 2007 ساعت هجده و شانزده دقیقه به وقت محلی پزشکان مرگ بی  نظیر بوتو را اعلام می  کنند. در این روز و در این دقیقه آخرین امید پاکستان به یک آینده آرام، خاموش می  شود.

 

سقوط در هرج و مرج

چه کسی بی  نظیر بوتو را کشت؟ آیا تروریست  های القاعده که از ماهها پیش وی را به مرگ تهدید می  کردند چرا که صراحتا از اقدام مشرف برای حمله خونبار به مسجد سرخ راولپیندی استقبال کرده و به همه مذهبیون افراطی اعلام جنگ کرده بود؟ آیا نیروهای بدنام سازمان جاسوسی پاکستان «آی اس آی» حساب قدیمی خود را با وی تسویه کردند؟ ممکن است هواداران نواز شریف، رقیب دیرینه و اصلی او این سوءقصد را انجام داده باشند؟ آیا این یک اقدام انتقام  جویانه چشم در برابر چشم بود چرا که چند ساعتی پیش از این خود نواز شریف مورد سوءقصد قرار گرفته بود که از آن جان سالم به در برد ولی به قیمت جان چهار نفر از یارانش تمام شد؟

چند ساعتی پس از ترور، فردی که خود را سخنگوی القاعده معرفی می  کند با تلفن به روزنامه «آسیا تایمز» می  گوید القاعده این عملیات را انجام داده است. کارشناسان اف بی آی در آمریکا بلافاصله این خبر را «خیلی موثق» اعلام می  کنند.

ولی چند ساعت پس مرگ بوتو ای میلی از وی پخش می  شود که او روز 26 اکتبر به دوست و مشاور آمریکایی خود، مارک سیگل فرستاده بود که با موافقت بی  نظیر بوتو در اختیار خبرگزاری سی ان ان قرار می  گیرد. بی  نظیر بوتو این ای میل را با عنوان «در صورت قتل من» فرستاده و تأکید کرده بود که متن آن تنها پس از مرگ وی اجازه انتشار دارد. درودی آمیخته به بوی مرگ از سیاستمداری که ظاهرا غسل مرگ کرده بود تا حتی از درون گور نیز آخرین حرف و آخرین روایت حادثه را خود به زبان خویش بگوید. بوتو در آن ای میل می  نویسد در صورت هدف سوءقصد قرار گرفتن وی «پرویز مشرف مسئول است». مشرف «درخواست وی را برای وسایل امنیتی و اتومبیل مخصوص و اسکورت پلیس و دستگاه خنثی و از کار انداختن کردن ضامن بمب رد کرده است».

همه چیز ممکن است لیکن تنها یک چیز مسلم است: پاکستان در هرج و مرج سقوط می  کند. در پیشاور و لاهور و دهها منطقه دیگر به ویژه در کراچی بزرگترین شهر ایالت سند و پایگاه اصلی حزب مردم پاکستان، بمب است که منفجر می  شود.

رهبران کشورهای مختلف در شرق و غرب تکانخورده واکنش نشان می  دهند. پرویز مشرف همان شب سه روز عزای عمومی اعلام می  کند. اما بسیاری از کارشناسان درباره اینکه مشرف به مثابه رییس جمهوری که به شدت نامحبوب است و او را «نوکر واشنگتن» و «بوشرف» [بوش و مشرف] می  خوانند بتواند کشور را حفظ کند، به شدت تردید دارند. جنگ داخلی، سلاحهای هسته  ای بی  سرپرست، گروه  های تروریستی که در سراسر کشور آزادانه عمل می  کنند، کشوری که بهترین کنام طالبان شده است، حمله  های احتمالی علیه هند دشمن دیرینه، مبارزه بر سر کشمیر و بر اساس همه اینها عدم ثبات در یک منطقه جهانی یک سناریوی کابوس  گونه را به نمایش می  گذارد.

روبرت گالوچی سیاستمداری که سالها یکی از مقامات بلندپایه آمریکا بود جمهوری اسلامی پاکستان را «تهدیدآمیزترین کشور برای ایالات متحده» نامید. نیوزویک مجله خبری آمریکا آن را «خطرناکترین کشور جهان» خواند. فرید ذکریا کارشناس خاورمیانه و اسلام معتقد است: «اگر یک جبهه مرکزی علیه تروریسمم وجود داشته باشد، نه عراق بلکه پاکستان است».

کسی بهتر از سازمان  های جاسوسی انگلیسی نمی  داند اختاپوس تروریسم در پاکستان تا چه اندازه می  تواند به سوی اروپا دست  اندازی کند. تخمین زده می  شود تا کنون در لندن بیش از چهار هزار اسلامیست افراطی که در اردوگاه  های مرز افغانستان آموزش دیده  اند، به انگلستان آمده  اند. دقیق  تر بگوییم: به انگلستان بازگشته  اند چرا که اکثر آنها تابعیت بریتانیایی دارند.

آلمان هم مدتهاست که زیر ذره  بین تروریستها قرار دارد. سپتامبر گذشته بود که سه نفر تبعه آلمان که در همان اردوگاهها آموزش دیده بودند و قصد ساختن بمب و عملیات تروریستی داشتند، بموقع دستگیر شدند.

اسلامیست  های افراطی محتمل  ترین کسانی هستند که ممکن است بوتو را به قتل رسانده باشند. او برای اسلامیست  ها نماد همه آن چیزهایی بود که آنها از آن متنفرند: غربگرایی، حکومت قانون با قوه قضاییه مستقل، تساوی حقوق زنان، آموزش و پرورش دولتی مبتنی بر سکولاریسم و خارج از مدارس مذهبی که حدود یک و نیم میلیون مرد را آموزش می  دهند. هم اکنون بخش بزرگی از پاکستان به ویژه در روستاها و هم چنین در شهرهای بزرگی مانند کراچی در دست مذهبیونی است که آزادانه حرکت و عمل می  کنند. منطقه وزیرستان که به غرب وحشی پاکستان معروف است و دولت مرکزی به طور سنتی چندان نفوذی در آنجا ندارد، همواره صحنه درگیری  های خونین بین اسلامیست  های افراطی و نیروهای ارتش است. این منطقه عشیره  ای که «بطور فدرال» اداره می  شود و تقریبا به وسعت کشور بلژیک است با جمعیتی بالغ بر سه میلیون نفر بسیار عقب  مانده و از نظر اقتصادی به آن بی  توجهی شده است. مردم این منطقه که اکثرا بیسواد هستند بهترین طعمه به اصطلاح یک «حقیقت» ساده  اند. طالبان و جنگجویان القاعده برای عقب  نشینی و سربازگیری در این منطقه حضور کاملا بی  مزاحمتی دارند و در واقع وزیرستان موطن آنها به شمار می  رود. آنها تقریبا هر روز در روستاها و شهرهای منطقه گشت می  زنند و به دنبال کسانی می  گردند که حاضر به عملیات انتحاری هستند. گفته می  شود جایی در همین منطقه باید بن لادن «پدرخوانده ترور» پنهان شده باشد که چهار بار در سال 2007 از مخفیگاه خود پیام  های تحریک  آمیز خطاب به جهان فرستاد.

 

کشور نظامی  ها

ولی این تنها اسلامیست  ها نیستند که با قتل خانم بوتو دستشان بازتر می  شود. در میان نیروهای نظامی و سازمان  های جاسوسی پاکستان نیز هستند کسانی که با اعلام «شفافیت» از سوی بی  نظیر بوتو و فعالیت  های وی منافع خود را در خطر می  دیدند و از آنجا که نمی  توانستند به یک پرویز مشرف تضعیف  شده اتکا کنند، می  توانند در پشت قتل بی  نظیر بوتو قرار داشته باشند.

پرویز هودبوی یکی از فیزیکدانان هسته  ای پاکستان زمانی گفته بود: «همه کشورها ارتش دارند ولی در پاکستان این ارتش است که کشور دارد». سی و سه سال این نظامیان بودند که بر کشور حکومت می  کردند. در طول بیست و هفت سال دولت «غیرنظامی» آنها از پشت صحنه همه چیز را هدایت می  کردند. ارتش پاکستان با ششصد و نوزده هزار نفر و یک چهارم بودجه کشور یک سپاه نازپرورده و ممتاز را تشکیل می  دهد. در صورت برقراری یک دمکراسی واقعی در پاکستان به ویژه رده  های بالای ارتش خیلی چیزها دارند که از دست بدهند. در پاکستان تقریبا چیزی وجود ندارد که به افسران بلندرتبه ارتش تعلق نداشته باشد و فعالیتی نیست که آنها در آن سهمی نداشته باشند. ارتش زیر پوشش بنیادهای گوناگون صاحب کارخانجات شیمی، الکترونیک و یک بانک است. ارتش بزرگترین بساز و بفروش کشور است. صاحب کارخانه سیمان است و کارخانجات کفش دارد. تعجبی ندارد که جاه  طلب  ترین و زرنگ  ترین آدمها در پاکستان تلاش می  کنند در ارتش جایی برای خود دست و پا کنند. افسران در پاکستان نخبگان واقعی کشور هستند.

 

بمب اسلامی کجاست؟

وقتی پرویز مشرف زیر فشار آمریکا و خانم بوتو از لباس نظامی به گفته خودش «با چشمانی اشکبار» به در آمد، عدم اطمینان ارتش گسترش یافت. بی  اطمینانی در سازمانهای جاسوسی پاکستان که هنوز افرادی از طالبان در میان اعضای آن وجود دارند، بیشتر است. از سوی دیگر مهمترین مسئله این است که در زمینه حفاظت از بمب  های اتمی پاکستان، هیچ بوی خوشی از جوش و خروش چه در ارتش پاکستان و چه در سازمان  های جاسوسی به مشام نمی  رسد.

اگرچه مشرف دو سال پیش اطمینان داد که «بهترین تدابیر امنیتی جهان» را در مورد بمب  های اتمی پاکستان به کار برده است، لیکن جهان مطلقا در این باره قانع نشده است. اگر مشرف سرنگون شود، هیچ کس نمی  داند چه بر سر گروه او خواهد آمد که محافظت از تقریبا شصت و پنج کلاهک هسته  ای را بر عهده دارد.

یکی از مقامات بلندپایه آمریکا چند هفته پیش به «نیویورک تایمز» گفت: «حقیقت این است که ما نمی  دانیم چه اندازه تدابیر امنیتی به افراد مشرف بستگی دارند و چه اندازه از آن تدابیر واقعا نهادینه شده  اند». آنچه گفته می  شود این است که کلاهکها جدا از راکتها و هم چنین تمامی اینها جدا از آتشزنه  ها نگاهداری می  شوند. صحبت بر سر حداقل دوازده مقر اتمی است. یک مرکز امنیتی هسته  ای با هزینه  ای بالغ بر صد میلیون دلار از سوی آمریکا در دست ساختمان است. ولی این همه چه سودی دارد هنگامی که برنامه  های سرّی به دست القاعده و دیگر افراطیون بیفتد؟

کارشناسان غربی در مورد اطمینان به قولهای مشرف هشدار می  دهند. پنج سال پیش نیز مشرف درست مانند امروز به جهان اطمینان داده بود هیچ روزنه انحرافی در برنامه اتمی پاکستان تصورپذیر نیست. در همان زمان عبدالقادرخان که به «پدر بمب اتمی پاکستان» معروف است و نقش مهمی در این داشت که پاکستان در سال 1998 به قدرت هسته  ای تبدیل شود، به گشت و گذار مشغول بود. عبدالقادرخان که برخی همکارانش به وی لقب «دکتر کمیاب» می  دهند ظاهرا به نقش بین  المللی خود قانع نبود. گفته می  شود وی که به ایدئولوژی اسلامی نزدیکی دارد بدون اطلاع مقامات بلندپایه نظامی، در آن گشت و گذارها با کره شمالی، ایران و لیبی به داد و ستد می  پرداخت. او طرحهای اتمی و سانتریفوژ برای غنی  سازی اورانیوم در بازار سیاه می  فروخت. وقتی سازمان سیا در سال 2004 مدارک فعالیت  های غیرقانونی او را رو کرد، مشرف برای عبدالقادرخان حبس خانگی مقرر نمود و در عین حال بالاترین نشان دولتی را به وی اعطا کرد. سازمان بین  المللی انرژی اتمی که به مثابه «سگ نگهبان» جامعه جهانی عمل می  کند بسیار علاقه دارد درباره معاملات عبدالقادرخان از او پرسشهایی به عمل آورد لیکن تا کنون دولت پاکستان از تماس هم بازرسان سازمان ملل و هم سازمان  های جاسوسی آمریکا با عبدالقادرخان جلوگیری کرده است.

بی  نظیر بوتو حتی در این زمینه نیز خود را آماده توافق نشان داده و از لغو مصونیت عبدالقادرخان حرف زده بود. اگر «دکتر کمیاب» مردی که به بمب عشق می  ورزد زبان باز کند، آنگاه ممکن است رؤسای ارتش و سازمانهای جاسوسی و خود مشرف در تنگنا قرار بگیرند. آیا ممکن است بی  نظیر بوتو به همین دلیل به قتل رسیده باشد؟

 

فرزند شرق و جاذبه غرب

هیچ کس مانند بی  نظیر بوتو نماد رؤیا و تراژدی مردم و ملتش نبود. پاکستان تنها کشور جهان است که تأسیس خود را به هنگام تقسیم خونین شبه قاره هند در سال 1947 به مثابه یک کشور هندو و یک کشور مسلمان به نام «کشور پاکان» به اسلام مدیون است. اینکه دین تا کجا باید در حکومت، قانون اساسی و قضا و دادگستری نقش داشته باشد تا به امروز نیز پاکستانی  ها را به دو گروه تقسیم کرده و آن را به مردمی تبدیل ساخته که پس از شصت سال که از تأسیس کشورشان می  گذرد هنوز به طور کامل هویت، ارزشها و انتظام خود را نیافته است.

مسئله بزرگ دیگری که کشور را از یکدیگر می  گسلد، همانا ساختار اجتماعی آن است. شیوه ملوک  الطوایفی قرون وسطایی اروپا که بر اساس آن فئودالهای بزرگ مناطق زیر دست خود را اداره می  کنند، هنوز در پاکستان جاریست. اگرچه کارمندان آنها اغلب دیگر رعیت به شمار نمی  روند لیکن زنان طبق قوانین سختگیرانه در چهاردیواری خانه دربندند. مثل عربستان سعودی زنانی که در این مناطق مورد تجاوز قرار می  گیرند باید منتظر باشند که به ناحق از آنها شکایت شود.

برای بی  نظیر اما چنین قوانینی جاری نبودند. او در بهترین بیمارستان کراچی در 1953 در یک خانواده مرفه مستقر در لارکانا به دنیا آمد. او نازپرورده پرستاران بود و در تجمل و رفاه زندگی می  کرد. مادر لیبرال وی که یک زن زیبای ایرانی  تبار بود از همان سالهای جوانی وی را با ادبیات بومی و هم چنین غربی آشنا کرد. پدرش او را تشویق می  کرد با الگوهای تاریخی مانند ژاندارک و زنان معاصر مانند ایندیرا گاندی، زنی که سرنوشتش به طرز دردناکی به سرنوشت بی  نظیر تبدیل شد، آشنا شود. بی  نظیر نوجوان بود که در فعالیت  های پدر با ایندیرا گاندی آشنا شد و او را به مثابه «زنی از ابریشم و آهن» تحسین می  کرد.

پدر بی  نظیر که در سال 1973 به نخست وزیری پاکستان رسید می  گفت: «دختر من وارد سیاست می  شود و نخست وزیر خواهد شد». بی  نظیر خودش هرگز این مسئله را که احساس می  کند رسالتی بر عهده دارد پنهان نکرد لیکن نه فقط به دلیل آرزوی پدرش بلکه به این دلیل که خداوند وی را به این رسالت فرا می  خواند. او مغرور و مقدرگونه در اتوبیوگرافی خود نوشت: «من این زندگی را انتخاب نکردم، بلکه این زندگی است که مرا انتخاب کرده است».

او در دانشگاههای هاروارد و ماساچوست تاریخ و علوم سیاسی خواند. بعدها در سال 1977 در آکسفورد، دانشگاه انگلیسی نخبگان، به عنوان نخستین دانشجوی خارجی رییس انجمن دانشجویی شد. او هم چنین ریاست باشگاه معتبر «گفتگو» را بر عهده داشت. بی  نظیر در بحث  های داغ سیاسی شراب سیب می  نوشید و با مردان دانشجو خوش و بش می  کرد. اغلب خود را «فرزند شرق» می  خواند حال آنکه به هنگام تحصیل یک جاذبه غربی به شمار می  رفت: شلوار جین تنگ، بلوز چسبان و پلک  هایی که با عشوه بر هم می  آمدند. از نظر سیاسی خود را «سوسیال دمکرات» و «مبارز پیشرو حقوق مردم» می  نامید.

همان زمان چندی پس از بازگشت به پاکستان او اقتصاد فئودالی خانواده خود را به مثابه یک امر بدیهی می  دید. حتی رفتار بطور فزاینده خودکامه پدرش در عرصه سیاست کلان نیز اندکی او را نمی  آزارد. بی  نظیر مانند سمندر رنگ عوض می  کند: در روستا و املاک خانوادگی زنی مردمی، سختگیر و مؤمن، و در شهرهای بزرگ زنی روشن، باز و لائیک است.

پس از دستگیری پدر در سال 1977 و اعدام وی در سال 1979 بی  نظیر بوتو دستگیر می  شود. در سال 1984 اجازه می  یابد از کشور خارج شود. او به انگلستان می  رود. چهار سال بعد اما باز می  گردد و در تاریخ دوم دسامبر 1988 به عنوان نخستین زن نخست وزیر در یک کشور اسلامی سوگند یاد می  کند.

خیلی زود اما کنترل اوضاع از دستش به در می  رود. برنامه  های اجتماعی پیش نمی  روند و همسرش علی آصف زرداری که وی به عنوان یک زن آگاه در یک رابطه خانوادگی به ازدواج با وی تن داد به عنوان «آقای ده درصد» معروف می  شود که با بستن قراردادهای بی  رویه با کشورهای خارجی تنها به دنبال سهم ده درصد خود است. پس از دو سال بی  نظیر بوتو به دلیل سوءاستفاده از قدرت دولتی برکنار می  شود. همسرش به دلیل فساد به حکم دادگاههای پاکستان باید هشت سال در زندان بسر می  برد. حتی خود بی  نظیر بوتو توسط یک دادگاه سوییسی به دلیل پولشویی با وثیقه به زندان محکوم می  شود.

هر کس دیگری به جای بی  نظیر می  بود چه بسا از سیاست دست می  شست. ولی بی  نظیر بوتو برای بار دوم بخت خود را می  آزماید. او یک بار دیگر از سال 1993 تا 1996 به نخست وزیری پاکستان می  رسد بدون آنکه بتواند تغییر مثبتی در اوضاع به وجود آورد. در عوض برای اینکه بتواند بر «عیب» خود به مثابه غربزده در جامعه مذکر پاکستان  فائق آید، خود را یک مسلمان مؤمنه نشان می  دهد. اما این هم کافی نیست: با اینکه بی  نظیر بوتو به مثابه یک متفکر روشنفکر با اسلامیست  ها فاصله دارد، لیکن دست سازمان امنیت پاکستان را باز می  گذارد تا به طالبان که به گمان او باید نفوذ پاکستان را در همسایه شمالی آن، افغانستان، تأمین می  کردند، یاری برساند. اقدامی که وی بعدها از آن به تلخی ابراز پشیمانی نمود.

 

توافق پشت پرده

می  گویند خانواده بوتو نفرین   شده است. پس از اعدام پدر، شاهنواز برادر بی  نظیر در جنوب فرانسه احتمالا توسط سازمان جاسوسی پاکستان مسموم شد. مرتضی برادر دیگرش که به یکی از احزاب اپوزیسیون پیوسته بود، در کراچی به طرز نامعلومی کشته می  شود. خاکسپاری پس از خاکسپاری. برای بی  نظیر مادر بیمارش می  ماند و سه فرزندش: پسرش بیلاول که اینکه نوزده ساله است و در آکسفور در رشته حقوق تحصیل می  کند. دخترانش بختور هفده ساله و آصفه چهارده ساله.

از سال 1999 بی  نظیر با خانواده  اش بار دیگر به تبعید می  رود و این بار طولانی  تر از همیشه. وی از همان لندن و دوبی که محل اقامت وی بودند، تلاش می  کند با آمریکا و دولت نظامی پرویز مشرف تماس بگیرد. 11 سپتامبر 2001 به نقطه عطف تبدیل می  شود. با عملیات تروریستی یازده سپتامبر آمریکا اسلحه خود را روی سینه پاکستان می  گذارد و دولت مشرف را تهدید می  کند یا در «جنگ علیه تروریسم» جانب آمریکا را بگیرد یا اینکه به گفته یکی از رهبران سیاسی دولت بوش «به عصر حجر پرتاب خواهد شد». مشرف به متحد نزدیک آمریکا تبدیل می  شود و میلیاردها دلار اسلحه و کمک اقتصادی دریافت می  کند. در عوض می  گذارد فعالان القاعده دستگیر شوند. ولی اینکه آیا مشرف همواره با کارت باز دست به بازی زده است، جای تردید است.

مشرف به عنوان سیاستمداری که یکی به میخ و یکی به نعل می  زند و با علاقه ویسکی می  نوشد و با عقاید افراطی مذهبی نزدیکی ندارد، بین اسلامیست  ها و آمریکا مانور می  دهد. او معتقد است برای حفظ قدرت به اسلامیست  ها نیاز دارد اگرچه خودش تا کنون بارها هدف سوءقصدهای تروریستی قرار گرفته است.

مطابق یکی از گزارش  های جدید سازمان  های جاسوسی آمریکا «القاعده در پاکستان خود را خوب سازماندهی کرده و امروز در موقعیتی به مراتب بهتر از گذشته برای حمله به غرب است».

مرگ بی  نظیر بوتو دست کم برای جرج بوش یک کابوس را به واقعیت تبدیل کرده است: اعتراض  های خشمگین در شهرهای یک کشور مسلمان که سلاح هسته  ای دارد. کشوری که نام «دوست» وی مشرف در آن از سوی هواداران بی  نظیر بوتو به عنوان «قاتل» فریاد زده می  شود.

دولت واشنگتن در راه تحقق پروژه بلندپروازانه خود در کشوری که توسط اسلامیست  ها در هم ریخته است، واقعا بر روی سیاستمدار زیباروی پاکستانی سرمایه  گذاری کرده بود. کاخ سفید مشرف را واداشت تا به بی  نظیر بوتو اجازه بازگشت به کشور بدهد. دولت آمریکا با پرویز مشرف، کسی که با کودتای نظامی به قدرت رسید، به این توافق رسیده بود که وی پس از کنار گذاشتن لباس نظامی به عنوان رییس جمهوری باقی بماند و بی  نظیر بوتو نخست  وزیر شود.

آیا برگزاری یک انتخابات در شرایط فعلی اصلا ممکن است؟ در همان روز مرگ بی  نظیر بوتو وزیر خارجه آمریکا کاندالیزا رایس با آصف زرداری همسر بیوه وی تلفنی صحبت کرد. آصف زرداری از سوی بسیاری از هواداران حزب ترغیب می  شود تا جای خالی همسرش را پر کند. قرار بود در صورت نخست  وزیری بی  نظیر از همسرش اعاده حیثیت به عمل آید. واشنگتن سالهای زیادی تنها بر روی مشرف سرمایه  گذاری کرد تا پاکستان را در مبارزه علیه ترور کنار خود نگاه دارد. ولی بوش خیلی زود دریافت کسی را که در خیابانهای پاکستان به عنوان نوکر آمریکا نام می  برند، متحد مطمئنی نیست.

آمریکا از سپتامبر 2001 تا به امروز ده میلیارد دلار به پاکستان سرازیر کرده تا مطمئن شود که آیا مشرف و ارتش  اش به مثابه قدرتمندترین نهاد این کشور، سرانجام به متحدین قابل اعتمادی در مبارزه علیه تروریسم اسلامی تبدیل می  شوند یا نه و البته با این هدف که آنها نیز در کشور خودشان بر ترور غلبه کنند. با اینکه پنجاه درصد از آن پول صرف ارتش شد ولی مشرف که در کنار حسنی مبارک محبوبترین حاکم مطلقه آمریکاست، نتوانست اتفاقا همین موضوع را تضمین کند.

آمریکا با بی  نظیر بوتو خوابهای شیرینی می  دید. ساختار قدرتی که بی  نظیر بوتو قرار بود در رأس آن قرار بگیرد، یک چشم  انداز آرام را به نمایش می  گذاشت: یک روبنای غیرنظامی و دمکراتیک  نما که در پشت آن همچنان ارتش به مثابه تنها تضمین امنیت به عنوان حکومت در حکومت باقی می  ماند. اگر بی  نظیر به قدرت می  رسید به ارتش آمریکا اجازه می  داد با سربازانی که در پایگاه  های خود دارد به شکار تروریست  های القاعده بپردازد، البته این را هم می  افزود در صورتی که سربازان پاکستانی خود از عهده این کار بر نیایند. بوتو در آخرین گفتگوی خود با اشپیگل تأکید کرده بود بزرگترین خطر برای کشورش تروریسم است و پاکستان «نباید طالبانیزه شود».

در مبارزه انتخاباتی اما بی  نظیر بوتو می  بایست محتاط باشد. نزدیکی او به ایالات متحده و رییس جمهوری نامحبوب آمریکا سبب می  شد تا رقبا و مخالفانش علیه او به آسانی عمل کنند به ویژه نواز شریف که همواره تلاش می  کرد با فاصله از آمریکا حرکت کند. به این ترتیب در آخرین روزهای زندگی بی  نظیر بوتو معلوم نبود که آیا توافق با رییس کشور هنوز برجاست یا نه. او در سخنرانی  هایش به جای تقسیم قدرت بیش از پیش به مشرف حمله می  کرد. مشرف هم دریافت که آمریکا در میان ژنرالهای مشرف به دنبال مردیست که بتواند جای او را پر کند.

 

بیم و امید

امروز حتی دوستان مشرف هم باور ندارند که وی بتواند بر بحرانی که گریبان پاکستان را گرفته است غلبه کند. در یک نظرسنجی که در اوت گذشته انجام شد میزان محبوبیت بن لادن در پاکستان چهل و شش درصد و میزان محبوبیت مشرف 38 درصد بود.

ولی امید هم وجود دارد. امید به شکل گیری یک جامعه مدنی. به ندرت در کشوری فشار در خیابان چنین شکلی یافته است. در تظاهرات صلح  آمیز خیابانهای پاکستان نه مخالفان کف بر دهان آورده و دانشجویان خشمگین و کارگران عاصی بلکه اکثریت را وکلا و زنان تشکیل می  دهند. زنان در حالی که پلاکاردهای با شعار حقوق بشر در دست دارند ساکت عبور می  کنند. نیروهای امنیتی و پلیس در لباسهای شخصی گاهی حمله و جمعیت را متفرق می  کنند. برخی به حبس خانگی محکوم و برخی نیز حتی به زندان می  افتند.

مردان پلاکاردهایی در دست دارند که در آنها استعفای فوری مشرف را می  خواهند. مزدوران رژیم با آنها خشن  تر از زنان برخورد می  کنند. با مشت و لگد به جانشان می  افتند و آنها را کتک می  زنند. یکی از آنها که دستگیر شده از پشت وانت فریاد می  زند: «به ما کمک کنید تا پاکستان را از سقوط نجات دهیم!»

سفر دراز و تلخ بی  نظیر بوتو جمعه گذشته در آرامگاه خانوادگی بوتو به پایان رسید. دهها هزار نفر او را بدرقه کردند. آخرین دیدار بی  نظیر بوتو از این آرامگاه پس از بازگشت او از تبعید در اکتبر بود هنگامی که بر گور پدر حلقه گل می  گذاشت. دقایقی با قامتی خم شده سکوت کرد. تو گویی در این لحظات ناگهان آنچه را به وی به ارث می  رسید، درمی  یافت. بی  نظیر پس از آن مراسم نشست و آخرین تجربیات شخصی خود را نوشت که در واشنگتن پست منتشر شد. سخنانی که پیامبرگونه و شاعرانه  اند:

«من یک زندگی غیرعادی داشتم. پدرم را که در پنجاه سالگی به قتل رسید به خاک سپردم، و دو برادر را که در سالهای شکوفایی پرپر شدند. من فرزندانم را به عنوان یک مادر تنها بزرگ کردم هنگامی که همسرم هشت سال در زندان بسر می  برد. من گروگان زندگی سیاسی خود بودم» و ادامه می  دهد: «من انتخاب خود را آن زمانی کردم که بار سنگین رهبری سیاسی پس از قتل پدرم بر شانه  های من قرار گرفت. آن زمان من از پذیرش مسئولیت سر باز نزدم. درست همانگونه که امروز از پذیرش مسئولیت هراسی به دل راه نمی  دهم».

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |