|
|
|
مقاله |
سرزمین آنسوی حجاب
مجله «اشترن» پرخواننده ترین مجله آلمان در یک گزارش مفصل (27 آوریل) به تشریح دو تصویر از ایران پرداخته که فشرده آن را می خوانید. میان تیترها از مترجم است.
وقتی محمود احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی دو هفته پیش اعلام کرد دانشمندان غنی سازی اورانیوم را به انجام رسانده اند و کشورش اکنون به جمع باشگاه قدرت های اتمی پیوسته است، حمید صالحی به شدت احساس خوشبختی می کرد. به طوری که گویا یک رؤیای قدیمی اش به واقعیت پیوسته است. رؤیایی که وی سلامتی اش را برای آن قربانی کرده است: رؤیای یک ایران قدرتمند و مدرن. حمید صالحی در دفتر «انجمن حمایت از قربانیان سلاح های شیمیایی» در طبقه دوم یک کلینیک در شمال تهران نشسته است. از پنجره می توان یک استخر شنای خالی را دید که رنگ کاشی های آبی اش بر اثر نور آفتاب پریده است. استفاده از این استخر از زمان انقلاب اسلامی ممنوع است زیرا پوشیدن لباس شنا در انظار عمومی یک تابو به شمار می رود. علی صالحی که 39 سال دارد ماهی یک بار به این کلینیک می آید تا پمادی را برای رفع خارش پوست بگیرد. چهارده ساله بود که در سال 1981 مانند هزاران جوان دیگر داوطلب رفتن به جبهه شد تا از جمهوری آیت الله خمینی در برابر ارتش صدام حسین دفاع کند. حمید با وجود اینکه بارها زخمی شد ولی هر بار به جبهه بازگشت. تا اینکه هواپیماهای عراقی در سنگری که او موضع گرفته بود نارنجک های حاوی گاز سمی پرتاب کردند. در این حمله پوست حمید سوخت و بخشی از شش هایش از بین رفت. او 22 روز تمام نمی توانست چیزی ببیند. وقتی ورم اطراف چشمانش فرو نشست و او توانست چشم هایش را باز کند و دوباره ببیند، دریافت که رؤیایش بر باد رفته است. تابستان 1988 بود و خمینی پس از هشت سال به جنگ پایان داد بدون آنکه کسی در آن پیروز شده باشد. حمید که عضو بسیج بود به یک معلول تبدیل گشت. با چشمانی که همیشه از آن اشک جاری بود و صدایی که طنینی بین سرفه خشک و سوت داشت. دیگر کسی به آنچه او قربانی کرده بود توجهی نمی کرد. جوانان نمی خواستند سخنی از جنگ بشنوند و خبرگان سالمند انقلاب در رأس حکومت هر روز ثروتمندتر می شدند در حالی که حمید حقوق ناچیزی به عنوان رزمنده از کار افتاده دریافت می کرد. با این همه توانست از سهمیه دانشگاه استفاده کند و در رشته علوم سیاسی به تحصیل بپردازد و بیاموزد سیاستمداران را خوار بشمارد.
رؤیای دوباره تنها پس از آنکه چند ماه پیش احمدی نژاد بدون هرگونه ملاحظه ای با کشورهای خارجی و حتی با قدرتمندان داخلی در افتاد، حمید که دوره دکترایش را می گذراند دوباره توجه اش به سیاست جلب شد. رفسنجانی رقیب احمدی نژاد در مبارزات انتخاباتی از کاخ خود تکان نخورد در حالی که این یکی همراه با رفتگران خیابان های تهران را جارو می کرد. حالا هم اوست که اعلام می کند «ایران عزیز» به قدرت اتمی تبدیل شده است. حمید صالحی در برابر نقشه ایران که بر روی آن جاهایی که صدام حسین مورد حمله شیمیایی قرار داده مشخص شده است نشسته و می گوید: «من خوشحالم و افتخار می کنم که ما هم می توانیم اورانیوم غنی کنیم. این درست مثل آن است که تیم ملی فوتبال ما به آمریکا گل زده باشد!» البته حمید در انتخابات به احمدی نژاد رأی نداد ولی در مقابله با غرب کاملا از او طرفداری می کند: «اگر به ایران حمله شود من دوباره آماده ام بجنگم» و این را کسی می گوید که به دلیل آسیب دیدگی ریه حتی موقع بالا رفتن از پله هم دچار نفس تنگی می شود. افراد بسیاری مانند حمید صالحی بهترین سالهای عمر خود را در آزمونی به نام جمهوری اسلامی سرمایه گذاری کردند و هنوز منتظرند پاداش زحمات خود را بگیرند. با اینکه جمهوری اسلامی تا کنون پاسخی به امیدهای آنان نداده است لیکن این سرزمین برای آنان بهترین جای دنیاست. سرزمینی که به نظر آنها باید دوباره اسلام را مانند دوران خمینی زنده کند. همین چند هفته پیش بود که اعضای «خانواده های قربانیان جنگ» از مجلس خواستند تدابیر شدیدتری علیه زنانی به کار گیرد که در خیابان موهای خود را کاملا نمی پوشانند و یا با پای بدون جوراب صندل می پوشند. پلیس تهران بلافاصله پنجاه واحد ویژه به راه انداخت تا رعایت حجاب اسلامی را کنترل کنند.
کابوس همیشگی با این همه کار معصومه گلستان (نام مستعار) سکه است. او در برجی در شمال تهران یک سالن آرایش و زیبایی دارد. زنانی که پول کافی دارند به این سالن آرایش می آیند تا با مانیکور ناخن و یا ماسک صورت خود را بیارایند و ساعاتی فراموش کنند که حقیقتا در چه سرزمینی زندگی می کنند. از پنجره می توان قله های پر برف را در شمال دید که ثروتمندان در دامنه آنها تا اواسط اردیبهشت به اسکی می پردازند. معصومه تا چند سال پیش فکر می کرد همه چیز به سوی بهتر شدن تغییر خواهد کرد. وی در انتخابات گذشته از خاتمی نامزد اصلاحات حمایت کرد چرا که او قول یک زندگی شادتر در جمهوری اسلامی داده بود. معصومه خیلی دلش می خواست در رشته روانشناسی تحصیل کند. ولی از آنجا که جمهوری اسلامی در دهه هشتاد [میلادی] عرصه تحصیل را بر زنان تنگ کرده بود، او نتوانست در دانشگاه درس بخواند. او که اینک چهل سال دارد می گوید: «ما نسل سوخته هستیم. انقلاب به بهای جوانی من تمام شد. بعد جنگ آمد. بعد مشکلات اقتصادی. و حالا باز دوباره جنگ به خاطر برنامه های اتمی؟ برای من انگار زندگی نوعی مرحله پیش از جهنم است.» بنیه اقتصادی ایران امروز کمتر از سال 1979 است که انقلاب در آن روی داد اگرچه جمعیت آن دو برابر شده و هفتاد درصد این جمعیت زیر سی سال سن دارند. نرخ بیکاری بیست درصد است. از سرمایه گذاری خارجی خبری نیست. هر سال دویست هزار جوان دانش آموخته کشور را ترک می کنند. سه و نیم میلیون نفر به هرویین معتادند که نود درصد آنها به ویروس ایدز مبتلایند. اگر بر درآمد نفتی افزوده نمی شد، موقعیت اجتماعی در کشور بسیار بدتر از این می بود. بخش عظیمی از این درآمد صرف واردات می شود که بخش مهمی از آن شامل بنزین است. از دوران انقلاب هیچ پالایشگاه جدیدی ساخته نشده و بنزینی را باید از خارج وارد کرد که قیمت آن در ایران از همه جا در جهان ارزانتر است: یک لیتر بنزین در ایران تنها هشت سنت قیمت دارد. و این در حالیست که هر روز افراد بیشتری اتومبیل می رانند. هر چه نابسامانی اقتصادی بیشتر می شود، رژیم بیشتر بر غرور ملی تأکید می کند. در بیست و هفتمین سالگرد انقلاب، رژیم تظاهرات بزرگی بر پا کرد. صدها اتوبوس مردم را از شهرهای اطراف تهران به میدان آزادی آوردند. در این میدان نشانی از نوسازی اسلامی وجود ندارد، بلکه یادبودی به بلندی 45 متر در آن خودنمایی می کند که شاه در سال 1971 به مناسبت جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی دستور بنای آن را داد.
بهانه ملی خاطرات مربوط به آخرین شاه ایران در نزد اکثریت ایرانیان رنگ باخته است. ولی این یادبود از دوران سلسله های بزرگ ایران برای آنها تا به امروز به مثابه مهم ترین نماد عظمت ملی به شمار می رود. در تعطیلات هزاران نفر به زیارت ویرانه های تخت جمشید می روند. آنها از دروازه با شکوه ملل مربوط به دوران خشایارشاه عبور می کنند و در برابر نقوش برجسته پلکان آپادانا می ایستند. نقوشی که در آنها می توان انبوه قوم های بیگانه را دید که پانصد سال پیش از میلاد مسیح در برابر پادشاه پارس کرنش می کنند. یا اینکه در میدان نقش جهان اصفهان، بین کاخها و مساجد دوران شاه عباس اول از قرن هفدهم پیک نیک می کنند و از غذاخوری های اطراف بریانی می خرند و می خورند. ایرانیان بر این باورند که حامل یکی از مهم ترین فرهنگ های جهانند. از همه بیشتر بر این تأکید می کنند که عرب نیستند. ایرانیان با اعراب قرون متمادی مبارزه کرده اند و تا به امروز هم اعراب برای اکثر ایرانیان بیابانگردان عقب مانده ای هستند که خود را نمی شویند. درست به همین دلیل رژیم ملایان هرگز نتوانست همبستگی با فلسطینی ها را به موضوع قلبی مردم ایران تبدیل کند. عباس مهرپور که 44 ساله است در سالگرد انقلاب ترجیح می داد در خانه بماند. او بعد از ظهرها جلوی تلویزیون می نشیند و فوتبال یا سریال های آمریکایی از طریق ماهواره تماشا می کند. با این همه آن روز به میدان آزادی رفت. می گوید: «باید می رفتم و خود را نشان می دادم وگرنه روز بعد در محل کار به آدم چپ چپ نگاه می کنند. همه همکارانم آنجا بودند.» او ماهانه 170 یورو درآمد دارد که در تهران با آن می توان یک مسکن کوچک اجاره کرد. با این همه از اینکه شغلی دارد خوشحال است. مهرپور هم به یک دستاورد جمهوری اسلامی افتخار می کند: دولت او اجازه نمی دهد مانند دوران شاه کشورهای خارجی همه چیز را دیکته کنند. اگرچه او از همه سیاست های دولت راضی نیست ولی مورد تأیید اوست که دست کم ایران خودش تصمیم می گیرد چه بکند. دفاع از این آزادی به هر قیمت، از دوران انقلاب به یک همرأیی ملی تبدیل شده است. نتیجه اینکه در ایران اغلب سیاست خارجی چیزی جز همان سیاست داخلی نیست! هیچ رقیبی نمی تواند به کسی که توانسته علیه یک تهدید خارجی خود را به مقام مدافع حاکمیت ملی برساند، رقابت کند و متهم به وطن فروشی نشود. درست به همین دلیل است که بحران سازی حساب شده احمدی نژاد عمل می کند.
بهانه خارجی در مبارزات انتخاباتی او علیه اسراییل حرفی نزد و سخنی از انرژی اتمی نگفت. بلکه شعار «پول نفت برای همه» و «کمک مالی برای تنگدستان» داد. او صدای خود را هنگامی علیه اسراییل بلند کرد که پس از چند هفته ریاست جمهوری با مشکلات اقتصادی روبرو شد. او از مقام و موقعیت خود با «نابودی اسراییل» و «افسانه بودن هولوکاست» دفاع می کند. آنچه در خارج از ایران تحریکات وحشتناک ارزیابی می شود، در حقیقت چیزی جز نبرد قدرت در داخل نیست. ملایان قدیمی موقعیت و امکانات بادآورده خود را در خطر می بینند. آنها سالها درباره عدالت در حکومت اسلامی موعظه کردند و خود همزمان با بنیادهای مذهبی ثروت میلیونی به جیب زدند. آنها قراردادهای سودآور خارجی را بین خود تقسیم می کنند بدون آنکه مالیات بپردازند. رییس جمهوری که بخواهد پول نفت را به سود تنگدستان مصرف کند، با جمهوری اسلامی واقعا موجود نمی خواند. محبوبیت احمدی نژاد بزرگترین نقطه ضعف ملایان را برملا می کند: آنها مدتهاست که جایی در میان مردم ندارند و در مساجد و کاخهای خود پنهان شده اند. بسیاری از آنان پیش از آمدن به خیابان لباسشان را عوض می کنند تا کسی نفهمد روحانی هستند. در تهران هیچ تاکسی برای مردی که عمامه داشته باشد توقف نمی کند. مقبره خمینی رهبر کبیر با گنبدهای طلایی اش بیشتر روزها یک هیبت بتونی بی روح است که بر کاشی های آبی نمازخانه اش فضله کبوتر چسبیده و در زمستان آب باران از سقف آن چکه می کند. لعاب براق جمهوری خمینی رنگ باخته است. از همین رو محافظه کاران افراطی جای اصلاح طلبان دور و بر رییس جمهوری پیشین را که در ده سال گذشته به عنوان سپربلا به آنها خدمت می کردند، خالی می بینند. از زمانی که آنها دیگر نقشی بازی نمی کنند، در اردوگاه محافظه کاران نوعی مبارزه بین برادران در گرفته است. در این میان کابوس یک جمهوری اسلامی مسلح به بمب اتمی چیزی بیش از عرض اندام در برابر قدرت در حال اضمحلال دو مرد قدرتمند نیست که سن شان از هفتاد گذشته و با بیماری دست و پنجه نرم می کنند: علی خامنه ای جانشین خمینی و اکبر رفسنجانی رییس جمهوری اسبق. با این همه اگر بتوان ادعای صلح آمیز بودن برنامه های اتمی را از سوی این دو نفر پذیرفت، لیکن هیچ تضمینی وجود ندارد که جانشینان آنها برای دستیابی به بمب اتم تلاش نکنند.
حق مسلم ایرانیان درباره انرژی هسته ای خیلی شوخی می کنند. یکی از آنها چنین است: اگر گفتید وجه اشتراک بین زن دوم و انرژی هسته ای چیست؟ و مردان پاسخ می دهند: اولا هر دو حق مسلم ماست. ثانیا به هر دو در سالهای آتی نیاز هست. ثالثا هر دو را می توان خوب پنهان کرد. رابعا هر دو مشکل آفرین اند آن هم در حالیکه هیچ کدام ممنوع نیستند. حمیده فرهنگی (نام مستعار) یک زن نظافتچی پنجاه ساله که در تهران زندگی می کند نمی تواند به این شوخی ها بخندد. می گوید: «من گرفتاری های دیگری غیر از انرژی هسته ای دارم. پسرم بیکار است و من باید به تنهایی خرج خانواده را بدهم. چرا دولت سانتریفوژ می سازد و کارخانه درست نمی کند تا جوانها کاری پیدا کنند؟ شوهرم از سالها پیش مرا کتک می زند و من نمی توانم طلاق بگیرم. حقوق زنان برای من مهم تر از نیروگاه اتمی است». درآمد حمیده کفاف خرج خانه او را نمی دهد. نرخ تورم از مرز سیزده و نیم درصد گذشته و انتظار می رود همین امسال به سی درصد برسد. بازار بورس تهران به دلیل بحران اتمی راکد است. از زمان تصدی ریاست جمهوری توسط احمدی نژاد نرخ سهام بیست و پنج درصد تنزل کرده است. در چنین شرایطی تحریم اقتصادی از سوی غرب شدیدا به ایران ضربه خواهد زد. 63 درصد بودجه کشور از درآمد نفت تأمین می شود. افت اقتصادی بیش از همه گریبان لایه های فرودست جامعه را خواهد گرفت، یعنی همان هایی که از احمدی نژاد طرفداری می کنند. از سوی دیگر همین بهانه ای می شود تا تمام کمبودها را بر اساس سنت رایج در ایران به گردن دشمنان خارجی بیندازند. به عقیده حمید صالحی، همان معلول جنگی، این دشمنان خارجی از جمله آلمان بودند که صدام را به سلاح شیمیایی مجهز کردند. حمید می گوید: «اگر دنیا کشور ما را بهتر می شناخت و ما روابط بهتری با آنها می داشتیم، آن وقت می فهمیدند ایران یک کشور صلح دوست با مواضع دوستانه است. ولی اگر غرب علیه ما با خشونت وارد عمل شود، ما هم از خودمان دفاع خواهیم کرد.» برای معصومه گلستان، همان آرایشگر شمال تهران اما این هیاهو هیچ اهمیتی ندارد. ولی اخبار مربوط به احتمال حمله نظامی به ایران او را وحشتزده می کند. می گوید: «خوب است که کشورهای خارجی کوتاه نمی آیند و به حکومت فشار می آورند. ولی این تنها ما ایرانیان هستیم که می توانیم در اینجا تغییری به وجود آوریم. جنگ همه چیز را بدتر خواهد کرد. من نمی خواهم اینجا هم مانند عراق شود.»
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |