|
|
|
مقاله |
مردم ایران چه فکر می کنند؟
به راستی مردم ایران چه فکر می کنند؟ آیا به رهبری سیاسی کشور اعتقاد دارند؟ آیا طرفدار داشتن بمب اتمی هستند؟ مفسر روزنامه «دیتسایت» (18 مارس) به دنبال نشانه هایی بین فرسایش و امید بی پایان به گردش در ایران پرداخته است که فشرده گزارش وی را در زیر می خوانید. میان تیترها از مترجم است:
فاصله بین تهران تا اصفهان و سپس شیراز روی هم 895 کیلومتر است. راه از میان یک چشم انداز کویری و کوه های پست و از کنار روستاهای فراموش شده و شهرهای با شکوه و خرابه های پاسارگاد و تخت جمشید می گذرد. این راه چهارده ساعت طول می کشد. این راه، سفریست به قلب ایران و فرصت خوبی است تا این سرزمین و مردمش را مانند آلبوم عکس ورق زد. عکس هایی که می باید نشانگر وحشت باشند، چرا که ایران در حال حاضر نماد همه آن چیزهایی شده است که ما را خوش نمی آید: یهودستیزی، آمریکاستیزی، بنیادگرایی، تروریسم، جنون بزرگ، بمب اتمی... بر این فهرست هنوز می توان افزود. در آغاز سفر، در ترمینال جنوب تهران، مردی پشت پیشخوان شرکت مسافربری نشسته است که انگار همین الان از سر صحنه یکی از کاباره های شهر وین آمده است. او بلیط را صادر کرده و در حالی که شست اش را به علامت موفقیت نشان می دهد، با خنده و صدای بلند می گوید: «من طرفدار آمریکا هستم!» همکارانش در پشت پیشخوان آهسته می خندند. یک مأمور انتظامی که چند متری آنورتر ایستاده است، به روی خود نمی آورد. مگر نه این است که آمریکا برای جمهوری اسلامی دشمن درجه یک است؟ مأمور انتظامی می توانست به فروشنده بلیط اخطار بدهد. ولی اتفاقی نمی افتد. فروشنده بلیط به مشتری دیگر می پردازد و مأمور انتظامی به گشت خود ادامه می دهد. در سالن ترمینال مانند هر ایستگاه دیگر در سراسر جهان همهمه و هیاهوست. همه چیز پر سر و صدا و رنگارنگ و به طرز وحشتناکی فرساینده است. در میان مسافران همه جور آدم می توان دید: سرباز، کارمند دولت، آموزگار، بازنشسته، دانشجو، زنانی با چادرهای سیاه و زنانی با پوشش های رنگین. مردمی با چهره های بسیار متنوع که با اتوبوس به عنوان ارزانترین وسیله رفت و آمد، مسافرت می کنند. واقعا این مردم در این شرایط دشوار درباره رییس جمهوری شان، درباره خارجیان و درباره بمب اتمی چه فکر می کنند؟
احتیاط و بی اعتمادی کسی که این پرسش ها را مطرح کند گام به یک هزارتو می گذارد. مسافران محتاطند و دم به تله نمی دهند. یکی از اصلاح طلبان معروف پیش از این سفر گوشزد کرد: «ایرانیان مجبورند نه تنها با یک دیکتاتور، بلکه با هزاران دیکتاتور زندگی کنند. به همین دلیل همواره محتاط هستند. آنها عقاید خود را بر اساس نظرات مخاطب خود تنظیم می کنند!» ظاهرا احتیاط نخستین انگیزه هر اظهار نظر است. مسافران اتوبوس عقاید واقعی خود را سرسختانه پنهان می کنند. - به کجا می روید؟ - به اصفهان. - شغل تان چیست؟ - مهندس! - مهندس چی؟ سکوت می شود. همراه با یک لبخند و یک نگاه به آن سوی پنجره در دوردست کویر. هر تلاشی برای گفتگو در این اتوبوس، با یکی دو جمله به همین شکل در گرداب سکوت به پایان می رسد. کسی نمی خندد، کسی شوخی نمی کند، کسی خود را نشان نمی دهد. بی اعتمادی فلج کننده حکمفرماست. برعکس مسافران اتوبوس، احمد جلیلی یکی از کارمندان یک مسافرخانه در نزدیکی قم، پیشاپیش دست به حمله زند و قبل از آنکه چیزی از او پرسیده شود، خودش می پرسد: «چرا غرب نمی خواهد حق مسلم ما را درباره غنی سازی اورانیوم به رسمیت بشناسد؟» در همان لحظاتی که این را می گوید، یک عروسک پلاستیکی مرد عنکبوتی و کلی اسباب بازی های غربی و آخر از همه یک بابانوئل کوکی که روی طبل خود می کوبد، بالای سرش تکان می خورند. احمد جلیلی علاقه ای به شنیدن یک جواب نشان نمی دهد. او مسئله هسته ای را احتمالا فقط به این دلیل مطرح کرده تا خود را در امان نگاه دارد و هم چنین به این دلیل که انتظار نمی رود چیز دیگری از او شنیده شود. جهت دادن افکار عمومی در زمینه انرژی هسته ای امروز در اولویت قرار دارد. تلویزیون دولتی در ایران نقش خود را در این مورد به خوبی بازی می کند. همیشه یک جمله زیر صفحه تلویزیون رژه می رود: «انرژی هسته ای حق مسلم ماست!» افراد متعددی گزارش می دهند که ساعت سه صبح اس ام اس (خبر کوتاه روی تلفن همراه) دریافت کرده اند که: «فراموش نکنید! انرژی هسته ای حق مسلم ماست!» پس از اصرار و چند پرسش معلوم می شود که احمد جلیلی اصلا نمی داند دعوا بر سر چیست و چه چیزی کشورش را تهدید می کند. البته که عادلانه نیست انتظار داشت که این مرد که صبح تا شب باید تلاش کند توجه مسافران بی تفاوت را به خود جلب کند تا بتواند این عروسک های مسخره را بفروشد، تفاوت بین آژانس بین المللی انرژی اتمی را در وین با شورای امنیت سازمان ملل در نیویورک بداند. با این همه، روش و شیوه ای که امثال احمد جلیلی بر اساس آن جهان را درک می کنند، بر چگونگی بحران اتمی در ایران تأثیر خواهد داشت. آیا مردانی مانند او حاضرند اگر وقتش برسد، برای دولت خود بجنگند؟ این یکی از پرسش هایی است که جلیلی پس از دفاعش از برنامه اتمی به عنوان حق مسلم باید پاسخ دهد. ولی او پشت شعارهای سترون رژیم پنهان می شود. با این همه یک نتیجه می توان گرفت و آن اینکه جلیلی از اینکه مرد عنکبوتی و بابا نوئل کوکی می فروشد اصلا راضی نیست. وضع اقتصادی او نیز مانند بسیاری از ایرانیان خوب نیست. وعده های احمدی نژاد مبنی بر تقویت عدالت اجتماعی تا کنون پا در هوا مانده اند و کارشناسان نیز در این امر اتفاق نظر دارند. مخالفان احمدی نژاد وی را سرزنش می کنند که با سیاست خارجی افراطی خود سبب فرار سرمایه از کشور شده و با سیاست عوام فریبانه در زمینه تقسیم پول نفت بین مردم سبب تشدید بحران اقتضادی گشته است. منتقدین بر این باورند نتیجه این سیاست ها افزایش فقر خواهد بود.
کو پول نفت؟ کمی پیش از ورود به شهر اصفهان، به هنگام یک کنترل معمولی توسط پلیس، سه نفر وارد اتوبوس می شوند که احمدی نژاد قول روزگار بهتر به آنان داده است. یک پسرک ده ساله با کلاه بیس بال همراه با یک گدای معلول و یک مرد موزفروش. پسرک از میان ردیف صندلی ها می گذرد و بدون کلمه ای یک قرآن کوچک را روی زانوی آنها می گذارد. گدای معلول در حالی که بازوی بریده و از شکل افتاده خود را بالا گرفته است، با دست دیگر اسکناس های مچاله شده را از دست مردم می گیرد. موزفروش هم دانه دانه موزها را جدا کرده و به دست خریداران می دهد. به این ترتیب تا ته اتوبوس می روند و بر می گردند. پسرک آخر از همه پیاده می شود. در بازگشت، قرآن های کوچک را که هر یک 25 سنت قیمت دارد، جمع می کند. موز هم همین قیمت است. کسی اما قرآن نخرید. هر سه نفر به همان سرعتی که آمده بودند، ناپدید شدند. آنها در گرد و غبار جاده و غرق اندوه ایستادند تا اتوبوس بعدی از راه برسد. سرکوب سیاسی، امیدهای سرخورده، حضور همواره هراس و مبارزه روزمره برای بقا شالوده های افسردگی جامعه ایرانند. افتخار توصیف این نکبت در یک جمله کوتاه به یک لوله کش اهل لرستان در ترمینال اصفهان می رسد. او که خود را عالیجاه معرفی می کند عینک بزرگ و تیره بر چشم، موی نیمه بلند و ریش و سبیل انبوه دارد. بر اساس معیارهای غرب می شد او را با یک گیتاریست یک گروه موسیقی راک دهه هفتاد اشتباه گرفت. با معیار ایرانی ها اما او بیشتر یک عضو خانواده پرولتاریاست که در آستانه سقوط قرار دارد. یک حاشیه نشین. عالیجاه منتظر مادرش است که از کرمانشاه برای دیدار او می آید. او به دلیل تأخیر اتوبوس و هم چنین به این دلیل که خبر بدی برای مادرش دارد، عصبی است. دفعه پیش که مادرش اینجا او بود، عالیجاه هنوز کار داشت. این دفعه اما باید به مادرش خبر بدهد که کارفرما او را «شبانه» اخراج کرده است. مادرش به خبرهای بد عادت دارد. عالیجاه دو سال پیش به اصفهان آمد چرا که در شهر خودش کاری پیدا نمی شد. او به شدت تلاش کرد کمی پول جمع کند تا بتواند به شهر خودش باز گردد و ازدواج کند. مادرش و خودش توقعی بیش از این ندارند. هر چیز دیگر برای او یک زندگی سراپا شکست است. در پاسخ این پرسش که آیا امیدوار است بتواند به هدفش برسد؟ سرش را تکان می دهد و ناگهان تمام سیاست جهانی را با نیازمندی خود پیوند می دهد: «برای من مهم نیست که آنها ما را بمباران کنند. به هر حال من چیزی ندارم از دست بدهم!» البته که از مردانی مانندعالیجاه یا فروشنده ای مانند جلیلی و یا دستفروشان دوره گرد و گدایان و رهگذرانی که با اتوبوس ارزان قیمت مسافرت می کنند، نمی توان انتظار داشت که مسائل را تجزیه و تحلیل کنند. لیکن با این همه آنها شاهدان عینی وضعیت این سرزمین هستند. ناتوانی آنان ناتوانی میهن شان و بی تفاوتی آنان بی تفاوتی یک جامعه درهم کوفته است که در یک ربع قرن چنان از چشم تاریخ افتاده است که در هیچ کشور دیگر نظیر ندارد.
تناقض غریب کسی که در پی یافتن بخش پویای جامعه ایران و در پی یافتن حاملان فرضی اصلاحات دمکراتیک است، معمولا به طبقه متوسط روی می آورد. اصفهان جای خوبی برای این منظور است. شهر پر از بازرگانان ریز و درشت است. به راستی هم در خانه یک بازرگان اصفهانی جهان به سرعت روشن می شود. خانه این مرد که ترجیح می دهد بدون نام از او صحبت شود، پر از اشیاء نمادین است. یک برج ایفل شیشه ای کوچک در کنج دیوار همراه با یک ردیف مجسمه زن و بطری های «آبجو». صاحبخانه می گوید: «ما آبجو هم می خوریم.» او از موضوعات سیاسی به خوبی با خبر است و مانند یک فرد غربی صحبت می کند و با آنها موافق است که: «انرژی اتمی برای ما فقط مسئله ایجاد می کند. بهتر است دولت به فکر حل مسائل دیگر باشد!» چه کسی در غرب با کمال میل به چنین سخنانی گوش نمی دهد؟ حتی پسران این بازرگان هم به گونه ای پرورش یافته اند که با بقیه جهان همخوانی دارند. یکی از آنان طرفدار تیم فوتبال ای سی میلان است. دیگری می تواند ساعتها به ترانه های گوگوش گوش دهد که در زمان شاه بسیار محبوب بود. گوگوش نماد ایرانیست که در آن زندگی و عشق ستایش می شود. گوگوش یکی از بی شمار نمادهایی است که ایرانیان در برابر احمدی نژاد قرار می دهند. به نظر می رسد این خانه دلیلی بر این واقعیت باشد که دو ایران جدا از هم وجود دارد. یک ایران ظاهری یا عمومی که روبنای جمهوری اسلامی بر آن قرار گرفته است، و دیگری یک ایران درونی یا خصوصی که در آن همه چیزهای ممنوع مجاز است! جایی که ایرانیان در آن همانگونه هستند که ما هستیم! تصور وسوسه انگیزیست. هنگامی که بازرگان صاحب خانه از آقازاده ها شکایت می کند که منابع اقتصادی کشور را با حرص تمام به انحصار خود در آورده اند، و به روشنی از این صحبت می کند که فقط باید ایران را از چنگال آهنین رژیم نجات داد تا بتواند شکوفا شود، آنگاه می توان باور داشت که کافیست این سرزمین را پشت رو کرد، درون آن را به بیرون کشاند تا بتواند به دامان جامعه جهانی باز گردد. اشتیاق نسبت به غرب و عدم اطمینان به آن، هر دو، در این بازرگان اصفهانی تجلی می یابد. حال آن روی ایران را می شود دید. هنوز باور ندارید که روی زمین سفت ایستاده اید که ناگهان همان زمین دهان باز می کند. بازرگان اصفهانی با لبخند کمرنگی می پرسد: «بگویید ببینم چرا غرب همیشه می خواهد از پیشرفت ایران جلوگیری کند؟»! او به آنچه می گوید کاملا باور دارد و می تواند فهرستی از اقدامات منفی غرب ردیف کند که ثابت می کنند غرب خواستار تبدیل ایران به یک کشور مدرن و قدرتمند نیست. در رأس این فهرست نام مصدق نخست وزیری قرار دارد که با انتخابات دمکراتیک به قدرت رسید و در سال 1953 توسط کودتا و سازمان سیا از قدرت خلع شد. مصدق شاهبرگ تمام مدارکی است که اهداف پلید غرب را حتی در خانه این بازرگان روشنفکر ثابت می کنند. تقسیم ایران به اندرونی و بیرونی واقعی است. لیکن این تقسیم در تک تک افراد جریان دارد. هر دو را می توان در یک فرد دید. اشتیاق به غرب و بی اعتمادی بی مرز در برابر غرب. از همین روست که به آسانی نمی توان این سرزمین را پشت و رو کرد و واقعیت درونی آن را به نمای بیرونی آن تبدیل نمود. ایران به هر صورت و بدون جمهوری اسلامی هم یک کشور مشکل برای غرب خواهد بود. اگر بخواهیم این واقعیت را در مورد مسئله انرژی اتمی بیان کنیم، به این معناست که حتی در صورت تغییر رژیم هم این مسئله حل نخواهد شد. مشکل برخورد با ایران، بر اساس آنچه مردم آن می اندیشند، انتظار دارند و حاضرند برایش مبارزه کنند، نهایتا مسئله هویت این کشور است. از زیر پوسته رژیم حاکم بر ایران، این کشور به مثابه سرزمین هزار و یک حقیقت آشکار می شود. چه خمینی و چه مصدق، هر یک حریم مقدس خود را دارند و غیرتمندانه مورد تقدیس قرار می گیرند. همه در این کشور به دنبال یک تکیه گاه هستند. رژیم از ماهها پیش ماشین مغزشویی خود را به کار انداخته و کشورهای خارجی بر تهدیدات خود می افزایند. در این دوران پر پیچ و خم و خطرناک جای یک راهنمای مسیر خالیست.
کورش، شاه شاهان در راه این سفر، محلی وجود دارد که هزاران ایرانی به زیارت آن می روند. پاسارگاد، خرابه های کاخ کورش شاهنشاه ایران که دو هزار و پانصد سال پیش امپراتوری پارس را بنیاد نهاد. بر آرامگاه کورش سه زن جوان با پوشاک و آرایش مدرن ایستاده اند. آنها از تهران آمده اند. یکی از آنها با صدایی جدی می گوید: «کورش پدر من است!» توجه او به این پادشاه از این روست که رژیم اسلامی در ایران به این پادشاه پیش از اسلام بی اعتنایی می کند. این پادشاه نماد بزرگی و قدرت ایران باستان است و اعتقاد به او یک کنش اعتراضی به شمار می رود. مرد جوانی از روستایی در نزدیکی پاسارگاد به زمزمه می گوید: «من بختیاری هستم! چادرنشین هستم!» بعد شلوار گشاد و سنتی خود را نشان می دهد و می گوید: «کورش هم یک بختیاری بود!» زن جوان تهرانی با ادعای مرد روستایی مخالفت می کند. برای او کورش کسی جز یک پارسی نبوده و نیست. لیکن ظاهرا در ایران چنین است که هر کس مدعی آنچه است که خود حقیقت می پنداردش! و مدعی روایتی است که خود ارائه می دهد آن هم به مثابه حقیقت مطلق! ظاهرا یک بنیان همگانی وجود ندارد. این بنیان تنها زمانی وجود خواهد داشت که کسی آن را ارائه کند، لیکن هیچ چیز همگان را به گونه ای پایدار به یکدیگر پیوند نمی دهد. گریزگرایی ناب حکمفرماست. نمونه ای از این گریزگرایی را اتفاقا در شیراز، آخرین ایستگاه این سفر و شهر شاعران و مقدسان، در یک فضای غریب می توان یافت. فرماندار یک روستا در نزدیکی شیراز که به دیدن این شهر زیبا آمده است، در دقایقی اندک گفتاوردهایی از فریدریش نیچه، گابریل گارسیا مارکز و مارتین هایدگر را آنطور که دلش می خواهد چنان سر هم می کند که شنونده در پایان احساس می کند تماشاگر یک شو سوررئالیستی بوده که با هدف پاک کردن آثار و نشانه های معینی به نمایش در آمده است. ولی هنوز فرماندار موفق نشده همه را دچار سرگیجه کند که از جیب کت اش کاغذی در می آورد و شروع به خواندن شعری می کند که خودش گفته است. این شعر عریضه ای است علیه مسئولان که ترجیع بند آن چنین است: «شما خورشید را از دلهای ما برده اید. باید خورشید را به دلهای خود باز گردانیم!» بعد دوباره با سخنان نیچه گرد و خاک می کند و آنگاه ناپدید می شود.
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |