مقاله

 

ایرانیان در آلمان
یک مردک ناچیز سخنگوی کشور ماست

 

در شرایطی که شوربختی پراکندگی بین ایرانیان حکمفرماست و بیشتر ایرانیان چشم دیدن یکدیگر را ندارند و از موفقیت و نام یکدیگر دلخور و از شکست و ننگ همدیگر شادمان می شوند، روزنامه معتبر دیتسایت دوازدهمین شماره خود را (16 مارس) با چاپ طرح بزرگی از احمدی نژاد در نخستین صفحه خود که خندان روی بمب اتمی «ساخت ایران» نشسته و پرچم جمهوری اسلامی را در دست دارد، زیر عنوان «ایران مخوف – سفری به سرزمین خطرناک» و با پرسش هایی مانند «چه کسی در تهران حکومت می کند؟»، «مردم ایران چه فکر می کنند؟»، «تحریم چه تأثیری خواهد داشت؟» و «چه چیز سبب پویایی ایرانیان در آلمان می شود؟» چندین صفحه خود را به گزارش و تفسیر از جمله موفقیت ایرانیان مهاجر در آلمان اختصاص داده است. فشرده این گزارش را می خوانید:

 

در کتابفروشی عباس معروفی در خیابان کانت در برلین در کنار کتاب می توان کارتهای تبریکی را دید که روی آنها با حروف طلایی و درشت تبریکات صمیمانه به مناسبت دریافت مدرک دکترا چاپ شده است. ظاهرا یک گروه مهاجر که می تواند کارت تبریکی را با این مضمون بفروشد، باید وضعیت خوبی داشته باشد. ولی در مورد ایرانیان «گروه» چه معنایی می تواند داشته باشد؟ ایرانیان در آلمان همواره از اینکه در این کشور زندگی بدون جنجالی را از سر می گذرانند، به خود بالیده اند. اکثریت قاطع مهاجران ایرانی در آلمان که شمارشان به صد و بیست هزار تن می رسد، در میهن دوم خود به گونه ای زندگی می کنند که نمی توان از آنان به عنوان یک گروه نام برد. ایرانی – آلمانی ها که اکثریت آنها را مسلمانان تشکیل می دهند، دلیل زنده ای بر این ادعا هستند که موفقیت در ادغام با کشور میزبان بیش از آنکه به تعلقات دینی ربط داشته باشد، به آموزش و داشتن یک دیدگاه مثبت نسبت به کشور میزبان مربوط می شود. در میان هیچ جامعه مهاجر دیگری به اندازه ایرانیان نمی توان پزشک و مهندس و بازرگان یافت. از سال 2000 که قانون جدید اعطای تابعیت به اجرا در آمد، بیش از پنجاه هزار ایرانی به تابعیت آلمان در آمدند که یک موفقیت بدون جنجال به شمار می رود.

اخیرا اما ایرانیان از غوغایی که بر سر کشورشان به راه افتاده است رنج می برند. آنها با هراس فزاینده می بینند که چگونه احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی، ایران را به دشمن همه جهان تبدیل می کند و چگونه حضور دائم تصویر او، موفقیت آنان را به مثابه مهاجر در سایه قرار می دهد. آنها مرتب باید به دوستان آلمانی خود به توضیح ایرانی بپردازند که برای خودشان هم بیگانه شده است.

وحید وحدت حق که در رشته علوم سیاسی تحصیل کرده است در برلین و در انستیتویی که به بررسی رسانه های خاورمیانه می پردازد کار می کند. او از سی سال پیش در آلمان زندگی می کند و با این همه فکر ایران او را آسوده نمی گذارد. پدرش در دهه شصت میلادی به عنوان فرستاده نظامی به آلمان آمد. اگرچه وی به نخبگان جامعه تعلق داشت، لیکن همزمان به دلیل بهایی بودن در حاشیه قرار می گرفت. پدر در سال 1982 توسط ملایان به عنوان یکی از افراد برجسته جامعه بهایی به جوخه اعدام سپرده شد. وحید وحدت حق تز دکترای خود را درباره «توتالیتاریسم دینی» جمهوری اسلامی نوشته است که در عین حال یادواره قتل پدر و هشداری نسبت به این نظام است. این تز سه سال پیش و زمانی منتشر شد که بسیاری از سیاستمداران آلمان هنوز به اصلاح پذیری رژیم حاکم بر ایران باور داشتند. وحید وحدت حق اما از اینکه چشم انداز هول انگیز وی امروز به واقعیت تبدیل می شود، اصلا شادمان نیست.

لیکن عباس معروفی نمی تواند رضایت خود را از اینکه «سرانجام روبنای بزک شده رژیم فرو ریخت» پنهان کند و می گوید: «احمدی نژاد چادر را از سر رژیم کشید». او که هرگز به چیزی به نام «دیالوگ انتقادی» باور نداشت می افزاید: «آخر چگونه می توان با رژیمی دیالوگ داشت که حاضر نیست با مردم خودش دیالوگ داشته باشد؟»

معروفی یکی از شناخته شده ترین نویسندگان ایران است. رمان های انتقادی – اجتماعی او در چهارچوب ادبیات مدرن جای دارد. همزمان با توقیف مجله «گردون» در 1996 معروفی به عنوان سردبیر آن به زندان و شلاق محکوم شد و در همان سال با همسر و سه دخترش در آلمان پناه جست و ابتدا در شهر «دورن» و سپس در برلین ساکن شد. چند سال شبها در هتلی در نزدیکی برلین کار می کرد. کاری که به گفته خودش او را «بیمار کرد». سه سال پیش با به راه انداختن یک کتابفروشی زندگی تازه ای آغاز نمود.

عباس معروفی از به راه افتادن یک جنگ هراس دارد. به نظر او رژیم ایران به دنبال درگیریست تا ناتوانی خود را در سیاست داخلی لاپوشانی کند. او معتقد است جنگ به سود رژیم تمام خواهد شد و غرب باید از اینکه به این دام بیفتد پرهیز کند. معروفی تبلیغات حکومت ایران را بر سر برنامه های اتمی به مثابه «غرور ملی» به نقد می کشد و در یک مقاله می نویسد: «رژیمی که حقوق بشر را از شهروندان خود دریغ می دارد، نمی تواند مدعی حق برای پیشبرد برنامه های اتمی باشد». او تا مدتها نمی تواند به ایران بازگردد و می گوید: «من یک ایرانی آلمانی هستم. زندگی من اینجاست.»

امید نوری پور شاید به زودی یکی از آن کارتهای تبریکی را که در کتابفروشی معروفی فروخته می شود، دریافت کند. نوری پور سی سال دارد و در فرانکفورت زندگی می کند. او تز دکترای خود را با عنوان «آلمان: میهن یا غربت؟» و درباره تألیف ادبیات آلمانی توسط غیرآلمانی ها می نویسد. اگرچه کار سیاسی به او فرصت نشستن پشت میز تحریر نمی دهد. امید نوری پور جوان ترین عضو هیئت رئیسه حزب سبزها و یکی از معدود امیدهای نسل جوان این حزب است. او که در تهران بزرگ شده و در سال 1988 همراه با خانواده اش به آلمان مهاجرت کرده، در سال 2002 به تابعیت آلمان درآمد. نوری پور بیشتر در عرصه مسائل مهاجرت و سیاست ادغام مهاجران فعال است لیکن در حال حاضر خودش می گوید: «کار اصلی من فعلا توضیح درباره ایران است.»

امید نوری پور که از نظامی شدن خزنده جمهوری اسلامی نگران است، بر این باور است که باید ابتکار بیشتری در مورد برخورد با رژیم ایران به کار بست بدون آنکه به جامعه مدنی ایران آسیبی وارد شود مانند بستن حساب های بانکی زمامداران رژیم و بنیادهای بزرگ مذهبی و همزمان تسهیل رفت و آمد برای روحانیون اصلاح طلب، کارشناسان علوم انسانی و هنرمندان. به نظر او اگر قرار باشد زمانی یک تغییر رژیم مسالمت آمیز صورت گیرد، تنها از سوی خیل عظیم زنان معترض در ایران خواهد بود، از سوی دخترانی که برای ورود به سالن های ورزشی و تماشای مسابقه فوتبال مبارزه می کنند تا فمینیست هایی مانند شیرین عبادی که برنده جایزه صلح نوبل شد.

زنان خودآگاه در میان ایرانیان مهاجر هم جلب نظر می کنند. نخستین زن خارجی که در سال 2000 بر اساس قانون جدید تابعیت موفق به دریافت تابعیت آلمانی شد، خانم بهجت معالی فعال حقوق زنان بود. تصویر او را آن زمان می شد در تمامی روزنامه های آلمان دید. بهجت معالی که دختر یک کارخانه دار لیبرال است، یکی از نخستین زنان ایران بود که به عنوان وکیل دعاوی در ایران به کار پرداخت. وی پس از انقلاب اسلامی به دفاع از حقوق زنان پرداخت و از زمان مهاجرت در سال 1989 به آلمان در شهر کیل در کانون پناهندگان به کار مشغول است.

زندگی بسیاری از زنان ایرانی – آلمانی در تناقض کامل با تصویر زنان در رژیم ملایان قرار دارد.  میشائیلا نُل که دختر یک پدر ایرانی با نام خانوادگی تجدد و یک مادر آلمانی است، نماینده حزب دمکرات مسیحی در پارلمان آلمان است. شرمینه شهریور که در رشته علوم سیاسی تحصیل می کند و ساکن شهر آخن است، در سال 2004 دختر شایسته آلمان و یک سال بعد دختر شایسته اروپا شد. یاسمین طباطبایی هنرپیشه و خواننده متولد 1967 در تهران یکی از هنرمندان برجسته سینمای نوین آلمان است.

هوروش پورکیان که در شهر هامبورگ به بازرگانی اشتغال دارد و مشاور شهردار هامبورگ در امور مهاجران است، از یک خانواده بزرگ مذهبی در مشهد می آید. پدر وی می توانست به لباس روحانیت در آید، لیکن از اسلام چشم پوشید و با افکار آزادی خواهانه به یکی از طرفداران سیمون دو بوووار تبدیل شد و همراه با خانواده اش در سال 1974 به آلمان آمد. هوروش با پشتیبانی پدر به کار بازرگانی پرداخت و به این ترتیب نوه دختری «نظام العلما» که تا به امروز نیز در مشهد به عنوان یک روحانی مورد احترام است، با موفقیت به کار داد و ستد جین و پوشاک بانوان مشغول شد. هوروش پورکیان چند سال پیش همراه با پدر نود ساله اش کتابی در دفاع از «قدرت زنان در قرن بیست و یکم» نوشت و به توضیح این موضوع پرداخت که «چرا مردان با گسترش قدرت زنان چیزی از دست نمی دهند.»

پرستو فروهر نیز که به عنوان هنرمند از سال 1991 در شهر اوفن باخ زندگی می کند از یک خانواده شناخته شده می آید. پدر و مادر او از رهبران اپوزیسیون ملی و دمکرات در ایران بودند که نخست علیه شاه و سپس علیه رژیم اسلامی در ایران مبارزه می کردند. در سال 1998 داریوش و پروانه فروهر در تهران توسط قاتلان مزدور رژیم به قتل رسیدند. پرستو فروهر خود به دلیل تلاش های بی پروایش جهت پرده برداشتن از توطئه ای که توسط وزارت اطلاعات رژیم سازمان داده شده بود، به یکی از قهرمانان اپوزیسیون تبدیل شد.

پرستو اما بیش از هر چیز یک هنرمند موفق بین المللی است که به شیوه ای نامعمول با نقش های شرقی بازی می کند. در حال حاضر پرستو با استفاده از یک بورسیه و مهمترین جایزه ای که به هنرمندان آلمانی در خارج تعلق می گیرد، در رم بسر می برد. آثار او در ایران اجازه نمایش ندارند. پیش از بازگشایی آخرین نمایشگاهی که قرار بود از آثار او در تهران بر پا شود، یک «توصیه» ناشناس دریافت کرد که در آن از او خواسته شده بود بهتر است از برگزاری این نمایشگاه چشم بپوشد. پرستو فروهر اما نمی خواست به این تهدید از سوی دستگاه حاکم تن دهد. از همین رو نمایشگاه را با قابهای کاملا خالی برگزار کرد. پرستو با خنده می گوید: «شب زیبایی بود. قابهای خالی خیلی خوب مورد توجه قرار گرفتند. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم داستان بسیار غم انگیزیست. ما را نامرئی می کنند، درست مانند بسیاری از مردم ایران که پشتیبان احمدی نژاد نیستند. هر وقت به این موضوع فکر می کنم، گریه ام می گیرد. این مردک، این هیچ، سخنگوی کشور زیبای ما شده است.»

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |