مقاله

 

قاچاق مشروبات الکلی از عراق به ایران

 

بهمن قبادی کارگردان و فیلمساز ایرانی در نخستین فیلم خود به نام «زمانی برای مستی اسبها» در سال 2000 به همین موضوعی پرداخته بود که خبرنگار روزنامه «تاگس اشپیگل» (25 مارس) از شهر سلیمانیه به گزارش آن پرداخته که فشرده اش را می خوانید:

 

خورشید شباهنگام قله برفی کوه کابو را به رنگ سرخ در آورده است. این سوی آخرین رگه های شعاع خورشید، در سمت غرب، عراق و آن سو که دیگر تاریک شده است، در سمت شرق، ایران قرار دارد. در سراشیب این کوه تقریبا دو هزار متری کاروانی متشکل از 28 چهارپا منتظر است. درست به همین تعداد مردانی کارتون هایی را در کیسه های پلاستیک قرار داده و سر کیسه ها را می دوزند و بار چهارپایان را امتحان می کنند. کسی حرفی نمی زند. به خوبی می توان دید هر کس تکلیف خود را می داند. هوا دیگر تاریک شده و دمای هوا به تدریج به پانزده درجه زیر صفر می رسد.

این مردان مشروبات الکلی به ایران قاچاق کرده هر شب ویسکی و آبجو و شامپانی را از راه های خطرناک و پر برف به کشور اسلامی حمل می کنند. تجارت مشروبات الکلی، یا داشتن آنها و بیش از همه مصرف الکل در حکومت ملایان شدیدا ممنوع است و به سختی مجازات می شود. ولی از قرار معلوم هر روز بیش از پیش ایرانیان بیشتری با وجود این ممنوعیت دوست دارند آبجو و ویسکی بنوشند. منصور قنادی رییس این گروه قاچاق است. او در خاک عراق برای خود یک پایگاه کوچک درست کرده که از آنجا کار قاچاق را سازمان دهی می کند. او با یک تلفن ماهواره ای با تحویل گیرندگان قاچاق در ایران در تماس است.

قوطی ها و بطری های آبجو را با زحمت بسیار تا جایی که چهارپایان منتظر بارگیری ایستاده اند می رسانند و بعد آنها را بار می کنند. این راه را صدام حسین در زمان جنگ با ایران ساخت. چپ و راست این راه مین گذاری شده و تا شعاع بیست کیلومتری این منطقه مرگبار هیچ کس زندگی نمی کند.

به پوزه همه چهارپایان توبره ای وصل است که در طول راه دشوار و طولانی که در پیش دارند، بتوانند نشخوار کنند. مردان گروه کردهایی از دو طرف مرز هستند. آنها کوهستان را به خوبی می شناسند. در دوران صدام حسین آنها جنگی دردناک را از سر گذراندند و اینک شمار کمی از آنان می توانند حتی یک قوطی آبجو در خانه بنوشند.

مردان با شروع تاریکی با دقت چهارپایان را بار می زنند. هر چهارپا می تواند تقریبا 75 کیلو بار بکشد. این مقدار شامل پنج کارتون 24 تایی قوطی آبجو است. البته بیش از این هم می شود بار چهارپایان کرد ولی راه دشوار و طولانی است و منصور نمی خواهد خطر کند و اگر شرایطی پیش بیاید که مردها مجبور به فرار شوند، اگر بارشان سنگین باشد باید حیوانات و بارشان را بگذارند و در بروند. آنوقت همه چیز از دست می رود.

منصور یک اسب دارد که با افتخار آن را «مرسدس بنز» خود می نامد. این اسب می تواند دویست کیلو بار ببرد و در پیمودن کوره راه های کوهستانی به شدت چابک است. منصور که خودش وقتی بخواهد با کاروان برود، سوار این اسب می شود با غرور می گوید: «من فقط ویسکی با مرسدس بنزم می برم. ویسکی گرانترین محموله است و بالاترین درآمد را می آورد.»  او بطری های ویسکی را در عراق به 35 دلار می خرد و در ایران به صد دلار می فروشد. در بازار سیاه ایران یک بطری ویسکی حتی تا سیصد دلار به فروش می رسد. البته خطر گرفتار شدن هم خیلی زیاد است. مأموران مرزی ایران همیشه در پی شکار قاچاقچیان هستند و اگر در شب آنها را ببینند بدون هرگونه اخطار بلافاصله شلیک می کنند. البته مردانی هم که اسبها را می رانند مسلح هستند. منصور می گوید ما می دانیم اگر گرفتار شویم چه بلایی بر سر ما می آورند. کشته شدن در یک درگیری به مراتب بهتر از گیر افتادن در دست پلیس جمهوری اسلامی است. منصور تا کنون بارها افراد و اسب و محموله های خود را از دست داده است.

تنها در سال گذشته بیش از پانصد قاچاقچی مشروبات الکلی در مرزهای ایران کشته شدند. برخی از آنان یا از کوه سقوط کردند و یا روی مین رفتند. ولی اکثر آنها در درگیری با پاسداران جان خود را از دست دادند. از همین رو آنها هر روز مسیر خود را عوض می کنند تا به آسانی گرفتار نیروهای جمهوری اسلامی نشوند. گذر از بعضی راهها هفت روز و برخی دیگر فقط یک روز طول می کشد.

حالا دیگر کاملا تاریک شده است و فقط نور چند چراغ قوه را می توان دید. منصور بار یکی از چهارپایان را امتحان می کند و بقیه مردان دور آتشی که از کارتونها برافروخته اند ایستاده اند. در طول سه روز آینده این آخرین باریست که می توانند خود را گرم کنند. آنها باید شبها حرکت کنند و روزها در پناه کوه و برف پنهان شوند.

منصور توضیح می دهد: «بیشترین تقاضای مشتریان ایرانی من برای شامپانی، نوشیدنی رؤیایی بانوان، است». در ایران بیشترین مشتری شامپانی زنان هستند. هر بطری شامپانی در بازار سیاه تهران 450 دلار به فروش می رسد. من اما آن را 250 دلار می فروشم در حالیکه در عراق برای من فقط 40 دلار خرج بر می دارد! وقتی شنیدم در ایران تقریبا فقط زنان هستند که شامپانی می نوشند، باورم نمی شد. آخر در میان ما کردها، زنانمان تقریبا هرگز مشروبات الکلی نمی نوشند. متأسفانه خانم های ایرانی هنوز باید منتظر بمانند برای اینکه ما از پس تقاضای آنها که هر روز زیادتر می شود بر نمی آییم.» منصور خودش یک زن و دو فرزند در ایران و یک زن و سه فرزند در یک روستای کردنشین در عراق دارد. او به هر دو خانواده می رسد و در خانه ای که مسیر قاچاق باشد اتراق می کند. اینکه در ایران حکم غیابی اعدام برای او صادر شده است، او را نمی ترساند. روی بدنش پر از زخم گلوله است. همه او را سلطان قاچاق می نامند.

دمای هوا در این بین به منهای بیست درجه رسیده و بادی شدید می وزد. مردان کلاه هایشان را روی سر می کشند و دستکش هایشان را می پوشند. نخستین گروه از ده رأس اسب به همراه یک راهنمای مسلح به راه می افتد. منصور می گوید: «شانس اینکه گیر پاسداران نیفتیم خیلی زیاد است. در چنین هوایی آنها ترجیح می دهند در پاسگاه بمانند و  چای سر بکشند.» قاچاقچیان به بعضی پاسگاه ها ویسکی و آبجو رشوه می دهند تا آنها چشم شان را به روی رفت و آمد آنها ببندند. ولی منصور نمی تواند روی آن حساب کند چرا که اگر مأموران پاسگاه جدید باشند، این رشوه کاری از پیش نخواهد برد.

منصور با مرسدس بنز خود آخرین نفری است که محل بارگیری را ترک می کند. به تحویل گیرنده قاچاق در ایران کمی پیش از رسیدن گروه منصور به مقصد خبر داده می شود که بارهایش را از کجا باید تحویل بگیرد. منصور به او  اعتماد دارد ولی می گوید: «اگر دستگیر شود و شکنجه اش کنند آن وقت همه و همه چیز را لو خواهد داد.» حواله پول این قاچاق توسط کسبه ساکن سلیمانیه صورت می گیرد. منصور می گوید: «این حواله همیشه بدون دردسر انجام می شود. ایرانی ها خیلی ممنون هستند که ما این مشروبات را برایشان می فرستیم. تقاضای آنها ماه به ماه بیشتر می شود.» او ادامه می دهد هر بار تقاضا برای ویسکی های کمیاب و گران هم بیشتر می شود که از قرار معلوم برای خود ملایان در تهران است.

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |