ترجمه

 

آینده درخشان منطقه!

 

اولریش لادورنر Ulrich Ladurner مفسر روزنامه آلمانی «دیتسایت» Die Zeit دهم اوت در مقاله ای به موقعیت کنونی ایران، وضعیت مخالفان سیاسی و بلندپروازی های جمهوری اسلامی پرداخته است که می خوانید:

 

هنگامی که  هفته گذشته شبه نظامیان حزب الله به سوی اسراییل راکت شلیک می کردند و ارتش اسراییل حمله خود را به خاک لبنان شدت می بخشید، اکبر محمدی در زندان اوین پس از یک اعتصاب غذا درگذشت. بین مرگ محمدی و جنگ در لبنان یک رابطه غم انگیز وجود دارد: هرچه بیشتر بر طبل  جنگ در همسایگی ایران کوبیده شود، به همان اندازه رژیم تهران می تواند مخالفان را شدیدتر سرکوب کند بدون آنکه تاوانی پس بدهد.

اکبر محمدی از سال 1999 در زندان بسر می برد. آن زمان هزاران دانشجو با خواست دموکراسی بیشتر به خیابانها ریختند. او یکی از رهبران آنان بود و محمد خاتمی رییس جمهوری وقت قول آزادی بیشتر به مردم داده بود. 1999 برای ایرانیان سال امید بود.

هفت سال بعد، محمدی درگذشته است. در عراق جنگ داخلی، در افغانستان جنگ چریکی و در لبنان جنگ موشک و بمب جریان دارد. محمود احمدی نژاد که هولوکاست را انکار می کند، رییس جمهوری ایران است و از موقعیت استفاده می کند تا بر تخت های شکنجه بیفزاید. همین اواخر سازمان دفاع از حقوق بشر شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل ممنوع شد. 2006 سال تیره و تاری برای ایران و منطقه است.

بدتر از همه این است که زمامداران ایران چنین فکر نمی کنند. برعکس، آنها راه خود را درست و برحق می دانند. علی خامنه ای رهبر مذهبی از یک «خاور میانه جدید که ایران در مرکز آن قرار داد» حرف می زند و روزنامه «کیهان» سخنگوی تبلیغاتی وی می نویسد: «خاور میانه جدید در میان درد و رنج متولد می شود. آمریکا، اروپا و اسراییل هم باید هم اکنون هزینه بپردازند و رنج بکشند...» تمامی این سخنان حاکی از این است که رژیم قصد تبدیل شدن به یک قدرت منطقه ای در خاور میانه را دارد. البته این موضوع خاص جمهوری اسلامی نیست. شاه سکولار نیز خود را قدرت تعیین کننده در منطقه می دانست. او دلارهای نفتی را بیش از هر چیز خرج سلاح های مدرن می کرد. همسایگان ایران از این کشور به عنوان یک قدرت نظامی می ترسیدند. انقلابیون اسلامی تهران البته نه تنها می خواهند بر همه منطقه تسلط پیدا کنند، بلکه می خواهند بنا به گفته رییس جمهوری شان «اسراییل را محو کنند». حتی این موضوع هم جدید نیست. آیت الله خمینی رهبر انقلاب اسلامی پیش از اینها همین را گفته بود. تفاوت فقط اینجاست که او نمی توانست حرفش را عملی کند چرا که بمب اتمی نداشت.

هفته گذشته علی لاریجانی رییس هیئت مذاکره کننده جمهوری اسلامی مهلت قطعنامه سازمان ملل را که به ایران فرصت داده است تا سی و یکم ماه اوت غنی سازی اورانیوم را متوقف سازد رد کرد و گفت: «ما به فعالیت های هسته ای خود تا هر جا که لازم باشد ادامه خواهیم داد». البته او تهدید به قطع مذاکرات نکرد. به گفته او همه «فعالیت ها» باید زیر نظر آژانس بین المللی انرژی اتمی صورت گیرد و «ما باید مذاکره کنیم».

با وجود این سخنان ظاهرا آرام کننده چیزی تغییر نمی کند. با هر بحران جدید، ایران بیش از پیش به مرکز آن توفانی نزدیک می شود که از یازدهم سپتامبر 2001 در گرفت. لحن ها خشن تر و پیام ها الزام آورتر می شوند. یوشکا فیشر وزیر امور خارجه پیشین آلمان هفته گذشته در یک سخنرانی در مرکز مطالعات استراتژیک در تهران گفت: «ما در اوایل قرن بیستم قدرت هدایت کننده در اروپا بودیم ولی تصمیمات غلط گرفتیم و فاجعه عظیمی را تجربه کردیم. اشتباه ما در کجا بود؟ ما  تسلیم بلندپروازی های سلطه جوی خود شدیم. بلندپروازی هایی که بر قدرت نظامی و وجهه ما متکی بود. ولی ما غریزه سلطه ستیز اروپا را دست کم گرفتیم». از این روشن تر نمی شد گفت. در واقع فیشر به زمامداران ایران گفت: اگر شما در راه سلطه جویی تلاش کنید، آنگاه خودتان و تمام منطقه بازنده خواهید بود.

این پیام کاملا فهمیده می شود. حتی در محافل به اصطلاح محافظه کار رژیم. حسن روحانی، که تا یک سال پیش رییس هیئت مذاکره کننده جمهوری اسلامی در برنامه اتمی بود، و بی تردید نمی توان او را جزو اصلاح طلبان به شمار آورد، در یک مقاله نوشت: «هدف انقلاب ما بنیانگذاری و ساختن حکومت اسلامی بود. حالا ما حق نداریم به سرآغاز انقلاب برگردیم. این درست ریشه اختلافات ماست». این یک انتقاد صریح نسبت به سیاست خارجی ستیزه جویی است که ایران از زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد دنبال می کند. همین هسته مرکزی چالش بین محافظه کاران را به نمایش می گذارد. برخی از آنها می خواهند انقلاب را صادر کنند و برخی دیگر می خواهند حکومت اسلامی را مستحکم کنند و به همین دلیل می خواهند تا جایی که ممکن است در «خارج» آرامش داشته باشند تا بتوانند در «داخل» با مسائلی مانند بیکاری، تورم و به ویژه ریزش سیاسی در میان جمعیتی که به شدت از سیاست نا امید شده است، روبرو شوند.

احمدی نژاد اما استراتژی ای را دنبال می کند که بر اساس آن باید در «خارج» تا حد امکان نا آرامی به وجود آورد تا در «داخل» بتوان برنامه های قدرت طلبانه خود را اجرا و برای ناکامی های خود سپر بلا پیدا کند.

گروه سوم که خواستار برقراری دموکراسی در ایران است، به شدت سرکوب می گردد. هر آنکه هنوز نمی خواهد سکوت کند، با جنگ لبنان دچار مشکل می شود. علی خامنه ای از «گرگ خونخوار صهیونیسم» سخن می گوید و اسراییل را به عنوان «صهیونیست خون آشام» به قتل عام محکوم می کند. حزب الله را نمونه روشن مقاومت و شیخ حسن نصرالله رییس آن را «رهبر قهرمان» می نامد. در این فضای به شدت مسموم و نظامی هر نظر انتقادی با خطر همراه است. روزنامه «کیهان» سخنگوی دولتی جمهوری اسلامی درگیری در لبنان را با خرسندی آشکار «جنگ علیه دمکراسی» می نامد.

مرکز ثقل چالش درباره آینده ایران اینک به درون محافل قدرت منتقل شده است. حالا دیگر مسئله بر سر همه چیز است. به نظر می رسد «عملگرایان» دریافته باشند که قمار ایران در منطقه، آن گونه که یوشکا فیشر یادآوری کرد، می تواند به شکست بیانجامد. هاشمی رفسنجانی که سالها قوی ترین مرد جمهوری اسلامی به شمار می رفت در نامه ای به طلبه های جوان هشدار داد که «زیادی مشت تکان ندهند» چرا که این مشت می تواند خیلی زود به کسانی اصابت کند که می خواستند مشت های شان را تکان دهند. با چنین استعاره ای نیز می توان افول خود را تصویر کرد.

چالش های داخلی تا حد زیادی سیاست خارجی ایران را اعم از مسئله هسته ای، رابطه با حزب الله لبنان و یا رابطه با غرب را تعیین می کند. صاحب نظرانی مانند هرمیداس باوند استاد سیاست بین الملل در دانشگاه تهران معتقد است که ایران به تدریج به یک دیکتاتوری نظامی تبدیل می شود. این امر تصادفی نیست، بلکه حاصل روندی است که می توان آن را دنبال کرد. در آغاز سال 2003 عده زیادی در ایران نسبت به جنگ عراق هشدار دادند که می تواند پیامدهای نظامی داشته باشد. در واقع نیز احمدی نژاد نظام را به طور مؤثر با اونیفورم پوش های افراطی تغییر شکل داد.

تصویر منطقه اما چگونه است؟ در منطقه نیز فقط سربازان و شبه نظامیان و ارتشی ها هستند که اینور و آنور می روند.

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |