|
|
|
ترجمه |
|
آمریکایی های بدجنس و ملاهای بیچاره کلاوس کریستیان مالتسان اشپیگل آنلاین
48 درصد آلمانی ها آمریکا را خطرناک تر از رژیم جمهوری اسلامی در ایران می دانند. تنها 31 درصد خلافش فکر می کنند. به نوشته «اشپیگل آنلاین» این نتیجه با فریب بزرگ آلمانی ها مطابقت دارد و از همین رو اکنون زمان ارائه منابع نوین برای یک بازآموزی دوباره فرا رسیده است. مبالغه نیست اگر بگوییم بسیاری از مقالات و تفاسیر آمریکاستیزی را که در مطبوعات و رسانه های آلمان از جمله مجله معتبر «اشپیگل» منتشر می شوند، بدون هرگونه تغییری می توان در مطبوعات وابسته جمهوری اسلامی نیز منتشر نمود. یکی از مفسران «اشپیگل آنلاین» (28 مارس) با طنز و کنایه به این واقعیت در سیاست و رسانه های آلمان پرداخته که فشرده آن را می خوانید:
آلمانی ها در تاریخ معاصر خودشان به مسائل زیادی باور داشتند. به کشورهای مستعمره در آفریقا و به قیصر پروس که معتقد بود به زودی دیگر هیچ گروهی وجود نخواهد داشت مگر سربازانی که در جبهه ها می جنگند. کمی بعد مردم آلمان باور کردند که باید یهودیان را در گتوها و اردوگاه ها نگاهداری کرد چرا که وجود آنها به زیان مردم است. بعد به بزرگراه ها و پیروزی نهایی باور کردند و چند سال بعد به قدرت مارک آلمان باور آوردند. آنها باور داشتند که دیوار برلین تا ابد خواهد ماند و حقوق بازنشستگی شان همواره تأمین خواهد بود. آنها به جداسازی زباله ها باور کردند و به پروازهای ارزان قیمت به اینسو و آنسو. آنها به بورس شرکت مخابرات باور کردند و به پیروزی در جام جهانی فوتبال. آنها حتی همزمان به پیتر هانه و هارالد اشمیت [اولی مفسر سیاسی تلویزیون و دومی هنرپیشه و کمدین] باور دارند. در حال حاضر آلمانی ها فکر می کنند آمریکا برای صلح جهانی به مراتب خطرناک تر از جمهوری اسلامی در ایران است. یک نظرسنجی از سوی شرکت «فورسا» که به تقاضای مجله «اشترن» صورت گرفت نشان می دهد به ویژه جوانان آلمانی، یعنی 57 درصد بین سنین 18 تا 29 سالگی، تهدید آمریکا را بیش از رژیم مذهبی ایران می دانند. این نتیجه البته به هیچ وجه غافلگیر کننده نیست. سیاست رسمی آلمان که به زودی از نتایج این نظرسنجی به شدت عزا خواهد گرفت، مسبب اصلی این باور ضد آمریکایی است. آلمانی ها سالهای دراز به افسانه «گفتگوی انتقادی» اروپا با رژیم ایران گوش دادند که از سوی وزرای امور خارجه شان در گوش آنها خوانده می شد. این افسانه تقریبا اینگونه بود: اگر ما با آیت الله ها خوب باشیم و کمی با آنها مهر بورزیم و گاهی هم انگشت مان را به نشانه تنبیه جلوی صورتشان تکان دهیم، آنوقت آنها هم از اینکه زنانشان را به دلیل «روابط نامشروع» اعدام کنند و یا به دنبال بمب اتمی بروند، دست برخواهند داشت. ولی این نقشه یک جوری نگرفت و این البته موضوعی بود که از مدتها قبل در واشنگتن می دانستند. جمهوری اسلامی با سرسختی برنامه اتمی خود را پیش می برد و محمود احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی آشکارا به تصمیمات سازمان ملل اعتنایی نمی کند. سازمان ملل هم عصبانی می شود و قطعنامه صادر می کند. در موارد دیگر هم رییس جمهوری اسلامی آرزوی نابودی اسراییل را دارد. البته تحقق این آرزو مدتی طول می کشد. رژیم اسلامی در ایران برای اینکه مهارت هایش را فراموش نکند به تمرین می پردازد و چند روز پیش پانزده ملوان نظامی انگلیسی را می رباید. ولی کاملا روشن است که همیشه تقصیر با آمریکایی هاست. ما این را مدتهاست که می دانیم. ما آلمانی ها غرب وحشی را از داستان های «کارل مای» [نویسنده آلمانی داستان مشهور وینتوی سرخپوست] و سرمایه داری وحشی را از «کارل مارکس» می شناسیم. بعلاوه همه ما دست کم یک بار تعطیلات خود را در آنجا بسر برده ایم. چه در کالیفرنیا باشد و چه در فلوریدا (در اینجاها اتومبیل کرایه ای ارزانتر است) ما تا عمق آنها را خوانده ایم. برای ما آلمانی ها، آمریکایی ها یا زیادی چاقند، یا زیادی ورزشکارند، یا زیادی در مسائل جنسی حساسند یا هرزه گرا هستند، یا زیادی مذهبی اند یا نیهیلیست اند. آمریکایی ها در تاریخ یا زیادی خود را کنار می کشند یا می خواهند امپراتوری خود را همه جا بگسترانند. آنها خیلی راحت به کشورهای بیگانه حمله می کنند (که البته ما هرگز این کار را نمی کنیم) و بعد هم خیلی راحت غیب شان می زند، مانند ویتنام، و این اواخر در عراق. بدتر از همه این است که آمریکایی ها در سال 1945 در جنگ جهانی دوم پیروز شدند (اگرچه این فقط با کمک آلمانی ها و آینشتاین و از این جور چیزها ممکن شد). بعضی از آلمانی ها روز پیروزی را در اروپا هرگز بر آمریکاییان نخواهند بخشید. مگر نه این است که نازیسم فقط یک تصادف در سیر حوادث بود؟ در حالی که آمریکایی ها در سرشت خود بد هستند. مثلا به پرزیدنت بوش نگاه کنید. حتی بعضی از خوانندگان ما هم هر روز سرسختانه به آن باور دارند که بوش «بدتر از هیتلر» است. به این ترتیب ما با یک تیر دو نشان می زنیم: به این ترتیب که اگر بوش همان هیتلر جدید است، پس ما آلمانی ها سرانجام از شر هیتلر رها شدیم. حتی لازم نیست به پیشنهاد آن نماینده پارلمان مان از ایالت نیدرساکسن که گفت تابعیت آلمانی هیتلر را باید از او پس بگیریم، تابعیت آلمانی بوش را از او بگیریم. می بینید که هیچ کس به گرد پای نمادگرایی ما نمی رسد! آمریکاستیزی داروی معجزه گر سیاست دولت های آلمان است. اگر کسی دیگر به تو به عنوان سیاستمدار باور ندارد، یکی به آمریکایی ها بزن، آن وقت در نظرسنجی محبوبیت سیاستمداران به درجات بالا صعود می کنی. موضوع نه بر سر دانستن بلکه بر سر باور است. آمریکاستیزی یک دکانداری سیاسی عالیست. می توان شبها آخرین قسمت سریال آمریکایی «24» را تماشا کرد و فردا صبح درباره زندان گوانتانامو داد سخن داد. می توان ادعا کرد که خود آمریکایی ها در مورد تروریسم مقصرند و همزمان سیاست محدودیت مهاجرت مسلمانان در آلمان را پیش برد. می توان رییس جمهوری آمریکا را یک جانی بالفطره نامید و روز بعد پروازی به سوی نیویورک رزرو کرد. می توان علیه فرهنگ سطحی و بی بند و بار طبقه متوسط آمریکا تبلیغ کرد و روز بعد پرسشنامه و مدارک مربوط به قرعه کشی «کارت سبز» را پر کرد. روزی نیست که در آلمان خشن ترین ادعاها، بدترین توهین ها و جنون آمیزترین تئوری های توطئه به آمریکا نسبت داده نشود. لیکن این همه رایگان است و هزینه ای در بر ندارد و بیش از هر چیز به احساس حق به جانب بودن آلمانی ها یاری می رساند. در مورد ایران اما موضوع فرق می کند. وقتی که آخرین بار در تلویزیون آلمان یک شوخی درباره رهبری جمهوری اسلامی مطرح گشت، چه جنجالی که به پا نشد. درست بیست سال پیش، رودی کارِل، کمدین فقید هلندی که در آلمان کار می کرد، در یک شوخی تلویزیونی آیت الله خمینی را نشان داد که لباس های زیر زنانه را زیر و رو می کرد. بلافاصله رودی کارل به مرگ تهدید شد. این شوخی که چند ثانیه بیشتر نبود، به اخراج سیاستمداران آلمانی از تهران و لغو پروازهای هواپیمایی منجر شد. کارِل از این شوخی پوزش خواست. حال آنکه شوخی درباره آمریکایی های چاق مطمئن تر و کم خطرتر است. دانیل گلدهاگن، مورخ آمریکایی، که تقریبا یازده سال پیش این باور آلمانی ها را که آنها در مورد جنایت های رژیم هیتلری هیچ چیز نمی دانستند، از آنها ربود، در حال حاضر درباره تاریخ پاکسازی های قومی و نژادی در قرن بیستم تحقیق می کند. در این مطالعات او متوجه شد که هر سیاستمدار یا فرد نظامی که چنین پاکسازی را طراحی و اجرا کرد، به ندرت اهداف خود را پنهان ساخته اند. از قبیله هررو در جنوب آفریقا و ارمنی ها و کولاک ها تا یهودیان و بعدها بوسنی ها که قربانی شدند، عاملان این پاکسازی ها اغلب این عمل را حق خود می دانستند و دلیلی برای پنهان کردن فکر و عمل خود نمی دیدند. هنگامی که احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی امروز رؤیای جهانی بدون اسراییل و همزمان داشتن بمب اتمی را در سر می پروراند، شنوندگان، به ویژه آلمانی ها می توانند یک بعلاوه یک را حساب کنند. حقیقتا چرا احمدی نژاد نباید درباره آنچه می گوید فکر کند؟ ولی ما آلمانی ها فقط آنچه را می دانیم که به آن باور داریم. آیا آمریکایی ها واقعا خطرناکتر از ملاها هستند؟ شاید بهتر باشد که آمریکایی ها برای تنوع حرف آلمانی ها را باور کنند. اکنون دوباره زمان یک بازآموزی دیگر فرا رسیده است. آخرین بازآموزی کافی نبود. |
|
| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |