|
|
|
داستان |
|
چشمهایش
الان پنج ساله قاچاقچی فرستادمون. گفت فقط نیوزیلند مانده. گفتیم اگر نزدیک سوئد باشه خیلی خوبه چون که اونجا فامیل داریم. گفت نه یک خورده دوره اما فقط همینجا پناهنده می گیره. گفتیم باشه. ما را اول برد یک کشور دیگه. نمی دونم فیلیپین بود یا جای دیگه. از اونجا فرستاد اینجا. دم طیاره هم باقی پولمان را گرفت و گفت پول همراتون باشه دردسر داره. ضمنا گفت توی طیاره پاسپورتاتونو پاره کنین بریزین توی مستراح. چهار نفر بودیم. به هر چهارتا راجع به پاره کردن پاسپورت سفارش کرد. بچه ها توی طیاره یکی یکی رفتن پاره کردن. من راه دستم نبود. اصلش زورم می آمد پاسپورت خودم را پاره کنم. برام عزیز بود. مثل پاره تنم همه جا حفظش کرده بودم حالا پاره اش کنم که قاچاقچی گفته؟ پا نشدم. نزدیکهای نیوزیلند بودیم. بچه ها گفتن بلند شو برو پاره کن چاره نداری. یکی شان مرافعه هم کرد که تو کار خودتو خراب می کنی کار ما را هم خراب می کنی، می فهمن ما هم از ایران اومدیم همه مان را بر می گردانند. رفتم توی توالت طیاره. حالم خیلی گرفته بود. آدم پاسپورت خودشو پاره می کنه؟ این، شناسنامه شه، مال مملکتشه، اسم و رسمشه، اعتبارشه، مدرک شناسائیشه. ولی خوب همه ش همین بود که شناسایی نشیم. درآوردمش گفتم خداحافظ گذرنامه! الوداع پاسپورت! جرش دادم، واجرش دادم. رحم نکردم. انگار غیض هم داشتم. انگار که می خواستم به بچه های توی طیاره بگم بفرمایید! خوب ریزش کردم یا باز جرش بدم؟ جلدش سفت بود. بچه ها تیغ داده بودند ببرم. بریدم. ریز ریز، قیمه قیمه، انگار داشتم کار مهمی انجام می دادم.
لگن توالت پر شده
بود از ریزه های پاسپورت من. دستم نمی رفت طرف سیفون. حیفم می آمد ردشان کنم.
پاسپورتم بود نه. هویتم بود نه. اما چاره ای نبود. داشت دیر می شد. دستم را
بردم سمت سیفون. انگار می خواهم ماشه هفت تیر را بکشم. انگار می وقتی چشم باز کردم، هنوز مقداری مانده بود. دوباره سیفون را کشیدم. با بی رحمی، با خشونت. آب چرخید. پاره های پاسپورت چرخیدند. سر من هم انگار با آنها می چرخید. آب مقاومتشان را در هم می شکست و به کام خود می کشیدشان. خودم را آماده رفتن می کردم که احساس کردم یک نفر از آن تو صدایم می زند. بله، از همان تو. توی توالت! لابد خیالم می رسید! نگاه کردم. یک جفت چشم به من دوخته شده بود. احساس کردم همان چشمها صدایم می کردند. چشمهای خودم بود! چشمهای عکس پاسپورتی خودم! خوب پاره نشده بودند. با همه ریزی حالا به چشم من درشت می آمدند. یک تکه مقوای نازک بود. دو تا چشم کوچک رویش بود اما خیلی به نظر من بزرگ می آمد، انگار داشت با من حرف می زد. می گفت: بیوفا همین؟ ما را گذاشتی داری می روی؟... ترسیدم. وحشت کردم. اول قدری خجالت کشیدم. اما بعدش ترسیدم. بعدش دوباره خجالت کشیدم. چشمها در آب می چرخید ولی پایین نمی رفت. نگاهم می کرد. با من حرف می زد. می گفت: ما را انداختی توی خلا؟ بارک الله! برو! موفق باشی! معرفتت همین بود؟ خودت را نجات دادی سیفون را کشیدی روی ما؟ وحشت کرده بودم. دست و پایم را گم کرده بودم. چشمها درشت می شد. درشت تر می شد. قدر چشمهای خودم شده بود. قد اصلی خودشان شده بودند. دستمال کاغذی دستم بود. مچاله کردم و پرت کردم بهش. چشمهایم درد گرفت. چشمهای خودم درد گرفت. یک آخی کشیدم. بعد گفت: اگر سلاح داشتی لابد یک تیر هم برایم خالی می کردی. سیفون را کشیدم. با چه ضربی هم کشیدم. آب زد و چرخید و چرخید و چرخید. دستمال کاغذی را برد اما چشمها نرفت. موج آب زدش بالا، چسبید به دیواره آهنی. الله اکبر. چه بدبختی ما آوردیم. نگاهش کردم. یک وری بود. غمگین بود. با التماس نگاهم می کرد. آب ازش می چکید. انگار گریه داشت می کرد. بغضم گرفت. اشک توی چشمهایم جمع شد. عرق پیشانی هم زده بود تو چشمم درست نمی دیدم. می خواستم بزنم از توالت بیرون صدام کرد: کجا؟ کجا؟ بی معرفت، بیوفا، نامرد...! دلهره داشتم. می ترسیدم. خودکارم را درآوردم. با نوک خودکار یواش از جا کندمش. انداختمش توی آب. سیفون را کشیدم. خدایی بود که پشت و رو شد. نمی دانم چطور شد که دمر روی آب افتاد. شکر خدا کردم. اعتقاد خوب چیزیه. راحت شدم. دیگر چشم نداشتم. فقط سفیدی می زد. می چرخید و می رفت. مثل آدمی که توی گرداب افتاده باشد. دیگر چشممان توی چشم هم نبود. ولی من صدای ضجه اش را می شنیدم. نمی خواست برود. جیغ می کشید. به من فحش می داد. سعی می کرد یک جور به دیواره بچسبد اما آب بردش! برای محکم کاری یک بار دیگر سیفون را کشیدم و پیروز از مستراح بیرون آمدم!
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |