|
|
|
داستان |
|
آدم غریبی است این محمود هامیلتون. فکر می کند جبر تاریخ و جغرافیا او را آواره کرده است. محمود هامیلتون شیفته صادق هدایت است. گوشت نمی خورد. در یکی از داستانهایش دوست دخترش را تکه تکه می کند و بعد از سرخ کردن می خوردش. صداهای غریب می شنود؛ مرده ها را می بیند؛ به دنبال نیا و نیاکانش می گردد. حتا یک روز در و پنجره اتاقش را بست، شیر گاز را باز کرد و دراز کشید. ولی اتاق آتش گرفت و او را که به شدت سوخته بود به بیمارستان رساندند و نجاتش دادند. نجاتش دادند؟ عاشق نوشتن است؛ ولی چندان خوب نمی نویسد. نه دستور زبانش خوب است و نه می تواند آنچه را خیال می کند، آنگونه که باید، به کلام تبدیل کند. رگه های زیبایی در ذهنش وجود دارند. یک بار به ایده ای که در یکی از داستانهایش به کار برده بود، واقعا حسودیم شد. رفته بود برای سگ ولگرد صادق هدایت گوشت خریده بود! و من به خودم لعنت می فرستادم که چرا من به این فکر نیفتاده بودم. در خیابانها و متروهای برلین ساز می زند. آن روز که از مرکز خرید ویلمرزدورف رد می شدم، از میان بوی سوسیس و سیب زمینی و همهمه مردم، صدای ساز ایرانی به گوشم رسید. وسط محوطه عابر پیاده نشسته بود. شاپوی همیشگی سرش بود. خم شده بود و قاشقکها را روی سیمهای ساز می لغزاند. من دیدمش. ولی ببینید او چطور، تنها و غریب، دنبال خودش می گردد.. الف. ب.
سرگشتگی های محمود هامیلتون
سعید زنگ در را با تردید فشار می دهد. زیر لب حرف می زند. می شنوم که می گوید: خدا کند دل محمود خوب شده باشد. خیلی دلم می خواهد یک حالی از این یارو بگیرم. آخر هفته گذشته بود که آمدم دنبال محمود که بریم یه بازی ای بکنیم، بلکه صنار سه شاهی ببریم، که دوباره دل درد داشت. چه خوب بازی می کند. خدا کند حالش خوب باشد. بریم یک حالی از این پسره بگیریم. آه، چرا مادرش در را باز نمی کند! دوباره زنگ را فشار می دهد. زنی در را باز می کند. سعید می گوید: سلام، بی بی. محمود خانه است؟ بی بی جواب می دهد: آره، بالا داره اخبار گوش میده. سعید می پرسد: حالش چطور است؟ بی بی می گوید: دوباره ناخوش است. باز هم این دل درد آزارش می دهد. بچه معصومم مثل مار به خود می پیچد. همین الان داشتم براش نبات داغ درست می کردم. قربون دستت، داری بالا میری، براش ببر. سعید لیوان نبات داغ را می گیرد و به طرف طبقه بالا به طرف اتاق محمود می رود. وارد اتاق می شود. محمود روی تخت خوابیده. روبروی او تلویزیون روشن است. سعید می پرسد: محمود حالت خیلی بده؟ محمود جواب می دهد که دل دردم می گیرد و ول می کند. سعید می گوید: یعنی امروز هم نمی توانی بازی کنی. محمود می گوید: ساکت باش می خواهم اخبار را گوش کنم تا بعد چه پیش بیاید. سعید می گوید: بیا این نبات داغ را بی بی جون داد برایت بیاورم. بگیر، بخور تا سرد نشده. محمود لیوان نبات داغ را روی میز می گذارد و سیعد را برای گوش کردن اخبار به سکوتِ ساکت دعوت می کند. محمود و سعید ساکت به صدای گوینده گوش می دهند که می گوید: در آلاسکا یک نفر در اثر شکستن یخ سطح آب غرق شد. محمود می نالد: آی دلم! گوینده ادامه می دهد: تمام سرنشینان یک هواپیما بر اثر سقوط کشته شدند. محمود می نالد: آی، آی دلم، آخ. گوینده می گوید: در اثر سیل عظیمی در آفریقا هزاران نفر مفقود و عده بیشماری بی خان و مان شدند. محمود می نالد: آی دلکم، چه پیچی می خورد، آی مُردم. محمود مثل مار به خودش می پیچد و گوینده ادامه می دهد: اخبار امروز به پایان رسید. خدا یار و نگهدارتان.
سعید می گوید: پس چرا نبات داغت را نخوردی، سرد شد. محمود می گوید: نبات داغ دل دردم را خوب نمی کند. 21 مه 2001
یکی از آرزوهای بزرگم این بود که نوازنده ای چیره دست شوم. حالا اما پیر و فرسوده و فرتوت شده بودم و به جای نوازنده ای چیره دست، به یک مطرب خیره سر تبدیل شدهه بودم. بعد از سالها دوندگی دنبال کون این و آن حالا باید بنشینم کنار خیابان. و یا در زمستانها در ایستگاه قطار که کمی گرمتر است. وقتی سوار قطار می شدم، داشتم به جلسه امتحان تاریخ و جغرافیای چندین سال پیش در دوران تحصیلم فکر می کردم. در فکر آفریقا بودم که به ایستگاه Seestrasse رسیدم؛ جایی که برای پول خرد مردم ساز می زدم. ولی صدای ساز نمی آمد. در میان فکر آفریقا و آسیا به یاد خودم افتادم. دلواپس شدم. با خودم گفتم: «این یارو محمود کجاست؟» قطار داشت راه می افتاد که چند نفر را کنار زدم و با شتاب پیاده شدم. نگران و سریع رفتم به جایی که اغلب می نشستم. دیدم آنجا نیستم. فکر کردم: شاید در آن طرف خروجی نشسته باشم. رفتم آن طرف. آنجا هم نبودم. گفتم شاید در ایستگاه Möckenbrücke باشم. دوباره سوار شدم. آنجا هم نبودم. شاید در ایستگاه Halleschestor؟ نه، آنجا هم پیدایم نبود. در این هوای سرد که نمی توانم در خیابان باشم؛ آنجا اصلا از سرما نمی توان ساز زد. حسابی نگران شدم. آشفته، راه خانه را در پیش گرفتم. با خود فکر کردم شاید در خانه باشد. قدمهایم را تند کردم. از دور به پنجره نگاه کردم. چراغ خاموش بود. پس این محمود کجاست؟ خانه هم که نیست. داخل شدم. نشستم. نگاهم روی میز تلفن افتاد. شماره محمود را گرفتم. اشغال بود. خیالم راحت شد. 14مارس 2001
ببین عجب دیوی، چه پا برجاست! چه شاخهایی، چه وحشی! چه بیشه ای! جشن وحوش!
در محشرم به خود آمدم – اینجا کجاست؟ چقدر هم شکل من اینجاست! اینجا کجاست؟ دوباره داشتم به خودم در آینه نگاه می کردم. مات و مبهوت و تماشاگر و فکور. نمی دانم چه مدت بود که صد هزار باره در آینه ماتم برده بود. وقتی در آینه، ته نی نی چشمانم را نگاه می کنم، انگار به یک دیار حقیقی سفر می کنم. آن دیار، وسعتی در برگ کاغذ نخواهد داشت. می خواستم بگویم به هر صورت اهل ستایش هستم، بهتر بگویم دوستدار ستایش هستم تا اهل ستایش. یعنی دوست دارم منِ من را. اول آن دیوی که بودم سرشار از مردی و سرشاخ با هر چیز. این آرزوی اولم بود که میسر شده بود. البته آرزوهای کوچک و بزرگ دیگری داشتم ولی اول چیز همان دیو پلید که آدمی باشد، با نقشی سفید! چو همگنان دورانها!
خلاصه در حال عیش و عشرت و معامله ارث و میراث و کار و امید و آرزو ساز خوشی هم می شد نواخت، که در چنگال من بود.
همیشه وقتی از بیداد همایون وارد گوشه عشاق می شوم در همان خمِ درآمدِ عشاق، با بوی علف و ریحان و تلخون و گلسرخ از دنیای پر ستایش خود وارد دنیای تحسین می شوم که آنجا محمود نامی، که از تاریخ و جغرافیا می نالد، برایم موسیقی می نوازد. یادم می آید همیشه در گوشه ای نشسته است و وسوسه سر و صدای سازش را در سر می پروراند. شباهت غریبی با من دارد.
تشنه خواهش، نشسته بودم به نوازش. بعد از گوشه چکاوک که پر می زد و می رفت، بیداد و درآمد عشاق بود که رسیدم به محمود که در درس تاریخ و جغرافیا مردود شده بود. دوباره در گوشه ای پر سر و صدا نشسته بود. به او گفتم: جایی بهتر از این پیدا نکردی برای پول درآوردن، محمود؟ گفت: سلام! گفتم: چرا به ما سر نمی زنی؟ اصلا چرا تلفن نمی کنی؟ گفت: هر چه تلفن می کنم اشغال است. بعد هم گفت: فعلا وقت ندارم، برو، بهت تلفن می زنم. 20 مه 2001
نمی دانم چرا؟ نمی دانم چگونه؟ نمی دانم سئوال چیست؟ نمی دانم جواب کجاست؟ نمی دانم شام و شب است یا که صبح و سحر یا غروب و عصر. نمی دانم در چه عصری بوده هستم. سرم گیج می شود. قلبم تپش ناهنجار دارد و فضا، فضای قهر و گریز و جنگ و ستیز است و من از خود بی خود و در پی خود. و زمان وزنِ نامأنوس دارد.
به خود می گفتم: آینه چه گناهی کرده که باید تصویر تو را منعکس کند؟ می گفتم: اگر آینه را ببینم می کشمش. در آینه، دیگرِ دیگری بود و جلوه ای از من می نمود. آه، از دست این آینه های منفور. آن وقت بود که گفتم: گناه جیوه است که در پشت شیشه مأوا کرده است. آن وقت از گناه آینه می گذشتم که شیشه ای بود، در قاب جیوه ای خویشتنِ خویش.
فردا از درون آینه و نی نی چشمان، از خانه بیرون زدم. چه دل تنگ، چه بی پروا. برو گمشو از پی پیدا شدن، که پیدا شدن از پی پیداییِ ناپیداها در جستجوست.
با خود راه می رفتم. از این طرف و آن طرف حرف می زدم. فکر می کردم حرف پادزهر هر زخم دل است. اما چه دلی؟ با کدام خونابه ای در جریان؟ با خود می گفتم: یادت هست آن روز به محمود تلفن کردی، اشغال بود و خیالت راحت شد؟ از آینه هم خبری نبود. همین طور با خودم حرف می زدم که وارد ایستگاه قطار زیر زمینی شدم. ولی برای اینکه حرمت دوست را نگه داشته باشم شروع کردم با خود به تعارف کردن. گفتم: شما بفرمایید! باز یک قدم به سوی راست رفتم و به طرف مخالف نگاه کردم و گفتم: البته شما مقدم هستید! خواهش می کنم! دوباره یک قدم به طرف چپ رفتم و گفتم: البته شما باید اول داخل شوید. جان شما نمی شود! شما سرور ما هستید. خلاصه چند لحظه ای که قطار برای پیاده و و سوار شدن مسافران می ایستد، بدین صورت هلاک شد و تمام وقتم به تعارف گذشت که ناگهان درهای قطار بسته شد و قطار با سوت بلند و سایش فلز بر فلز دور شد. وقتی سکوت نیرومند شد، دیدم صدای ساز می آید. رفتم به طرف صدا. دیدم محمود مثل من با ریش نتراشیده مشغول حمل صداهاست. پول خردی به او دادم و به طرف خانه رفتم. وقتی به خانه رسیدم، از پنجره دیدم چراغ روشن است. وارد شدم. محمود نشسته بود و سازش را کوک می کرد. گفت: خوش آمدید، بفرمایید! 21 ژوئن 2001
صادق خان کتابهایی در دست دارد و برای فروش آنها به عنوان کاغذ باطله به میوه فروشی می رود. میوه فروش می گوید: راستی صادق خان، این پسره، محمود را که می شناسید. یعنی چه جوری بگویم؛ خودشان بهتان می گوید. اینها، این پشت خودش را قایم کرده. طفلک خجالتی هم هست. صادق خان می پرسد: با من چه کار دارد؟ - راستش اهل داستان نوشتن و اینهاست و یک عرضی دارد که خودش می گوید. صادق خان رو به محمود می گوید: بیا برویم. محمود درست سه قدم پشت سر او به راه می افتد. وارد خانه ای می شوند. او می داند جریان این محمود چیست و از او چه می خواهد. ولی وانمود می کند که چیزی نمی داند. صادق خان به بانوی مسنّی می گوید: بی بی جان، از آن آشهای کشکدار بریز با این میهمان بخوریم. محمود سر سفره نشسته و می خواهد عرض خود را به صاذق خان بگوید ولی رویش نمی شود. صادق خان می گوید: بگو، ببینم. خجالت نکش. محمود این پا و آن پا می کند. بی بی کاسه ای جلویشان می گذارد و آنها آماده خوردن می شوند. محمود می گوید: بله، می خواستم شما مرا به فرزندی قبول کنید. یعنی اسم فامیل خودتان را روی من بگذارید تا من هم... ولی حرفش را می خورد. صادق خان می گوید: حالا آشت را بخور تا بعد. محمود قاشق خود را در ظرف آش می برد و می بیند که در کاسه فقط کشک است. می گوید: اینکه همه اش کشک است. صادق خان می گوید: نه بابا، رشته هم دارد، باید خوب دقت کنی. محمود می گوید: اینها همه کشکه، کشک. صادق خان می گوید: خوب، بله، کشک. صادق خان با توپ مرواریِ توی دستش بازی می کند و به محمود می نگرد. 20 ژوییه 2001
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |