Logo

داستان

 

فقط چند دقیقه

 

روایتِ یک

 در را با شتاب پشت سرش بست. پله ها را دو تا یکی پایین آمد. باید پنج دقیقه پیش راه می افتاد و حالا می بایست این مدت را با حرکت سریعتر جبران می کرد. هوا هنوز تاریک بود. در طول راه پیشاپیش حساب می کرد کدام جهت را چه جوری برود تا زمین زیر پایش کمتر کِش بیاید. فکر کرد شاید با چند برش مورّب و چند چراغ زرد بتوان از زمان پیشی گرفت. بعد از مدتی عرق کرد. بادِ سرد از تار و پودِ لباس توی تن اش نفوذ می کرد. دستهایش را در جیبهایش چپاند و گردنش را توی یقه فرو برد. چقدر در پنج دقیقه چهره خیابانها فرق می کند! از ماشینِ بزرگ و نارنجی شهرداری خبری نبود. ماشین سفید  مواد غذایی را هم ندید. روزهای دیگر هر بار در سر چهارراهها باید می ایستاد تا چراغ راهنمایی سبز شود. ولی امروز چراغها همه از پیش سبز بودند. زنی که همیشه در ایستگاه اتوبوس می ایستاد و سیگار می کشید آنجا نبود. به خیابان سمت راست پیچید، قدمهایش را تند کرد. احساس کرد خون در ساقهایش به جوش آمده. بدون آنکه به سمت چپ نگاهی بیندازد، عرض خیابان را مورّب طی کرد و به خیابان دیگر پیچید. این همان خیابان درازی است که انگار پایان ندارد. به ساعتش نگاه کرد. هنوز سه دقیقه کم داشت. در دکان کوچک روزنامه فروشی هیچ کس نبود. روزهای دیگر یکی دو نفری در آن هستند. در تمام این مدت کسی از کنارش رد نشد. یعنی این چند دقیقه تا این اندازه در زندگی آمدها تأثیر دارد؟ فقط یک چهار راه دیگر مانده. از آن چهار راه هم که چراغش سبز بود گذشت و به ردیف خانه های یک قد و قواره ای رسید که با پنجره های پرچ در سمت راست خیابان صف کشیده اند و مثل هیولایی آسمان را پشت خود پنهان می کنند. همیشه وقتی به اینجا می رسد احساس خفگی می کند. دوباره به زمان فکر کرد. می توانم از آن جلو بزنم. و متوجه شد که صدای گوشخراش بالا رفتن کرکره پشت پنجره را که هر روز از یکی از همین خانه ها بلند می شد نشنیده است. لعنت بر من! انگار همه آدمها وقت شناس بوده اند جز او. جز او که موقع دوش گرفتن چند دقیقه، فقط چند دقیقه به فکر و خیال فرو رفته بود و حالا این پاهای بیچاره باید تاوانش را پس بدهند. به انتهای خیابان رسیده بود. زمان در ساعت بزرگِ دو سویه، در آن تاریکی، مثل ماه شماطه دار دو دقیقه تأخیر او را نشان می داد. نفسی از سر آسودگی کشید ولی گامهایش را آهسته نکرد. با همان سرعت به درِ ورودی رسید. به نگهبان سلام گفت و آهسته از پله ها بالا رفت.

 

روایتِ دو

 در را با شتاب پشت سرش بست. پله ها را دو تا یکی پایین آمد. باید پنج دقیقه پیش راه می افتاد و حالا می بایست این مدت را با حرکت سریعتر جبران می کرد. هوا هنوز تاریک بود. در طول راه پیشاپیش حساب می کرد کدام جهت را چه جوری برود تا زمین زیر پایش کمتر کِش بیاید. فکر کرد شاید با چند برش مورّب و چند چراغ زرد بتوان از زمان پیشی گرفت. بعد از مدتی عرق کرد. بادِ سرد از تار و پودِ لباس توی تن اش نفوذ می کرد. دستهایش را در جیبهایش چپاند و گردنش را توی یقه فرو برد. چقدر در پنج دقیقه چهره خیابانها فرق می کند! از ماشینِ بزرگ و نارنجی شهرداری خبری نبود. ماشین سفید  مواد غذایی را هم ندید. روزهای دیگر هر بار در سر چهارراهها باید می ایستاد تا چراغ راهنمایی سبز شود. ولی امروز چراغها همه از پیش سبز بودند. زنی که همیشه در ایستگاه اتوبوس می ایستاد و سیگار می کشید آنجا نبود. به خیابان سمت راست پیچید، قدمهایش را تند کرد. احساس کرد خون در ساقهایش به جوش آمده. بدون آنکه به سمت چپ نگاهی بیندازد، عرض خیابان را مورّب طی کرد و به خیابان دیگر پیچید. این همان خیابان درازی است که انگار پایان ندارد. به ساعتش نگاه کرد. هنوز سه دقیقه کم داشت. در دکان کوچک روزنامه فروشی هیچ کس نبود. روزهای دیگر یکی دو نفری در آن هستند. در تمام این مدت کسی از کنارش رد نشد. یعنی این چند دقیقه تا این اندازه در زندگی آمدها تأثیر دارد؟ فقط یک چهار راه دیگر مانده. از آن چهار راه هم که چراغش سبز بود گذشت و به ردیف خانه های یک قد و قواره ای رسید که با پنجره های پرچ در سمت راست خیابان صف کشیده اند و مثل هیولایی آسمان را پشت خود پنهان می کنند. همیشه وقتی به اینجا می رسد احساس خفگی می کند. دوباره به زمان فکر کرد. می توانم از آن جلو بزنم. و متوجه شد که صدای گوشخراش بالا رفتن کرکره پشت پنجره را که هر روز از یکی از همین خانه ها بلند می شد نشنیده است. لعنت بر من! انگار همه آدمها وقت شناس بوده اند جز او. جز او که موقع دوش گرفتن چند دقیقه، فقط چند دقیقه به فکر و خیال فرو رفته بود و حالا این پاهای بیچاره باید تاوانش را پس بدهند. به انتهای خیابان رسیده بود. زمان در ساعت بزرگِ دو سویه، در آن تاریکی، مثل ماه شماطه دار دو دقیقه تأخیر او را نشان می داد. نفسی از سر آسودگی کشید ولی گامهایش را آهسته نکرد. با همان سرعت به درِ ورودی رسید. در بسته بود. نگهبان در جای همیشگی اش نبود. صورتش را به شیشه چسباند و درون را نگاه کرد. هیچ کس جز او سرِ کار نیامده بود. مطمئن بود که امروز تعطیل نیست. سر در گم به ساعتش نگاه کرد. درست هفت بود. باران ریزی باریدن گرفت. چند چراغ درون ساختمان روشن شد. او دوباره صورتش را به شیشه درِ ورودی چسباند. نگهبان از دور می آمد. با تعجب نگاهی به او انداخت و ساعتش را نگاه کرد. کلید را در قفل چرخاند و در را به روی او باز کرد. به گرمای مطبوع درون ساختمان پناه برد و در جواب نگهبان که می پرسید: «مگر شما ساعت تان را با وقت جدید تنظیم نکرده اید؟» هیچ نگفت. روی یک صندلی نشست. نگهبان به اتاقک خود رفت و قهوه ای برای خود ریخت. بوی قهوه چه خوش بود. نگهبان فنجانی قهوه به دست او داد.

پس من دیر نکرده ام! یک ساعت هم زودتر رسیده ام. می توانستم بیشتر زیر دوش بایستم. ساقهای بیچاره...

ساعت دو سویه خیابان هنوز دیروز را نشان می دهد.

فوریه 1999

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |