the journalist

ژورنالیست

داستان

 

داستان های ایران

من باکره نیستم

رزیتا

 

تلفن زنگ زد. حوصله پایین رفتن نداشتم. مادر از توی آشپزخانه بلند دادکشید: نمی شنوی مگه نگار؟

زیر لب گفتم :خودت بردار دیگه!

هر دو خودمان را به نشنیدن زده بودیم. اما شخص آن طرف خط از ما سرتق تر بود. آن که تسلیم می شد مطمئنا مادر نبود. پله ها را یکی در میان پایین آمدم. گوشی را برداشتم و روی مبل نشستم.

- یه دقیقه گوشی دستتون...

رو به مادر گفتم: خاله می گه غروب خونه ای؟

مادر سرش را تکان داد. عطر چای دماغم را پر کرده بود. مادر کاهوهای شسته شده را توی سبد گذاشت. رو به من گفت: چای می خوری؟

 

امیر چای را داد دستم. چای داغ آرامم می کرد. طبق عادت یک شکلات از جیبش در آورد و گذاشت توی دهانم: چیزی نیست، فشارت افتاده. یه بوس ات که کنم خوب می شی.

خودم را ول کردم توی بغلش. گفتم: امیر...

دست گذاشت روی لبم و گفت: چاییت سرد شد.

 

به خاله گفتم خانه هستیم و قرارمان شد برای بعداز ظهر. خودم را روی مبل جابجا کردم و پایم را روی هم انداختم و همین طور که چین های دامنم را صاف می کردم گفتم: غلط نکنم خبریه. آخه خاله خیلی پکر بود.

مادر آستینش را بالا کشید. وایتکس را روی ظرف ها ریخت. سرش را به طرف من برگرداند و گفت: حتما بازم صدف دست گل به آب داده.

بلند شدم پنجره های سالن را باز کردم. با اخم به مادر گفتم: اه... مامان، خفه شدم. فکر خودت نیستی، فکر این ریه های بدبخت من باش!

دست کش هایش را کند و روی سینگ گذاشت. قوطی شیر را از یخچال برداشت و کمی شیر توی لیوان ریخت. رو به من کرد: چه کار کنم؟ بذرم ظرف ها همین جور زرد بمونن؟ مال آب شهره.

شیر را یک نفس سر کشیدم.

- الکی تقصیر اداره آب و فاضلاب ننداز! تورو کار نداشته باشن منم تو وایتکس می خوابونی.

ساعت پنج بود که خاله آمد. سوییچ را روی میز گذاشت و گفت که یادش رفته دستی را بخواباند و تا اینجا همان طوری آمده. خاله روی تک صندلی کنار شومینه نشست .کبودی لب هایش نگرانمان کرده بود. مادر که از نگاهش می شد حدس زد صبرش لبریز شده رو به خاله کرد: چی شده فخری؟

خاله چند لحظه به مادر خیره شد و پلک نزد. بعد انگار کسی دم گوشش داد کشیده باشد پرید و زد زیر گریه: ای خواهر، بدبخت شدم، دخترم از دستم رفت.

خاله به پایش می کوبید و گریه می کرد. مادر لیوان آبی داد دستش و گفت: آروم باش، آخه بگو ببینم چی شده؟

خاله نفس تازه کرد و دوباره جان گرفت: از سفر که برگشتیم دیدم دو هفته نشده دختره خودشو به باد داده!

چشمانم را بستم و آب دهانم را قورت دادم. خودم را روی مبل جمع کردم. دلم چای داغ می خواست.

مادر عین میخ به مبل چسبید و به خاله زل زد. باور کردنش برایش سخت بود. خاله دست برد لای موهایش و سعی کرد با انگشت هایش آنها را شانه کند. مادر به پایش کوبید و سرش را تکان داد: چند بار بهت گفتم بذارش پیش من؟ گوش ندادی که ندادی!

بعد رو به من کرد و گفت: نکن مادر! اینقدر اون ناخن هاتو نجو! هزار تا درد و مرض می گیری.

 

دستم بوی گُل می داد. فضای اتاق را عطر رُز پر کرده بود. امیر دستم را بو کشید: حیف این دست های خوشگل نیست بی ناخن باشه؟

دست بردم توی دهانم. دستم را کشید: اگه ناخن بجوی از گل خبری نیست!

گفتم: امیر...

گفت: چای می خوری؟

 

مادر چشم هایش را درشت کرد و به من زل زد. رو به خاله گفت: کاریه که شده، پناه ببر به امام رضا. خودش راه می ذاره جلو پات.

خاله نفسی بیرون داد و گفت: باید شوهرش بدم.

مادر سرش را خاراند و رو به خاله گفت: حالا کسی هست که بگیرتش؟

- نگیره هم به زور می دمش. دست گُل خودشه!

شومینه را زیاد کردم. سردم شده بود.خاله دستم را گرفت و گفت: نگار جان، دستم به دامنت، یه کم با این دختره دریده حرف بزن.

 

گرمای دستش تنم را گرم کرده بود. دست لای موهایم برد و نوازشم کرد. لب هایش داغ داغ بود. بخار دهانش را حس می کردم. گفتم: کاش... کاش...

دست روی لبم گذاشت. چشم هایم را بستم. دلم چای داغ می خواست.

 

- حواست به منه خاله جان؟چته تو امروز؟

مادر از روی مبل بلند شد .سینی را برداشت و فنجان ها را داخلش چید .رو به خاله گفت: چای می خوری؟

خاله که چشمش به فنجان ها بود گفت: کوفت می خورم خواهر. هیچی از این گلو پایین نمی ره.

 مادر چایش را سر کشید. نگاهی به خاله کرد: دختر بی نجابت!!! همون بهتر که شوهر کنه.

 

دستم سرد بود. امیر گفت: خب اصلن فکر کن از اول نداشتی. مثل دختر شمسی، همون که رزمی کاره.

چپ چپ نگاهش کردم. بغضم ترکیده بود. با دستش اشک هایم را پاک کرد: نگار، تو نگران چی هستی ؟

گفتم: دلم چای داغ می خواد!

 

مادر گفت: نگار، نگار جان، چایی ات  سرد شد. عوضش کنم؟

خاله باز به پاهایش کوبید. انگار که دوباره یادش آمده باشد: جواب مردم رو چی بدم؟ دختره چشم سفید...

 

امیر سرم رابوسید: به مردم چه؟ اصلن مردم چه کار به... نگار بس کن!

گفتم: کاش... کاش...

لبم را بوسید. آرام شدم. مادر بلند شد. استکان ها را جمع کرد. پیراهن سفیدش او را از همیشه دوست داشتنی تر کرده بود. رو به خواهرش گفت: حالا خوبه فرار نکرده. مگه شهلا یادت نیست؟ چه خفت و خواری کشید!

خاله به ساعتش نگاه کرد. مادر خواهرش را بوسید. به دیوار تکیه داده بودم. خاله موقع رفتن با حسرت نگاهم کرد. رو به مادر گفت: قدر نگار رو بدون. خدا خوب دختری نصیبت کرده.

مادر سرش را تکان داد و گفت: بیمه نجابت خانوم فاطمه زهرا کردمش.

در بسته شد. مادر نزدیک من آمد. دست هایم را گرفت. خیره شد به چشم هایم. سرم را پایین آوردم. چشم دوختم به کف اتاق. کسی صدایم زد: نگار... نگار...

گفتم: امیر... دلم چای می خواد. چای داغ...

آبان 88

 

| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |