|
عروسی باغ
گل سرخ
رضا عموزاده
روزی بود ,
روزگاری بود كه در اون , كل عالم وجود ,فقط از دو تا كره درست شده بود.
در اولی كه بزرگ بود, خیلی بزگ , بیشتر از اون كه فكرشو بشه كرد, خداوند عالم
به اتفاق فرشتگان و كروبیان و مقربان درگاهش زندگی میكرد.در میان ابواب جمعی
پروردگار عالم و در جمع خاصه او یك مردی هم از جنس ادمیزاد بود.
در كره دیگر
كه بسیار كوچك بود, نوع ادمیزاد , یا بنی بشر زندگی میكرد , كه كار زیادی نداشت
و بیشتر وقتش به عبادت خدا میگذشت.اینو خدا مقدر كرده بود و هر دو طرف هم برا
هم دیگه احترام فراوانی قائل بودند.
ادمیزادها و پروردگار عالم , بیشتر وقتها برا سرگرمی , با هم مینشستن و بحث
میكردن.
ی روزی ادمیزادها كه ازادی داشتن , هر سوالی كه میخوان از پروردگار ادمیان
بپرسن , ازش سوال كردن:
خدایا تو چرا این همه بزرگی و عالم محل اقامتت این همه بزرگ , اما ما ادمها با
داشتن اینهمه جمعیت یك كره به این كوچیكی داشته باشیم وتازه هم هی باید بشینیم
تو رو ستایش كنیم.؟
برخلاف
معمول خداوند تبارك وقتی این سوال رو شنید, فوری و فوتی كتاب علم لدونیش رو باز
نكرد و پاسخ نداد و گفت , خیل خوب , باشه فردا جوابتونو میدم.
خدا برگشت به خونه اش در كره خودش ومحض مشورت ,موضوع سوال رو با ملائك و مقربان
درگاه الهی در میان گذاشت.
اونها هم دسته جمعی با هم در پاسخ به مشورت خدا گفتن , هر چی و هر وقت شما
بفرمائید درست و عین صواب و یك هورا دسته جمعی برا خدا كشیدن.
اما مرد
مقرب درگاه به خدا گفت:
اونها خیلی پررو هستن كه همچین سوالی از شما كردن, چطور جرئت یك همچین جسارتی
رو كردن؟یا خدای رحمان , همه انان را بمیران.
به نظر میرسید كه خداوند جل و جلاله , حرف مرد رو پذیرفته وتصمیم گرفت جل و
پلاس ادما رو جمع كن, ولی ساكت موند و حرفی نزد.
فردا كره خاكی و كوچك ادمیزاد ها خیلی هیجان زده بود و منتظر بود تا جواب خدا
رو بشنوه اما خداوند حكیم نه اون روز و نه هیچوقت دیگه نیامد و خودشو نشون
نداد.
روزها یكی بعد از دیگری گذشتن , اما پروردگار عزیز نه امد و نه نامه و پسغومی
داد.
زمینیها جلسات بسیاری ترتیب دادن و بحث های زیادی با هم كردن و بالاخره نتیجه
گرفتن كه , خداوند دانای قادر متعال , داره وقت تلف میكنه و میخواد كه زمان
بخره تا خودشو از دست اون سوالات مزاحم نجات بده.
این نتیجه
گیری وحشتناك باعث تشنجات وسیعی در كره زمینی ها گردید , و زمینیها كه كار
كاسبیشون, عبادت رحمان كه یكی دیگه از اسمای خدا بود ,رو قطع كردن و شروع كردن
به تظاهرات هر روزه علیه رحمان ,و در این میتینگ هاشون هم اشعار حماسی میخوندن
و شعار میدادن.
اما بالاخره حادثه ای كه نباید بشه, اتفاق افتاد.
یه روزی ادمها به خدا پیغام دادن و بهش اولتیماتوم دادن كه , یك هفته فرصت داری
بیائی پائین و جواب مارو بدی وگرنه دیگه از ما انتظاری داشته باش و اماده جنگ
بشو.
زمینیها
سپاهیان خودشون رو به صف كردن و تمام ابزارهای جنگی , از جمله سلاح های اتمی
رو ازمایش كردن.
و در روی كره خدا , چون خود ذات اقدسش ساكت بود , به تبعیت از ایشون همه ساكت
نشسته بودن.
و بعد ازگرفتن اخطار از جانب زمینیها , یك گفتگوی مختصری بین ذات اقدس اله و
مرد مقرب درگاهش انجام شد:
خدا :اونا اعلان جنگ دادن
مرد :تو جبار منتقمی و زورت از همه بیشتر
خدا :اما من
فقط یك تفنگ قدیمی دارم و برای احترام به قوانینی كه خودم از روز ازل تعیین و
تصویب كردم , نمیتونم غیر از این تفنگو بكار ببرم.
بنا بر این من به اونچه بعنوان قانون مقدر كردم متعهدم و وفادارم.
مرد :خوب
حالا میخوای با این تفنگ لكنتی قدیمی چی كار كنی پس؟
خدا :حالا بیشتر حیران میشی , اگه بهت بگم كه این تفنگم دو تا گلوله بیشتر
نداره.
مرد : اوه پس دیگه باید فاتحه تو رو خوند, چون دوران تو به عنوان خدا تمام شده
است.
خدا : خدا میدونه
بعد از یك هفته كه مهلت اولتیماتوم به پایان رسیده بود, هر كسی از خودش
میپرسید, اخرش چی میشه؟سرنوشت ما به كجامیرسه؟ سوالاتی كه هیچكس برایش پاسخی
نداشت.
انچه كه نباید اتفاق بیافته, بالاخره افتاد و جنگ شروع شد.
در مرحله
اول از طرف زمینیها , هر چی اتش سنگین و سهمگین داشتن به سمت كره و اشیانه خدا
شلیك شد.
بواسطه حجم سنگین اتش و وسعت انفجار , كره و اشیانه خدا به میلیون ها پاره
تقسیم شده بود , كه هر كدوم از اونها بر ا خودش بصورت یك , كره جدا و مستقل در
امده بود.
بعضی از این كرات از زمین بزرگتر بودن و برخی ها كوچكتر, اما نتیجه غافلگیر
كننده و حیرت اور بود. هر كدوم از این كرات جدید , بر خلاف سابق میتونستن با
زمین مقایسه بشن. این كار قبلا اصلا ممكن نبود و اصطلاح قیاس مع الفارق یادگار
همون دوران پیش از جنگ زمین با خداست.
حالا
زمینیها میتونستن از هر مقایسه ای یك عدد كه بهش خارج قسمت میگفتن و حاصل
تقسیم اندازه زمین به اندازه یك كره دیگه بود , و یا بالعكس, داشته باشن.
بعد ادمیزاد , این خارج قسمت ها رو به سه گروه تقسیم كردن, بعضی ها از زمین
بزرگتر بودن, بعضی ها كوچكتر بودن , و بعضی ها اندازه زمین بودن.
ادمیزاد ها
جدا خوشحال شدند و احساس خوشبختی میكردن , چون اونها نسبیت رو كشف كرده بودن.
اون دنیای مطلق غیر قابل تحمل پایان گرفته بود.
خدا ولی با تمام خدم و حشمش و ملائك و مقربین در میان انبوهی از كرات سر در گم
شده بودن.
پروردگار عالم هنوز ساكت بود و ترجیح میداد در مورد برنامه هاش با كسی صحبتی
نكن.
مرد ادمیزاد درگاه الهی خیلی نومید و خشمگین بود , چون تمام راحتی و رفاه خودش
رواز دست داده بود.
هر روز اونها در یك كره ای بودن و نمیتونستن جائی ارام بگیرن و همه ثبات اون ها
از بین رفته بود, و برا همین مرد الهی خیلی غر غرو شده بود.
اما فرشته ها همشون كما فی السابق ولی نعمت خودشون رو ستایش میكردن وتا وقت
گیر میاوردن , ابی به سر و روشون میزدن كه به صف بشن و ذات اقدس اله رو نماز
بذارند و ستایش كنند.
بالاخره خدا یك روز به حاضران درگاه خودش گفت , من تصمیم گرفتم با تفنگی كه در
اختیار من و شلیك قانونی ای كه حقم , به زمینیهاحمله كنم.
فرشته ها بعد از این كه كلی حمد و سپاس ذات الهی رو گفتن, یك صدا گفتن:تو
پروردگار عظیم الشانی و هر كاری كه بكنی بی بروبرگرد درست و اصطلاح مو لای درزش
نمیره مال همین دوران هست كه یكی از فرشته های مقرب درگاه از فرط عشقش به خدا
اون رو ساخت.
مرد الهی از این فكر خدا , خیلی خوش خوشانش شد و با خودش گفت :اخی الان همه
اون ادمای عوضی نابود میشن و جهان من بهتر میشه اما از بس سیاست داشت ساكت
موند و حرفی نزد و یه لبخند پنهانی فقط زد.
اصطلاح اخش
مال همین دوران هست كه مرد الهی از فرط نشئگی و بی اختیار ول داده بود.
روز شروع
عملیات خداوندعالم , علیه بشریت , تمام فرشته ها و ملائكه و خلاصه چاكر ماكرای
الهی به صف شدن و انقدر عبادت پروردگار كردن كه یكی از اونها كه اسمش شیطون بود
, حرصش بد جوری در اومده بود و به چندتاشون گفته بود انقد دستمالی نكنین
لطفا.اصطلاح دستمال یزدی بعد ها از روی همین روش اسلوبی شیطون درست شد.
خلاصه در حالی كه همه زاغ و زوغای الهی منتظر بودن ,,, بوم , شلیك خدا انجام
شد.
مرد الهی مقرب درگاه نفس راحتی كشیدو دوباره احساس اعتماد به نفسی عمیق كرد.
بعد از
انفجار خداوند به مرد الهی ماموریت داد كه بره به زمین و گزارش مفصلی از پیامد
های شلیك الهی برای رب العظیم تهیه كنه.
مرد نتونست انچه رو كه در روی زمین دیده بود باور كنه.
و مدتی بعد به نزد خداوند برگشت و متن گفتگوی اونها اینجاست:
خدا :چی دیدی اونجا؟
مرد :(با قیافه ای دمغ و گرفته) ولی مردمان اون سرزمین هنوز زنده هستن.
خدا :شكر خدا. دیگه چی دیدی؟
مرد :مردم
اونجا داشتن راجع به گیاهی كه بعد از انفجار در سرزمین هاشون روئیده بود, و
بنام گل سرخ معروف شده بود , داشتن صحبت میكردن.
خدا :اونها
با گل سرخ چه میكردند؟
مرد : ادمها به گل سرخ میگن اصل زیبائی , و معتقدن كه بهشون امید میده و براشون
انرژی خلق میكنه. و میگن حالا با درك این گل سرخ هم در بدنمون و هم در مغزمون
حس عجیب و دلپذیری از مهر و دوستی ورزیدن داریم.
خدا : ایا اونا از حكم مرگی كه من براشون میفرستم , ترسی ندارن؟
مرد : اونها میگن ما از این حكم مرگ سابقا خیلی میترسیدیم, اما حالا یاد گرفتیم
كه چه جوری اونو كاهشش بدیم.
خدا : چطور؟
مرد : اونها میگن ما یاد گرفتیم دیدگاهها مون رو بر اساس نسبیت تنظیم كنیم و
به رخسار زیبائی در قامت گل سرخ نگاه كنیم , اون وقت حس قشنگی از قدر ت در بدن
هایمون پیدا میشه , و این حس میتونه عشق رو در تمامی نهاد ما از سطح تا عمق
جاری كنه. و میگن حالا با داشتن این انرژی ما روابط متعدد و گوناگونی رو بین
خودمون تونستیم برقرار كنیم كه مدارش دوستی هست.
اونها
همدیگر رو میبوسن, لخت میشن میرن تو اغوش همدیگه , و نتیجه فوق العاده هست ,
اونا تكثیر میشن. اونها میگن ما حكم مرگ رو باطل كردیم و حالا با جوانه زدن و
تكثیر شدن تا ابد زنده ایم.
خدا بنظر
میرسید خیلی از سركشیهای بندگان ناشكرش بواسطه گزارشات مرد الهی خودش, عصبانی
شده و مرد از این كه این قدرت رو كه خدای رحمان و رحیم رو باحرفای خودش تحریك
كنه خیلی احساس رضایت میكرد.
جطور چنین چیزی ی ی ی ی ی ی ی ی ممكن ن ن ن ن ن ن ؟؟؟؟؟؟خدا با فریادی بلند و
خشمگنانه اینو از پیام اور خودش پرسید.
مرد اما ساكت ایستاد و هیچی نگفت و غرق كیفوری بود و نتیجه كار خودش واسه خودش
بسیار رضایت بخش بود.
خدا از مرد پرسید, میتونی برام یك شاخه از اون گل سرخ رو بیاری؟
مرد پیام اور خیلی ساده گفت نه
خدا سوال كرد , چرا؟
مرد : زیرا گل سرخ خارهای زیادی داره و هر وقت من تصمیم گرفتم یكی از شاخه
هاشوبگیرم , اون خارها در دست من خلیدن و دستامو خونی كردن.در اینجا فرشته ای
كه داشت با دستمالش شكم خدا رو ماساژ میداد , داشت فكر میكرد كه خدا همون گل
سرخ وبی خار , پس ضرب المثل گل بی خار خداست از كله همون فرشته دستمال بدست امد
بیرون.
خلاصه مرد پیام اور و پیغام ببر ادامه داد و گفت , مردم میگن این مدل حرف زدن
گل سرخ هست, و داره به شما میگه , موقعی منو , یعنی گل سرخو,دست بزن كه سرشار
از عشقی ,در غیر این صورت اگر پر از عشق نباشی, خون پر از نفرتت از بدنت میزنه
بیرون ,كه با من یعنی گل سرخ جنگ كنه , و این جنگ به نفعت نیست.
بعد از مدتی خدا كم كم بر اعصابش غلبه كردوارام شد, و دوباره از مرد پیام اور
الهی پرسید, تو گفتی اونا گل سرخ رو ستایش میكنن ؟
مرد الهی
گفت , بله ای ولینعمت من,و اونها اینرو بعنوان یك كار زیبا پرستی انجام میدن.
این بار خدا گفت خو و و و و و و ب ب ب ب ب
با شنیدن این حرف خدا , مرد كه میدونست اون اصلا اهل شوخی نیست, خیلی نگران شد
دوباره
و بعد از مدتی خدا از مرد سوال كرد, گفتی اونا كل سرخ رو به عنوان اصل زیبائی
پرستش میكنن تا اصل عشق رو نشون بدن؟
مرد دیگه خیلی نگران شده بود و با ترس و لرز گفت بله ای قادر مطلق.
خدا لبخندی زد و گفت , خوب خوب خوب, خیلی بهتر از اون زمان كسالت اوری كه اونا
تو اون كره نشسته بودن و داشتن هی تند و تند و خیلی یخ و بی مزه منو ستایش
میكردن.
مردمان كارشون رو عالی انجام دادن ,مردم سالاری خیلی بهتر از من سالاری(منظور
همون خدا سالاری بود-مترجم) هست.
وای خدای من حالا یك كلمه مهم دیگر هم در بارگاه الهی شكل گرفته بود یا در واقع
بهش تحمیل شده بود , مردم سالاری وخدا محض احترام به بندگانش اون رو با تمام
عقل و خردش به رسمیت شناخت و اون رو یك ارزش نیك بشری در نظر گرفت.
مرد الهی كه
حالا دیگه خیلی خشمگین شده بود و دست بدامن فرشته های خیلی خیلی مقرب شده بود
كه نظر الهی رو تغییر بدن, اما اونا خیلی بیغ تر از این حرفا بودن و هر چی مرد
توطئه های مختلف و گوناگون , از جمله توطئه موسوم به خلفای بغدادی به كار برد,
اثر نكرد و اونا هی میگفتن پاكیزه است پروردگار ما.
پس مرد به
خدا گفت , چطور شما اجازه میدین كه ادمیت چنین مجوز مهم و با ارزشی رو بگیره
در دست خودش؟
خدا گفت : اونا ازادن ازادددددددددد,,,,,
این ازادی هست , ازادی ی ی ی ی ی ی ازادی ی ی ی ی
خداوند كلمه
ازادی رو فریاد كشید با صدای بلند , بلند در حدی كه میتونست , انقدر بلند كه
صداش در تمامی عالم و كائنات , از جمله زمین پیچید و طنین انداخت.
خدا برگشت و
به مرد الهی گفت , من خودم میخوام برم زمین و گل سرخ رو ببینم.
مرد به حالت ناله و التماس گفت :نه ه ه ه ه
خداوند تصمیم دیگری هم گرفت .
به یادش امد كه یك گلوله دیگه برا تفنگش مونده و به خاطرش امد كه یك روز قبل
ازخلقت كائنات كه قوانین عالم رو خودش مینوشت و خودش هم تصویب میكرد , این هم
جزو مصوباتش بود كه این گلوله باید خرج از پا انداختن "نفرت" بشه.
وخدا به قوانین احترام میذاشت , چون او ارباب قانون بود.
پس اون گلوله رو تو خرج تفنگش گذاشت وبه سمت مرد الهی شلیك كرد و لحظه ای بعد,
انگار این مرد اصلا از ازل وجود نداشت.
بعد از اون خدا تصمیم گرفت همه كرات موجود رو غرق در گل سرخ كنه,اما تفنگ
قدیمی اون دیگه گلوله ا ی نداشت , پس تصمیم گرفت كه بره و با مردمان تقاضای
اشتی كنه و یك شاخه گل سرخ از اون ها قرض كن و تكثیرش كنه و همه عالم رو غرق در
گل سرخ كنه.
تورونتو -
كانادا
12 آوریل 2008
|