داستان

 

هرصبح، روزی دیگر است

تهمینه سپندار

 

دخترها با روپوش سرمه‌ای و روبان‌های سفید بر موهایشان ،  در صف های 40 نفری ایستاده‌اند. 10 ردیف 40 نفری در حیاط مدرسه. چشمهای  دختركان به دامن مینی ژوپ و بلوز ركابی مدیر مدرسه است كه بالای عمارت كهنه پشت بلندگو ایستاده است. - فراش مدرسه سعی می كند بلندگو را راه بیندازد- .  ناخن های قرمز پایش از لای صندل دیده می‌شود. رنگ ماتیك با رنگ ناخن هایش هماهنگ است. موهایش را میزان پیلی كرده و با یك خط كش بلند در دستش بازی می كند. در كنارش دو خانمی دیگر یكی با كت و شلوار و دیگری روسری بر سر ایستاده اند. اینها ناظمین مدرسه هستند.

 

همه‌ی زنها یا شبیه فروزان بودند، یا شبیه پوری بنایی كه نجیب بود و همیشه یك روسری روسرش بود، یا شبیه وقتی كه ملك مطیعی فروزان را می‌برد امام رضا كه توبه كند و بعد روی مینی ژوپش یك  چادر گلدار سرش می‌كرد .

 

بالاخره بلندگو راه می افتد. و خانم مدیر شروع به حرف زدن می كند اولین كلمه ای كه می‌گوید بلند گو جیغ می‌كشد. هر 400 دختر همزمان می خندند. كنار هر صف یك نگهبان ایستاده است كه دخترها را كنترل كنند و آنها با فریادشان دختران را ساكت می كنند.

 

وقتی در خیابان جمهوری (شاه سابق) روزنامه می‌فروختم و از آنجا به زندان قزل قلعه رفتم، همان دختران را دیدم كه نگهبان زندان شده بودند و هر روز صبح دختران دیگر را در صف می‌كردند و در صف هیچ دختری نمی‌خندید.

 

 مدیرمدرسه  از دختران می‌خواهد كه با وقارشان نشان دهند كه از خانواده‌های خوب و محترمی هستند. دختران نباید در مدرسه آرایش داشته باشند، دختران نباید ناخن‌هایشان را بلند كنند و نباید لاك بزنند. دختران نباید ابروهایشان را بردارند و نباید موهای صورتشان را بند بیندازند. در كیف هیچ دختری نباید آئینه باشد. آئینه و نخ قرقره جریمه دارد . در كیف هیچ دختری نباید شانه و برس باشد. فراش و ناظم های مدرسه هر روز كیف دختران را می‌گردند تا مطمئن شوند این وسایل ممنوعه در كیف دختران با وقار این مدرسه خوش نام موجود نباشد.

دختران محترم نباید كتاب های ممنوعه یا مجلات مبتذل بخوانند یا به مدرسه بیاورند. دختران محترم فقط باید درس بخوانند، دختران محترم می‌توانند یا پیشاهنگ شوند یا عضو شیروخورشید شوند، بعد ازمدرسه حق ندارند اطراف مدرسه پرسه بزنند، بلافاصله باید به خانه‌هایشان بروند.

 

وقتی مدیر مدرسه فرمان هایش را صادر می‌كرد  در صف‌های منظم پشت سر هم می‌خندیدیم، او هر روز بالای آن عمارت كهنه می‌ایستاد و همین حرفها را میزد و ما هم پنهانی هم ابرو بر میداشتیم و هم بعد از مدرسه آرایش می كردیم و با پسرهای مدرسه پشتی به سینما یا كافه میرفتیم،  ما در همان روزها زندگی دوگانه  را یاد می‌گرفتیم.

 

در صف ایستاده بود  و آفتاب مهر بر صورتش می تابد. مدیرِ بالای عمارت را نگاه می كند. عمارت قدیمی بود. مادرش می گفته بود: مدرسه یكی از قصرهای شازده قجری بود و بعدها شاه ما آن را به آموزش و پرورش واگذار كرد تا یك مدرسه دخترانه در آن درست كنند. نمای عمارت با سنگ های كوچك و آئینه‌های فراوان كار شده بود . مدیرمدرسه حتماً احساس می كرد كه تاج‌الملوك است و دختران هم رعایای او هستند.

مدیرمدرسه حرفهایش را ادامه داد و بعد بلندگو را به ناظم ها سپرد تا آنها نیز دستوراتشان را از همان بالای عمارت صادر كنند. دخترها خسته شدند. و صف ها نظم اولیه را نداشت. بعد سرود ملی شاهنشه ما زنده بادا از رادیو بخش شد و  همه با آقای خواننده می‌خواندند. یكی از دختران قد بلند مدرسه پرچم سه رنگ شیرخورشید را  بالا برد و همه برای پرچم دست زدند. مدیرمدرسه كه حالا در حیاط ایستاده بود گوشه پرچم را بوسید، جای ماتیكش بر قسمت سبز پرچم ماند. دستپاچه می‌خواست رنگ را پاك كند ،  اما هركاری می‌كرد رنگ بیشتر پخش می‌شد. فراش مدرسه با شتاب خودش را كنار خانم مدیر رساند و با كمك دختر قد بلند پرچم را پایین كشیدند ، فراش پرچم را گلوله كرد و زیر بغلش گرفت و با شتاب به طرف زنش رفت ، زن پرچم را زیر چادرش زد و به سرعت رفت در پشت حیاط مدرسه – همانجایی كه زندگی می‌كردند- پرچم را در یك تشت بزرگ انداخت و با شلنگ تشت را پر از آب كرد، پاچه های پیژامه‌اش را بالا زد، چادرش را به دور كمرش گره زد و با دو پا رفت روی پرچم تا آن لكه ماتیك را پاك كند.

 

از پدرم پرسیده بودم چرا پرچم ما سه رنگ دارد،

پدرم گفت: خب سه رنگ دارد ، از اوّل اینجوری بوده

گفتم: از اوّل كی

گفت : از اولی كه ایران بوده این پرچمم بوده، خود جمشید خواسته كه پرچم ایران سه رنگ داشته باشد.

گفتم: رنگ سبزش خیلی دهاتیه،

گفت: خب اون موقع همه دهاتی بودند

گفتم: چرا شیرو خورشید داره

گفت: اینو شاه خودمون گذاشته ، چون شاه ما مثل شیر می‌مانند.

پدرم گفت: بچه دیگر از این سوالها نكن، به تو چه مربوطه كه چرا پرچم ما سه رنگ دارد یا هر رنگی، این حرفها خطرناك. ما رو به دردسر می‌اندازی.

برای همین چرت و پرتهای كه پدرم بهم گفته بود،  جمشید اینجوری دوست داشت و شاه اونجوری، پرچم بدون تاریخ ،  برام اهمیتی نداشت، برای همین وقتی شیرو خورشیدش را برداشتند و جای آن  چندتا هلال تو هم رفته گذاشتند برام مهم نبود، حالا شیرو خورشید نباشد، الله و اكبر باشد، داس و چكش باشد-  بهتره- ، سبزو سفید و قرمز نباشد، رنگ كه مهم نیست. "پس چی مهمه"، هیچوقت از خودم نمی‌پرسیدم "پس چی مهمه". وقتی اضطراب مدیرمدرسه را می‌دیدم اون احترام احمقانه به پرچم، اون ترس از لكه ای كه بر دامن پاك پرچم مالیده شده بود، همه چیز برام مسخره بود،

 

خانم مدیر از افتضاحی كه راه افتاد،  دستپاچه شد و ناظم ها دستورات ریز و درشت صادر ‌كردند تا دختران زودتر به كلاسهایشان بروند.

 

كلاس  در زیر زمین عمارت است. تاریك و نمور ، چند تار نور، نرم از لابلای پنجره‌های كوچك به كلاس می تابد .

بر روی هر نیمكت چوبی چهار دخترنشسته ، یك تخته بزرگ سیاه  بر دیوار كوبیده شده و یك میز آهنی كه رویش یك سفره بزرگ انداخته‌اند برای خانم معلم،

معلم وارد می‌شود، بوی عطر دماغ سوز میدهد، موهایش را كوتاه كرده و قد دامنش كوتاه‌تر شده است. امّا دختران با روپوش و شلوار سرمه‌ای كه هر روز ناظم قدش را اندازه می‌زند مانند كلفت این خانم معلم هستند.

 

وقتی انقلاب شده بود و زن ها را مجبور كردند كه روپوش و روسری سرشان كنند خیلی خوشحال شدم، حالا آنها هم شبیه من شده بودند. پدرم نمی گذاشت بدون روسری به مدرسه بروم، و روپوش هم كه اجباری بود. برای من فرقی نمی كرد كه روسری سرم كنم یا نه، روپوش بپوشم یا نه، امّا از اینكه این فروزان ها دیگر نمی‌توانستند با مینی ژوپ شان دلم را آب كنند خوشحال بودم

 

معلم با یك دفتر بزرگ پشت میزش نشست، مثل هر روز حاضر و غایب كرد، كتابش  را از كیفش بیرون آورد و دختركان هم با همان ژست او كتاب هایشان را روی میز می‌گذارند. درس امروز تاریخ ادبیّات است،  ابوسعید ابوالخیر شاعر و عارف ایرانی قرن سوم هجری است و كتاب معروف او اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابن سعید است .

 معلم می‌خواند: آورده‌اند كه یك روز شیخ ما قدس‌الله روحه العزیز در نیشابور مجلس می‌گفت. و آن روز شیخ دستارچه‌ای در دست داشت. در میان مجلس گفت: سیصد دینار نیشابوری می‌باید كه از این دستار چه راست شود كه حسن را سیصد دینار اوام است . پیرزنی آواز داد كه ...

هر چه معلم بیشتر می‌خواند. چشمان دختر سنگین تر می‌شود. كلاس ساكت است و پرتو نور مهر بر پشت چشمانش می‌شكند.

 

وقتی از شوهرم طلاق گرفتم، او پسرم را طبق قانون از من گرفت.  مستاصل بودم و نمی‌دانستم چه كنم،

دوست عارفم می‌گفت:  ابوسعید معجزه می‌كند، او می‌تواند قانون را هم عوض كند.  

با دوست عارف و شاعرم به دیدن ابوسعید ابوالخیر رفتیم،

 به یك اتاق كوچك – كوچك ترین اتاقی كه در زندگی‌ام دیده‌ام – رفتیم ،

 دوست عارفم می‌گفت: اینجا نمازخانه ابوسعید است .

روی پای ابوسعید افتادم و از او خواستم كه پسرم را به من برگرداند.

ابوسعید ثابت و صامت بود و من گریه می كردم.

 

با صدای زنگ از خواب بیدار شد. معلم روی تخته سیاه چیزهای درهم و برهم می‌نوشت. از همكلاسی‌اش پرسید : چی می‌نویسد .

او نیز تازه از خواب بیدار شده بود.

كنار دیوار حیاط  ساندویچ كالباسی را كه از بوفه مدرسه خریده می‌خورد.

دختری كنارش  می‌نشیند و آرام می‌گوید: می‌خواهیم اعتصاب كنیم.

هنوز خواب آلوده است.

می‌گوید: برای چی؟

همكلاسی اش می‌گوید: داره انقلاب میشه.

-  انقلاب یعنی چی؟

-  خنگ، مردم می‌خوان شاه رو بیرون كنن

-  اون وقت كی شاه میشه؟

-  دیگه شاه نمی‌خواهیم، خمینی می‌آید

-  خمینی كیه؟

-  آیت الله خمینی، می‌خواد انقلاب كنه و شاه رو بیرون كنه

-  خب، ما باید اعتصاب كنیم؟

-  آره، دیگه

-  یعنی كلاس تعطیل؟

-  آره ، آره

-  من هستم.

 

زنگ بعدی كلاس تاریخ ایران است و راجع به انقلاب سفید شاهنشاه آریامهر ایران. دیگر خوابش نمی‌آید. معلم می‌گوید: شاه ایران اصلاحات ارضی  اعلام كرده، و باعث شده كه ما به دروازه های تمدن برسیم .

پرسید : چرا اسم انقلاب را گذاشته‌اند سفید ، مگر انقلاب سرخ و سیاه هم داریم؟

بچه ها خندیدند، امّا معلم گفت : بله ، انقلاب های كه كشته میدهد انقلاب سرخ است و كودتاها را انقلاب سیاه می‌نامند. امّا انقلاب شاه ما چون كشته ای نداد و همه‌ی مردم راضی بودند  انقلاب سفید نامیده می‌شود.

معلم همچنان توضیح میدهد، امّا هنوز معنی انقلاب را نمی‌فهمید. دروازه تمدن یعنی چی؟ جرات نمی‌كند بپرسم.

معلم می‌گوید: باید كتاب انقلاب سفید شاهنشاه را بخوانیم و هفته دیگر كنفرانس بدهید. هیچ كس داوطلب نمی‌شود و او دختر و دوست انقلابی‌اش را مجبور می‌كند كه هفته بعد كنفرانس بدهند.

 

در خیابان ها راهپیمایی می‌كردیم، به شاه و خانواده‌اش فحش می‌دادیم.

پدرم می‌گفت: بچه انقدر نرو تو خیابونا ، شما اینا رو نمی‌شناسید.

من هیچ كس را نمی‌شناختم فقط می‌خواستم مدرسه نروم، انقلاب  بازی و بازیگوشی بود.

 

دخترها روپوش هایشان را روی درخت ها آویزان می‌كنند و روبان‌های سرشان را دور بازوهایشان بسته‌اند.   در حیاط والیبال بازی می‌كنند، روی زمین ولو شده‌  و دخترها را تماشا می‌كند كه سایه‌ی معلم جغرافیا  را  بالای سرش می‌بیند. یك باره برمی‌خیزد و سلام می‌كند. او تنها معلمی است كه با بچه‌ها حرف میزند، همه او را دوست دارند.

معلم می‌گوید: چرا بازی نمی‌كنی.

می‌گوید: بلد نیستم.

-  خب، یاد بگیر.

-  دوست ندارم، امّا پینگ پنگم خوب است.

-  آره، منم خیلی دوست دارم.

-  چرا روسری سرت می‌كنی؟ پدرت مومنه؟

-  نه، عرق خوره.

هر دو متعجب به هم نگاه می‌كنند.

لبخند میزند و دختر دستپاچه  می‌گوید: " میگه، اگه روسری سرمون باشه، زودتر شوهرگیرتون میاد".

معلم می‌خندد و می‌گوید: مادرت چی؟ او هم روسری سرش می‌كند.

می‌گوید: نه، او چادری است، وقتی مهمانی میرود،  موهایش را مثل خانم مدیر میزان پیلی می‌كند و كت دامن می‌پوشد. ولی همیشه چادر سرش است .

زن جذاب و خوش پوشی است. قدیمی‌ترین و پیرترین معلم مدرسه است. موهایش همیشه مرتب است. مثل مدیر خودش را هزار رنگ نمی‌كند. كت دامن می‌پوشد و یك رشته مروارید سفید دور گردنش است، موهایش را هیچ وقت میزان پیلی نمی‌كند، همیشه كفش می‌پوشد، نه مثل مدیركه همیشه صندل به پا دارد و موقع راه رفتن تق تق صدا می‌دهد. بچه‌ها می‌گفتند بهائی است.

 

از پدرم پرسیده بودم بهایی یعنی چی ؟

گفت: بهایی‌ها، یه فرقه هستند توی اسلام، مثل اسماعیلیه ها، مثل سنی‌ها. مثل علی الله‌ی ها.

گفتم: یعنی چند جور اسلام داریم.

گفت: آره، مثل مسیحی‌ها كه چند جور هستند. فقط یهودی ها و زرتشت ها همه‌شان همان هستند كه از اوّل بودند.

 

 

 

زنگ بعد كلاس جغرافیا دارند. او جغرافیای ایران قدیم را نیز درس می‌دهد و دلیل تغییرات جغرافیای را  می‌گوید. به دخترمی‌گوید:"دانشگاه حتماً رشته جغرافیا بخوان‌چون خیلی خوب این درس را می‌فهمی".  به او نمی‌گوید جغرافیا را دوست دارد چون او را دوست دارد.

وارد كلاس می‌شود جمله معروفش را روی تخته می‌نویسد " گذشته چراغ راه آینده".

 

فرخ رو پارسا را كه اعدام كردند، دلم سوخت. امّا  نمی‌توانستم به هیچ كس بگویم.  ما انقلابی بودیم و نباید دلمان برای طاغوتیان می‌‌سوخت. امّا دلم سوخت چون آن هم مثل معلم جغرافیایم بهایی بودند.

مادرم می‌گفت: فرج رو پارسا، دختران خوشگل مدرسه را برای برادر شاه به كاخ نیاوران  می‌برد.

من باور می‌كردم، هرچیزی كه دیگران می‌گفتند ، باور می‌كردم. حتی تحلیل های مادرم را كه سواد نداشت او  حتی نمی‌دانست كاخ نیاوران كجاست. 

 

جغرافیای امروز كوههای ایران و همسایگان آن هستند. جغرافیا را باید از روی نقشه می‌خوانند. دستانش را وقتی با سرعت از روی نقشه بالا و پایین میرود و مرزها را نشان میدهند دنبال می‌كند. تا روی حلقه‌ای كه در  انگشتش است ، حواسش پرت شود.

 

در تمام مدتی كه از كوههای زاگرس سوار بر الاغ می‌گذشتم تا به دریاچه وان در تركیه برسم و از آن آنجا سوار بر یك كانتینر شبه جزیره آناتولی را در‌نوردید و با یك قایق بادی از دریای اژه بگذرم تا به آتن برسم به یاد معلم جغرافیایم بودم. او كه این همه جغرافیا را خوب درس می‌داد الان كجاست؟ او كه بهایی بود در كجای این جغرافیا زندگی می‌كند؟

 

زنگ آخر زده شد، دخترها ماتیك هایشان را از لابلای كیف‌هایشان در ‌آورند در كوچه پشتی  روسری‌اش را برمیدارد و در كیفش می‌گذارد. با برس دوستش موهایش را شانه‌ می‌كند. ماتیك می‌زند و از كوچه بیرون می‌آیند ، پسرها به دیوار تكیه داده‌اند و منتظرشان هستند. دوستش با یكی از پسرها به سینما میرود و آنها نیز به كافه نزدیك مدرسه ،

دختر می‌گوید: می‌دانی قرار است انقلاب شود.

پسر از لای كتابش یك عكس بیرون می‌آورد و می‌گوید : این رهبر انقلاب ما است.

دخترمی‌گوید : این كه آخوند است

پسر می‌گوید: نگو، آخوند، بگو روحانی.

-  پدرم می‌گوید، آخوند.

-  اینها همه ضد انقلاب هستند.

-  تو مگر پدر مرا می‌شناسی.

-  نه ، امّا هركسی به روحانیون بگوید آخوند ضد انقلاب است.

نسكافه‌اش را می‌خورد ، باید زودتر به خانه برود. پسر،  او را تا نزدیكی خانه همراهی می‌كند  و برای فردا با هم قرار می‌گذاریند. سر پیچ كوچه با پشت دست ماتیكش را پاك می‌كند و روسری را سرش می‌كند. به خانه كه میرسد. صدای فریاد مادرش را می‌شنود: "ذلیل مرده چرا انقد دیر كردی".

 

آبان 1386

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |