داستان

 

نیچه و پری خانم

نادره افشاری

 

 

خدا كه مرد، نیچه خواب‌نما شد. ملكٍ مقربی یواشكی درِ گوشش داستان پیر شدن و فوت ناگهانی و احتمالی خدا را زمزمه كرد. وقتی نیچه رسید، خدا داشت نفس‌های آخر را می‌كشید. نیچه فقط دستمالی جلوِ دهانش گرفت تا نفس خدا بند بیاید. تصرفی كوتاه در زمان نباید جریمه‌ای داشته‌ باشد! خدا بالاخره می‌مرد.                                   

خدا سال‌ها بود ازدست رفته‌ بود. نیچه چراغش را برداشت و راه افتاد توی شهر، تا این خبر بهجت‌اثر را به گوش مردم بی‌خبر برساند. كسی باورش نمی‌شد. زنی پارچه‌ی سبزی را از گوشه‌ی لباس پسرك بیمارش بریده بود و آورده‌ بود امامزاده قوچان.

امامزاده قوچان كه معلوم نبود چگونه امامزاده شده‌ بود و فرزند خلف و ناخلفٍ كدام امامِ زنده یا مرده‌ای بود، شفا می‌داد. نرده‌های آهنی دور‌ِ ضریحش پر بود از تكه‌های لباس بریده شده‌ی سبز و سیاهِ زنانی كه تنها امیدٍ زنده بودنشان همین تكه‌های پارچه‌ای بود. مهم نبود كه سواد دارند یا ندارند، از خانواده‌ی متمكنی هستند یا نیستند، امامزاده قوچان تبعیض سرش نمی‌شد. هرچه را هر كه می‌خواست، برآورده می‌كرد؛ اینطور خیال می‌كردند.

وقتی نذر می‌كردند چهار كیلو گوشت بره‌ی قربانی را ببرند و به متولی امامزاده قوچان بدهند، اگر مننژیت بچه‌شان خوب شود، دیگر خیالشان راحت بود. پسرك بیمار تو تب و چرك می‌سوخت و مادر، دمِ در از معجزات و كرامات امامزاده قوچان داستان می‌بافت. قبلا هم بچه را به خدا سپرده‌ بود!

هرچه نیچه داد می‌زد كه این خدا تنبانش را هم نمی‌تواند بالا بكشد، به خرج كسی نمی‌رفت. كسی نمی‌شنید. لازم نبود بشنوند. بشنوند كه چه بشود؟ گوشِ بسته، درصد پرسش را تخفیف می‌دهد. كسی كه نمی‌شنود، سوالی براش پیش نمی‌آید.

این طرف‌ها پری خانمی بود كه چند سالی بود «فرنگ‌زی» شده‌ بود، اتفاقاتی افتاده‌ بود و سرتان را درد نیاورم، به جای این‌كه در همان قوچان خودمان به خانه‌ی بخت برود، پرتاب شده‌ بود به فرنگ. نیمی‌از سالِ همه‌ی این پانزده سال را فرنگ می‌ماند و بقیه‌ی سال را كه گاه هفت‌/هشت ماه نازنین طول می‌كشید، به وطن برمی‌گشت، تا زیر سایه‌ی خدای متولی امام‌زاده قوچان به زندگی‌‌اش رنگ و لعابی بدهد.

از هفده‌ سالگی كه با استخاره شوهر كرده‌ بود و بی‌استخاره طلاقش داده‌ بودند، مانده‌ بود ورِ دلِ مادرش. بعدها هم كه مادر جان عمرش را داده‌ بود به شما، شده‌ بود گیس سفید‌ِ خانه و گیس سفید‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِمحله. كلی می‌گشت تا زن/كلفتی برای پدر بیوه‌اش پیدا كند كه نمی‌شد. پیرمرد نود ساله به بیشتر از سی/چهل ساله رضایت نمی‌داد كه لامصب پیدا هم نمی‌شد. زن‌ها همان اول كار امنیت و اطمینان می‌خواستند كه اگر حاجی سرش را  گذاشت زمین، از خانه‌ بیرونشان نكنند.

كار پری خانم شده‌ بود خواستگاری رفتن برای مردی كه زن می‌خواست. خوبش را هم می‌خواست. برای همین هم پری خانم شده‌ بود مثلِ اعلای زنِ فداكاری كه زندگی‌اش را وقف مردهای دور و برش می‌كند؛ مثل خیلی‌های دیگر، مثل همه‌ی ما!

مادر شوهر، زن فرنگی را قبول نداشت. حق هم داشت! زن فرنگی كه زن ایرانی نمی‌شود. تا شب عروسی هزار و یك بی‌ناموسی كرده است. هزار و یك نفر را پرو كرده است. البته اشكالی نداشت كه گاه رختخواب شاه داماد را گرم می‌كردند؛ اما عروس وای خدای من، زبانم لال!!!       

مادر داماد می خواست مشکل پسرش را از قوچان حل کند. می خواست دختر باکره خوبی براش پیدا کند.

مگر دختر باكره خوب و بد دارد!؟ باكرگی اوج شرافت است. باكره، نمادِ مریم مقدس است، نمادِ فاطمه‌ی زهراست. نمادِ هر زنی است كه پا از گلیمِ اصالت و نجابت بیرون نگذاشته است. زن اگر خراب می‌شود بعد از پاره شدن آن پوسته مقدس است كه خراب می‌شود. اخلاقِ بد از همین سوراخ به تنش رخنه می‌كند. قبل از آن تن و مغز و قلبِ زن قفل است، بسته است. معصومیت با بكارت گره خورده است. بعدهاست كه زن بدجنس می‌شود.

بعدهاست كه زن به جهنم می‌رود. بعدهاست كه جرات می‌كند طلاق بگیرد، كه جرات می‌كند زن یكی دیگر بشود.

قرار شده بود دخترِ خوبی براش پیدا كنند. قرار شده بود همان سال كه درسِ شاه داماد تمام شد، فورا بیاید تهران. می‌خواستند محل خوبی پیدا كنند تا مطبش را علم كند. آن‌ زمان‌ها مردم به دكترهای تحصیل كرده‌ی خارج احتیاج داشتند. كلی دكتر هم از هند و پاكستان آورده بودند؟!

بعد از آن طلاق كذایی، دیگر پری خانم همه كاره شده بود. جیك و پیك همه دستش بود. پرونده‌ی همه‌ی فامیل، همسایه‌ها و دور و بری‌ها زیر بغلش بود. هرجا هم كم می‌آورد، داستان می‌ساخت. داستان‌سرای خوبی بود. اگر غیبت‌ها را با نذر و نیاز نمی‌شست، جاش تهٍ جهنم بود. درست ته تهٍ جهنم، كمركش همانجایی كه غیبت‌كن‌های بی‌پارتی لم می‌دهند. همانجایی كه جهنمی‌ها بافتنی می‌بافند.

آنجا دیگر احتیاجی به غیبت نیست. چیزی مخفی نیست. زیر و روی همه روی دایره است. غیبت‌كن‌ها سماق می‌مكند و بافتنی می‌بافند. برای خودشان كه نه، می‌گویند جهنم گرم است، برای آن‌هایی كه در سرمای زمهریر گیركرده‌اند.

پری خانم با استخاره عروس شده بود. نذر كرده بود كه:

ـ خدایا خوب است زن این مردِ فرنگی بشوم؟

خوب آمده بود. سه/چهار هزار تومان نذر را هم داده بود به متولی امامزاده قوچان. متولی هم كه نرخ‌ها را براساس تورم حساب می‌كرد، چشم‌ها را تفتیده و با عشوه‌ای خركی گفته بود:

ـ همشیره، قدر و قیمت آقا خیلی بیشتر از این‌هاست، ها!

بعد از آن قرار شده بود كه پری خانم نذرهای چرب و چیلی‌تری بكند.

با استخاره عروسی كرده بود. با استخاره آمده بود فرنگ. با استخاره هم می‌خواست شوهر پیر و عنینش را بچه‌دار كند كه لامصب نمی‌شد. سالی هشت ماه می‌رفت وطن، دم در امامزاده قوچان گوسفند قربانی می‌كرد و می‌داد به ملاهای كون گشادی كه پیزی مدرسه رفتن ندارند و كار نمی‌كنند.

«دورِ پرواری عمامه و قطر شكم بود.» هنوز هم هست!

شوهرخواهر پری خانم، سر خواهر پری خانم - حالا بگیر زری خانم- هوو آورده بود. بعد از این ازدواج چندباره، نان متولی امامزاده قوچان تو روغن بود. آقای شوهرخواهر لبخند می زد، یک نذر تو دامن متولی بود. چشم غره می رفت، یک نذر دیر می آمد، یک نذر زود می آمد. یک نذر... خلاصه پول بی صاحب کار نکرده این طور زیر دست و پای متولی حیف و میل می شد.

نیچه چراغ فزرتی‌اش را برداشت و همراه تروریست‌هایی كه آزاد شده بودند ـ كاملا اتفاقی و با یك هواپیما ـ رفت ایران. عدل هم رفت امامزاده قوچان. اطلاعیه‌ای هم نوشت به فارسی/آلمانی و چسباند دم ضریح امامزاده و رفت بعد از ظهری چرتی بزند. بیدار كه شد، دید اثری از اطلاعیه‌اش نیست. متولی اطلاعیه را پاره كرده و تكه تكه‌ی چلوار را به قیمت پولِ خونِ پدرش به زن‌های مجاور حرم فروخته بود. هرچه نیچه داد زد كه: 

- ای بابا! این جواز دفن خداست! خدایی نیست تا جانشین اش بتواند کسی را شفا بدهد!

کسی به خرجش نمی رفت. نیچه موهای پریشانش را پریشان تر می کرد که: ای مردم! از این امامزاده کاری بر نمی آید! این متولی حقه باز است... نان شما را با این کلک ها می دزدد... هیچ کاری هم برایتان نمی کند...

که متولی داد زد: این ولدالزنا، این کافر حربی، این فرنگی را بگیرید! ببینید اصلا ختنه کرده است یا نه؟!

كه طلاب ریختند و تنبان قزمیت نیچه را پایین كشیدند و هو كنان، البته از ترس روابطشان با دولت آلمان، راهی‌اش كردند به تركیه و از آنجا هم به آلمان.

نیچه دوباره آمد آلمان تا زیر دست و پا و ضربات تسمه‌ی آن گاریچی معروف سقط شود. “چنین گفت زرتشتٍ” نیچه هم یادگار همین سفرش به ایران است. باور كنید!

نیچه اولین كسی بود كه جرات كرد علنا و عملا مرگ خدا را اعلام كند. امامزاده قوچان و امامزاده قوچان‌های دیگر كه نانشان با مرگ خدا آجر می‌شد، به بی‌خدایی رضایت نمی‌دادند. هی دلیل و برهان برای زنده‌ بودن خدای نامرعی و نامرئی‌شان می‌تراشیدند؛ تا از نان خوردن نیفتند. برای همین هم متولی‌ها اینقدر با نیچه‌ی مرحوم بدند. شاید اصل و نسبشان یك‌جوری به آن گاریچی بدجنسِ قاتل می‌رسد!

گاریچی هر روز می‌رفت سر راه نیچه، می‌ایستاد به سوسه دواندن و اطوار آمدن. خیال می‌كرد شاید نیچه همجنس بازی، چیزی باشد و دلش برای دندان‌های اكبیری و كثیف حضرتش لك زده باشد. ماتحت مردنی‌اش را می‌چپاند تو یك شلوار پاچه گشادِ بالا تنگ كه به بقول اسدالله بنا با آن نمی‌شد درست و حسابی تو مستراح‌های وطنی سر پا نشست و صفا كرد. خط چشم می‌كشید، وسمه می‌كرد، سرخاب سفیداب می‌كرد تا كمی شبیه بچه خوشگل‌های خیابان جمشید شود. نمی‌شد. بلانسبت شما كه می‌شنوید هیچ گهی نمی‌شد. آخر اینكاره بودن حتا برای انجام ماموریت‌های سیاسی الزاماتی دارد. هركس كه نمی‌تواند همه‌كاره باشد؛ هر چقدر هم در جوانی تجربه اندوخته باشد. لابد تجربه هم مثل سن و سال مشمول مرور زمان می‌شود!

همین دور و برها محمد علی خانی بود که سلام و علیکی با پری خانم داشت. سلام و علیک را از قدیم داشتند. گویا ننه هاشان دم حرم با هم دوست شده بودند. گویا جانماز سفید سر عقدشان را یکجا سفارش داده بودند. گویا هر دوشان را پدر همین متولی عقد کرده بود، یا مثلا هر دوشان اربعین ها یک جور نذر داشتند، یا هر دوشان گوشه دنجی تو حرم داشتند که با متولی به راز و نیاز می پرداختند. چه می دانم؟! بالاخره یک جوری همدیگر را می شناختند. دایی محمد علی خان به آوای دهل، پاسپورتش را گذاشته بود تو جیب کت و شلوار فاستونی اش و از ناف قوچان بریده بود اینجام با این همه زن بی حیا و پاچه لخت. چند ساعت اول فرنگ بد نبود. برای همین هم قرار شد ماندگار شود.  اما مشکل دایی محمد علی که آمده بود فرنگ پناهندگی بگیرد، خیلی اساسی بود. شایع کرده بودند دستشویی که می رفت، چندک می زد روی توالت فرنگی. تقصیر خودش نبود. اینطوری یادش داده بودند. نمی توانست به این سرعت غربزده شود. چند روزی هم که آمده بود فرنگ، هوایی شده بود. به دلش نمی چسبید. کلافه می شد. به محمد علی بد و بیراه می گفت: این جماعتی که می روند فرنگ، همه شان...

چندتا فحش چارواداری نثار ما می شد، چند تا هم نثار محمد علی.

دایی جان نمی دانست که فرهنگش اسلامی است یا ایرانی، اما دلش برای آفتابه اش... و تازگی ها شیر پر آآب لوله کشی اش- که آدم را حسابی طیب و طاهر می کرد- تنگ می شد. خیلی تنگ می شد. مخصوصا وقتی تنگش می گرفت.

پری خانم هم كه آمده بود اینجا، تا با نگارنده دیداری تازه كند، كلی دستورات فنی در باب وجوب طهارت اسلامی صادر می‌كرد: مهم نیست آدم نماز می‌خواند یا نه، طهارتش باید بجا باشد.

دایی محمد علی قرابتی با پری خانم داشت. بعد از کشف و شهود فرنگی مآبی، دیگر مشکل دایی جان پناهندگی نبود. چندک می زد روی توالت فرنگی و عینهو کلاغ می نشست آن بالا. شایعه سازها می گفتندک خب، آدم نان اسلامی که بخورد، آبی زیر پوستش می رود. هیکلی به هم می زند... لابد اگر درست بنشیند، وزنش سرشکن می شود... تا اینکه بالاخره دستشویی آپارتمان محمد علی بیچاره شکست. محمد علی که به خانه آمد، دایی جان را غوطه ور در آتش و خون دید. دست و بال دایی جان شکسته بود و ناپاکی ها.م. وای که این نگارنده چقدر بی تربیت است. دایی جان تقاقضای پناهندگی اش را پس گرفت و برگشت وطن. در وطن، هر چه نبود، مستراحش خوب بود. خیلی خوب بود.

نیچه تو لاك خودش بود. زن ارنعوتش بیرونش كرده بود و شب‌ها را زیر پل رود راین می‌خوابید. آن وقت‌ها پل راین مثل این روزها مدرن و شیك نبود. پل گاه‌گلی زهوار در رفته‌ای بود كه شب‌ها چند تا از این كتك خورده‌های تاریخی زیرش بیتوته می‌كردند. هر كسی از هر جا روزنامه و كتاب كهنه‌ای پیدا می‌كرد، می‌آورد زیر پل به آتش كردن و صفا كردن. نیچه‌ی فیلسوف با این همدم‌ها هم صفا نمی‌كرد. فكر و خیالش دوروبر امامزاده بود و جانشینان خدا. احساس مسئولیت می‌كرد، مسئولیت در قبال مردمی كه به دراكولا باور داشتند، در قبال مردمی كه پشت سر دراكولا نماز می‌خواندند.

گاریچی بعد از عدم موفقیت در طرح اولیه‌اش با اسم شب “بچه مزلف” یك آبجی را كه برای انجام ماموریت‌های صیغه‌ای حواله شده بود، نشاند توی گاری‌اش. حالا دیگر هسته‌ی عملیاتی‌شان تكمیل شده بود. آبجی هم شده بود نفر تیم. قرار شده بود نیچه را حذف شخصیتی و حیثیتی بكنند؛ اگر هم نشد حذف فیزیكی. برای خریدن نیچه هم یك برنامه‌ی جنبی عملیاتی داشتند. 

آبجی را می‌بردند سلمانی تا شپش‌هایی را كه از جوار حوزه با خودش آورده بود، بجورند. موهای بدقواره‌اش كه زیر لچك و چادر و مقنعه، از فرم در آمده بود، باید به ضرب ژل و تافت و واكس و انواع روغن‌های تقویتی رو فرم می‌آمد. بالاخره نیچه آدم حسابی بود. نوشته‌هاش كلی ایدئولوژی هیتلری‌ها را تقویت كرده بود. همین طوری كه نمی‌آمد با این آبجی مچاله‌های ما كه زیر دست و پای هر پاسدار قزمیتی وول می‌خورند، هم نفس شود کلی كار باید می‌شد. به این آسانی كه نمی‌شد با جماعت فرنگستان مراوده داشت. هر رابطه‌ای الزامات خودش را داشت.

گاریچی هر روز خط و خطوط جدید را از سفارت می‌گرفت. یك مشاور زیبایی هم استخدام كرده بود كه هر روز می‌آمد خانه‌ی امن گاریچی تا ریخت و قیافه‌ی نفر واحد عملیاتی را به فرم جدید مادونایی متحول كند. روغن و ماساژ و لباس‌های رنگ و وارنگ بود كه به تن بانو پرو می‌شد.

نیچه اما تو عالم خودش بود. سقف خیالی خدای مالیخولیایی‌اش ترك برداشته بود و بدجوری به وحشت افتاده بود. از وقتی خدا را كشته بود، ترس برش داشته بود. دیگر زمین زیر پاش سفت نبود. هر جا پا می‌گذاشت، خلاء بود. برهوت بود. بفهمی نفهمی بیست قرن به همین خدای فزرتی عادت كرده بود. هرچه بود، بود. بودن از نبودن بهتر بود. بعد از همین قتل نفس بود كه تصمیم گرفت یك ابرمرد اختراع كند. می‌خواست ابرمردش را جای خالی خدا بنشاند. می‌خواست ابرمردش را جای خالی خدایی كه خودش با دست خودش خاكش كرده بود، بكارد.

شاید سبز شود. چند صباحی هم سبز شد. بیچاره چندین سال تو همین آلمان ممنوع‌الچاپ شده بود. یادتان نیست؟

همین دوروبرها نویسنده‌ای بود كه با نیچه مرواده داشت. بعد از فوت نیچه کلی شب یاد بود براش گذاشتند. بعد از مرگ نیچه، كار این بابا شده بود نقد دیالكتیكی فلسفه‌ی نیچه. آخر به نیچه چه مربوط بود كه حضرت هیتلر كتابش را صفحه به صفحه پیاده می‌كرد. شاید یارو می‌خواست زیر نام نیچه برای خودش دم و دستگاهی علم كند. بهتر از هیتلر چه كسی می‌توانست جای خدا بنشیند؟. هم جهنم درست كرده بود، هم بهشت. با یك فتوا به تمام دنیا لشكر می‌كشید كه مردم را مسلمان كند. اگر هم مسلمان نمی‌شدند، جزیه به نافشان می‌بست. باور كنید جناب هیتلر هموطن خود ما بود. اصلش كرمانی بود. كرمان هم زیاد فاصله‌ای با خمین و رفسنجان و گرمسار ندارد. دارد؟ نمی‌دانم. كسی از رمز و اصطرلاب این جماعت برای رسیدن به قدرت و شهرت خبر ندارد.

برای همین هم نیچه بعد از دادگاه نورنبرگ، تا‌ سال‌ها در آلمانستان ممنوع‌الطرح بود. زنده كه نبود تا تبعیدش كنند و به دادگاه و زندانش بكشانند. چاپش نمی‌كردند. هر كه هم چاپش می‌كرد، یك تیم عملیاتی «بالاتر از خطر»  تعقیبش می‌كرد.

رفیقی از جزیره‌ی كرت براش نوشته بود كه:

ـ دیدی ابرمردت چه كرد؟

ـ نیچه جان حالا خوشحالی؟

نیچه سرش را تكان می‌داد و می‌رفت خودش را گم  و گور كند. عدل، همان زمان هم آن بانوی صیغه‌ای سوارِ گاری جلوش سبز می‌شد. نیچه كه چند جور از این زن‌ها را دمِ درِ امامزاده قوچان پرو كرده بود، دیگر حوصله‌شان را نداشت. دم در امامزاده قوچان باندهایی بودند كه صیغه می‌دادند. باندهایی بودند كه صیغه می‌رفتند. با دو تومان برای یك ساعت. هیچ جا هم ثبت نمی‌شد. یك جور میهمانخانه‌های غیررسمی در خانه‌های مردم برپا بود. مافیای صیغه از این خانه‌ها زیاد داشت. اگر كسی عضو این باند نبود و اشتباهی چادرش را پشت و رو سرش می‌كرد، فورا خبرچین‌ها حالی‌اش می‌كردند كه یا باید پورسانتی به ارباب، كه معمولا متولی امامزاده بود، بپردازد، یا این كه خشتكش را سرش می‌كشیدند. نیچه خودش یكی از این دعواها را دم حرم دیده و لبش را گاز گرفته بود.

بانو كه باید هر طور شده در ماموریت سازمانی‌اش موفق می‌شد، به پری خانم گفته بود كه می‌رود كلیسای محل تا نذر و نیازی بكند. اما این بار رفته بود كلیسای “دم” تا به نیت امامزاده قوچان نذر كند كه: اگر بتوانم دل نیچه را به دست آورم، تا مزدم را بگیرم، حتما با گاریچی سفری به كربلا می‌روم و حتما “صیغه‌ی نذری” متولی امامزاده می‌شوم.

آخر هربار كه خاك توسری‌اش را می‌كرد، از ترس، یاد خدا و پل صراط می‌افتاد. بعد هم نذر پشت نذر بود كه برای متولی امامزاده قوچان از طریق فاكس و نمابر و رایانه ارسال می‌شد.

متولی كه می‌دانست تا چندماه دیگر چقدر مداخل دارد، دیگر برای خودش دفتر و دستك و حساب و كتابی به هم زده بود. یك لیسانسیه‌ی حسابداری قبلا بیكار را استخدام كرده بود، تا دخل و خرجش را بنویسد، تا مالیاتش را، اگر شد ماستمالی كند. از وقتی حكومت، اسلامی شده بود، كار متولی شبیه به شركت‌های بزرگ چندملیتی دم ودستگاهی پیدا كرده بود. لابد اگر مالیاتش را درست و حسابی می‌پرداخت، دیگر چیزی برای لفت و لیسش باقی نمی‌ماند. می‌ماند؟

برادر پری خانم چهل سال پیش رفته بود، یا آمده بود فرنگ. چند سال یکبار هم برای گذراندن وکانس می رفت، یا می آمد وطن. کلی خرت و پرت هم از خارج با خودش می برد ایران. آن زمان ها می شد اتومبیل بنزی خرید و اجناس دست دوم بارش کرد و از راه ترکیه به ایران برد، به تجارت. بعدها که مرزها بسته شد و داستان شیطان بزرگ و شیاطین کوچک مد شد، این کاسبی هم از کار افتاد. همین زمان ها بود که پری خانم داشت تو خانه می پوسید. اینطور می گفتند.

پری خانم تمام روز كارش مدیریت خانه‌ای بود كه متعلق به پدرِ كارخانه دارش بود. كار بدنی نمی‌كرد، اما زن كلفت‌های خانه را باید راه می‌برد، كارشان را چك می‌كرد، خرید هم بود، روضه و سفره و ختم و مسجد و تكیه و نذر و حلوای شب جمعه و بقیه‌ی مخلفات ریز و درشت هم بود. دیگر كور و كچل‌های فامیل را هم باید راه می‌برد. باید حواسش می‌بود كه زنِ داداشش زیادی سوار آقا داداشش نشود. باید مواظب بند تنبان دختر حاجیه خانم، شریك آقا جانش هم باشد، كه چیزی دستش باشد. باید نشان می‌داد كه در مدیریت خانه و كار خانه كم و كسری ندارد. كم و كسری هم نداشت. برنامه‌ی هفتگی و ماهیانه و سالیانه‌اش پر و پیمان بود.

قسمت بود که محمدآقا، آقاداداش پری خانم، چهل سال آلمان بماند. قسمت بود که بعد از چهل سال هوس کند با رفیقی آلمانی شرکتی انترناسیونالیستی علم کند. قسمت بود که پری خانم تا همین اواخر بیوه بماند. قسمت بود که چند روز قبل از سفر مسیو هلمت به ایران، عیال فرنگی اش با تیپا از خانه بیرونش انداخته باشد. همه اسباب کار جور شده بود که بخت پری خانم باز شود، و باز هم شد.

هلموت مولر آلمانی اشهد ان لا اله الا الله گویان پای سفره عقد نشست، البته بعد از اینکه هر دو بند را آب داده بودند.

پری خانم تو فرنگ حوصله‌اش سر می‌رفت. درس كه نمی‌خواند، كار هم نمی‌كرد، سینما نمی‌رفت، رادیو گوش نمی‌كرد، تلویزیون نگاه نمی‌كرد، كتاب نمی‌خواند، خیلی كارهای دیگر هم نمی‌كرد. دكان مسجد و تكیه و حرم و بعله برون و شیرینی خوران و ختنه سوران و خواستگاری و استخاره و دستمال خونی شب زفاف هم كه این طرف‌ها تعطیل بود. سالی 360 روز خدا، اگر اینجا بود، می‌رفت سفارت تا بوی وطن را استشمام كند. بیچاره دلش هوای وطن می‌كرد. بوی شاش وطن به همه‌ی آزادی‌ها در آلمان می‌ارزید. شوهرش آلمانی بود، اما آلمان‌ها را قبول نداشت.

از سگ‌های آلمانی خیلی شیكار بود. سگ هلموت را كه در زمان‌های ماضی گردشكی می‌رفت، غضب كرده بود. چشم نداشت حیوان را ببیند. هر روز با شیلنگٍ آب تمام حیاط را آب می‌كشید، سگ بیچاره را هم آب می‌كشید، زمستان و تابستان. آنقدر حیوان بینوا را آب كشید، تا بدبخت سینه پهلو كرد و مرد. مادر هلموت گریه می‌كرد، ولی زورش به نجس/پاكی‌های پری خانم نمی‌رسید. پری خانم خانه و حیاط و زیرزمین و همه جا را آب می‌كشید. در و دیوار و پنجره و باغچه را آب می‌كشید. لباس‌های از اتوشویی برگشته را هم آب می‌كشید.

بعد از ورود عروس خانم به فرنگ، دكان سگ بیچاره تعطیل شد. دیگر باید حیوان در خواب، خواب پنبه دانه‌ی گردش و قدم زدن و جست و خیز كردن می‌دید. اگر مادر شوهرِ پری خانم لقمه‌ای جلوش نمی‌گذاشت، سگ بیچاره پیش از این‌ها مرده بود.

پری خانم معتقد بود كه آلمان‌ها آدم‌های مزخرفی هستند. تو تلویزیونشان پائین تنه‌ را نشان می‌دهند كه داد پری خانم به هوا می‌رفت. روزی چند تا توسری به شوهر فرنگی‌اش می‌زد كه زن‌های شما همه‌شان جنده‌اند. هلموت بیچاره هم افاضات زنش را تایید می‌كرد. پری خانم گربه را دم در حجله كشته و نسق آقا را گرفته بود.

نیچه اطلاعاتی را كه در باره‌ی فنومنی به نام «متولی» كشف كرده بود، در یک رساله‌ی فلسفی دانشگاهی برای استادان كرسی اسلام‌ شناسی دانشگاه شهر كلن فرستاد. پس از دعوت از نیچه برای دفاع از تزش، متولیان بخش اسلام‌ شناسی تصمیم گرفتند یك فروند «متولی» از ایران وارد كنند، تا بتوانند تركیبات مغزی‌اش را ـ اگر مغزی در كار باشد ـ زیر میكروسكوپ بررسی كنند. تو همین رابطه بود كه با نگارنده تماس گرفتند كه: تو هموطنانت را بهتر می‌شناسی. خوب است یك متولی به دانشگاه ما پیشنهاد كنی.

البته اگر بشود من و متولی را هموطن فرض کرد.

متولی در وطن دم و دستگاهی به هم زده بود. دم و دستگاهی که در اداره کار اینجا در هیچ رده بندی شغلی جا نمی گرفت. به عنوان یک آدم علاف بیکار که کارش چاپیدن و گاییدن زن های مردم است، قرار شده بود بیاورندش اینجا و بسپارندش به دست یک لابراتوار معروف دانشگاهی. دعوت نامه را هم چند قبضه و سفارشی کردند. یکی از دعوت نامه ها را گاریچی فرستاد، یکی را شوهر پری خانم و یکی را هم خود موسسین طرح به لابراتوار بردن این جماعت.

موش  سر از پا نمی‌شناخت. نامه‌هایی سفارشی به عنوان دعوت نامه دستش رسیده بود كه به زبان از ما بهتران بود. متولی كه داشت از خوشحالی پس می‌افتاد، نامه‌ها را برد پیش برادرِ پری خانم كه اتفاقا رفته بود وكانسش را در ام‌القرا  اسلامی ایران سر كند. به متولی فهماندند كه برای پروژه‌ی عظیم و عجیبی نامزد شده است و بهتر است هرچه زودتر با دردست داشتن دعوت نامه‌ها به سفارت آلمان در وطن مراجعه كند. سفارت كه از قبل در جریان ماجرای لابراتوار بود، از متولی حتا نخواست چند هزار دلاری را به پاسپورتش میخكوب كند. می‌دانست كه این جماعت با جیب پر می‌روند و پس از صفاهای آنچنانی با جیب خالی برمی‌گردند، اما مگر جیب این‌ها خالی هم می‌شد؟ پولشان بركت داشت. از زمین و آسمان براشان می‌بارید. نوش جانشان، حقشان بود.

متولی كه وارد فرودگاه شد، وحشتش گرفت. دفعه‌ی اولش بود. تازه كار بود. بجز زن‌ها و مادرش، زنی را لخت ندیده بود. زن‌هاش كه لخت می‌شدند، مقنعه از سرشان نمی‌افتاد. با مقنعه به رختخواب رفتن، علامت نجابتشان بود. متولی ذوق می‌كرد. جانش در می‌رفت برای زن‌های وطنی. با این همه لا اله الا اللهی گفت و دورِ خودش فوت كرد.

متولی را به هتلی پنج ستاره بردند. اتاقی دو تخته، با مبلی تخت‌شو، یخچال كوچكی در گوشه‌ی اتاق پر از مشروبات نجس و غیرنجس، نیم دست مبل خوشقواره‌ی چرمی، تلفن و فاكس و كامپیوتر و ماشین حساب. بقیه‌ی اسباب تمدن را هم روی میز كار چیده بودند. صندلی چرخان خوشرنگی هم تزیین میز كارش بود. گاه كه متولی حوصله‌اش سر می‌رفت، روی این صندلی می‌نشست و می‌چرخید. می‌چرخید و می‌چرخید. یك بار آنقدر چرخید تا صندلی از بالای محور حایلش در رفت. مترجم كه سر رسید، متولی دمر افتاده بود روی زمین و داشت به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت. مترجم خیال كرد متولی دارد دعا می‌خواند.

از پنجره‌ی هتل دریاچه‌ی قشنگی پیدا بود كه شب‌ها با نور آبی چراغان می‌شد. كمی پایین‌تر مقابل در خروجی، استخر خوشقواره‌ای بود كه محتویاتش كار متولی را زار كرده بود. متولی به سختی به مترجمش فهماند كه اتاقش را عوض كند. دم به دم كه نمی‌توانست غسل كند. تازه این جا آب كر سه وجب در سه وجب در سه وجب هم پیدا نمی شد. متولی نمی‌دانست مردهای فرنگی چه كار می‌كنند، روزی چند بار غسل می‌كنند، اصلا غسل می‌كنند، یا فرضا چیزی‌شان می‌شود كه به غسل احتیاجشان بیافتد؟

پری خانم از سال‌ها پیش مشتری متولی بود. چشم های سیاه و رفتار نمكی پری خانم دل متولی را آب می‌كرد. اما متولی گری شغلی نبود كه پدر كارخانه‌دار پری خانم را خام كند، تا دخترش را به متولی بدهد. متولی سعی كرده بود به حاجی حالی كند كه اگر با هم وصلت كنند، آتش جهنم به حاجی و خانواده‌اش حرام می‌شود. می‌خواست پز سید بودنش را بدهد كه حاجی دهانش را بسته و گفته بود كه: از آتش جهنم نمی‌ترسد، چون خودش سید طباطبایی است، یعنی از بیخ عرب است. بیچاره متولی از این سوراخ هم نتوانسته بود به وصال پری خانم برسد، اما عشق خاكستری‌اش همچنان در ته قلبش خانه داشت. شاید روزی كه حاجی سرش را زمین می‌گذاشت، به مراد دلش ناخنكی می‌زد.

پری خانم بیست و چند سالی بود كه مزاحم خواب‌های متولی بود. متولی دلش می‌خواست پری خانم بیاید حرم و نگاهی به روی ماهش بیاندازد. خیال می‌كرد گناه دارد به ناموس مردم چپ نگاه كند. اگر گناه می‌كرد، مجبور می‌شد چند در صد از مواجبش را به متولی اعظم رشوه بدهد، تا شفیعش شود و از حوزه‌ی مجازات اسلامی خارجش كند. برای همین هم زیاد زاغ سیاه پری خانم را چوب نمی‌زد. با این همه تا می‌دید زنی با چادر كرپ دوشین گرانقیمت، قد و قواره‌ی پری خانم را دارد، دل صاحب مرده‌اش به تپش می‌افتاد. خودش را می‌رساند به حاشیه‌ی ضریح تا صورت پری خانم را كه از فشار گریه سرخ می‌شد، ببیند. پری خانم باید به حرم می‌آمد. متولی حاضر بود به پری خانم تخفیف بدهد، تخفیف در نذری، تخفیف در پرداخت وجوه شرعیه، تخفیف در همه چیز و خدا خدا می‌كرد كه پری خانم در زیارت و سیاحت، گوشه‌ی چشمی به او بكند.

متولی می‌خواست در این سفر برای دختر چهارده ساله‌ای كه تازگی‌ها صیغه كرده بود، شورت و كرست فرنگی بخرد. آخر دخترك بیچاره خیلی تازه كار بود. متولی می‌خواست با این مدهای فرنگی طرف را خبره كند كه آموزشی باشد برای صیغه‌های بعدی‌اش تا متولی‌های بعدی با یك صیغه‌ی آماتور  سر و كار نداشته باشند. بالاخره متولی چند تا عبا بیشتر پاره كرده و فرق این دو جماعت را بهتر می‌فهمید. با این همه تمام زن‌های صیغه‌ای، زن‌های عقدی، حوری‌های بهشتی، حتا بچه خوشگل‌های خیابان جمشید به یك خال سیاه پری خانم نمی‌ارزیدند. دل متولی ضعف می‌رفت كه چشم‌های خوش حالت و ابروهای پرپشت و خالكوبی شده‌ی پری خانم را ماچ كند.

پری خانم گاه كه هوایی می‌شد، می‌رفت كلیسای محل تا بوی خوش حرم را، بوی ناگرفتگی و كهنگی و رطوبت را استشمام كند. دلش لك می‌زد تو حرم بخوابد. چادرش را بكشد روش و نماز بخواند، روزه بگیرد، بست بنشیند، كفاره بدهد، تا خدای متولی نذرش را برآورده كند. دلش غنج می‌زد برود محله‌ی ترك‌ها و عرب‌ها قدم بزند. بوی چوب، بوی شمع و عودِ بازار دهاتی‌های این جا كه هر پائیز عطر و شمع می‌فروشند، مستش می‌كرد. پری همه جا را بو می‌كرد. اگر مردی را می‌دید كه ریشی جوگندمی، سری طاس و شكمی گنده دارد و كلاه شاپویی به سر ـ به نیت عرقچین متولی ـ نگاهش می‌كرد. مردك را دنبال می‌كرد و تا خود سرسرای خانه‌ی متولی دنبالش می‌رفت. زنی در خانه‌ی متولی نبود. بچه‌ای ونگ نمی‌زد. هیچ كهنه‌‌ی بچه‌ای توی طشت بو نگرفته بود. زیرشلواری و زیرپوشی روی بند رخت تاب نمی‌خورد. همه جا تمیز و براق بود. همه جا پاك و پاكیزه بود. متولی روی مخده‌اش نشسته بود و قلیانش چاق بود. منقلی هم كنارش بود و چیزی تو منقل جز و جز می‌كرد.

پری خانم می‌رفت تو، چادرش را از سرش می‌انداخت، موهای بلند خوش حالتش را باز می‌كرد. متولی آهنگ عربی می‌گذاشت، خالد می‌گذاشت، عایشه می‌گذاشت. پری خانم عربی می‌رقصید. می‌رقصید و می‌رقصید. متولی می‌خندید. بعد خودش را می‌انداخت روی پای متولی. متولی با شستٍ پاش پری خانم را قلقلك می‌داد. بعد بلندش می‌كرد. می‌نشاندش روی پاش. بعد دنیای هر دوشان تمام می‌شد.

پری خانم برق نگاه متولی را از زیر عرقچینش دیده بود. دیگران هم دیده بودند. عاشق‌ها كاری به بقیه ندارند. عاشق‌ها كورند.  

- استغفرالله...

زن‌های حرم كه این دل دادن و قلوه گرفتن را می‌دیدند، با كف دست می‌كوبیدند تو صورتشان كه: معصیت دارد، آن هم تو حرم آقا خدا به دور. مردم برای چه كارها می‌آیند حرم.

پری خانم که تنها می شد، فکر و خیال به سرش می زد. با فکر و خیال می رفت تو رختخواب. فکر و خیال تبدیل به رؤیا می شد، تبدیل به خواب و آرزو می شد. دستش را می کشید به ریش براق متولی. بعد گرمش می شد. ریش گلاب زده متولی را می بویید. عرقچینش را می بوسید. لبخند می زد. چادرش را از کمرش باز می کرد، هیچ چیز زیر چادر نداشت. لخت بود، لخت لخت. بغلش می کرد، بهش می پیچید و... بوی گلاب متولی نفسش را بند می آورد. بوی خوش حرم، بوی مهر نماز، بوی خدا، با عشق متولی قاطی می شد.

 

پری خانم گناهی نداشت. آدم که تصمیم نمی گیرد خواب ببیند. کشش زنانه پری خانم به کسی که به خدا وصل است، به کسی که از جنس دیگری است، از گِل دیگری است، کلافه اش می کرد. لطف خدا شامل حال متولی بود. متولی همیشه در خدمت آقا بود. کمربسته علی بود. دعا می خواند. روضه می خواند. نماز می خواند. صلوات می فرستاد. زیارتنامه می خواند. نمازهای عقب افتاده مردم را می خواند. روزه های عقب افتاده مردم را می گرفت. نذر برآورده می کرد. خدا نیازش را فوری و فوتی بر می آورد. خواب تعبیر می کرد. استخاره باز می کرد. برکت می داد. حلال می کرد. هر حرامی را حلال می کرد. همه چیز و همه کس را حلال می کرد. برای همین هم پری خانم دوستش داشت.

پری خانم صبح كه پا می‌شد، احساس می‌كرد خون گرم و لزجی تو رگ‌هاش مثل عسل جاری است. با این همه از خودش خوشش نمی‌آمد. می‌خواست ببیند خوابش غسل دارد، یا نه؟ اگر شیطانی شده باشد، چقدر باید بپردازد كه پاك شود. مثل یك باكره پاك و پاكیزه شود. بلند كه می‌شد، بوی عرق و سیگار هلموت حالش را به هم می‌زد. روح سرگردان متولی محو می‌شد. بوی خوشِ عطر شاهچراغی ریش براق متولی بین زمین و آسمان معلق می‌ماند. پری خانم تلفن را برمی‌داشت می‌رفت طبقه‌ی پائین، شماره‌ی خانه‌ی متولی را می‌گرفت:

ـ حاجی آقا؟

ـ سلام علیكم همشیره.

متولی صدای پری خانم را می‌شناخت. صدای بوق تلفن فرنگ را می‌شناخت. دلش با شنیدن صدای پری خانم می‌لرزید. نگاهی به عیالش می‌كرد كه كپه‌ی مرگش را گذاشته بود و یك پستانش تو حلقوم بچه‌ی ریغونه‌اش بود و بوی ترشیدگی می‌داد. بوی شاش می‌داد. بوی شیر كپك زده می‌داد. بوی قرص ضدحاملگی می‌داد. بوی كندوم می‌داد. و شب‌ها تا می‌خواست دستی به سر و ته‌اش بكشد، ونگ بچه‌اش درمی‌آمد.

ـ حاج آقا، ببخشید مزاحم می‌شوم.

ـ اختیار دارید همشیره، شما مراحمید.

ـ حاج آقا خوابی دیده‌ام. 

ـ خیر است انشاءالله.

ـ حاج آقا برای خواب هم باید صدقه داد؟.

ـ خواب كه دست آدمیزاد نیست، همشیره. با این همه برای این كه خیالتان راحت باشد، من نگاهی به رساله‌ی آقا می‌اندازم. شما فردا دوباره تلفن كنید، خدمتتان عرض خواهم كرد، تا خیالتان از هر بابت راحت شود، تا احتمال كوچكترین معصیتی هم نرود.

ـ قربان شما حاج آقا.

ـ قربان شما، همشیره، خیر پیش.

با همین چند كلمه هر دوشان تا فردا نشئه بودند.

پری خانم می‌رفت حمام، ابر حمام را می‌كشید به تن و بدن خوش تركیبش، زیر دوش می‌ایستاد، آب گرم را باز می‌كرد، دستش را زیر قطره‌های مانده‌ی ته شیر می‌گرفت. قطره‌ها را تو دستش ورز می‌داد. قطره‌های آب ورز داده شده، دوباره پری خانم را می‌برد تا دم در حرم، همان جایی كه متولی كار می‌كرد، همان جایی كه می‌شد نگاه‌های قدیمی متولی را دوره كند، از همان اول، از همان بچگی، از همان زمانی كه دست چپ و راستش را شناخته بود، از همان وقتی كه همه چیز به جز زیارت و دعا و ندبه ممنوع بود.

پری خانم هر بار كه ایران می‌رفت، یك سره می‌رفت امامزاده قوچان. می‌گفت نذر دارد. منتظر متولی می‌شد كه بیاید. اگر متولی نمی‌آمد، اگر متولی روضه نمی‌خواند، اگر روضه‌ها را سوزناك نمی‌خواند، پری خانم حالش گرفته می‌شد. با روضه و نوحه‌ی متولی كلی حال می‌كرد. اما این دفعه از متولی خبری نبود. متولی را برده بودند فرنگ و یكی دیگر را جای متولی گماشته بودند. پری خانم دیگر حوصله‌ی حرم را نداشت. دیگر دم حرم صفا نمی‌داد. چقدر جای متولی در میان دعاها و نذر و نیازها خالی بود.

پری خانم این دفعه بدون دیدار متولی برگشته بود فرنگ كه متولی زیر فشارهای وارده‌ی آزمایش‌ها عمرش را داد به بقیه. تقصیر خودش نبود. كسی كه از چهارده سالگی سر بی‌ زن زمین نگذاشته باشد، نمی‌تواند تنهایی و بی زنی را تحمل كند. بیچاره از ذوق آمدن فرنگ یادش رفته بود یكی از زن‌ها را بچپاند تو پاسپورتش و بیاوردشان فرنگ كه خدمتش را بكند. فكر نمی‌كرد آزمایش‌ها این همه طول بكشد. فكر نمی‌كرد این سفر، سفر آخر و آخرتش باشد. گاه روزی چند بار تلفن می‌كرد كه یكی‌شان راه بیافتد و بیاید فرنگ. حالا می‌فهمید كه قوانین اسلامی دست و پای او را هم بسته است. تف و لعنت بود كه حواله‌ی قانونگزارهای اسلامی می‌كرد. هیچ كدام زن‌هاش بی اجازه‌ی متولی نمی‌توانستند سفر كنند. هیچكدام نمی‌توانستند پا از حیطه‌ی خراسان و قوچان بیرون بگذارند. اجازه‌ نامه‌ی سفر باید كتبی و محضری می‌بود. نه جراتش را داشتند و نه عرضه‌اش را كه امضای عیالشان را جعل كنند و راهی شوند. به عقلشان نمی‌رسید كه بروند محضر و یكی دیگر را جای شوهر غایبشان غالب كنند. پیچیدگی متقیان را نداشتند.

محضردار از زیر عینك ته استكانی‌اش نگاهی به زن‌ها می‌انداخت و می‌گفت: اگر حاجی می‌خواست خودش می‌بردتان. حالا هم بروید خانه‌تان منتظرش باشید، تا برگردد. مطمئن باشید صحیح و سالم برمی گردد بالای سرتان.  

متولی روزهای آخر هفته را تنها می‌ماند. نه مترجمی سراغش را می‌گرفت و نه كس و كاری. قرار هم نبود با هیچ ایرانی‌ای تماس داشته باشد. بعد از تحویلش به آزمایشگاه، متولیان دانشگاه رد سفارت ایران را پاك كرده بودند. به نظر صاحبان طرح، اگر ایرانی‌ای در جریان كار دخالت می‌كرد، در نتیجه‌ی آزمایش‌ها دستكاری می‌شد. می‌خواستند متولی را به عنوان نمونه بررسی كنند ببینند این‌ها چگونه آدمیانی هستند؟. برایشان متولی نمونه‌ای بود از بقیه‌ی متولیان. اگر نتیجه‌ی آزمایش‌ها مثبت می‌شد، كلی پروژه داشتند كه روی این جماعت پیاده كنند.

فرنگ از این كارها زیاد كرده بود. سرخ‌ پوست‌ها و سیاه پوست‌ها و زرد پوست‌هایی بودند كه طعمه‌ی این آزمایش‌ها شده بودند. قرار بود تفاوت بین انواع انسان‌ها را در كتاب‌های انسان شناسی و مردم شناسی‌شان بچپانند. موش ما پدیده‌ی تازه‌ای برای این تحقیقات بود. نمونه‌اش را قبلا در نیمه راه تاریخ و ماقبل تاریخ دیده بودند. كشف این پدیده در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم كه تمدن و مدنیت و حقوق بشر، كون همه را پاره كرده بود، كلی سر و صدا می‌كرد كه برای اعتبار دانشگاه‌ها و علم و دانش خوب بود. خیلی خوب بود.

در پژوهش‌های مقدماتی به این نتیجه رسیده بودند كه مغز متولی مثل مغز انسان‌های اولیه دست نخورده مانده است. رشد لازم را ندارد. جلو نیامده است. بوی تمدن و تجدد بیحالش می‌كرد. نسبت به غرب آلرژی داشت. تن و بدنش كهیر می‌زد. رعشه می‌گرفت و پس می‌افتاد. تصمیم گرفته بودند آزمایش‌ها را موشكافانه‌تر و دقیق‌تر بكنند. بعد از كلی آزمایش روانشناسی و باستانشناسی، مجبور شدند برشی از مغز متولی را ببرند و ببرند زیر میكروسكوپ. برای این كار هم می‌باید متولی را می‌كشتند.

متولی را كشتند، چون چاره‌ای نداشتند، چون برای خدمت به دانش و فرهنگ راه دیگری برای دانشگاه نمانده بود. تمدن به فدا نیاز داشت. پیشرفت به قربانی احتیاج داشت. مگر ماكس پلانك و گالیله قربانیان تمدن و تجدد نبودند؟ مگر ژودانو برونوی مرحوم پله‌ی اصلی پیشرفت علم نبود؟ مگر برتولت برشت و اینشتین فراریان افتخار و عظمت نبودند؟

متولی مثل بقیه‌ی موش‌های آزمایشگاهی كه برای تمدن و ترقی و پیشرفت بقیه‌ی انسان‌ها، برای نسل‌های فردا و پس فردا قربانی می‌شوند، رخت به دیار عدم كشید. آخر قربانی فنومن تازه‌ای بود. متعلق به تاریخ دیگری بود. تعریف دیگری از آدمیزاد داشت، تعریف دیگری از زن داشت، تعریف دیگری از تن داشت؛ تعریفی كه برای دنیای قرن بیستم، برای نسل‌های فردا و پس فردا خیلی جالب بود، خیلی شنیدنی و خواندنی و دیدنی بود. برای همین هم باید تمام آزمایشات روی متولی انجام می‌شد. چاره‌ای نبود. البته دانشمندان خیال نداشتند دستشان را به خون آغشته كنند، اما علم و رشد و پیشرفت به این گونه ایثارها نیاز داشت. چاره‌ای نبود.

بیقراری‌های ماه‌ها و روزهای آخر متولی موضوع جالبی بود. دانشمندان می‌خواستند بدانند متولی چگونه بی‌تاب می‌شود؟ حتا خواسته بودند براش خانم ببرند، اما نخواسته بود. متولی زن‌های خودش را می‌خواست. پری خانم را می‌خواست. زن‌های بی حیای فرنگی باب دندانش نبودند. براش عربی نمی‌رقصیدند، رقص شیكم نمی‌كردند.

البته متولی لو نداده بود كه هر روز دم غروب، در مهتابی خانه‌ی باستانی‌اش كه می‌نشست و قلیان می‌كشید، دو/سه بست هم تریاك اعلای سناتوری را لابلاش جا می‌زد. یادش رفته بود به اهل علم بگوید كه خمار می‌شود. روش نشده بود. بی‌تاب این بوی بهشتی بود. آخر بی‌تابی‌هاش یكی‌/دوتا كه نبود.

گشته بودند یك نشمه‌ی شرقی براش آورده بودند تا حالش بهتر شود، اما كارساز نشده بود. خیال می‌كردند حالش با این نشمه، با یك دفعه خوب می‌شود. نمی‌دانستند كه متولی از چهارده سالگی سر بی‌زن زمین نگذاشته است. نمی‌دانستند كارش با یكبار درست نمی‌شود. احتیاج به مداومت داشت. دانشمندان نمی‌دانستند. هیچ چیز نمی‌دانستند.

دیگر متولی نبود. طفلك، زیر دستگاه‌های آزمایشگاهی ریقِ رحمت را سركشیده‌ بود. تن‌ و ‌بدنِ ترد و كار نكرده‌اش، طاقتٍ مواد شیمیایی را نیاورده‌ بود. حتا این اواخر به سوالات روانشناس‌ها هم، پرت‌ و‌ پلا جواب می‌داد. لاشه‌اش را با هواپیمایی فرستادند كه اتفاقا جنازه‌ی محمد برادر پری خانم هم همان‌ تو بود. سر شكافته‌ی متولی را بخیه زده‌ بودند، درست مثل سر یك تصادفی. لطف كرده‌ بودند و “شهید” تمدن را درون یك تابوت گرانقیمت فرنگی به وطن برمی‌گرداندند. 

عاشق و معشوق می‌رفتند ایران. قسمت شده بود با هم در یك هواپیما باشند. هیچكدامشان دیگر آرزویی نداشتند. با هم بودند. یكیشان مرده بود. آن یكی هم طلاقش را گرفته بود. بعد از پانزده سال پری خانم رسیده بود سر خانه‌ی اولش: مرد فرنگی احساس ندارد. گرم نیست و وقتی این نمره‌ی‌های رفوزگی هلموت را براش ردیف می‌كرد، دلش غنج می‌زد برای دست گرم و عرق‌ كرده‌ی متولی كه گاه از زیر چادر دستش را فشار می‌داد و بوی بهشتی‌اش را به تمام رگ و پی‌اش سرازیر می‌كرد. حالا می‌فهمید چرا سالی هشت ماه هم كمش بود ایران باشد. چرا احساس می‌كرد گمشده‌ای دارد؛ گمشده‌ای كه نمی‌توانست تعریفش كند. بیقراری‌ای كه كلمه براش پیدا نمی‌كرد. برای تعریف این ‌احساس باید كمی سواد داشت.

هواپیما كه راه افتاد، دل پری خانم از جا كنده‌ شد. داشت از پانزده سال زندگی در فرنگ فاصله می‌گرفت. داشت برمی‌گشت به همان‌جایی كه حسی دوگانه به آن داشت. هم دوستش داشت، هم از آن بیزار بود. خودش هم نمی‌دانست چرا. دلش می‌خواست اروپا را می‌كند و می‌برد ایران. دلش می‌خواست هم قوچان باشد و هم اینجا. همین نزدیكی‌ها. دلش می‌خواست یك جوری این دوتكه خاك را به‌ هم گره بزند. هر دو جا باشد. دلش فشرده می‌شد. تابوتی تو هواپیما سنگینی می‌كرد كه سال‌ها خواب و خیالش را تسخیر كرده بود. جنازه‌ی عزیزی كه دوستش داشت؛ جنازه‌ی متولی.

حالا كه طلاق گرفته‌ بود، راحت‌تر می‌توانست با خودش روبرو شود. قبل از آن از خودش می‌ترسید. عشقِ رسوایش به متولی، كار را خراب كرده‌ بود. دیگر نمی‌توانست در این دهات كوره‌ی ینگه‌ی دنیا، با یك مرد زبان نفهم فرنگی سر كند. دیگر خوابیدن هم ـ با این فرنگی سرد و بیمزه ـ به دلش نمی‌چسبید. گاه بود كه چشمش را می‌بست، بعد سنگینی تن متولی را روی خودش حس می‌كرد. اما نه، متولی اینقدر سرد نبود. نوازشش می‌كرد. ریش گلاب زده‌اش را تا روی شكمش پایین می‌آورد. چشم‌ها را می‌بست و به بوی تن متولی، شوهر فرنگی‌اش را تحمل می‌كرد. این اواخر عطری را كه از اطراف حرم خریده بود، به رختخوابش می‌زد. بعد حس می‌كرد كه به حرم می‌رود. مردی در آن گوشه و كنارها در حالی كه داشت چند جمله‌ی نامفهوم را كه فقط مقدس و نفهمیدنی بود، زمزمه می‌كرد، نگاهش را به نگاهش گره می‌زد. بعد لختش می‌كرد. سینه‌های خوش تركیبش را می‌مالید. سرش را تو موهای خوشقواره‌اش فرو می‌كرد. بعد همانطور كه چشم‌ها را بسته بود، مردی را می‌دید كه ریشی جوگندمی و سری طاس و شكمی گنده دارد، مردك را تا در خانه‌اش دنبال می‌كرد.

22 مه 2006

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |