شعر

 

تسلیم

تیرداد کورس بابایی

 

 

با تو سخن گویم

نه از سر کینه و نفرت

نه از سر کور عشقی

 

حقیقت باشد

مرگ سرخ پدرانم

به زیر تیغ کین نطفه های بادیه

 

چرا همیشه تکرار میشود

حکایت غم انگیز تسلیم

 

حقیقت باشد

انکار پاکی آتش

در کتاب نیرنگ و جنون

 

مرگ ستارگان ما

از طلوع خورشید نبود

در اعماق آن سیه شب

ما کور شدیم

بی آنکه کور زاده باشیم

ما فریاد کشیدیم

بی آنکه شنیده باشیم

 

اینچنین شد یاران

جلاد لبخند های ما

سرود مرگ ما را

در خواب زمستانی ما

به رحمت تعبیر کرد

 

نگاه کن

 رگ نما گردن ها را

مشتها را

گلوها را

چه پر اشتیاق

بر لبان مرگ

بوسه می زنند

بی آنکه هراسی باشد

از فردایی که دیگر فردا نیست!

 

همچنان بر خود می لرزم

چگونه ممکن است

چگونه؟

 

اینچنین شکوفه کردن درختان یائسه را

براستی جز معجزه

چه توان نامید!؟

 

زمستان بهار بود

آری

بهاری که درختانش

تبر زن ها دید

 

چکاوک هایش

دردها کشید

 

رامشگرانش

آوازها را فراموش کردند

سازها شان شکسته شد

 

سخنورانش

خاموشی پیشه کردند

کتاب هاشان سوزانده شد

 

با تو سخن میگویم

زمستانت را

با خون

بهار کردند

بی آنکه تو بدانی

 

در زمستان

به استقبال بهار شتافتی

دیدی قانون طبیعت را

چگونه شکست

کمر های آرزو را

 

گذشت

گذشت

اما فراموش شدنی نیست

 

دوباره

زمزمه ها فریاد میشود

 

حقیقت است

اعدام صدا

در مسلخگاه سکوت

حقیقت است

قد کشیدن گیاه

در هوای دود و خون

بی هیچ خورشید

 

آری

حقیقت است

 باز

فریاد میکشیم و

نمیشنوند

آنان که امروز

صدایشان میلرزد

اما نزدیک مرگی خویش را باور نمیکنند

 

من این را در کتاب های تاریخ

ایمان آورده ام

 

 سالهاست مرده اید!

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |