|
|
|
شعر |
|
چه بی شرمانه لب دوخته اید... تیرداد کورس بابایی
برای جوان بیست ساله علی احمدی پور که در مترو کرج توسط یک آخوند - نظامی مسلح به جرم گفتن متلک به دو دختر به قتل رسید.
نگاه مرگباری بود آن آخرین نگاه تو به چشمهای غمگین دخترکان اسیر به چه اندیشیدی که پاسخش گلوله باشد؟ مگر نمیدانستی خدایان ما بر خاک میهن پرسه می زنند , تا خون بریزند تا خبر جهاد لشگر روسپی زادگان را با ریختن خون سرخ تو فریاد بکشند تا بترسیم از پس مانده های روح الله تا بمیریم از شرم تا بدوزیم لب تا به کدامین روز تا به کدامین ساعت؟ * به چه اندیشیدی؟ به گیسوان دربند زندان ابریشم به لبخندهایی که به زهرخند تبدیل شد به جامه زنان دارالخلافه که بر تن زیبارویان سرزمین تو تن پوش گشته است به خدایانی که بر ما نازل شده است به سرگردانی فرداها به گرسنگی تن فروشان به کفر رسیده به غم چشمان مادر ت به سکوت انکار برانگیز خدا به کدامین گناه چشم دوختی مگر خدایشان را نشناخته بودی؟ مگر آن بیدادگر آن دشمن بوسه و مهر و دوست داشتن مگر درس سرکوب عشق ورزیدن را نیاموخته بودی؟ به کدامین گناه خاموش شدی به کدامین گناه نشکفته پرپر شدی؟ * گلوله بر شقیقه ات آرام گرفت جگرگاه مادرت آتش گرفت خدایتان را نمی شناسم نامردمان بی رگ ابلهان میدان های هیاهو و سوت و کف همچنان میلولید در کابوس کرم ابریشم پروانه شدن آسان نیست سالهاست مرده اید در پیله بهار دیگری نیز در سکوت بگذشت لاله سرخ دیگری به خون نشست همچنان لب دوخته اید بر خون سرخ و خاموشی نفس شرمتان باد ای نامردمان بی رگ!
خرداد 84
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |