شعر

 

نامه به نصرت رحمانی
دیدار دو شاعر

نادر نادرپور

تهران – شنبه 3 آذر 1358

برگرفته از: فصلنامه تخصصی شعر «گوهران»

شماره 5 پاییز 1383

مسئول و سردبیر: سعیده آبشناسان

 

 

آن روز،

تالار موزه از همه کس پُر بود:

از پیر تا جوان.

دیوارها «طبیعت بیجان» را

یا چهره های آدمیان را

در قابهای یکسان، بر سینه داشتند.

بیننده، در مقابل تصویر آدمی

آیینه ای فراخورِ خود می یافت،

بر می گرفت دیده از دیدار دیگران.

 

اما نگاه من

بیگانه مانده بود در انبوه حاضران

ناگه تو آمدی:

در ازدحام آن همه صورت،

تنها تو زنده بودی و لبخند می زدی

تنها تو دست گرمِ صمیمانه داشتی.

 

من، نامِ دلپسند تو را می شناختم:

نامِ تو، راز چیرگی حق بود

بر ادعای مصلحت باطل،

اما تو از «ملامتیان» بودی،

بدنامیِ اطاعت شیطان را

در کوی خودفروشان فریاد می زدی

من، همت بلند تو را می شناختم.

دست مرا فشردی و گفتی:

-         «خوشوقتم، ای رفیق!»

این گفته در سکوتِ درون من

تکرار گشت و سوی تو باز آمد.

 

دست تو را به دست گرفتم،

از موزه «طبیعت بیجان» در آمدیم:

در موزه بزرگ خیابان،

تصویرهای پیر و جوان دیدم

اما، میانِ آن همه تصویر

تنها تو زنده بودی و عاشق،

تنها تو نوشخندِ صمیمانه داشتی.

 

خورشیدِ شامگاه زمستان فرو نشست

با هم به سوی میکده رفتیم:

ترسای میفروش

ما را به جامِ معجزه مهمان کرد.

 

مستی، مرا بسانِ تو، ای دوست!

با هر قدم به سوی عطش بُرد

بعد از عطش به جانب آتش

زان پس، به سوی دود

دودی که پختگان را، رندانه، خام کرد

دودی که خواب را

بر دیدگانِ مستِ حریفان، حرام کرد.

 

ما، از حریم آتش و خاکستر

شب را به پیشواز سحر بردیم:

خورشید، نان سفره ما شد

لحنِ کلام ها به عسل آمیخت،

صبحانه ای به شادیِ دل خوردیم.

 

آنگاه چشم پنجره ها را سرودِ ما

بر کوچه ها گشود:

الفاظ ما، میان دهان های ناشناس

پُل های تازه بست.

در گوش ما، طنین هزار آفرین نشست:

ما، از غرور، سر به فلک برفراختیم

وز اشتیاقِ دیدنِ تصویرِ خویشتن

دل را به چاپلوسیِ آیینه باختیم،

آیینه تا صداقت خود را نشان دهد،

در پیش روی آیینه ای دیگر ایستاد

تصویر ما ازین یک، در آن یک اوفتاد

چندان که  هر دو را

تکرار یا تراکم تصویرها شکست

ما را ز هم گسست.

 

آنسان که از خلالِ خطوط شکستگی

گاهی که چشم ما به هم افتاد:

در خود گریستیم و گذشتیم.

 

اکنون، هزار سال

از داستانِ دوستی ما گذشته است،

آئین روزگار، دگرگونه گشته است.

آه، ای رفیقِ عهد جوانی!

آیا تو هم ندای عزیمت را

در دل شنیده ای؟

ابرِ گناه، برف ندامت نشانده است

بر گیسوان ما.

این طفل گورزاد که پیری است نام او

گریان نشسته بر لحدِ زانوان ما.

 

امروز، شهر ما نه همان شهر است

تقدیر ما نه آنچه گمان کردیم:

ما، سیلی حقیقت پنهان را

هرگز به روی خویش نیاوردیم،

ما کام را به گفتن «حلوا» فریفتیم:

ما، در خرابه ای که به جز آفتاب و فقر

گنجینه ای نداشت،

در جستجوی گنج سخن بودیم.

 

دوران ما، طلوع تغزل را

در غیبت حماسه خبر می داد،

ما، رایت بلند تخیل را

بر بام این سرای تهی برافراشتیم.

پیشنیان ما:

از یادرفتگان خدا بودند.

ما، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم:

ما، در بهشتِ آدم و حوا

ماهِ برهنه را که شکافی به سینه داشت

پیش از نزول باران، در چشمه بلوغ

شلاق می زدیم.

پروانگانِ شوخ جوان را

در دفتری سپیدتر از بسترِ زفاف

سنجاق می زدیم.

ما، عطر عشق را

در لابلای حافظه و جامه داشتیم،

قابِ ظریف عکس من و تو

آیینه های کیفِ زنان بود.

اما، هنوز، آیینه های بزرگ شهر

تصویر فقر و فاجعه را باز می نمود.

ما، از غزل به مرثیه پیوستیم،

اما، صفیرِ تیر

از ناله های شعر، رساتر بود.

ما در میان معرکه دانستیم

کز واژه کارِ ویژه بر نمی آید،

وین حربه را توانِ  تهاجم نیست.

تیرِ گلوشکاف – که برهانِ قاطع است-

هرگز نیازمند تکلم نیست،

اما چگونه این سخن بی نقاب را

با چندچهرگان به میان می گذاشتیم؟

ناچار، لب ز گفتن حق بستیم،

اما زبان به ناحق نگشودیم.

ما، کودکان زیرک این قرن، ای رفیق!

از نسلِ ابلهانِ کهن بودیم:

نسلی که در سپیده دمی غمگین

دیوانه وار، کاکل خورشید را گرفت

تا برکشد از تیرگیِ چاه خاوران،

اما صدای گریه او در سپیده ماند.

نسلی که غول بادیه پیما را

در آسیای کهنه بادی دید

تا نیزه را به سینه وی کوبید،

نفرینِ باد، نیزه او را فرو شکست

چنگال غول، پیکر او را به خون کشاند.

 

نسلی که اسب فربه چوبین را

چون مهره ای به عرصه شطرنج خود نهاد

وان اسب بی سوار، گروه پیاده زاد

یک یک، پیادگان را در خانه ها نشاند.

نسلی که خود به چشمه آب بقا رسید،

اما به سود همسفرانش از آن گذشت

تنها، حدیث تشنگی اش را به ما رساند.

نسلی که در مقابله با خصم هشیار

مستانه، گرز خود را بر پای اسب کوفت،

دشمن رسید و کاسه سر را از او گرفت

آنگاه طعم باده خون را بدو چشاند.

 

نسلی که از پدر

نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت

در روز جنگ، دشمن او جز پدر نبود

هنگام مرگ، نوحه بر او جز پدر نخواند.

ما هم به سهم خویش

افسانه ای بر این همه افزودیم:

ما، بردگان فقر و اسیران آفتاب

از فخر شعر، سر به فلک سودیم.

ما، بازماندگان مشاهیر باستان

از نسل ابلهان،

از نسل شاعران،

یا نسل عاشقان کهن بودیم.

 

اکنون، چراغ عشق در این خانه مُرده است

باید که پیه سوز عبادت را

در خلوت خیال برافرازیم.

آیینه های تجربه، زنگار خورده است

باید که راه و رسم معیشت را

از کودکانِ خویش بیاموزیم.

 

ما نان به نرخِ جگر خوردیم

زیرا که نرخ «روز» ندانستیم.

شعر از شعور رو به شعار آورد

ما، فهم این سخن نتوانستیم.

 

ما خفتگانِ بی خبرِ دوشین

امروز را – ندیده – رها کردیم،

در انتظار دیدنِ فرداییم.

درهای چاره بر دل ما بسته است:

مصداقِ «رانده از همه سو» ماییم.

 

آه ای رفیق روزِ جوان بختی!

بگذار تا دوباره در آیینه بنگریم

شاید که عکس روی جوانی را

در قاب کهنه اش بشناسیم.

بگذار تا به خویش بپیوندیم

شاید که از حضور حریفانِ ناشناس

در انزوای خود نهراسیم.

 

اکنون، دوباره، موزه تاریخ این دیار

از پرده های پیر و نقوشِ جوان پُر است.

ای مونسِ عزیزِ قدیمِ من!

در ازدحام این همه تصویر،

یا در میان این همه تزویر،

آیا مرا تو باز توانی دید؟

یا من تو را دوباره توانم یافت؟

 

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |