|
|
|
شعر |
|
سه شعر بابک آرام
یک: یادگار ایامِ من
من با سکوت همگام شده ام و حباب های پر از اکسیژن در ریه هایم را خرج هر هیچ نخواهم کرد. من با شکوفه های درخت سیب آشنا بودم و به یاد آرزوهای بربادرفته ام تکه پارچه های سفید بر شاخه هایش گره می زدم تا نکند آنها را گم کنم. من خاطره نم نم باران بر جاده تنهایی هایم را به گوش هیچکس نخواهم خواند. من می روم به روزگار شادی نزدیک شوم تا برای گلها قصه های درازِ «ایام همیشه بهار» را تعریف کنم من با واژه عشق آشنا هستم، عرق سردِ خجالت را و تپش سریع ضربان های همیشگی دل را تجربه کرده ام. من در بامدادی از نخستین سلام گرم خورشید بر چشمان بسته زمینیان دانستم که حیات بشر تا یک سلسله ناپیدا ادامه خواهد داشت.
دو: در گُم شدنِ زمان
شکوفه های درخت گیلاس به من می خندیدند جریان مُدام نهر آب مرا با خود به آن سوی جنگل می برد پژمردگی سریع گلهای چیده شده در گلدان روی میز خانه مرا به ادارک مرگ نزدیک می کرد ریزش قائم باران بر سرم و صدایش در گوشهایم جسم و روحم را غسل می داد سفیدی برف و چرکین شدن آن از گذر زمان مرا به تفکر در تقوا و گناه وا می داشت امواج بلند دریا کشتی آسیب دیده زندگی ام را به سلامت رو به ساحل می راند صدای ناقوس کلیسا زنگ هوشیار بودن را در گوشهایم می نواخت سقوط ناگهانی سیبی از درخت همسایه مرا ترغیب به برداشتنش می کرد تابش ضعیف نور حاصل از سوختن شمعی سفید در تاریکی خانه مرا یاری در توجه اشیا می کرد
رفت و فردا را برایم به هدیه گذاشت.
سه: انفجار واژه ها در رگهای هوا
دل من غمگین است روح من بی تاب است نکند زخم دل من باز شود نکند غنچه های دل من، از لب من به فضا باز شوند.
تازگی ها سارها در دل من لانه کرده اند من چه کنم گر غنچه های دل من پژمرده شوند من چه کنم گر سارها رو به سیمای دلش کوچ کنند
من چقدر غمگینم!
من چقدر بی تابم!
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |