شعر

 

 

تو

 

 

تو را می پرستیم

تو را می بوییم و تو را می جوییم

 

صدایی است صدای مقاومت

صدایی از پشت قلعه های نامرئی

که خبر از اعدام ها می دهد

 

شما را خواهیم یافت

شما که با چهارده و شانزده بی مادر شدید در قلعه

و مادری که از دور بی پسران شد

شما را آزاد خواهیم کرد

دیگر نه قلعه ای خواهد ماند و نه نامرئیان

صدایی خواهد بود که نوید خنده خواهد داد

خنده پیروزی...

 

 

 دو شعر از ساشا

کاش

 

دلم می خواست برف می بودم و آب می شدم

کوچک بودم و بزرگ نمی شدم

دلم می خواست نسل سوخته نبودم

 

سرمایی است کودک در خیابان

مادری با بچه ها در اتوبوس

 

خانه ها نگاه می کنند

شهرها بزرگتر می شوند

 

دلم هوای تابستان کرده

هوای محبتی با گرمای تابستانی

 

کاش دوستی بود و اعتماد

دلم می خواست صورتم از گرمای یگانگی می سوخت

دیگر نه سرما بود و نه کودک در خیابان

فقط بهار بود

بهار یگانگی

بی هیچ منی

برای آزادی...

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |