|
|
|
شعر |
|
شیطان در اتوبوس مینا آمودریا
میایی روبرویم می نشینی رُبایی دیده ات از دیدگانم
که یعنی هیچ منظوری نداری مبادا بَد نشیند در گمانم
ز شیشه بر خیابان افکنی چشم که آری، بی غش و روشن روانم
ندانستی تو ای خوش خط و خوش خال که من فکر نهان از بَر بخوانم ا ز آن رو که مرا در وادی عشق تباری هست از جادوگرانم
در آن لحظه ندیدم چاره ای جز گره انداختن بر ابروانم
و حاشا گر بپنداری هرگز که منهم از قماش این و آنم
ولی اندیشه ام شُد با تو مشغول بخلوت با توبُد این گفتمانم:
هوس داری که لب هایم ببوسی؟ نکو فکری است... ولی کافی ندانم
هوس باشد مرا آ نگونه در سر که بر گیری دو صد بوسه ز جانم
ز گلبرگ لطیف مخملینم از آن بفت ظریف پرنیانم
بلغزانی سر انگشتان دستت بروی سینه و بَر زیر رانم
بجوشم آوری خون تا بجایی که گوئی کورۀ آتشفشانم
چنانت تنگ گیرم پس در آغوش که حیران مانی از زور و توانم
تو را باده دهم چند از می عشق که هُشیاری ز چشما نت برانم
سپس لب های سرخت را مَکم تا مگر از هر رگش خونی چکانم
بزَهرم خونت آلایم که گردی بجمع ناگزیر بندگانم...
در این پندار خوش بودم با خویش که تقدیرت برآمد ناگهانم
ز دیده پرتویی رنگ شقایق بتاباندی ورُفتی خانمانم
بدان آتش که در جان شعله ور گشت زلذت سوخت مغز استخوانم
رها کردی مرا در ایستگاهی که از آشفتگی نامش ندانم
ازآن پس نیست در اندیشه نقشیم مگر از چهره ات آرام جانم
گواهم میدهد هر دم دل اینکه مرا عشقت کُشد آخر نهانم
|
|
| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |