the journalist

ژورنالیست

داستان

 

عطش عشق در خیابان جمهوری

رحیم رمضانی

 

برف همه جا را سفید کرده بود . ماشین ها آهسته حرکت میکردند . هوا بسیار لطیف و آفتاب ملایم در وسط زمستان بسیار دلچسب بود. بعد از ظهر جمعه بود و مردم با استفاده از تعطیلات آخر هفته به خیابان آمده بودند تا از هوای پاک و آفتاب کمیاب زمستان  با راه رفتن روی برف لذت ببرند . مردم ترکیه خیلی به راه رفتن خانوادگی و دوستانه در خیابانها و تماشای ویترین مغازه ها و بوتیک ها علاقه دارند .در شهری که شاهین زندگی میکند پیاده روها بسیار پهن تر از سواره رو است با این وجود گاهی وقتها پیادروها آنقدر از جمعیت انباشته است که  به زحمت میتوان خود را به انتهای خیابان رسانید.

خیابان جمهوری یکی از این خیابانهاست. ترک ها آن را " CumhuriyetCaddasi " میگویند . خیابانی بسیار شیک و پر زرق و برق که زمستان و تابستان پر از جمعیت است به طوری که بیشتر مواقع جمعیت حتی مکان مخصوص حرکت خودروها را هم تصرف میکنند و سراسر خیابان جمهوری انباشته از مردمی میشود که با خانواده یا دوستان ابتدا تا انتهای خیابان را بارها می روند و می آیند. کالسکه های نوزادان و بوق های کودکانه ای که به آنها بسته شده جای خود را به ماشین های بزرگ و صداهای دلهره آور میدهد .

شاهین به پیاده روی در این خیابان عادت کرده بود . اوبه خاطر فصل زمستان و فراغت از کار هر روز بعد از ظهر بیش از دوساعت در خیابان جمهوری قدم می زد، مثل همه مردم . او برای رسیدن به خیابان جمهوری مسیر بسیار طولانی را از حومه شهر پیاده طی میکرد و وقتی به آنجا می رسید ناخودآگاه خستگی از تنش در می رفت . خودش را مرتب می کرد و همراه با دیگران آرام شروع به قدم زدن می نمود . شاهین در " جمهوریت جاده سی  " تنها به چهره انسانها نگاه میکرد . چهره های جورواجور و ناآشنایی که همه بشاش و خندان بودند . گویا شاهین میخواست در این خیابان کسی را پیدا کند. دنبال گمشده ای میگشت یا عزیزی . هیچ کس نمی دانست راز نگاه خیره شاهین به چهره  دیگران در خیابان جمهوری چیست. در حالیکه همه به ویترین مغازه ها زل میزدنند شاهین ولی به صورت دختران شیک پوش  خیره میشد. دخترانی با موهای سیاه و بلوند. اکثر این دختران مو طلایی دانشجویانی بودند که از شهر های دیگر آمده بودند و بقیه آنها مردم همین منطقه بودند که موهایشان اکثرا مشکی بود .

شاهین امروز با روزهای دیگر بسیار فرق داشت. اصلا به خودش نرسیده بود. موهای ژل نخورده اش در کمترین وزش باد به هم می ریخت و کفش های همیشه برّاقش امروز بد جوری جلب توجه می کرد .

وسط های  خیابان جمهوریت دکه ای وجود داشت که روزنامه می فروخت . یک دانشجو که از شهر دیگری آمده بود و در این شهر درس میخواند برای فراهم کردن هزینه زندگی اش  دو سه سالی بود که اینجا مغازه کوچک روزنامه فروشی زده بود. خوبی این روزنامه فروشی این بود که به غیر از روزنامه های ترکیه نشریات دیگر کشورها و حتی بعضی مواقع روزنامه های فارسی از ایران هم داشت. امروز هم از آن روزهایی بود که شاهین به روزنامه ها نگاه میکرد. خیلی کم روزنامه می خرید. روزنامه ها با گیره به بندی آویزان بودند و در وزش نسیم تکان میخوردند. دستان شاهین یخ زده بود و جرات نداشت تا در هوای سرد دستش را از جیبش بیرون آورده و روزنامه را از حرکت باز دارد و بخواند. شاهین سرش را به همراه روزنامه به این طرف و آن طرف میبرد تا بتواند خبر مربوط به آمدن خاتمی را بخواند . یکی دوتا روزنامه فارسی هم بود. روزنامه های ایران نوشته بودند که " خاتمی برای انتخابات ریاست جمهوری ایران رسما کاندیدا شده ". این خبر را روزنامه های خارجی هم درج کرده بودند. سرگرم خواندن بود که  صدای نازک دختری او را به خودش آورد: "مرحبا...»  دختری موطلایی و بسیار آراسته . شاهین برای اینکه بهانه داشته باشد بیشتر در آنجا توقف کند، یک روزنامه فارسی ایرانی خرید و مشغول نگاه کردن به آن شد. در ترکیه شاید  نصف پلیس های شهری زن باشند که با لباس نظامی و معمولی در سطح شهر گشت زنی و انجام وظیفه می کنند . شاهین اگر چه ترکی نمی دانست اما از پس مکالمات روزانه بر می آمد. "مرحبا حانم افندی. نسالسن؟ و دختر جواب داد: "ایم .. ایم". دختر از هر روزنامه یک نسخه خرید. نگاهشان به هم دوخته شد و در هم گره خورد. قلب هایشان همدیگر را گویی صدا می زدند. رنگ شاهین پریده بود و صورتش زرد شده بود. به خودش که آمد دید دست دختر برای دست دادن به سویش آمده. شاهین با نیروی تمام دستش را به سوی  دست دختر برد. خدا کند اتفاقی نیافتد . ناگهان  شاهین مرد ریشوی چاقی را دید که به آنها نگاه میکند و به سوی آنها می آید. دست شاهین باز ایستاد و پاهایش شروع به لرزیدن کردند. مرد ریشو از کنار آنها رد شد و به باجه تلفن پشت سر شاهین رفت. شاهین نفسی کشید و به دختر دست داد. و در یک لحظه دستشان دوباره از هم جدا شد. دختر فهمید که شاهین ایرانی است. پرسید:  «ادنیز ؟ " شاهین گفت: "سن؟" شاهین گیج شده بود. مساله ای قدیمی داشت ذهنش را اشغال میکرد. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده. انگار سعی میکرد چیزی را به خاطر نیاورد. اما همین که دختر گفت: «اسم من مارال است» همه چیز تمام شد. شاهین را گویی جنون گرفت. دو دستی گلوی خود را گرفته بود تا بغضش نترکد. چشمانش پر از اشک شد. داشت گریه میکرد اما وانمود میکرد که سرفه میکند. دختر موطلایی پشت به نسیم سرد ایستاده بود و باد موهای  لخته لخته اش را روی سینه اش هل میداد. دست شاهین به طرف موهای دختررفت. لختی از موهای دختر را به آرامی در دست گرفت. خودش هم نمی دانست چه میکند. دختر اما لبخند  می زد. شاهین صورتش را به طرف موی دختر  برد و به آرامی موهای دختر را در دست گرفت. میخواست موهای دختر را ببوید. شاید هم ببوسد. اما به یکباره سرش را بالا آورد و موهای دختر را در در باد رها کرد. به سرعت به راه افتاد. داشت گریه میکرد و همه میدیدند. دختر نفهمید چه اتفاقی افتاده است. شاهین میخواست هر چه زودتر از خیابان جمهوری دور شود. تا قبل از اینکه وارد کوچه شود دختر  ایستاده بود و در میان جمعیت سعی میکرد تا از لابلای آدم ها شاهین را ببیند.

هوا دیگر تاریک شده بود. شاهین به طرف حومه شهر به سوی خانه اش می رفت. زمزمه هر شبش هنگام بازگشت از جمهوریت به خانه را امشب با صدای بلند میخواند. گریه نمی گذاشت و بغض صدایش را در گلو خفه می کرد.

بوی موهات

زیر بارون

بوی گندمزار نمناک

بوی سبزه زار خیس

بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی

رگای آبی دستات

غم بارون غروب

ته چشمات تو صدات

 

شاهین در اطاقش روی تختخواب دراز کشیده و به عکسی که در دست دارد خیره شده است . عکس دختری است که روسری  به سر دارد و کنار درخت سروی ایستاده است، لختی از موهایش ازچارقد بیرون است و می خندد . اگر چه هوا بارانی بود اما عکس خوب از آب در آمده است. شاهین پشت عکس را نگاه کرد. پشت عکس با خودکار قرمز نوشته شده: «مارال امانی، دانشکده ادبیات، سال 1378» زیر آن پررنگ تر نوشته شده: «من و تو بدون هم از زندگی خسته می شویم  شاید هم بمیریم»

مارال دانشجوی دانشگاه تهران بود. نه سال پیش برای اولین بار شاهین و مارال در " خیابان جمهوری اسلامی"  تهران همدیگر را دیده بودند. در آن زمان خاتمی برای اولین بار رئیس جمهور شده بود. این دو دلداده فکر کرده بودند همه چیز تغییر کرده است. مارال لختی از موهایش را از روسری بیرون انداخته بود و شاهین به هوای بوسیدن موی مارال سر برشانه مارال فشرده بود اما این سکانس عاشقانه در روز روشن در کنار خیابان جمهوری اسلامی در تهران را چند لباس شخصی و چند مامور گشت منکرات دیده بودند. ماموران با پنجه بوکس و باتوم شاهین و مارال را زده بودند. آنها موهای مارال را میکشیدند و او را میزدند. مارال شاهین را صدا می زد. شاهین یکی از ماموران را هل داده بود و از قضای روزگار سر مامور به لبه سنگ جوی آب کنار خیابان خورده بود و مامور افتاده بود. ماموران مارال را خیلی زده بودند.  اول فکر می کردند او بیهوش شده اما اینطور نبود. بعد از رفتن مارال، شاهین که تحت تعقیب پلیس امنیتی ایران بود از ایران فرار کرد و حالا در ترکیه زندگی میکرد.

 

سه شنبه هفته بعد شاهین برای امضای هفتگی پناهجویان به شعبه خارجی ها در اداره پلیس  اداره پلیس نیامده بود. تابستانها چون پناهجویان سرکار می رفتند غیبت در امضاء عادی بود ولی فصل زمستان چون کمتر کار پیدا می شد همه امضاهایشان را مرتب می زدند. بعد از ظهر سه شنبه دوست شاهین به درخانه اش واقع در یک محله بیرون شهر می رود. در مقابل یک خانه گلی چند ماشین پلیس و یک آمبولانس پارک شده  است. تعدادی از دانش آموزان مدرسه ای که آن نزدیکیها بود جمع شده بودند و تماشا می کردند. زنان همسایه که بیشترشان بچه در بغل داشتند بیرون آمده بودند. هیچ کس حرفی نمی زد. بچه های کوچک هم که همیشه گریه میکردند الان در آغوش مادرشان ساکت بودند و انگشت خود را می مکیدند. پلیس ها جلو در خانه گلی را نوار قرمز بسته و صدای خش خش بی سیم شان به گوش می رسید. چند نفر که دستکش سفید به دست داشتند خارج شدند. چندتاشان دوربین عکاسی همراه داشتند. دو نفر برانکاردی را به زحمت از در کوچک خانه گلی بیرون آوردند. روی برانکارد فرد قد بلندی دراز کشیده بود و رویش را پتوی آبی رنگی انداخته بودن. دانش آموزان مدرسه هر چه روی پنجه پایشان بلند شدند نتوانستند شخصی را که روی برانکارد بود ببینند. پیرمردی به زبان ترکی جمله ای گفت و بقیه صلوات فرستادند و آرام جملاتی عربی را زمزمه کردند.

صدای آژیر بلند شد و آمبولانس و ماشین های پلیس دور شدند. ناظم مدرسه آمد و دانش آموزان را به داخل مدرسه فرستاد و در مدرسه را بست. زنهای همسایه شروع به حرف زدن کردند.  بچه هایشان گریه میکردند.

پنجره اتاق شاهین باز بود و باد تندی به داخل می وزید. یک روزنامه  فارسی گوشه ای افتاده بود. یک زیر سیگاری  سفالی که داخل آن چند تا ته سیگار وجود داشت روی آن بود. درست زیر جا سیگاری خبر مربوط به آمدن مجدد خاتمی نوشته شده یود. شاهین دور این خبررا با ماژیک قرمز خط کشیده بود و روی آن را یک ضربدر بزرگ زده بود. نسیم سردی می وزید. همه جا ساکت بود،  هوا داشت تاریک می شد ، صدای آژیر آمبولانس هنوز به گوش می رسید .

14 فوریه 2009 / ترکیه

 

| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |