|
|
|
کتابگزاری |
|
◊
فراز مسند خورشید
نگاهی به رمان " فراز مسند خورشید" از نسیم خاکسار گیل آوایی
خواندن نوشته های نسیم خاکسار بگونه ایست برایم که بخواهم به موسیقی گوش کنم با این تفاوت که پیش درآمدی که نسیم در داستانهایش و حتی شعرهایش می نوازد ، تو بخوانش می نویسد، همواره متفاوت و حال و هوای تازه ای دارد. نسیم با سحر کلامش در ساخت هماهنگ ولی متفاوت آدم را می برد با سبک و سیاق خاص خود که با آدمی به صحبت می نشیند و در همان راستایی که بفکر وا می دارد، نوازش می دهد و چونان نوای دل انگیز سازی که رها نمی کند تا آنکه بر جان و دل آدمی بنشیند، آدم را با خود همراه می سازد. خواندن " فراز مسند خورشید" رمان تازه نسیم خاکسار که در سفری به بروکسل بدستم رسیده، با همه آشنایی های پیشین، مرا باز هم با حال و هوای متفاوتی در خود می گیرد. خواندن رمان " فراز مسند خورشید" نوای تار جلیل شهناز را تداعی کرد برایم در محفل رفیقانه ای که آن رفیق نازنینم خواسته بود که مرا با آن به شگفتی وا دارد( سورپریزم کند بقول معروف!) در آن قطعه تار نوازی استاد جلیل شهناز که با حضور همیشه حاضر پرویز یاحقی صورت گرفت، بگونه ای بود که استاد با شروع نواختن دنبال دستگاه، گوشه، مایه ای مناسب حال و هوای خود و جمعی که برایشان شروع به نواختن کرده بود، می گشت. در جستاری بسیار دلنشین و زیبا قطعه اش را به پایان می برد. رمان تازه نسیم خاکسار را که شروع به خواندن کردم با چنین حال و هوایی بود. نگاهی تازه می داد در همان حالی که مرا با خود به دنیای رمان خویش می برد و ماجراهای آن. شروع این رمان زیبا با نگاهی متفاوت به اشیاء دور و برم همراه بود گویی که هر کدامشان با من نوعی همزیستی ملموس و زنده دارند. از بی جانی شان خبری نبود. وقتی بی تفاوت از کنارشان می گذرم، به گونه ای مرا به بودنشان هشدار می دهند و گاه به شوخی یا بازیگوشی می نشینند. نسیم در این رمان با آغازی اینچنینی:
" بازی را اولین بار میز توی اتاقم یادم داد. شاید هم زیر پوشهای کتانی ام یا دستگیره در آشپزخانه. راستش درست نمی دانم کدامشان شروع کردند. کافی بود کمی بی توجهی کنم، یا حواسم جایی دیگر باشد تا یکی از آنها بازیش را شروع کند و کاری کند که مایه تعجب و حیرتم شود..................." با شروع خواندن رمان " فراز مسند خورشید" در آغاز احساس می کنی ظاهرا اشیاء دور و بر ما، هستند که در این رمان نقش دارند، اما ماجرا بگونه ای دیگر در جایی دیگر آدمی را می کشاند به طنز غم آلود زندگی روزمره در خراب ابادی که غربتش می گوییم. زندگی روزمره ای که حتی از در و میز و صندلی گرفته تا گل و پرنده و آفتاب بسان هم نشین و هم دلی با آدمی حضور زنده و هم نوا دارند. از حال و هوای میز و صندلی و بسان جانداری با آنها برخورد کردن و تفسیرشان نمودن میرسی به حسی دوگانه که بنوعی در تقابل با هم هستند. طنز غم آلودی که نسیم در جای جای رمان تازه اش پیش می کشد، تا بخواهی لبخند بلب آوری، غم غریبی دل آدمی را می گیرد که می مانی بین خنده و اشک، کدام بر چهره ات نقش خواهد بست! در کنار حضور زنده اشیاء هر روز در تماس با ما، که نسیم با شیوه بسیار لطیف و شاعرانه به آنها می پردازد، ناگاه می رسی به اینجا که می گوید:
" این دنیای گه به هیچ نمی ارزد. حتا به فکر کردن در باره آن. هیچش به روال نیست. و اصلا ارزش ندارد که یک ذره وقت و نیرو برای توضیح آن بگذاری............"
در اینجاست که از روح مادر مهدی که پرنده ای خو کرده به دید و بازدید های با نسیم از یک سو و بازی و تعقیب گریز اشیاء دور و بر نسیم، به تعریفی بسیار ساده ولی عمیق از دنیای خشن کنونی سر در می آوری که ذره ای حتی ارزش وقت ونیرو گذاشتن برای تعریف آن، ندارد. نسیم در رمان " فراز مسند خورشید" در هیبت سلیم، شخصیت همیشه با تو، یک پا در وطن دارد و خواننده را در حال و هوای ایران با خود همراه می کند . و یک پای دیگر در زندگی مهاجر و غربتی که در آن است. در مجموع این نوای ممتد و هماهنگ( هارمونیک) نتی همواره از خاطرات زندان و چند و چون گذارش، گم شده ای را آهنگین ( ملودیک ) هشدار می دهد. اسد، بازجوی زندان، در غربت است. زندانی و زندان بان، هر دو رانده یا تارانده شده به این سوی جهان دربدری که سلیم پیگیرانه و مصمم در پی دیدن دوباره اوست، نشستن در مقابلش! در بستر نوای نت گم شده، حسی دوگانه در جان آدمی تکرار می شود. تحقیر، انتقام و برخورد با زندان بان، با همه خاطراتی که سلیم از او و زندانش داشته ویا گذر از آن در پیچ و تاب زندگی غربت. این نوای دلچسب و کنجکاو با تمی گاه لطیف و سرشار از حس انسان گرایانه ( اومانیستی) و گاه معترض و دادخواه، تا پایان رومان احساس می شود. نسیم با شیوه بسیار هنرمندانه و زیبا، بسان تارنوازی یی که در ابتدای این نوشتار گفته ام، سلیم زندانی را با اسد زندان بان و شکنجه گر روبرو می کند.
" برای یک لحظه تکانی خوردم. پایم بلند شد که به سویش بروم. اما ایستادم. در من هیچ انگیزه ای برای رفتن به آنجا و نشستن روبروی او نبود. برای من تمام شده بود اسدی. خیلی وقت بود که تمام شده بود. گیرم که می رفتم توی کافه و می نشستم روبرویش و به او نگاه می کردم. چه می دیدم!؟ چه می خواستم ببینم؟ دایره بسته فلاکت. عمری بود که داشتم به و آنها نگاه می کردم. عمری بود که فقط او و مفلوکانی چون او روبرویم نشسته بودند یا از پشت سر تعقیبم کرده بودند. عمری بود که مرا در محاصره داشتند. نشستن روبروی او بیفایده بود. از همان اول هم بی فایده بود. دیدن او، دیدن فلاکت بود. فلاکت جاری در خاکی که از همان آغاز نگاه کردنت به جهان تو را می نشاند برابر آن تا خوب ببینی کجایی......"
در اینجاست که قطعه پایانی جستار آهنگین نسیم، خواننده را در نوایی گاه بم، بسان بغضی در گلو و گاه زیر، بسان فریادی در همان حس دوگانه به اندیشیدن وا می نهد تا بنشینی و بر آنچه که رفت، تعمق کنی.
در پایان، حسی دلنشین و زیبا در جان آدمی، بسان نوای روح نواز موسیقی که اشاره اش رفت با نسیم همراه می شوی با آن نهیبی که:
" این دنیای گه به هیچ نمی ارزد...................." رمان " فراز مسند خورشید" را کاری متفاوت از کارهای پیشین نسیم خاکسار، بادنماها و شلاقها، مرایی کافر است و............ می دانم. این نوشته را در حالی به پایان می برم که هنوز احساس روبرو شدن سلیم زندانی با اسد زندان بان و شکنجه گر، با من است و من در تب و تاب این طوفان، به سلیمهای میهنم می اندیشم.
مارس2007
نام و نشانی ناشر رمان " فراز مسند خورشید"برای تماس علاقمندان در پی می آید:
Cesmandaz P.B. 100 94300 Vencennes Cedex( France) e-mail : cesmandaz@noos.fr |
|
| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |