the journalist

ژورنالیست

ادبیات

 

                        تعطیلات کابوسی در شهر پُلها

             (یا در پایتختی که بدش نمی­آید قلب اروپا باشد)

                            مهدی  استعدادی شاد

 

 

فرصت دیدار کم بود تا آمدم بپرسم،

یزدان بانو ...از کجای آسمان نام خود را گرفته ای؟

زنگ خورد و وقت گذشت ...

 

همیشه فرصت، بسرعت برق، می گذرد و جامانده

آه وافسوس است ...

 

نه مرثیه ( یا سوگ سروده)، نه پارودی ( یا نقیضه)

اینجا جایش نیست...

 

برلن، یا برلین

کدام نام به فارسی درست است؟

"فارسی شکر است" را، انگار، جمالزاده اینجا نوشته

یا شاید هم نه، دیگر دقیق نمی دانم...

پس چرا تا زنده بود، عمری قد خدا،

پرسش شما طنین نینداخت که برلن یا برلین...؟

 

پاسخ را بلندگوی ایستگاه راه آهن می دهد یا "همه چیزدانان" ...

 

او که آنجا نشسته بود، پیش روی شما،

حافظه اش دیگر خوب کار نمی کند

بیداد زمانه و تیرگی خاطره...

 

اما صحبت یادمان نرود که

برلن، یا برلین...؟

 

و در ضمن،ایرانیان برلنی را

نباید که دست کم گرفت

تاریخچه های نانوشته ی شهر است و نام کاظم زاده ایرانشهر و نشریه ی "کاوه"

از علی نقی وزیری تا خلیل ملکی، نیز در اینجا غربت نشین بوده اند

و آقا بزرگ علوی

که پیشش می رفتیم به دنبال بوی هدایت و "گروه چهار نفره"

گرچه به بزرگی آن نامبردگان نبود

ولی بالاخره در بخش شرقی

دهه ها بوی آزار دهنده زغال سنگ را تحمل کرد...

 

داشتیم می گفتیم از برلن یا برلین  

که آن فضول باشی بیمزه گفت:

از کدام دروازه وارد شده، از کدام ناحیه شهر به مرکز رسیده اید؟

 

گفت، مرکز!؟

غلط کرد...

این شهر، مرکز ندارد! از بس جابه جا شده مرکزش...

 

بیائید و خود را راحت کنیم

فرانسوی به اینجا می گوید: برلن! انگلیسی، برلین صدایش می زند!

و اگر وسط جنگ سرد،

جان اف کندی رجزنخوانده بود:

ایش بین آین برلینر( من یک برلینی هستم)!

معلوم نبود جان بدربردگان انقلاب اسلامی به کجا پناهنده می شدند.

 

در باکو، تاشکند، عشق آباد و مسکوی آنزمان

بسی گفته اند، پناهنده سیاسی ارج و قربی نداشت،

بیگاری پشت بیگاری

و ماموران همیشه معذور کا گ ب ( یا کی جی بی ) هم همواره به کار بازجویی...

 

شیفتگان گذشته ی طلایی می گویند که

قدیمها، اینجا همه چیز جای خودش بود...

منظورشان را نمی فهمم

ولی بهرحالت این شهر پُلها

قدیمهای نه چندان دور چهار فرماندار نظامی داشت

که در حالت اضطراری

شهردارهای شهر را تشریفاتی می ساختند...

 

سالها از این شرایط گذشت

و گذشت ایام از جهان پهناور

"دهکده جهانی" ساخت و کدخدایش آنقدر فشار آورد که دیوار شهر ریخت

تراژدی سوسیالیسم و کمدی کشور کشاورزان و کارگران تمام شد...

 

از این پس کمی سامان گرفت: پراکندگی ایرانیان غربت نشین...

تاواریش همیشه مست، خرس سفید قطبی،

به سرد سیراستان عقب نشست

و حزب مادر و سازمان برادر توده های حومه ایران

به سوگ پدرخوانده نشسته و چارچنگولی

و بیچاره ابواب جمعی همیشه عزادارشان

همینطور هاج و واج به اردوگاه دشمن می آمد

برای امرار معاش و یافتن یک جو حرمت و احترام...

 

در آن زمان

هیچ رندی

معرفت نکرد که احساس همدردی کند با ورشکستگان به تقصیر

- "به واقع ای رندان، همدردی و معرفتتان کجا رفته ؟

و این ترانه را

گروه همخوان حزب و سازمان مذکور می خواند

در طلب یاری

و رندان حق جو، سرگرم شادنوشی و شب گردی

با ترانه !Don't worry! be happy همنوا نمی شدند که هیچ

گاهی هم این مضمون را کوک می کردند که

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست...

 

اما رندان، هرچه بودند و هستند، پیشگو و طالع بین نیستند

که بدانند "رفقا" باز فیلشان یاد هندوستان می کند

بهرحال مامور است و معذور

ایشان با تک سوتی به صف خواهند شد

تا شامل عفو رئوفت رهبر شده و نزد اُمت همیشه در صحنه

با سرفرازی وداع کرده از سالها

در دل سرافکنده از ادب مهاجران بگویند

ویا با لطف ساز موسیقی خود

تشنگان حال عرفانی را سیراب...

 

در شبهای برلین این بار

انگار می شنیدم

فرمان دبیرکل حزب مادر و مسئول سازمان برادر حومه ایران را

که فریاد می زدند

لشگر بساز و بفروشان به صف شوید

درصدی از معامله های پُرسود با پوتین و چاوز به... ما ...می ...رسد

به صف شوید

ای ستون پُرکنان روزنامه های حزبی و

وقت تلف کنان رسانه های جمعی

ای پادوهای هر معامله و دلالی

این دفعه بیشتر از پیش

شیرینی قدرت را می...خو ... ر... یم ...


ای دوست، کابوس تعطیلاتم

اما همش از مشاطه گری و پلشتی های عالم دیپلماسی نبود

گرچه لعنت چند باره شیطان بر موانع سیاسی باد

که وقت ما را گرفت و

صحبت از زمین و آسمان و گُل و بُلبُل را به سوی محال برد...

در تعطیلات کابوسی

برخی از آشنایان قدیمی نیز سهم خود را از پکری ما میطلبیدند

تا مبادا سفر به سالک خوش بگذرد،

آه از دست آن خودشیفته ی تنبل و شلختگی اش ...

 

راستی به کسی که تکان نمی خورد

اما مدعی شکستن حد نصاب دوصدمتر است

چه باید گفت؟

چه باید گفت

به هموطن شریف روستایی

که «از» و «به»(حروف اضافه) را به جای هم اشتباه می گیرد

ولی مدعی متحول سازی تاویل متن فارسی است؟

چه باید گفت به آن بچه بازاری کاغذسیاه کن

که در کلاهبرداری به بزرگ و کوچک رحم نمی کند و

بساط خود را هدایت نام می نهد؟

"چه می دیده ست آن غمناک بر روی جاده نمناک؟"

 

روز بازگشت، صبح زود

از خانه ی دوست بیرون زدم

در ایستگاه با تن فروشی خسته از کار شبانه

محترمانه ایستادیم... به انتظار اتوبوس دیرکرده

 

از پنجره که بیرون را می دیدم

به رفتگران شهر درود فرستادم

که این همه زباله را می زدایند و

به بوی گند اجازه فتح دنیا نمی دهند...

 

قطار که شهر را پشت سر گذاشت،

پرونده ی تعطیلات نیز بسته شد

آنجا تنها دلخوشی

گُل گفتن دوستان بود و

آبجوی خنکی که هوای شرجی را زمین می زد

از روشنی چشمانم هم چیزی نمی گویم که

ایزد بانو علتش بود...

بانویی شیک و با وقار

در پرواز روز و شب، مهماندار بیداری ...

 

تابستان 2007

 

 

| © 2008 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |