شعر

 

چند طنز منظوم

گیل آوایی

                            

 

 

الا  یا ساکن لبنان فلسطین

 

 الا  یا ساکن لبنان فلسطین

که حرفی دارمت نه سوره یاسین

 

تو سنگ اندازی از من می گیری پول

من گشنه ز ملا می خورم گول

 

ترا باشد همه حق و حقوقی

مرا حتی نباشد نان و  دوغی

 

تو با موشک ز ایران می شوی شیر

نصیب من ز ملا می شود تیر

 

اگر تازم به ملا در خیابان

تو می پوشی لباس پاسداران

 

به جنگ من تو می آیی نمک کور

بنام هم وطن ملای مزدور

 

دلار نفتی ام کرده ترا هار

تو موشک می پرانی من سرِ دار

 

مرا غارت کند ملا به نامت

زمن می دزدد او آرد به کامت

 

شده ملا چنین تیماردارت

خیانتهای او  آید به کارت

 

یکی آخر نمی گوید به ملا

به من ربطی ندارد حزب آلله

 

به من چه که فلسطین جنگ دارد

و یا حماس آنجا بزم دارد

 

به من ربطی ندارد جنگ لبنان

که حزب الله شود فرمانده گردان!

 

اگر لبنان شده ویران به من چه

چرا ایران شود مثل حلبچه

 

اگر اعراب را غیرت کمی هست

به دادش می رسد با من چه ربط است

 

من ایرانی، من آن آتش پرستم

برای هر عرب بیگانه هستم

 

غلط کردم که گشتم من مسلمان

مرا پاره شده شلوار و تنبان

 

نمی خواهم دگر باشم مسلمان

بکش از ما ترا سوگند به قران

 

اگر دادی بر آرم می رود جان

ولی از نفت من ملا شود خان

 

همه دزدند و مست اند و خرافی

چو زالو خون من خوردند کافی

 

مرا غارت کند با تو شود جفت

تمام عمر ملا خورده است مفت

 

ز ایران گر رسد هر لقمه کامت

الا لبنان فلسطینی حرامت

 

ترا امروز گشته بخت یارت

که باشد قدرت ملا به نامت

 

اگر بی بهره گردی بهر ملا

ترا هم می کند ملا هزار لا

 

ولی تا آن زمان جان برادر

بکش از ما نفس آمد به آخر

 

نمی خواهم دگر آیات قران

و یا عید غدیر یا عید قربان

 

مرا هرگز نبوده خیر اعراب

بجز عمامه با یک گلّه طلاب

 

 

ما بی پولان دربدر اینجا فتاده ایم

 

ما بی پولان دربدر اینجا فتاده ایم                  

همراز فقر وهم نفس نان پاره ایم

 

ما را کوپن به وعده خرمن نموده اند                 

ما آن حواله ایم که با شاخ مانده ایم

 

جا بهر ما به کارتن خالی به زیر پل

بنگر چگونه بی در و پیکر فتاده ایم

 

این برف آب گردد وسرما رود ولی

ای کاش بود همچو فلسطین حواله ای

 

رهبرکه بمب هسته ای اش روبراه شود

ای وای ما که بمب آخوندی فتاده ایم

 

آخوند دلش خوش است که دارد عمارتی

بیچاره ما که روز قیامت حواله ایم

 

ای بیخبر که وعده خرمن گرفته ای

بنگرچوما که  بی سر و سامان فتاده ایم

 

یارب که خیر سرت شیخ و شاه ماست

بگذر ز ما که مانده به یک شام ساده ایم

* با اقتباس از غزل زیبای حافظ

 

 

را هم....

 

عمامه به سر ریش و دهانت "را هم"*      

بر کاسه ی آن لیل و نهارت "را هم"*

 

بر روح تو بر روح امامت را هم          

هر حکم تو و حکم خدایت را هم

 

تازی شده ای به قامت هم وطنی

ای بی وطن آن سبزه قبایت را هم

 

دادی تو ز ایرانی و ایران بر باد

ای شوم زمانه بر عبایت را هم

 

کفتار و شغال و مرده خوارید همه         

از دم به همه شکل وشمایت را هم

 

تو مظهر هر خیانتی در ایران               

بر بیت تو عمامه عبایت را هم

 

جان آمده بر لب ز جنایت هایت             

جانی تویی برجان وجهانت را هم

 

باندید همه چو مافیا بر سر خلق              

بر جنتی هاشمی تبارت را هم

 

هر جمعه که می نهی خلایق سرکار       

بر تک تک آن جمعه امامت را هم

 

دادید به تاراج همه دار و ندار را   

بر قوم آخوند و خبرنگانت را هم

 

با نام خدا جنایتت مانده بجا                   

از فرق سرت تا نوک پایت را هم

 

بر انکر و منکر و لباس شخصی

بر جل  و جلال و کبریایت را هم

 

بر مجلس و بر رهبر و بر کل سپاه           

بر دولت چاه جمکرانت را هم

 

هر جمعه پس از زیارت اهل قبور          

بر تربت آن سیزده امامت را هم

 

روییده چو انگلید با جهل و خراف         

بر حوزه و آیت خدایت را هم

 

گر شعر مرا بخوانی عمامه بسر      

دانی که همه ایل و تبارت را هم!

 

* بجای " را هم "  کلمه ای بانتخاب خود بگذارید! 

 

 

 

هرکه می خواهد یکی ملا شود

 

هرکه می خواهد که یک ملا شود

بایدش  در حوزه ها دو لا شود

 

باشدش مردم فریبی آزمون

تا گذارندش به حجره اندرون

 

باید او مردم فریبی بر شود

عقل را عمامه سازد خرشود

 

باید آموزد میان حوزه ها

گیرد از مشتی خرافه بهره ها

 

یاد باید گیرد از درس لواط

باشدش این کار او را چون نبات

 

شرم را باید بکلی وا نهد

همچو سنگ پای قزوینا شود

 

باید او خالی ببندد همچو آب

کم بیاندیشد ببلعد مثل گاو

 

تا شود گردن کلفتی بی  بدیل

مفت خور بی چشم و رو و نانجیب

 

گربیاموزد تمامٍ فوت و فن

بایدش هم صحبتی با گورکن

 

تا بخواند آیه ها بر گورها

گریه آرد صاحبان گورها

 

باید او هر احمقی را خر کند

چون خودش بر هر خرافه سر کند

 

چون مهارت یافت شد مردم فریب

با عبا عمامه گردد همچو دیو

 

می نهد برسر یکی عمامه ای

می رود با هول و والله خانه ای

 

کم کمک در مسجدی لانه کند

ریش و پشمش را همش شانه کند

 

عقد و صیغه نصفه نیمه جا کند

درحقیقت جاکشی برپا کند

 

تا بگیرد پولکی از مرد و زن

زن حلال ومرد حلال چانه نزن

 

این چنین شرعیست کارٍ جاکشی

کس نخواهد گفت: ملا .......کشی

 

جان من ملا شدن که سهل نیست

عالم عظما شدن که سهل نیست

 

ریش و پشمی و عبا عمامه ای

با ادا اطوار در سبابه ای

 

روز و شب باید میان حوزه ها

حال باید داد با نام خدا

 

سخت باشد تا که یک ملا شوی

بهر خر کردن همش دولا شوی

 

آیت الله هم چنین آغاز کرد

آیت الله داد ره هموار کرد

 

باید او مشکل گشاییها کند

مشکلات احمقان را وا کند

 

 

بیچاره چه خنگی

 

خاک بر سر که زنی سینه تو با عرعر خنگی

آن هم چه جفنگی

بیچاره چه خنگی

 

بیچاره نداری بخوری تن دهی همواره به ننگی

 آن هم به چه ننگی

بیچاره چه خنگی

 

فربه شده ملا بمکد خون تو بیچاره چه گویم که

چه منگی

بیچاره چه خنگی

 

عمامه بسر از تو شده شیر و تو

قربانی جنگی

بیچاره چه خنگی

 

بیهوده نهد بر سر کارت که  کنی ناله

چو خنگی

بیچاره چه خنگی

 

بیچاره نمی آیی بخود تا ندهی گوش به هر

حرف جفنگی

بیچاره چه خنگی

 

کشتند عزیزان وطن گشته آخوند

همچو نهنگی

بیچاره چه خنگی

 

بیهوده نکن پاره گلویت به

هواداری خنگی

بیچاره چه خنگی

 

ای وای تو ایران که شده

لاله و رنگی

بیچاره چه خنگی

 

آن روز حساب آید و ملا رود و

مانی به ننگی

بیچاره چه خنگی

 

عمامه بسر از تو شده دیو و تو درمانده

چو سنگی

بیچاره چه خنگی

 

چشمت بگشا تا که ببینی همه افسار

جفنگی

بیچاره چه خنگی

 

 

باغت آباد انگوری

 

می شود صاحب زمان از دست ملا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

قاتل ما گشته صد تا کوسه تمساح شنگولی

باغت آباد انگوری

 

رفته ایران سر بسر در جیب ملا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

جای مسجد گشته دانشگاه مصلا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

از عبا عمامه شد صد فتنه برپا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

جاکشی گشته فقیه و آیت الله شنگولی

باغت آباد انگوری

 

صیغه ای دائم کند ملا مهیا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

اقتصاد ما شده با هول و ولله شنگولی

باغت آباد انگوری

 

اولش گفتند از بهر خرالله شنگولی

باغت آباد انگوری

 

نفت مجانی دهند بر خانه ما شنگولی

باغت آباد انگوری

 

خر شدیم با این دروغ آیت الله شنگولی

باغت آباد انگوری

 

گر نکرد با ما مغول کرد آیت الله شنگولی

باغت آباد انگوری

 

کشت و برد و کرد و خورد با قل هوولله شنگولی

باغت  آباد انگوری

 

مجلس ما پر زریش و پشم و ملا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

این همه فقر و فساد و رشوه برپا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

این همه رسوایی  و بیکاری  فحشا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

حکم می راند بما هر بی سر و پا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

برده از ما آبرو هر آیت الله شنگولی

باغت آباد انگوری

 

گوسفندان می کنند هر جمعه غوغا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

بهرشان چوپان شود هر جمعه ملا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

خاک بر سر گر کند هر کس مدارا شنگولی

باغت آباد انگوری

 

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |