شعر

 

 

جانسوز...

 گیل آوایی

قطره

قطره

قطره

می چکد از چشم

با یادمان هماره طوفانی ام

هنوزنیامده بر لب پیاله ای

آواز می بردم

همچون هزار باره ی تا کنون!

"چنان...

 در بند عشقت پای بندم..."

و می روم با همان " چنان" اش

به هزار سرود خوان در کمرکش کوه

و یادمان دار و

داغ و

مرگ و

زندگی...

به کدام بیاندیشم!

و با کدام!؟

 لختی اگر امانم دهد!

" که گویی آهوی سر در کمندم..."

کلام آخر یاری!

 پیش از دار!؟

یا سوگواره ای!

که این نیز از برای آزادی! توشی و تابی !

و اندوهی در خلوت خویش

که فریاد درونت

وای...

" گهی بر درد بی درمان بگریم..."

چونان درد استخوان سوزی

از پی آنهمه

که آمد و

بی پروا سرودخوانیم باز!

" گهی بر حال بی سامان بخندم..."

 وینگونه گریزی نبود و نیست

که این است نسل ما تو گویی

لجبازوسخت سر

که جنگل هنوز

آواز او می پراکند

آری

" نه مجنونم که دل بر دارم از دوست..."

که در پیچ و تاب حادثه

ماندیم!

اگرچه

داغ بر دل!

" مده گر عاقلی بیهوده پندم..."

 

 ژانویه 2007

 

 

* با حال و هوایئ هزاران باره از آواز بسیار دلنشین بنان

  

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |