شعر

 

 

تابستان شصت و هفت

               گیل آوایی

 

 

می نشیند باز

بر دلم ای یار

سایه روشنهای تابستانٍ  شصت و هفت:

 ای یاران!؟

 که رفته؟

یا که مانده؟

کس خبر دارد!؟

چه آمد بر سر یاران در زنجیر!؟

کدامین گور را نقبی!؟

کدامین خاوران گسترده تر گوری!؟

کسی دیده است یاری در لباسی آشنا در گور!؟

کسی دیده است  دستئ را  برون از خاک !؟

چه کس دارد خبر !؟

ای وای

کسی تاب  سخن گفتن!؟

کسی داند

چه آمد بر سر یاران!؟

که سیلابی زچشم مادران جاریست!؟

نگاه های پر از تردید!

پا ها بی رمق از رفتن و جستن

چگونه باید این باور

که بر یاران در زنجیر

پلیدانی خدای آلوده دیگر بار

چو مرگ سازانٍ مستٍ آیه های شوم

تازیدند!

سیه روزان تابستان شصت و هفت!

دوباره می نشاند بر دلم

داغ هزاران یار در زنجبر

و خیل مادران عاشق روزان یک دیدار

که سر ریزند

سراسیمه به هر سویی!

به هرجایی!

خبر شاید!؟

اوین خالیست!

باید خاوران دیدار!

دوباره

می نشاند داغ

بردلم ای یار

سایه روشنهای تابستان شصت و هفت

سایه ی ناباوری

تردید

سایه روشنهای جستن

از اوین

تا هر کجای شهر

تا عمق سیه روزی یک ملت

وای

چه بر ما رفت!

  

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |