شعر

 

 

و این گونه باز!؟

               گیل آوایی

 

گفتند یاوه و

یاوه گفت باز

وباورمان شد!

بی آنکه اندیشیده باشیم

کاین کابوس

از سر گذشت بس

به تعبیرٍ خون و

مرگ و خرافه!

و تاوانمان بود

مغزهای پوسیده و پوشالی

گردن نهادن

از گرده ای

به

گرده ای

وزنسلی

به نسلی!

از پس شب برنیامده

بامداد را

لجبازانه پای کوبیدیم!

باوراندیم خویشتن را

چونان پندار

به عینیت آفتاب

و خدای را

هزار باره بزک کردیم

به سفسطه و خود تزویری

داغها نصیبمان

و دارها!

که گورها نیز

به بی تدبیری مان

سخن گفتند

بامدادی نچشیده

شب آغازیدیم

و جانمان

روشنای دمی شد

که دم زدیم به رهایی

در چنبره

خدای آلودگانی خرافه مست

که آشفته کابوس

از سر گذشتمان

و شب خواب 14 قرن را

به خونین دمان زمان خویش

رقم زدیم

آواز دادیم

همگان را

به خونین گاهان بیداری

به انفجارٍ جان

سخن گفتیم

در هلهله زنده هامان

به هیبتٍ خاوران خاوران فریاد

که چشم انتظارانٍ داد

به بیداریمان

دل می دارند

و دردا

که درد استخوان سوز تکرار

در روشنای بی انکار آفتاب

کابوس را

هنوز

شب پرستانٍ خرافه مست

سور می دهند!

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |