انقلاب فرهنگی

 

درستی و درشتی

پاسخ عبدالکریم سروش به منتقدانش درباره انقلاب فرهنگی

برگرفته از «اعتماد ملی»

19 تیر 1386

 

گروه اندیشه:  داستان انقلا ب فرهنگی تمام نشده  است، نه برای نسل دیروز، نه برای نسل امروز. در این داستان سطرهای نانوشته بسیاری وجود دارد. نسل انقلا بی دیروز 30 سال است كه سپیدخوانی می كند، به حدس و گمان متوسل می شود، شاید كه تصویری واقعی از حوادث آن سال ها ترسیم كند، حوادثی كه چون تندباد تمام جامعه ایرانی را درنوردید. نسل قدیم عادت به سپیدخوانی كرده  است و در این سطرهای سفید روزگار رفته خود را جست وجو می كند.

اما نسل جدید! حكایت این نسل از جنسی دیگر است. نه حكایت دلتنگی است و نه حكایت روزهای رفته. حكایت آینده است، روزهای پیش رو. گذشته را یك امر تاریخی می داند و تاریخ را یك تجربه. نسل جدید سطرهای نانوشته تاریخ را سپیدخوانی می كند تا راه به سوی آینده را پیدا كند.
پس این سطرهای سفید باید نوشته شود. لطفا بنویسید.
روایت راویان انقلا ب فرهنگی را تا آنجا دنبال كردیم كه عبدالكریم سروش خود را از اتهام اخراج اساتید دانشگاه مبرا دانست.
 
سروش در روایت خود كه در روزنامه هم میهن منتشر شد، از چندین نفر نام برده بود، از اشخاصی چون محمدعلی نجفی، صادق زیباكلا م و... و نقش یا عدم نقش آنها را در ماجرای انقلا ب فرهنگی توضیح داده بود.  اما ایشان این روایت را نپذیرفتند. به نظر آنها روایت سروش مخدوش و سراسر از ایراد بود و خود راوی این داستان شدند.  اینك دنباله ماجرا از زبان سروش
.

 

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

گویم این نیز هم بر سر غم های دگر

باز گویم كه نه، دوران حیات اینهمه نیست

سعدی امروز تحمل كن و فردای دگر

 

زمانه غریبی است نازنین!

<قحط معنی در میان نام هاست.>

حقیقت این است كه من هنوز نمی دانم نزاع بر سر چیست. آیا تاكنون روشن نشده است كه <انقلا ب فرهنگی> چیزی بود و <ستاد و انقلا ب فرهنگی> چیزی دیگر؟ و آیا هنوز معلوم نشده است كه عبدالكریم سروش و حبیبی و باهنر و... در ستاد انقلا ب فرهنگی نقش داشته اند نه در انقلا ب فرهنگی؟ و آیا هنوز جا نیفتاده است كه انقلا ب فرهنگی برای بستن دانشگاه ها بود و ستاد فرهنگی برای باز كردن آنها، به نحوی پیراسته  تر و اسلا می تر؟پس اینكه یك استاد حقوق دانشگاه تهران می گوید <سروش علمدار تعطیل دانشگاه ها> بود آیا یك تحریف آشكار تاریخی نیست؟ گیرم كه آن استاد محترم، این سخن را از سر نقصان اطلا ع یا لغزش حافظه گفته باشد، تصحیح این خطا و تشریح آن حقیقت و اعتراف به آن تحریف مگر عین فضیلت نیست؟ و آیا آنها كه از <نقب زدن به گذشته> سخن می گویند غرضشان این است كه این عَلَم را بر دوش من بگذارند و من دم نزنم؟

قصه پاكسازی ها

اینجا هم عنكبوتانه تاری تنیده  اند تا مگس اوهام را به دام افكنند. اگر از من باور نمی كنید، از آقای صادق زیباكلا م بشنوید: <اینجا من برای ثبت در تاریخ باید بگویم كه شورای انقلا ب به هیچ وجه دستورالعملی نداده بود كه استادان را اخراج كنید. حتی ستاد انقلا ب فرهنگی هم چنین دستوری نداده بود. این به دست خود مسوولا ن دانشگاه ها و دانشكده ها بود كه چه جوری ببرند و بدوزند....>

(مصاحبه صادق زیباكلا م با لوح. شماره پنج، سال 1378.)بلی صددرصد همین طور است. ستاد انقلا ب فرهنگی نه كمیته ای برای پاكسازی داشت نه آیین نامه ای برای آن نوشته بود و نه دستورالعملی در این خصوص به دانشگاه  ها داده بود (كه هرگز زیر فرمان آن نبودند، بلكه از دستگاه اجرایی یعنی وزارت آموزش عالی فرمان می بردند.) حالا  چه شده است كه همه این پاكسازی ها را به حساب ستاد انقلا ب فرهنگی می نویسند و ستاد انقلا ب فرهنگی را مساوی با عبدالكریم سروش می گیرند و وظیفه اش را هم مساوی با پاكسازی، علتش را باید یا در نادانی نورسیدگان دید یا در ناپارسایی سیاسی كاران. یا در همه اینها.با اینهمه فقط نیمی از سخن آقای زیباكلا م، برای ثبت تاریخ درست است. حقیقت این است كه به تصریح آقای محمد ملكی رئیس اسبق دانشگاه تهران، <شورای انقلا ب به دانشگاه بخشنامه كرد استادانی كه در مقام های كلیدی حكومت شاه بوده اند حق تدریس در دانشگاه ندارند. لیستی تهیه كردیم و حدود 100 اسم به دفتر نخست وزیر فرستادیم، كسانی كه اگر هم می آمدند دانشجویان قبولشان نمی كردند و تشنج درست می  شد.( >مجله لوح، شماره هفتم، 1378)آنها كه دنبال سررشته پاكسازی و عاملا نش می گردند به این تصریحات توجه كنند و ببینند دست چه كسانی به پاكسازی ها آلوده است و جست وجو كنند كه آن 100 نفر چه كسانی بوده اند: دكتر نصر؟ دكتر زرین كوب؟ زریاب خویی؟ مهدی محقق؟ دكتر كاتوزیان...؟نیز آن دانشجویان عزیز و معصومی كه می خواهند نقبی به گذشته بزنند و منكرانه می پرسند شما كجا بودید <در آن روزها كه بسیاری از آنان كه فهمیدن گناهشان بود و مبارزه كردن منفعت شان، از دانشگاه بیرون رانده شدند...> دوباره نظر كنند و به تاریخ گذر كنند كه آیا اصلا  صورت مساله را درست مطرح كرده اند و تناسب میان مسوول و سوال را به حق رعایت نموده اند؟ آیا همه اخراجی ها گناهشان فهمیدن بود؟ و آیا همه را ستاد انقلا ب بیرون كرد؟تصریح و تصدیق آن دو تن (كه بعداً حرف هایشان را قدری عوض كردند)، شاید خرده گیران منصف را خرسند كند كه ماجرا نه چنان است كه می اندیشند.پاكسازی ها نه با دانشگاهیان شروع شد و نه در دانشگاه ها با ستاد انقلا ب فرهنگی آغاز گردید و نه به دست آن ادامه یافت. اساساً یكی از اولین حوادثی كه از فردای پیروزی انقلا ب رخ داد، داستان پاكسازی ها بود كه تا جایی كه به خاطر دارم اكثریت گروه های سیاسی موافق آن بودند و در این میان تنها نخست وزیر دولت موقت بود كه اینجا و آنجا به این پاكسازی ها اعتراض نمود و در حد بضاعت خود نیز توانست از كثرت این پاكسازی ها بكاهد كه البته در این راه هم از روحانیت و هم از گروه های مخالف كه خود بعدا مشغول پاكسازی شدند ناسزا شنید و به سازشكاری متهم شد اما در مورد اخراج دانشگاهیان اگر شورای انقلا ب از رئیس دانشگاه تهران مشاركت در پاكسازی و اخراج اساتید را خواستار شد و او هم گردن نهاد، چنین تقاضایی را حتی تلویحاً از ستاد انقلا ب فرهنگی نكرد و در نامه امام خمینی به ستاد هم انعكاسی نیافت. از همه اینها شگفت تر سخنان اقای نجفی وزیر اسبق آموزش عالی است كه در <حقایقی درباره انقلا ب فرهنگی> می نویسد <پاكسازی استادان... براساس آیین نامه مصوب ستاد انقلا ب فرهنگی و توسط هیات هایی بود كه زیرنظر آن ستاد صورت می گرفت...> این حقاً از غرائب مطالب است و نمی دانم آقای نجفی چه حجتی بر آن دارند. به صراحت می گویم ستاد انقلا ب فرهنگی نه هیاتی برای این كار داشت نه آیین نامه ای. نه به او گزارشی می دادند و نه از او كسب تكلیفی می كردند. كمیته های پاكسازی مطلقا مستقل بودند. اعضایشان را نه ما نصب كرده ایم و نه می شناختیم. بلی كسانی بودند كه می خواستند پای آقای املشی را به این كار بكشند اما وی تن زد و هیچ عضو دیگر ستاد هم رسماً در این امر وارد نشد. خود آقای ملكی تا امروز بدون ندامت به اخراج صد استاد اعتراف كرده است. بقیه را هم از آن قیاس بگیرید.

بلی من با آقای نجفی هم آوازم كه كثیری از <اخراجی> ها چه قبل از تشكیل ستاد و چه پس از آن به واقع اخراج نشدند بلكه <خارج> شدند یعنی خود به خود فهمیدند كه جایی در دانشگاه پس از انقلا ب ندارند و راهی خارج یا ساكن خانه شدند.

حالا  ببینید كسی كه خود به اخراج 100 استاد تن داده و دم نزده و اینك هم نادم نیست، تندخویانه و بازجوصفتانه ایستاده و بر سر دیگری فریاد می كشد كه <به اشتباه خود اعتراف كن، قصور خود را بپذیر، بگو كه مجرمی. توبه كن و پوزش بخواه. حالا  چون خودت مغضوب دستگاه هستی بلكه با تو شفقت كنیم و سخت نگیریم و....> انصاف بدهید آیا این ادب و گفتمان حقیقت جویی است یا گفتمان بازجویی؟ اصل اتهام را به جای اصل برائت نشاندن و جرم خود را به دوش دیگران نهادن و مصرانه از او اعتراف و پوزش خواستن و از محكوم كردن وی لذت بردن و كیف كردن، از چه روحیه ای و پیشینه ای ناشی می شود و از چه خصلت ها و صفت هایی حكایت می كند؟ هر چه هست نه شقفت در آن است نه جوانمردی. نه سلا مت، نه استقامت، نه ادب صداقت نه طلب حقیقت.

ای دریده پوستین یوسفان/گرگ برخیزی ازین خواب گران

كمتر از این نیست تعبیر ناپسند آقای محمدعلی نجفی كه مرا در مقام دفاع به <شریك جرم> تراشیدن و تقصیر بر دیگری نهادن متهم كرده اند. كدام جرم دوست عزیز و كدام مشاركت؟ چرا آدرس غلط می دهید؟

اینش سزا نبود دل حق گذار من/ كز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

گویی همه حق دفاع از خود دارند الا  خلوت گزیده ای كه از قضا به آفت شهرت مبتلا ست و آماج پیكان های ابتلا ست. به جای آنكه گریبان كسانی را بگیرند كه <هولوكاستی> فرهنگی جعل كرده اند و حالا  به دنبال تراشیدن <هیتلری> برای آنند، خود در این افسانه تراشی شركت می ورزید و بر آتش این تزویر نفاطی و نفاخی می كنید؟

ناراست و نازیبا

من هیچگاه ابتدئاً با كسی عتاب عنیفی نكرده ام و كلا م درشتی نگفته ام بل همواره با شكران شكری و گاه با ترشان ترشی می كنم و وقتی از دست بدخویی خرمنی حنظل می خورم او را به جرعه ای سركه میهمان می كنم. (فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به.) نزدیك بینان، اندك سركه ترش را می بینند اما انبوه حنظل تلخ را نمی بینند و زبان به انتقاد می گشایند.

فی المثل نویسنده تازه به دوران رسیده ای كه سخنان كهنه بسیار می گوید و عمری است كه با هگل پا به گل مانده است و تنها هنرش سرقت علمی از این و آن است، كتابی نمی نویسد كه در پیش گفتار یا پانویس آن، با چاقوی زبانش عقده ای نگشاید یا با كژدم قلمش زهری نریزد. اكنون سال هاست كه چنین زهرفروشی می كند و من خاموشی و خطاپوشی می كنم و در سایه عافین و كاظمین می نشینم. اما روزی كه دیگ غیرت بجوشد و جامه صبر بدرد و خامه تأدیب نامه آن ناشسته روی ناسزاگوی را سیاه كند، <بانگ و فریاد برآید كه مسلمانی نیست.>

از قضا همین ناسزاگوی نخوت فروش در زمره كسانی است كه به دروغ روشنفكری دینی را به <تصفیه استادان> متهم می كنند و از این طریق عناد و كینه ستبر خود را با روشنفكری دینی و خادمانش تسكین می بخشند. آیا ناقدان نیكخواه را هنوز عزم نهی از منكر نیست؟ خود دهان آنان را نمی دوزند آنگاه با تلخی بر من می شورند كه چرا با اینان ترشرویی می كنی؟

باری! چنان كه كانت گفت دروغ از جنس خشونت بل بدترین نوع خشونت است و همین است آنكه مرا بی تاب می دارد.من هوشمندی آقای زیباكلا م را تحسین می كنم (گرچه هوشمندی چندانی نمی خواهد.) ایشان به خوبی دریافته است كه امروز چیزی بی صاحب تر از ستاد انقلا ب فرهنگی در این مملكت یافت نمی شود. نه اصلش برجاست نه بانیانش بدان اعتنایی دارند نه اعضایش. همه آن را ترك گفته اند بل به آن پشت كرده اند. چون مسجد متروكه ای كه نه امامی دارد نه مأمومی. و حالا  ایشان هوس كرده اند كه پیش نماز این مسجد مخروبه متروكه شوند. و لذا در مقام پیشنمازی خطبه هایی <موج ساز> می خوانند كه نه راست است و نه زیبا11( .)من البته حاضرم تمام ملك و سرقفلی این مسجد را به ایشان واگذار كنم. دریغا كه تاریخ اجازه نمی دهد.) یكجا می گویند <امام به 4 نفر حكم دادند: سروش، شمس، ربانی و جلا ل فارسی> كه البته ناراست است. پس دكتر حبیبی و باهنر و شریعتمداری در ستاد چه می كردند و حكم از كه گرفتند؟ و چه مصلحتی در كار است ایشان كه خود را از <بانیان موج ساز انقلا ب فرهنگی> می دانند، نام آن 3 نفر را به زبان نمی آورند؟ جای دیگر می گویند <سال 60 اگر می گفتید چیزی به نام جامعه شناسی اسلا می وجود ندارد خود دكتر سروش شما را شقه می كرد...> كه هم ناراست و هم نازیباست. نه شقه كردن شیوه من است نه جامعه شناسی اسلا می عقیده من. آرای من از همان سال های 60 در این زمینه ها ثبت شده و موجود است و مطلقا شباهت و قرابتی با خطابه های این امام ندارد. محمدتقی مصباح یزدی و اصحابش به خاطر همان عقاید، مرا بعدها نفوذی ستاد انقلا ب فرهنگی خواندند.از اینها عجیب تر این سخن وی است كه <شمس آل احمد پیش آهنگ بزرگ انقلا ب فرهنگی بود.!!> خدا كند شمس آل آحمد این جمله را نشنود والا  در این سنین كهولت برای سلا مت وی زیان فراوان خواهد داشت. جمله اینچنین ادامه می یابد: <مقالا ت دكتر سروش و من هم همه در این راستا بود كه... یك دانشگاه دیگری باید به وجود آوریم....>

فرشتگان خدا شاهدند مقاله كه هیچ، من یك چغاله هم خرج تعطیلی دانشگاه ها و طرح جدید آنها نكرده بودم. تعطیلی دانشگاه ها برخلا ف تخیلا ت آقایان نه به علم من بود نه به علمداری و اشراف من، نه به مشاركت من و نه مورد تایید من.

سخنان آقای زیباكلا م رفته رفته بالا  می گیرد و ایشان خود را بالا تر می نشاند: <درست است كه من، سروش، آل احمد، شریعتمداری و دیگران در حكومت نبودیم...> پیداست كه اینگونه ردیف كردن نامها چه چیزی را القا می كند و خیال خواننده را به كجا می برد. (نقل قول ها از مجله لوح، شماره پنجم، 1378 و گفت وگوی محمود فرجامی با صادق زیباكلا م، گویانیوز، 30 دی 1382.)

همراه با حافظ، <مشكل خویش بر پیر مغان بردم دوش> و این عبارات را در مقابل او نهادم. او <كه به تایید نظر حل معما می كرد> گفت در فارسی جدید به اینها <خالی بندی> می گویند و در فارسی كلا سیك دروغگویی. دیدم درست می گوید گرچه درشت می گوید.

هوشمندی آقای زیباكلا م را ستودم. انصافش هم ستودنی است. دست كم او مرا نه به بستن دانشگاه ها متهم می كند نه به تصفیه استادان. (برخلا ف پاره ای از غوغاگران یا ناآگاهان.) این خود یك پیشرفت بزرگ در عرصه تاریخ نگاری انقلا ب است. همین قدر كه تاریخ واژگون نشود و حقیقت بر زبان و قلم آید، دستاورد گرانی است.

آنچه مرا می آزارد این بود كه می دیدم كسانی به عمد و غرض می خواهند بنای تاریخ را با جعل و تحریف بالا  ببرند و پشت دیوار دروغ پنهان شوند و عقده خود را نسبت به روشنفكری دینی بگشایند تا شهرتی دست و پا كنند یا فرمانی را ببرند و پاداشی بگیرند.

می ماند چراهای اخلا قی: چرا حكم امام را پذیرفتی؟ در آن دوران سیاه پاكسازی ها و بی عدالتی ها كجا بودی و چرا سكوت كردی؟ و امثال آن:

من برای این سوال ها پاسخ های روشنی دارم و داشته ام و بارها گفته و نوشته ام. حقیقت طلبان را به كار آمده اما به گوش بازجوصفتان و پرونده سازان و افسانه تراشان و عقده گشایان و ماموران معذور نرفته است.

حكم امام را پذیرفتم چون هم خود شایق خدمت بودم هم امام، محبوب ترین رهبر مردمی تاریخ ایران بود. او رهبر انقلا بی بود كه شعارش آزادی و استقلا ل بود و دل جمیع مبارزان و آزادیخواهان را ربوده بود. اجابت دعوت و تكلیف او كه در آن دوره تجسم و تبلور سال ها مبارزه آزادیخواهانه ملت بود یك حسنه پرافتخار بود و من به آن گردن نهادم و به قدر طاقت بشری در تصحیح مسیر دانشگاه و تقویت بنیه علمی آن و كاستن از هیجانات و افزودن بر عقلا نیت، و پیشگیری از تندروی های ویرانگر و اجتناب ناپذیر روزهای آغازین انقلا ب و بازگشایی بل به گشایی سریع دانشگاه ها و گستردن سفره علم برای جوانان ایران و گوش كردن به آرای دانشگاهیان و مهرورزی با آنان و دعوت امام خمینی به <تحبیب استادان> و ملا مت شنیدن و صبوری ورزیدن با دانشجویان پرشور و كم شكیب و مقاومت در مقابل پاره ای از تحكم های ناروای روحانیان و تن ندادن به اسلا می كردن علوم و دفاع از آزادی های آكادمیك و... بدون چشمداشت یك ریال اجرت كوشیدم و اینك <از بخت شكر دارم و از روزگار هم> كه به چنان خدماتی كامیاب شدم.جای دیگری هم آورده ام كه انجام وظیفه كردن در آن روزهای پرتلا طم و بی قرار، چون شنا كردن در استخر شیره بود: كند و دشوار و چسبناك و شیرین. و وقتی دانستم كه در به پاشنه دیگر می چرخد، برون آمدم و گرد هیچ منصب و مكسب دیوانی دیگر نگشتم و چون از تدریس محروم ماندم به تحقیق، یعنی عیش نهانی خویش، دل خوش داشتم و به غوغای عوام وقعی ننهادم. گرچه آن را هم بر من روا نداشتند و به اصناف جفا آلودند.

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید

ورنه از جانب ما دل نگرانی دانست

آن شد اكنون كه زغوغای عوام اندیشم

محتسب نیز ازین عیش نهانی دانست

می رسیم به سوال دوم

دانشجویان معصوم كه نقبی به گذشته من زده اند معترضانه گفته اند شما را كه معتمد بودید نگاه داشتند و استادانی را كه <فهمیدن، گناهشان> بود تصفیه كردند. كه این طور. اگر سوال این است بروند و از 11 هزار و 300 نفر استادی كه نگاهشان داشتند همین را بپرسند (در ابتدای انقلا ب فرهنگی نزدیك 12هزار نفر عضو هیات علمی كل دانشگاه های ایران بودند كه بنا به آمار وزارت آموزش عالی 700 نفرشان خارج یا اخراج شدند و لذا 11 هزار و 300 نفر ماندند. پاره ای از اخراج شدگان هم به حكم دیوان عدالت اداری بعدا به كار برگشتند.) لا جرم آنها هم معتمد بودند و معتمد بودن هم كه معلوم است گناه كبیره است! لا بد می گویند آنها شغل دیوانی نداشتند و شما داشتید، پس معتمد بودن و خادم بودن روی هم جرم اند. بروند و گریبان همه دیوانیان را بگیرند.شبیه همین است آن سوال دیگر كه در ایام پاكسازی ها و بی عدالتی ها شما چه می كردید؟ جواب من این است كه من همان كارهایی را می كردم كه پیش تر آوردم. چرا باید بیش از آن بكنم؟ بیش از آن كردن فضیلت است اما نكردنش رذیلت نیست. شما خودتان وقتی [كارهای] خلخالی را ]...[ هجوم انصار به دانشگاه ها و كتك زدن اساتید... در روزنامه ها می خواندید كجا بودید و چه می كردید؟ دانشگاهیان چه می كردند؟ مجلسیان چه می كردند؟ روحانیان چه می كردند؟ همه مردم ایران چه می كردند؟ ]...[بروید و برای همه پرونده بسازید. قصه پاكسازی ها كه جسته و گریخته به گوش ها می رسید، به گوش همه دانشگاهیان و مجلسیان و روحانیون و پزشكان و... می رسید، به گوش وزیران علوم هم می رسید، به گوش روسای دانشگاه ها و روسای دانشكده ها هم می رسید، از قضا اینها زودتر از ما (اعضای ستاد) می شنیدند و می دانستند. از رئیس دانشكده ادبیات (رضا داوری) بپرسید كه وقتی زرین كوب و زریاب را پاكسازی می كردند چرا خاموش بود؟می گویند از آنان توقعی ندارم ولی از كسی كه دم از پلورالیسم و حقوق بشر می زند توقع داریم. من این استدلا ل را نمی فهمم. یك نفر به من حالی كند. یعنی آنكه به حقوق بشر معتقد نبوده و نیست، از جانب شما ایمن است. نه ملا مت می شنود، نه بی حرمتی می بیند نه محاكمه و محكوم می شود، اما وای بر احوال كسی كه دم از حقوق بشر بزند، شما اول كسی خواهید بود كه پوستش را می درید و پوستینش را می كنید.لا بد راه چاره این است كه دست از پلورالیسم و حقوق بشر بكشند و بر طبل بی عاری و بی خیالی بكوبند و برای پاكسازی های بعدی با خیال راحت آماده تر شوند! و همزبان با سعدی بگویند:

پیش ازین من دعوی پرهیزكاری كردمی

باز می گویم كه هر دعوی كه كردم باطل است

باش تا دیوانه خوانندم همه فرزانگان   

ترك جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقل است!

دست مریزاد كه خوش منطقی تراشیده اید: با دشمنان كرنش و بر دوستان یورش. البته تعجبی ندارد این امر در این مملكت و ملت سابقه دارد. توده ای ها هم یك دهم حملا تی را كه به مصدق می كردند به شاه و دربارش نمی كردند. قائم مقام فراهانی روحیه این قوم را خوب فهمیده بود و دلش سخت به درد آمده بود كه می گفت:   

عاجز و مسكین هرچه ظالم و بدخواه   

ظالم و بدخواه هرچه عاجر و مسكین   

بر پلورالیزم و حقوق بشر مالیات بسته اند. به معاویه صفتان و یزیدروشان كاری ندارند اما به هزار حیل و دغل، خاطره های فرسوده را از حافظه های ترك خورده بیرون می كشند و پاره پاره بر هم می دوزند تا پیراهن عثمانی درست كنند و از محبان علی انتقام بگیرند. اینها همه از بی صداقتی و ناپارسایی است. وگرنه آنكه در پی كشف و بیان حقیقت است چه جای آن دارد كه بگوید از این توقع داریم و از آن توقع نداریم. پرونده همه را باز كنید.   این شیوه كه اینان در حذف این و آن در پیش گرفته اند مگر همان نیست كه دیگران در ابتدای انقلا ب برای حذف استادان به كار می گرفتند؟ و هر كس را كه كمترین زاویه ای با مسلك مختارشان داشت، مستحق طرد و تقبیح می دانستند پس بر آنان چرا می شورند؟   

فلسفی مر دیو را منكر شود   

در همان دم سخره دیوی بود   

دریغا كه اپوزیسیون داخل و خارج در یك جا به هم می رسند: در اخلا ق افشاگری و انتقام گیری و بازجوصفتی و پرونده سازی و بهانه گیری برای حذف و طرد و تقبیح.

چند سال پیش كه به دعوت انجمن قلم فنلا ند به هلسینكی رفته بودم، در بدوم ورود دریافتم كه پاره ای از یاوه گویان با تبلیغ باطل خود خاطر دعوت كنندگان را چنان مشوش كرده اند كه از پذیرفتن من ابا دارند. خوشبختانه وزارت خارجه فنلا ند قصه را به فراست دریافت و آن بی حرمتی را جبران كرد. از فنلا ند كه باز آمدم قطعه ای سرگشاده خطاب به آن هموطنانم نوشتم و گفتم شما كه هنوز كیسه ای ندوخته و قدرتی نیندوخته چنین شاخ می زنید، اگر شاخ برآورید چه گستاخ می زنید؟ حالا  حكایت داخلی هاست. نمی دانم از این همه هیاهو چه حاصلی می برند. مطلبی كه به فرض محال و در عالم خیال، اگر اثبات شود هیچ چیز را تغییر نخواهد داد.   بر سبیل جدل آوردم كه <من در دوران سیاه پاكسازی)!( همان كارها را می كردم كه پیشتر آوردم چرا باید بیش از آن بكنم؟> این حجت اگرچه تمام است اما می خواهم تمامترش كنم و بیفزایم كه نه چنین بود. گرچه پاكسازی ها عزلا  و نصبا و قانونا به ما ربطی نداشت، من غایب جهد خود را برای دستگیری از افتادگان می كردم. یك قلم بگویم كه از استاد انقلا ب فرهنگی خواستند كه همه دانشجویان توده ای، از مبتدی تا منتهی را از دانشگاه اخراج كند. احتجاج ما سود نداشت. ما كه مصلحت را در این امر نمی دانستیم پناه به آقای خامنه ای و سپس آقای هاشمی بردیم. و آقای هاشمی بود كه توانست رای را برگرداند و به توده ای ها اجازه دهد تا تحصیلشان را به پایان ببرند. در این باب بیش از این نمی گویم چون اصل شبهه را روا نمی دانم. آنكه برای توده ای ها چنین می كند با غیرتوده ای ها چه خواهد كرد؟ به هر حال شاید همین ایستادگی در برابر حكم اخراج توده ای  ها بود كه باعث شد روند اخراج ها، اگر هم صورت گرفت كه صورت گرفت از مسیری خارج از ستاد انقلا ب فرهنگی انجام پذیرد.   

ای كریمی كه از خزانه غیب   

گبر و ترسا وظیفه خود داری!!!

دوستان را كجا كنی محروم   

تو كه با دشمن این نظر داری!!!

گمان كه هیچ، من یقین دارم كه در آن دوران پرآشوب و بی قانون، تندروی ها و بی رسمی ها و بی رحمی ها فراوان رخ داده است. و آن را انكار نمی كنم و نیز خود را در همه شوون جایز الخطا و پرلغزش می دانم. اما نوشتن همه گناه ها در كارنامه یك خادم غیرمسوول را نشانی از بی صداقتی و خصومت شخصی و نیز گواهی بر توطئه ای پست و حقیر می دانم كه همه را رها كنند و بر یك <عنصر نامطلوب> حمله آورند.   حالا  كه كاروان سخن به منزل واپسین نزدیك می شود، می خواهم آموزگارانه شأنی تعلیمی به این مقوله بدهم گرچه در این جنجال ها رویكرد مورخانه و حقیقت جویانه و منصفانه و همه جانبه نمی بینم. لكن فارغ از نزاع و دفاع (كه حق هر متهمی است) به طرح نكته فاخری می پردازم:   و آن طرح صحیح صورت مساله است. بازخوانی انتقادی انقلا ب اسلا می كه در آستانه 30  سالگی است، اكسیژنی واجب برای حیات آینده ایران است. اما آن را طبیبانه و حبیبانه باید به كار گرفت نه خصمانه. بدون شك گشودن همه جانبه پرونده حوادث این انقلا ب چون جنگ، انقلا ب فرهنگی، كنار رفتن آیت ا... منتظری، سركوبی مجاهدین خلق، عزل بنی صدر... تاریخ این ملت روی روشنی نخواهد دید. محكوم كردن حقوقی و اخلا قی افراد باید آخرین كاری باشد كه در این حیطه صورت می پذیرد. شیپور را از سرگشاده نباید زد. به دنبال تشفی خاطر و فرونشاندن عقده نباید بود. ارزش های امروز را به دل دیروز بردن، و از دیروزیان انتظار نگاه امروزینه داشتن محض بی روشی و بدداوری است. بدین منظور اولا  حوادث جمعی را باید به نحو جمعی بررسی كرد، گویی كه فاعلی نداشته است و خود می جوشیده و می روییده است (نگاه سیستمی و فرایندی.)ثانیا افراد مختار را باید به تناسب داده هایی كه در اختیار داشته اند مورد مدح و ذم قرار داد.   ثالثا ترك حسنه را نباید عین سیئه دانست. هركس هر كاری كه می كند در همان حال كار بهتری هم برای او متصور است. اما بدین بهانه نمی توان همه آدمیان را مقصر و ناپارسا دانست (این می تواند موضوع اقتراحی برای روزنامه باشد.)رابعا كارنامه درازآهنگ آدمیان را در مقام داوری باید پیش چشم داشت. نباید برای تقبیح آدمیان بهانه گرفت. به عكس، اصل ارفاق و شفقت را باید مقدم داشت. خصوصا در باب كسانی كه به گواهی تجربه دامن پندار و كردارشان را به طمع مكسب و منصبی یا به غرض جاه و مالی نیالوده اند.   خامسا با دیگران چنان مهربان باید بود كه با خویشتن. علی(ع) فرمود: اجعل نفسك میزانا بینك و بین الناس: به همان ترازو كه برای خود می كشی برای دیگران هم بكش. سعدی هم با قتفای علی(ع) گفت:   

من شنیدم زپیر دانشمند

تو هم از من بیاد دار این پند   

آنچه بر نفس خویش نپسندی

نیز بر نفس دیگری مپسند   

رحم الله امرءً سمع حكما فوعی و دعی الی رشاد فهدی و اخذ بحجزه هادٍٍ فنجی و السلا م علی من اتبع الهدی.

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |