کتابگزاری

 

وجدان بر فراز کفر و دین
علیرضا مناف زاده

به نقل از «نگاه نو» شماره 43

 

 

وجدان بیدار
اشتفان تسوایگ
ترجمه سیروس آرین پور

نشر فرزان / تهران 1376

 

تنها آن کسانی می توانند به استقلال فردی دست یابند که مانند کاستلیو با ذهن خویش بیندیشند، در هنجارهای روان جمعی به دیده تردید بنگرند و از چنان استواری منش برخوردار باشند که از ناسازگاری ایده ها و باورهای خود به خواست و اراده قدرت حاکم نهراسند و سرانجام، این دلیری و توانایی را داشته باشند که بار گران و توانفرسای تنهایی را به دوش بکشند.

 

این نوشته گزارشی است از کتاب «وجدان بیدار»، کاستلیو و کالون[i] نوشته اشتفان تسوایگ، نویسنده اتریشی که سیروس آرین پور آن را با زبانی شورانگیز از آلمانی به فارسی برگرداند است و مؤسسه نشر و پژوهش فرزانی روز در سال 1376 آن را چاپ کرده است. اساس گزارش ما از این کتاب همین ترجمه است. در پایانِ گزارش، بحثی درباره نگرش تاریخی نویسنده کتاب خواهیم کرد، سپس نگاهی به رویدادهای مهم سالهای پایانی زندگانی او خواهیم  افکند و همزمان به روشن کردن برخی سرچشمه های فکری او خواهیم پرداخت.

کتاب وجدان بیدار، کاستلیو و کالون شرح ماجرای به قدرت رسیدن ژان کالون، یکی از رهبران جنبش دین پیرایی (رفرم) [رفرماسیون] است در سال 1536 میلادی در ژنو و چگونگی برپایی حکومت خودکامه دینی آن شهر که به گفته اشتفان تسوایک، آثار شوم آن را پس از گذشت چهار قرن هنوز هم در روحیه و فرهنگ مردم ژنو و حتا در فرهنگ همه سرزمین هایی که چندی به زیر سلطه مکتب کالونی درآمدند، می توان دید. این کتاب در عین حال شرح نبرد و پایداری مردی است روشندل و آزاداندیش به نام سباستین کاستلیو که در آن روزگار سنگدلی و خودکامگی یک تنه در برابر قدرت انحصارگر و جزم اندیش و وجدان ستیز کالون و دستیاران او سر برداشت و در نبردی نابرابر به دفاعی جانانه از آزادی عقیده و بیان برخاست. نبردی که هر چند خود آن را در آن زمان «نبرد پشه ای با پیل» توصیف کرد، اما دیری بر نیامد که آرمانِ آن نبرد در گوشه و کنار اروپا روشنی بخش راه آزادگان و آزاداندیشان شد.

 

در به قدرت رسیدن کالوَن

ماجرا از روزی آغاز می شود که شهروندان ژنو با بانگ سرورانگیز جارچیان در میدان عمومی شهر گرد می آیند و با برافراشتن دستها یک صدا اعلام می دارند که از آن پس خواستار زندگانی در زیر لوای احکام کتاب مقدس و کلام آسمانی اند. بدین سان مذهب پیراسته نو (پروتستانتیسم) به عنوان تنها مذهب مجاز و معتبر از راه نهاد دیرین مردم سالاری که هنوز هم در سویس معمول است، رسمیت می یابد. آن روز، یکشنبه بیست و یکم ماه مه 1536 میلادی بود. دیری نمی پاید که ایمان کهن کاتولیکی در رون اشتات سُستی می گیرد و درهم شکسته می شود و سرانجام یکسره از میان می رود. آخرین کشیشان و کاهنان و راهبان و راهبه ها از ترس عوام از شهر می گریزند و کلیساها از شمایلها و دیگر نشانه های خرافه پرستی پاک می شود و پروتستانتیسم نه تنها به برترین قدرت بلکه به یگانه قدرت حاکم بر ژنو تبدیل می شود.

مردی که در پیروزی کامل مذهب نو در ژنو نقش اساسی دارد، واعظ افراطی وحشت آفرینی به نام گیوم فارِل است، با سرشتی متعصب و پُرخروش و بی پروا و بیرحم که اراسموسِ نرمخو درباره اش گفته است: «در زندگی ام هرگز مردی چنین بی آزرم و خودپسند ندیده ام.» این مرد فرانسوی تسلطی شگرف بر توده مردم دارد. ریزنقش و زشت رو و آشفته موی است با ریشی قرمز، و با صدایی رعدآسا و غضبناک و قهرآمیز از فراز منبر احساسات گرم مردم را شعله ور می کند. این انقلابی مذهبی نیک می داند که چگونه غرایز پنهان و پراکنده مردم کوچه و بازار را به هم  گرد آورد و بدان آتش دراندازد.

اما پس از پیروزی روشن می شود که فارل از سنخ انقلابیون ویرانگری است که هرچند می توانند نظامی کهن را متعصبانه و شورورزانه براندازند، از درانداختن طرحی نو و برپا داشتن نظمی نو ناتوانند. چنین لحظه بحرانی را به دنبال پیروزی سریع، تنها فارل نیست که از سر می گذراند، رهبران جنبش اصلاح دینی در آلمان و دیگر جاهای سویس همگی در برابر تکلیفی که تاریخ فرارویشان نهاده است، ناهمزبان و سرگردان و دو دل ایستاده اند. آنچه در آغاز کار، مارتین لوتر، آغازگر جنبش دین پیرایی، و اولریش تسوینگلی، اصلاحگر دینی سویسی و یکی از یاران لوتر می خواستند، چیزی نبود جز سالم سازی کلیسای موجود و در آوردن دین از زیر اقتدار پاپ و مجامع کلیسایی و بازگردانیدن آن به دستورهای فراموش شده کتاب مقدس. از نظر آنان اصلاح دین در آغاز جنبش، معنایی جز بازگرداندن دین به شکل آغازین آن و در نتیجه، بهسازی و پاکسازی و دیگرگون کردن آن نداشت. اما چون کلیسای کاتولیک سخت سرانه بر دیدگاه خود پای می فشرد و از هر تفاهمی سر بر می تافت، در برابرشان راهی جز این نماند که کار اصلاح دین را نه در درون کلیسا، بلکه به رغم میل خویش در بیرون آن به انجام برسانند و هنگامی که مرحله ویرانگری به پایان رسید و خواستند به مرحله  سازندگی گام بگذارند، کشمکشها آغاز شد.

 

*****

در همین گیر و دار، ژان کالوَن، اصلاحگر دینی فرانسوی که آوازه اش سراسر اروپا را فرا گرفته است در بازگشت از سَووآ Savoie روزی را در ژنو درنگ می کند. فارل خبردار می شود و به دیدار او در مهمانسرایش می شتابد تا با او شور کند و در کار سازندگی از وی یاری بخواهد. زیرا این مرد بیست و شش ساله هر چند بیست سال از فارل جوانتر است، اما همه او را در آن زمان مرجع دینی می شناسند.

به گفته تسوایگ از توانایی های کالون یکی هم این بود که هرگز از خشکی آرای نخستین اش نکاست و چاپهای بعدی آثارش در واقع شرح و تفصیل نخستین تزهای اساسی اوست و نه تغییر و تصحیح آنها. او در بیست و شش سالگی همانند مارکس و شوپنهاور جهان نگری خود را پیش از هر تجربه ای ساخته و پرداخته است و سالهای پس از آن فقط می باید صرف کاربستِ آن در جهانِ واقع شود. از آن پس نه خود تغییر خواهد کرد و نه در دیدگاه هایش کلامی بنیادین را تغییر خواهد داد. چنین مردی را آدمی یا باید گردن بشکند یا خود در برابر او درهم بشکند. راه میانه ای در کار نیست. یا باید با او درآویخت یا تسلیم او شد.

فارل در نخستین دیدار، این نکته را در می یابد و خود را دربست در اختیار کالون می گذارد. او را به پیشوایی و استادی بر می گزیند و خدمتگزار و چاکر و بنده او می شود. فارل نخستین نمونه گویای فرمانبرداری محض و اطاعت بی چون و چراست که کالونِ دلباخته مریدپروری آن را تکلیف نخستین هر آدمی می شناسد. در عوض، فارل بی درنگ از استاد خود استدعا می کند که پیشوایی روحانی ژنو را بپذیرد و کار دین پیرایی را در آن شهر به دست توانای خویش به انجام رساندف کاری که خود فارل توان پیشبرد آن را نداشت.

کالون بعدها گفته است که چگونه زمانی دراز از پذیرش این درخواست غافلگیرکننده سرباز می زده است. برای اهل اندیشه ترک گفتن فضای ناب تفکر و درگیر شدن در دنیای سیاست همیشه تصمیمی است سنگین. باری، سرانجام کالون در برابر پافشاری فارل آمادگی اش را برای برپا داشتن نظم نو در ژنو اعلام می کند. اکنون باید همه آنچه را که تا بدان روز اندیشیده شده است و بیان کرده است در عمل به کار بندد. ایده باید جای خود را به عمل بسپارد. به پیشنهاد فارل شورای شهر ژنو، کالون را به سمت معلم کتاب مقدس استخدام می کند. در صورت مجلس شورای شهر به تاریخ 5 سپتامبر 1536 که تقاضای فارل را در آن ثبت کرده اند، منشی شورا حتا نیازی ندیده است نام مردی را که در جهان به ژنو آوازه ای وصف ناپذیر خواهد بخشید، بنویسد. تنها این مطلب را نوشته است که فارل پیشنهاد کرده این فرانسوی به کار وعظ ادامه دهد. به گفته تسوایگ، آگاهی معاصران از عصر خود همیشه بسیار اندک است. مهمترین رویدادها در برابر چشمان ایشان رخ می دهد بی آنکه توجه شان را برانگیزد. اگر اعضای شورای شهر، کتاب کالون را زیر عنوان بنیاد دین مسیحی ورق زده بودند، بی گمان در برابر ادعاهای جاه طلبانه این فرانسوی دچار هراس می شدند. در آن کتاب، کالون از قدرتی سخن گفته است که واعظان کلیسا می باید از آن بهره مند شوند زیرا آنان مبشران کلام الاهی اند و باید به همه مردم، از فرادست ترین گرفته تا فرودست ترین، فرمان دهند تا در برابر عظمت الاهی سر فرود آورند. بر ایشان است که شریعت الاهی را بر پا دارند و سلطنت شیطان را براندازند، گوسپندان را دریابند و گرگان را ریشه بَر کَنند.

هنگامی که کالون به کلیسای ژنو پا می گذارد می بیند که در آن کاری جز موعظه نمی کنند. شمایل مقدسان را می جویند و گرد می آورند و به آتش می سوزانند. هنوز خبری از جنبش اصلاح دینی نیست. پس از گذشت سه ماه، کالون رساله ای دینی می نویسد و به شورای شهر تقدیم می کند. در آن رساله مبانی آموزه های پروتستانی را در بیست و یک بند، کوتاه و گویا با می گوید. این رساله را که به نوعی ده فرمان کلیسای تازه است، شورای شهر در اصول می پذیرد. اما پذیرش خشک و خالی، آدمی چون کالون را راضی نمی کند. او خواستار اطاعت بی چون و چراست. اینکه آموزه ها تدوین شده باشند و هر کس در پایبندی به آنها آزاد باشد برای او بسنده نیست. کالون آزادی را نه در امر دین و نه در کار زندگی بر نمی تابد. به عقیده وی کلیسا نه تنها حق بلکه وظیفه دارد که همه آدمیان را به قهر مجبور به اطاعت محض کند. از این رو از شورا می خواهد شهروندان ژنو را یک به یک وادار کند تا به صورت رسمی رساله اصول دین او را بپذیرند و بر درستی آن گواهی دهند. اگر کسی از ادای سوگند سر باز زند بی درنگ از شهر بیرون رانده خواهد شد. از این پس هر شهروندی که در امور معنوی سر مویی از جهان نگری و خواسته های کالون کژ برود در ژنو جایی ندارد. آزادی انسان مسیحی که لوتر مبشر و خواستار آن بود و برداشت از دین به عنوان امری وجدانی و فردی، در ژنو پایان گرفته است. از زمانی که کالون پا به ژنو گذاشته است، هرگونه آزادی در این شهر مرده است و تنها یک اراده بر همگان فرمان می راند.

 

*****

اعضای شورا کالون را به سمت معلم کتاب مقدس استخدام کرده اند تا انجیل را بر مؤمنان توضیح دهد. همین و بس. او حق ندارد قانون شکنان و شهروندانی را که ضابطه های اخلاقی را زیر پا می گذارند مجازات کند. این حق از آنِ شورای شهر است. تا کنون نه لوتر و نه تسوینگلی و نه هیچ یک از اصلاحگران دیگر به این حق و اقتدار مقامات مسئول غیر روحانی خُرده ای نگرفته اند. اما کالون با آن طبیعت خودکامه و با اراده ای آهنین می کوشد تا شورای شهر را به دستگاه اجراکننده دستورهای خویش مبدل کند. و چون هیچ وسیله قانونی در اختیار ندارد، دست به دامن ابزار تکفیر می شود و با هوشمندی تمام، آیین عشاء ربانی را بدل به وسیله فشار می کند. از این پس تنها آن کس را برای شرکت در آیین «شام آخر مسیح» خواهد پذیرفت که رفتار اخلاقی اش باب میل او باشد. اما کسی که کالون عشاء ربانی را از وی دریغ کند، کارش در شهر زار است. دیگر هیچ کس حق سخن گفتن با او ندارد. کسی نه به او چیزی می فروشد و نه چیزی از او می خرد. بدین سان، تدبیری به ظاهر دینی به تحریم اجتماعی و اقتصادی می انجامد؛ و اگر تکفیرشدگان سخت سری کنند و آشکارا به کفاره ای که کشیش تعیین می کند گردن نگذارند، از شهر تبعید می شوند. با این ابزار کالون می تواند هر مقاومتی را درهم بشکند. اگرچه شورای شهر به دشواری موفق می شود از برگزاری ماه به ماه آیین عشاء ربانی، چنانکه کالون می خواهد، جلو گیرد و برگزاری هر چهار ماه یک بار آن را به کالون می پذیراند، اما کالون دیگر نخواهد گذاشت نیرومندترین جنگ افزارش را از او بستانند. زیرا فقط با آن می تواند نبرد خود را برای دستیابی به قدرتِ تام و تمام پیش ببرد.

 

*****

در ژنو مردم رفته رفته شروع می کنند از خود بپرسند که مگر کیستند اینان که چنین مستبدانه رفتار می کنند؟ آیا از شهروندان ژنوند؟ یا از اهالی دیرین شهرند که در راه عظمت و شکوفایی آن کوشیده اند؟ آیا میهن دوستان محک خورده از تبار خاندانهای اصیل و سرشناس ژنوند؟ به راستی کیستند اینان جز تازه رسیدگانی که از فرانسه به ژنو مهاجرت کرده اند و مردم شهر، آنان را از روی مهمان نوازی پذیرا شده اند و پناه داده اند و به کارهای خوب گمارده اند؟

جمهوری خواهان ژنو آشکارا اعلام می کنند که نخواهند گذاشت با آنان مانند راهزنان رفتار کنند. اهالی چند خیابان از سوگند خوردن سر باز می زنند و به صدای بلند می گویند که نه سوگند خواهند خورد و نه به فرمان این فرانسوی بی سر و پا شهر و دیارشان را ترک خواهند گفت. کالون موفق می شود شورای کوچک را که سرسپرده اوست به دادن حکم تبعید نافرمانان وا دارد، اما هیچ کس جرأت نمی کند این حکم زننده را به کار بندد. در شورای جدیدی که در فوریه 1538 تشکیل می شود، پیروان کالون جایگاه برتر خود را از دست می دهند. مردمسالاری در ژنو بر ادعاهای جاه طلبانه این خودکامه از راه رسیده پیروز می شود.

اکنون عقل سلیم به کالون حکم می کند تا اعتماد مقامات غیردینی را به دست نیاورده است، سنجیده تر گام بردارد. شورای جدید شهر در برابر او احتیاط می کند اما دست به هیچ کار دشمنانه نمی زند. اکنون حتا حریفان سرسخت اش نیز نیک می دانند که بر بُنِ تعصب او خواستِ خالصانه و ژرفِ پالایشِ اخلاقی نهفته است و آنچه او را وا می دارد که این چنین تندروی کند، بلندپروازی خُرد و ناچیز نیست بلکه آرمانی است بس بزرگ. همرزم او، فارل، را جواان و مردم کوچه و بازار مانند بُت می پرستند. بنا بر این اگر کالون کمی زیرکی سیاسی به خرج دهد و خواستهای تندروانه اش را با برداشتهای سنجیده تر مردم شهر سازگار کند، کشمکشها به سادگی فرو می خوابد. اما کالون با سازش بیگانه است. او جز حقیقت خویش حقیقت دیگری نمی شناسد. یا باید به قدرت کامل دست یابد، یا یکسره از قدرت چشم پوشد. برای او برحق دانستن خویش ضرورتی است حیاتی چندان که نمی تواند بفهمد و در ذهن اش نمی گنجد که ممکن است حق با حریف اش باشد. راز پیروزی او را در همین خودپسندی و خودشیفتگی و ایمان به خویش باید جُست. زیرا همین ایمان مطلق به خویشتن و اعتقاد به اهمیت رسالت خویش است که از آدمی رهبر می سازد. کالون توجه نمی کند به اینکه اکثریت شورای جدید بر ضد اوست و دست از تهدیدها و تکفیرهایش بر نمی دارد. شورای شهر نخست به او و پیروانش یادآوری می کند که منبر جای شرح و بیان کلام خداست و نباید آن را برای هدفهای سیاسی خود به کار ببرند؛ اما کالون اعتنایی به این دستور نمی کند و با انبوه پیروانش به درون کلیسا در می آید و بر منبر می نشیند و وعظ می کند. بدینسان جنگ میان قدرت دینی و قدرت عُرفی در می گیرد. صبر شورای کوچک به آخر می رسد و به ناگزیر شورای بزرگ دویست نفره را که دیوان عالی شهر است فرا می خواند تا به موضوع برکناری کالون و کشیشانی که بر شورای شهر شوریده اند رسیدگی کند. اکثریت به برکناری آنان رأی می دهد. به کشیشان شورشی دستور می دهند در سه شبانه روز شهر را ترک کنند.

نخستین هجوم کالون به ژنو ناکام می ماند، اما شکستی از این دست در زندگانی یک دیکتاتور اهمیت چندانی ندارد. برای آنکه پیشوایی خودکام سرانجام پیروز شود، شکست رقت بار او در آغاز کار کم و بیش ضروری است. تبعید و زندان و طرد و نفی هرگز انقلابیان بزرگ را از پیشروی باز نمی دارد بلکه بر اعتبار آنان در میان مردم می افزاید.

 

*****

هنگامی که کالون را از ژنو بیرون می رانند، مردی شکست خورده به نظر می رسد. سازمانش از هم پاشیده است و رشته هایش همه پنبه شده است و از وی خاطره ای جز اراده ای دلباخته نظم با یارانی اندک شمار بر جای نمانده است. اما چنانکه برای مردان سیاست همیشه پیش می آید که در لحظه های خطر به جای سازش پا پس بکشند، کالون نیز چنین می کند. در این دم خطاهای حریفان و جانشینانش به یاری او می آید. شورای شهر به جای شخصیت های با هیبتی مانند کالون و فارل، چند کشیش سر به راه را می نشاند که از سختگیری می پرهیزند مبادا که مردم را از خود ناخشنود کنند و به جای آنکه مهار کارها را محکم در دست بگیرند آن را رها می کنند. دیری نمی کشد که جنبش دین پیرایی که  کالون آن را با تمام نیرو آغاز کرده بود از پیشرفت باز می ماند و شک در ایمان شهروندان رخنه می کند، چندان که کلیسای شکست خورده کاتولیک رفته رفته دلیر می شود و به یاری کارگزاران زیرکش می کوشد تا ژنو را دوباره به قلمرو کلیسای رُم بازگرداند. وضع بیش از پیش بحرانی می شود. اندک اندک همان کسانی که کالون را بسیار سختگیر و خشن می یافند نگران اوضاع می شوند و از خود می پرسند که آیا آن انضباط آهنین بهتر از این آشفتگی نبود که اکنون هستی شان را تهدید می کند. هر روز شمار بیشتری از شهروندان ژنو حتا رقیبان پیشین کالون خواهان بازگرداندن او به شهر می شوند. سرانجام شورای شهر راهی جز این نمی بیند که به خواسته مردم گردن بگذارد. نخستین نامه هایی که به کالون می نویسند درخواستهایی ناروشن و احتیاط آمیز است، اما به زودی روشنتر و مصرانه تر می شود. دعوت از او شکل خواهش به خود می گیرد. شورا دیگر به آقای کالون نیست که نامه می نویسد، بلکه به «حضرت استاد» کالون است که عرض نیاز می کند تا از سر لطف به یاری شهر بیاید. سرانجام شوراییان درمانده کم و بیش به حال تعظیم از «برادر خوب و دوست یگانه» خواهش می کنند کار وعظ را در ژنو از سر بگیرد و قول می دهند که از آن پس چنان رفتار کنند که پسند خاطر او باشد.

 

 

کالون تا زمانی که شهر یکسره در برابر او سر فرود نیاورده است، ایستادگی می کند. او گامی در جهت مخالفان پیشین اش بر نمی دارد. سرانجام کاسه صبر فارل نیز لبریز می شود و به او می نویسد: مانده ای که سنگها هم در طلب تو زبان به سخن بگشایند؟ اما کالون همچنان ایستادگی می کند تا آنکه شوراییان سوگند می خورند که از آن پس رساله اصول دین و دستورات اخلاقی او را مو به مو به کار خواهند بست و نامه های فروتنانه به شهروندان استراسبورگ می نویسند و برادرانه از آنان خواهش می کنند که آن یگانه مردم چشم ناپوشیدنی را به مردم ژنو پس بدهند و پس از آنکه ژنو خود را نه تنها در برابر او بلکه در برابر جهان خوار می کند، کالون کوتاه می آید و اعلام می کند که حاضر است کار پیشین خود را با اختیارات تازه از سر گیرد.

ژنو مانند شهر شکست خورده از  فاتح خود پیشواز می کند. هر کاری که به تصور در آید می کنند تا بدخُلقی کالون فرو نشیند. فرمانهای پیشین او را شتابان به کار می بندند تا وقتی که به شهر می رسد وهمه را به کاربسته ببیند. شورای کوچک سکونتگاهی شایسته با باغی دلگشا و خانه افزاری زیبنده برای او تدارک می بیند. منبر کهنه کلیسای سن پی یر را بازسازی می کنند تا همه بتوانند کالون را هنگام موعظه کردن ببینند. به هزینه مردم شهر خانواده او را به ژنو می آورند و سرانجام، هنگامی که در سیزدهم سپتامبر کالسکه کالون به دروازه کورناوَن نزدیک می شود، جمعیت انبوهی در خیابانهای شهر به انتظار او می ایستند تا با هلهله و شادی این تبعیدی شهر را به درون حصارهای شهر رهنمون شوند. اکنون کالون ژنو را مانند گِلِ نرم و شکل پذیر در چنگ خود دارد و تا از آن شاهکاری از اندیشه سازمانیافته خود نسازد، از کار باز نخواهد ایستاد. از امروز این دو به هم پیوسته اند و از یکدیگر جدایی ناپذیرند: کالون و ژنو، روح و جسم، آفریننده و آفریده اش.

 

قواعد ریاضت و آداب ایمان

در آن دم که این مرد لاغراندام خشن در جامه سیاه مواج کشیشی از دروازه کورناوَن می گذرد و به ژنو در می آید یکی از شگفت انگیزترین آزمونهای تاریخ انسانی آغاز می شود: شهری با جلوه های گوناگون زندگی می باید به یک راه و رسم سر بسپارد و هزاران انسان با احساسها و باورهای گوناگون می باید به یک نظام رفتاری تن در دهند. این نخستین آزمون یکدست کردن مردم سراسر یک جامعه در قلب اروپاست که به نام یک آرمان صورت می گیرد. کالون دست به کار برپایی نخستین حکومت الاهی بر روی زمین می شود و با در انداختن طرح جامعه ای به دور از پلیدی و آشفتگی و گناه و بدی می خواهد به رؤیای بی پروای خود جامه عمل بپوشاند. بی گمان این نظریه پرداز خشک اندیش با جدیتی هولناک وو با خلوص تمام لحظه ای در درستی پندار خویش تردید نمی کند و در طی بیست و پنج سال استبداد روحانی اش در ژنو هرگز از این فکر دست بر نمی دارد که با نابود کردن آزادیهای فردی در جهت خیر آدمیان گام بر می دارد.

جنبش اصلاح دینی در آغاز، جنبش آزادی معنوی و دینی بود و می خواست انجیل را در دسترس همگان بگذارد و مرجعیت عالی دین مسیحی را فارغ از پاپ در رُم و انجمنهای علمای دین برپا بدارد تا هر کس بتواند ایمان دینی خود را چنانکه می خواهد بنیاد کند. کالون «آزادی انسان مسیحی» را که لوتر مبشر آن بود مانند دیگر آزادیهای فکری نابود می کند. درواقع او سخت کیشی (ارتدوکسی) پروتستانی را به جای سخت کیشی کاتولیکی می نشاند و بی جهت نیست که این شکل تازه استبداد دین سالارانه را حکومت کتاب مقدس نامیده اند.

اصلاحگران دیگر بر این باور بودند که آدمی با بهره جویی شکرگزارانه از نعمتهای زندگی که خداوند به او ارزانی داشته است، خالصانه ترین عبادتها را به جای می آورد. آنان خود در مقام انسانهایی سالم و عادی از تندرستی خویش و از توانایی لذت بردن از زندگی بهره می جستند و خوش می خوردند و می نوشیدند و می خندیدند. اما نزد کالون هر آنچه نفسانی است یا یکسره واپس رانده شده است یا بی رنگ و سترون گشته است. آنکه خود زندگی انسانی نمی کند همواره زندگی را به کام دیگران زهرآگین می کند. خدای کالون نمی خواهد او را با شادی و سُرور گرامی بدارند بلکه تنها می خواهد از او بترسند. کالون برای آنکه ایده خداوند را به بالاترین مرتبه برکشد، ایده انسان را خوار می کند: باید این خودخواهی آدمیزاده را یک بار برای همیشه نابود کرد که گویا اختیار زندگی اش را در دست دارد. باید او را در برابر عظمت خداوند به زور خوار و زبون کرد. باید کبر و خودخواهی او را درهم شکست تا به گلّه فرمانبردار مؤمنان بپیوندد. هرگونه ویژگی و نا یکسانی می باید با حل شدن در نظم همگانی محو شود و بدینسان، فرد با جمع در آمیزد و اثری از خود بر جای نگذارد.

از روزی که این مراقبت همگانی در ژنو آغاز می شود، زندگی خصوصی در این شهر پایان می گیرد. به اعتقاد کالون همه انسانها به ذات مستعد فسادند و پیشاپیش مظنون به گناهکاری اند، بنا بر این باید بپذیرند که همواره زیر نظر باشند. از هنگام بازگشت کالون به ژنو ناگهان درِ خانه ها همه گشوده می شود و دیوارها از میان می روند. در هر لحظه ای از شب و روز ممکن است کوبه در به صدا در آید و یکی از مأموران پلیس کلیسا برای بازرسی وارد خانه شود بی آنکه کسی بتواند جلوی او را بگیرد. این بازرسان اخلاق در هر کاری دخالت می کنند. لباس زنان را اندازه می گیرند تا مبادا بیش از حد کوتاه یا بلند باشد یا چینهای اضافه داشته باشد. انگشترها را بر انگشتها و کفشها را در کفشدانها می شمارند. پس از اتاق آرایش به آشپزخانه می روند تا ببینند مبادا در خوراک مُجاز نواله ای یا تکه ای گوشت اضافی افزوده باشند یا در گوشه ای شیرینی و مربا پنهان کرده باشند. قفسه کتابها را بازرسی می کنند تا مبادا کتابی بدون مُهر سانسور مجمع عالی روحانیان در آنجا باشد. کشورها را می کاوند تا مبادا در آنجا سُبحه ای یا شمایلی پنهان کرده باشند. از خدمتکاران درباره صاحبانشان می سپارند تا مبادا کسی آوازی نامقدس بخواند یا سازی بنوازد یا تن به بدکارگی شیطانی شادی کردن سپرده باشد. بازرسان اخلاق یک آن از شکار مردمان نمی آسایند حتا روزهای یکشنبه. اما آنچه این مراقبت را بیش از اندازه تحمل ناپذیر می کند این است که به جاسوسان حقوق بگیر خبرچینانی بی جیره و  مواجب نیز افزوده می شود. این یک قاعده کلی است که هر جا حکومتی فرمانگزارانش را در وحشت و هراس نگه می دارد، گیاه سمّی خبرچینی به زودی گُل می کند.

کالون کم و بیش هر چه را که به زندگی شادی و روح می بخشد و آن را شایسته زیستن می کند ممنوع کرده است. تأثر، جشنهای مردمی، رقص، هرگونه بازی حتا ورزش ساده سُرسُره روی یخ ممنوع شده است. جز جامعه ای که در بی پیرایگی کم و بیش به جامه راهبان می ماند، هر جامه دیگری ممنوع شده است. در نتیجه، دوزندگان بی اجازه شورای شهر نمی توانند از روی الگوهای تازه لباس بدوزند. دختران پیش از یازده سالگی حق پوشیدن جامه ابریشمین ندارند و پس از پانزده سالگی حق پوشیدن جامه مخملین. موی بلند برای مردان ممنوع است. زنان حق ندارند گیسوانشان را به بالا شانه کنند و تاب به زلفانشان بیفکنند. جشنهای خانوادگی با حضور بیش از بیست نفر ممنوع است. در مراسم تعمید یا نامزدی، خورد و خوراک بیش از حد مجاز و پذیرایی با شیرینی و مربای میوه ای ممنوع است. به سلامتی دیگری نوشیدن ممنوع است. ممنوع است که زوجها در مراسم ازدواج و تا شش ماه پس از آن به همدیگر هدیه بدهند. ورود ساکنان شهر به مهمانسراها ممنوع است. ممنوع است که صاحبان مهمانسراها از بیگانگانی که دعا و نماز خود را به جا نیاورده اند، پذیرایی کنند. افزون بر این آنان مکلف اند کارها و سخ نان مشکوک  میهمانشان را بپایند و گزارش کنند. چاپ کتاب بدون اجازه ممنوع است. نوشتن نامه به خارج ممنوع است. داشتن شمایل و تندیس ممنوع است. موسیقی ممنوع است. حتا هنگام خواندن مزامیر، بر پایه آیین نامه شورای شهر، مردم باید نیک مراقب باشند که ذهن و روانشان متوجه معنای کلام باشد نه آهنگ مزمورخوانی. زیرا خداوند را تنها به کلام زنده می باید ستود. مردم حتا حق گزینش نام فرزندانشان را نیز ندارند. نامهای آشنای دیرین مانند کلود و آماده چون در کتاب مقدس نیامده است ممنوع است. خواندن دعای «ای پدر مقدس ما» به زبان لاتین ممنوع است. هر آنچه یکنواختی تیره زندگانی را بر هم زند ممنوع است و بدیهی است که هر سخن و هر نوشته ای که رنگ و بویی از آزاداندیشی داشته باشد ممنوع است. هر گونه انتقادی از خودکامگی کالون ممنوع است و جُرم و جنایتی بالاتر از آن در گمان نمی گنجد. سخن گفتن از امور همگانی جز در برابر شورای شهر ممنوع است.

ممنوع، ممنوع، ممنوع: جز این واژه نفر انگیز سخنی دیگر به گوش نمی رسد. آدمی در شگفت می ماند از اینکه چگونه شهری خو گرفته به مردسالاری که سالیان دراز طعم آزادی را چشیده است می تواند به چنین خودکامگی دینی و اخلاقی تن در دهد. رمز کار کالون هیچ تازگی ندارد و همان رمز جاودانی همه خودکامگان تاریخ است و آن چیزی نیست جز ایجاد ترور و  وحشت در میان مردم. خشونتی که در برابر هیچ مانعی پس نمی نشیند. ترور حکومتی هنگامی که روشمند و سازمانیافته به کار برده شود اراده فرد را از کار می اندازد و رفته رفته هرگونه همبستگی را از هم می گسلد. مانند خوره به روح آدمیان چنگ می اندازد و آن را از درون می خورد و دیری نمی کشد که بُزدلی همگانی نیز دستیار آن می شود. زیرا هر کس به خویشتن بدگمان می شود و به دیگران به دیده شک می نگرد. آنگاه بُزدلان در به کار بستن فرمانها و ممنوعیتها از خودکامگان خویش پیشی می گیرند.

 

*****

در نخستین پنج سال فرمانروایی کالون در شهر به نسبت کوچک ژنو، سیزده نفر را حلق آویز می کنند، ده نفر را سر می بُرند، سی و پنج نفر را زنده به آتش می سوزانند و هفتاد و شش نفر را از خانه و کاشانه خودشان می رانند. کسان بسیاری نیز که بیم دستگیریشان می رفت به هنگام از شهر می گریزند. به زودی زندانها چنان پُر می شود که مدیر زندان به آگاهی شورای شهر می رساند که دیگر نمی تواند زندانی بپذیرد. در زندانها محکومان و مظنونان را چنان شکنجه می کنند که این بیچارگان ترجیح می دهند به دست خود به زندگی خویش پایان دهند. با دیدن این خودکشی ها شورای شهر دستور می دهد شب و روز به زندانیان دستبند بزنند. هرگز کسی از زبان کالون سخنی نمی شنود که بگوید به این بی رحمی ها پایان بدهند. اما کالون روح آزادی و آزادیگی را در مردم ژنو بیشتر با این تدبیرهای وحشیانه نیست که درهم می شکند بلکه با آزاررسانی های منظم و ترساندنهای هر روزه است. کافی است صورتجلسه های شورای شهر را ورق بزنیم تا ایده ای از روشهای هراس آفرینی او داشته باشیم: شهروندی هنگام عسل تعمید لبخند زده است: سه روز زندان. دیگری خسته از گرمای تابستان به هنگام وعظ به خواب رفته است: زندان. کارگران صبحانه را خوراک ممنوع خورده اند: سه روز بی آبی و بی غذایی. دو شهروند با هم گوی باخته اند: زندان. دو تن دیگر بر سر جامی می تاس ریخته اند: زندان. مردی از گزینش نام آبراهام برای فرزند خویش تن زده است: زندان. نوازنده کوری با نوای ساز خود مردم را به رقص وا داشته است: تبعید از شهر. دیگری ترجمه کاستلیو از کتاب مقدس را ستوده است: تبعید از شهر. شهروندی به جای آنکه بگوید استاد کالون گفته است آقای کالون: زندان. مردی ورق بازی کرده است: ورق را به گردنش می آویزند و در برابر مردم او را نکوهش می کنند.

بدینسان، در طی چند سال سیمای ژنو یکسره دگرگون می شود. گویی پرده ای سیاه بر روی شهری که روزگاری آزاد و شاد می زیست کشیده می شود. جامه های رنگارنگ ناپدید می شود. دیگر ناقوسی بر فراز برجها به صدا در نمی آید و نغمه ای شاد در خیابانها به گوش نمی رسد. در مهمانسراها سازی به پایکوبی نواخته نمی شود. جایگاههای رقص از پایکوبی تهی می شود و در کوچه باغهای نیمه تاریک که زمانی میعادگاه دلدادگان بود پرنده پر نمی زند. شهر سیمایی عبوس و اندوهناک به خود گرفته است. اندک اندک رفتار ساکنان شهر ار زوی ترس یا بر اثر تقلید نا آگاهانه شبیه رفتار خشک کالون می شود. دیگر هیچ کس نرم و سبک گام بر نمی دارد. از نگاهها گرمایی بر نمی خیزد از ترس آنکه مبادا صمیمت و یکرنگی را شهوت بازی بپندارند. مردم حتا در محفل نزدیکان و خویشانشان نیز با نجوا سخن می گویند، زیرا ممکن است پشت درها خدمتکاران گوش خوابانده باشند. حتا کودکان نیز که در این فضای رُعب و وحشت بزرگ می شوند دیگر پُرهیاهو و سرخوشانه بازی نمی کنند. آنان نیز می ترسند و همچون غنچه های نیم شکفته در سایه سار سرد و دورمانده از آفتاب، هراسان و غمگین اند. مردم چنان تیره و غم زده اند و کوچه ها چنان خاموش و ناشادند که هر تازه وارد غریبی گمان می برد که شهر عزا گرفته است.

گرچه این شهر شمار بسیاری شهروندان دیندار و خداشناس و متکلمان کوشا و دانشمندان برجسته در دامن خود می پرورد اما تا دویست سال پس از کالون هیچ نقاش و موسیقیدان و هنرمند نام آوری از ژنو بر نمی خیزد. برجستگی و برازندگی فدای روزمره گی و میانمایگی می شود و آزادیِ آفرینشگرانه قربانی بندگیِ مطلق. و هنگامی که از نو نویسنده ای بزرگ در این شهر پا به هستی می گذارد، سراسر زندگانیش شورش بر ضد سرکوب شخصیت آدمی خواهد بود: ژنو با شهروند آزاداندیش خود، ژان ژاک روسو است که از چنگ کالون رها می شود.

*****

در نخستین ماههای پس از بازگشت کالون به ژنو، شهروندان و زمامداران شهر یکصدا او را می ستایند. بیشتر مردم شیفته وار خود را به نشئه بی خویشتنی یگانه شدن با جمع می سپارند. اما به زودی نا امیدی آغاز می شود. زیرا همه کسانی که کالون را برای باز آوردن نظم به شهر فرا خوانده بودند در دل امیدوار بودند که این خودکامه بی رحم پس از آنکه شهر به قواعد ریاضت او گردن گذاشت از سختگیری نظام فرا اخلاقیش بکاهد. اما به جای آن می بینند که روز به روز سختگیرتر می شود و در برابر فدا کردن آزادی خویش هرگز سخنی به نشانه حق شناسی از زبان او نمی شنوند. به عکس، می باید در پای منبر او بنشینند و به سخنانش گوش بسپارند که می گوید: چوبه داری باید تا هفتصد یا هشتصد جوان ژنوی را بر آن بیاویزند تا که سرانجام آداب و رسوم پسندیده و انضباط راستین در این شهر فاسد جایگیر شود. ژنویان اکنون پی می برند که به جای پزشک جانهاشان، دشمن آزادیشان را در میان خود جای داده اند. و هر چه سختگیریهای کالون شدیدتر می شود، کسان بیشتری از او روی بر می گردانند، حتا پیروان دو آتشه اش.

بدینسان، چند ماهی بیش نمی گذرد که  نارضایی ها آغاز می شود. برای لرزاندن پایه های عظمت خودکامه ای می باید سببی روشن و همه فهم در میان باشد و چنین سببی به زودی به میان می آید. ژنویان زمانی در خطا ناپذیری مجمع عالی روحانی شک می کنند که طاعون همه گیر هولناکی سهه سال تمام (از 1542 تا 1545) در شهر بیداد می کند. زیرا همان کشیشانی که در روزهای عادی از بیماران خواسته بودند که در ظرف سهه روز کشیشی را بر بالین خود فرا بخوانند، وگرنه سخت مجازات می شوند، پس از آنکه یکی از آنان طاعون می گیرد و می میرد، دیگر طاعون زدگان را به خود  وا می گذارند تا بی هیچ تسلای روحی بمیرند. کشیشان اصلاحگر شهر پیشاپیش آنان، کالون، در گردهمایی شورا اعتراف می کنند که شهامت حاضر شدن بر بالین بیماران را ندارند.

 

آزادگی در برابر خودکامگی

بر مردمان هیچ چیز ژرفتر از دلیری رهبرانشان اثر نمی گذارد. در مارسی و وین و بسیاری دیگر از شهرهای اروپا، مردم پس از گذشت چندین قرن هنوز خاطره کشیشانی را گرامی می دارند که در دوران بیماریهای واگیر برای تسلای روحی بیماران رو به مرگ به بیمارستانها رفتند. اما اگر مردم چنین قهرمانیها را فراموش نمی کنند، بُزدلی رهبرانشان را نیز در لحظه های بحرانی از یاد نمی برند. ژنویان اکنون با ریشخندی بیرحمانه همان کشیشانی را می نگرند که از فراز منبر جانسوزانه از مردم می خواستند که به بیشترین فداکاریها تن در دهند و اکنون خود حاضر نیستند ذره ای از خودگذشتگی کنند.

به فرمان شورای شهر گریبان چند گرسنه بینوا را می گیرند و در زیر شکنجه وادارشان می کنند تا به زبان خود بگویند که با آلوده کردن کوبه درها به کمک خمیری برگرفته از سرگین شیطان، طاعون را در شهر پراکنده اند. در این میان کالون این خرافه قرون وساطیی را بر بالای منبر تأیید می کند و برای نخستین بار می بیند که بسیاری از شنوندگانش برای پنهان کردن ریشخندشان زحمتی به خود نمی دهند. بدینسان تصور خطاناپذیری که برای پایدار ماندن قدرت خودکامگان مهمترین عنصر روانی به شمار می رود، در دوره طاعون زدگی آسیب می بیند. مخالف خوانیها بیشتر می شود و دامن می گسترد. اما این هنوز به کاری نمی آید. نارضایی های پراکنده در برابر ترور سازمانیافته راه به جایی نمی برد.

برای مبارز آرمانخواه آن کس به راستی خطرناک است که آرمانی دیگر را پیش روی او بگذارد. کالون با نگاهی تیز و روشن این را بی درنگ در می یابد. از همان آغاز در میان حریفانش تنها کسی که در دل او هراس می افکند، سباستین کاستلیو است که از نظر فکری و اخلاقی با او برابری می کند و با شوریدگیِ برآمده از وجدانی آزاد در برابر خودکامگی کالون سر بر می دارد.

کاستلیو شش سال از کالون جوانتر است و یکی از فرزانگان بی مانند روزگار خود است. به زبانهای ایتالیایی و فرانسوی و آلمانی و لاتینی و یونانی و عبری چیرگی کامل دارد و در برخی شاخه های علمی کوشایی و دانایی اش زبانزد متکلمان و اومانیست های زمانه است. در قرن شانزدهم، نسل جوان اروپایی شورمندانه در پی آن است که با حرف و عمل خویش در جنبش دین پیرایی کهه تازه پا گرفته است شرکت کند. چنین شوری بر جان کاستلیو نیز چنگ انداخته است. او هنگامی که در لیون بوده برای نخستین بار سوزاندن کافرکیشان را به چشم دیده است و بیرحمی بازجویی دینی و رفتار دلیرانه قربانیان تا ژرفنای جانش را لرزانده است و از همان روز بر آن شده است که در راه آموزه های نو که در آنها رهایی انسانها را می دید، پیکار کند.

بدیهی است از لحظه ای که این جوان بیست و پنج ساله دل به کار جنبش اصلاح دینی می سپارد، زندگانیش در فرانسه به خطر می افتد. یا باید رو در رو با ترور حکومتی در افتد و شهید شود، یا برای حفظ جان خویش در ظاهر سر تسلیم فرود آورد و عقیده واقعی خود را پنهان بدارد (روشی که رابله و اراسموس برگزیدند) یا راه مهاجرت در پیش گیرد و بکوشد تا وجدان آزاد خویش را از سرزمینی که در آن خوارش می دارند و در پی اش می گردند به سرزمینی دیگر ببرد تا بتواند آن را آزادانه به زبان آورد. کاستلیو این راه را بر می گزیند و میهن خویش را ترک می گوید.

نخست به استراسبورگ می رود و این کار را مانند بیشتر مهاجران مذهبی بر هوای کالون می کند. زیرا از زمانی که کالون در پیشگفتار کتابش دلیرانه از فرانسوای اول طلب بردباری و آزادی وجدان کرده است، جوانان فرانسوی او را به دیده پرچمدار و مبشر آموزه های کتاب مقدس می نگرند. همه این قربانیان آزار و سرکوب آرزو دارند در مکتب او پرورش یابند. در این زمان کاستلیون آزادمنش، کالون را نماینده آزادی معنوی می داند و بی درنگ به خانه او می رود و یک هفته در سکونتگاهی که همسر کالون برای طلبه ها بر پا داشته است، منزل می کند. ولیکن در آغاز رابطه تنگاتنگ میان دو مرد، چنانکه کاستلیو آرزو می کرد پا نمی گیرد. زیرا کالون را برای شرکت در شوراهای کلیسایی به یکی دو شهر فرا می خوانند. اما به زودی آشکار می شود که کاستلیوی جوان در استاد اثری ژرف گذاشته است. زیرا هنوز زمانی از بازگشت کالون به ژنو نگذشته است که به پیشنهاد فارل و بی گمان با تأیید کالون، کاستلیون را در مقام مدیر روحانی برای آموزگاری مدرسه ژنو فرا می خوانند.

 

*****

کاستلیو آرمانی بس بزرگ در پیش رو دارد. می خواهد کتاب مقدس را از نو به لاتینی و فرانسوی ترجمه کند تا هم میهنانش، فرانسویان، نیز به حقیقت دست یابند، همچنان که مردم آلمان به همت اراسموس و لوتر دست یافته اند. آنگاه با ایمان استوار و ژرف به این کارِ گران می آغازد و هر شب پس از کار کم درآمد و طاقت فرسای روزانه برای به انجام رساندن این طرح مقدس کار می کند، طرحی که سراسر عمرش را بر سر آن می گذارد. با این حال، از همان آغاز با مخالفت سرسختانه ای روبرو می شود. یکی از ناشران ژنو آمادگی نشان داده است که  نخستین بخش ترجمه لاتینی او را از کتاب مقدس چاپ کند؛ اما در این شهر، کالون، خودکامه مطلق در همه زمینه های فکری و دینی است. در ژنو هیچ کتابی را نمی توان بی اجازه او به چاپ رساند؛ مگر نه آنکه سانسور همزاد خودکامگی است؟ از این رو کاستلیو به دیدار کالون می رود و در این دیدار کالون ناخشنودی خود را از کار کاستلیو آشکار می کند، زیرا او خود بر ترجمه فرانسوی یکی از نزدیکانش از کتاب مقدس مقدمه ای نوشته است و بدینسان آن ترجمه را یگانه نسخه معتبر و رسمی کتاب مقدس در جهان پروتستان می شناسد.

البته کالون آماده است به کاستلیو اجازه چاپ بدهد به شرطی که نخست متن ترجمه را ببیند و تصحیحات لازم را در آن وارد کند. کاستلیو مردی نیست که خود را خطا ناپذیر بداند و از هرگونه خودپسندی و خودستایی به دور است. از این رو پیشنهاد می کند دستنوشته هایش را هر زمان که کالون مناسب بداند بر او بخواند و او از پیش آمادگی خود را برای پذیرش نکته ها و پیشنهادهای کالون اعلام می کند. اما کالون نمی خواهد با او بحث کند. او می خواهد فرمان بدهد. بنا بر این، پیشنهاد کاستلیو را رد می کند و از همان دم بر آن می شود که در نخستین فرصت او را از کار برکنار کند و اگر ممکن باشد از ژنو بیرون براند.  زیرا او مردی است که از وجدان خویش فرمان می بَرَد نه ا ز کالون.

کاستلیو در زمانی کوتاه آنچه را که دیگران دیری پس از او درخواهند یافت، دریافته است و آن اینکه کالون بنا به طبیعت خودکامه اش عزم کرده است که در ژنو جز عقیده خود عقیده دیگری را بر نتابد و آن کس می تواند در قلمرو روحانی او زندگی کند که مانند تئودور دوبِز و دیگر پیروانش چاکرمنشانه آموزه های او را مو به مو بپذیرد. اما کاستلیو نمی خواهد در هوای این زندانِ فکری دم بزند. او برای تن دادن به بازجویی دینی پروتستانی نبوده که از بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه گریخته است. برای او انجیل آیین نامه ای سفت و سخت نیست بلکه نمونه ای است اخلاقی که هر کس باید بکوشد تا به شیوه خود و فروتنانه آن را سرمشق زندگانی خویش سازد، بی آنکه گمان کند که با این کار به حقیقت دست یافته است. و هنگامی که یک روز در نشستی همگانی در تفسیر کتاب اعمال رسولان گفته می شود که: «می باید در همه کارها با صبری عظیم مجریان دستورات الاهی باشیم» کاستلیو ناگهان بر می خیزد و از آن «مجریان دستورات خداوند» می خواهد که پیش از آنکه همواره دیگران را داوری کنند و به کیفر برسانند، در کار خودشان سنجشگرانه بنگرند. به نظر می رسد کالون که در این نشست حاضر بوده است از خرده گیری کاستلیو جا خورده باشد زیرا بی درنگ از کاستلیو بهه شورای شهر شکایت می کند و مضمون شکایتش این است که کاستلیو حرمت جامعه روحانیت را شکسته است.

شورای شهر اخطار سرزنش آمیزی به کاستلیو می دهد بی آنکه او را کیفر دهد یا از کار برکنار کند. فقط جلو کار او را در مقام واعظان کلیسای واندوور تا مدتی نامعلوم می گیرد. کاستلیو به تجربه در می یابد که در کنار خودکامه ای چون کالون جایی در شهر ژنو ندارد. از این رو برکناری خود را از شورای شهر طلب می کند و پیش از آنکه ژنو را ترک گوید از شوراییان می خواهد که ماجرا را چگونه گذشته است بنویسند و گواهی کنند و بدینسان کالون وادار می شود به دست خود گواهی بنویسد و امضاء کند که کاستلیو به خواست خود آزادانه از مقام آموزگاری مدرسه کناره گرفته است.

 

*****

 در بسیاری از محافل به کناره گیری این دانشی مردِ بلندآوازه و رفتنش از ژنو افسوس می خورند. کالون نگران می شود که مبادا آوارگی و سرگردانی مرد بینوایی چون کاستلیو را از چشم او ببینند. از همین رو، اکنون که او را از ژنو دور کرده است، به دوستانش پی در پی نامه می نویسد تا به آنان بگوید که در فکر کاستلیو است و آرزو می کند که در جایی بتواند کاری بیابد و حاضر است در یافتن کار او را یاری کند. اما کاستلیو چنانکه کالون آرزو می کند، خاموش نمی نشیند و هر جا می رسد راست و بی پروا می گوید که از استبداد فکری کالون گریخته است و بدینسان دست روی نقطه حساس کالون می گذارد. زیرا خودکامگان هرگز اقرار نمی کنند که با قدرت استبدادی فرمان می رانند. به عکس، همیشه مدعی اند که خدمتگزار ساده مردم اند.

باری، فقر خودخواسته و قهرمانانه کاستلیو ستایش هم عصرانش را بر می انگیزد. سرانجام پس از سرگردانی بسیار، در شهر بال در چاپخانه ای کاری کم درآمد پیدا می کند اما نمی تواند با آن شکم گرسنه زن و فرزندانش را سیر کند و مجبور می شود از راه معلمی کردن در خانه ها خُرده پولی دیگر به دست آورد. بدینسان، سالیان دراز با  تنگدستی و بینوایی سر می کند. با این حال، از پا نمی نشیند و کار ترجمه کتاب مقدس را به لاتینی و فرانسوی به پیش می برد. او رنج زیستن در تنگدستی همیشگی را بر خود هموار می کند تا وجدان آزاد خویش را زیر پا ننهد.

اما هنوز کشاکش اصلی میان کاستلیو و کالون آغاز نشده است. دو ایده آزادی و خودکامگی رو در روی هم ایستاده اند. دو مرد در چشمان هم نگریسته اند و دانسته اند که حریف آشتی ناپذیر یکدیگرند. برای آن دو دیگر ممکن نبود در یک شهر و در یک فضای فکری زندگی کنند. اکنون همدیگر را از دور می پایند و در سکوت انتظار می کشند. تضادهایی از این دست نتیجه اختلاف ساده عقیدتی نیست بلکه تضاد میان دو جهان بینی است که نمی توانند دیرزمانی در صلح باقی بمانند. لحظه رویارویی این دو جهان بینی زمانی فرا می رسد که کالون، مردی به نام میکائیل سِروه را به جرم کافراندیشی در آتش می سوزاند.

 

کشتار آزاداندیشان

سِروه کم و بیش هم سن و سال کالون است. در آراگون اسپانیا چشم به جهان گشوده است. هنوز پانزده سال بیش ندارد که برای گریز از بازجویی دینی، زادگاهش را ترک می گوید و به تولوز می رود. از نوجوانی با سرشتی آتشین به جنبش دین پیرایی می پیوندد و با شور جوانی که در سر دارد گمان می کند که اصلاحاتی که تا کنون به دست نوآورانی چون لوتر و تسوینگلی و کالون صورت گرفته است، همه سست و ناکارآمد بوده است. آنان را انقلبیان بی کفایتی می داند که انجیل را به اندازه کافی از اصول جزمی نپیراسته اند زیرا در آموزه های تازه خویش اصل ایمانیِ تثلیث را وارد کرده اند و این اصل با وحدانیت ذاتِ باری ناسازگار است. از همین رو، بی صبرانه به دیدار دانشمندان بزرگ زمانه می شتابد تا از آنان بخواهد که اصل ایمانی تثلیث را در کلیسای پروتستان از میان بردارند و کار را به آنجا می کشاند که همه واعظان از فراز منبر او را می نکوهند. اوکالامپادیوس، اومانیست آلمانی و  اصلاحگر دینی در شهر بال او را مانند سگ گَر از خانه خود می راند و جهود و تُرک و بی دینش می خواند که شیطان در جانش حلول کرده است. مارتین بوسر از بالای منبر او را کارگزار جهنم می نامد و راست و بی پروا اعلام می کند که این خیانتکار را باید زنده زنده شکم بردرند. تسوینگلی مردم را از این اسپانیایی جنایتکار بر حذر می دارد و می گوید که او با آموزه های ناراستش در پی برانداختن بنیاد دین مسیحی است. از این پس در سراسر دنیای پروتستان سروه را فرستاده شیطان می دانند.

بدیهی است مردی که با رفتاری چنین تحریک آمیز با همه جهان درگیر می شود و آموزه های کاتولیکی و پروتستانی را یکجا نادرست اعلام می کند، دیگر جایی در غرب مسیحی ندارد. از زمانی که میکائیل سروه با کتاب کفرآمیزش مرتکب جرم شده است، همه جا آدمی به این نام و نشان را چون حیوانی وحشی پی می جویند. برای سروه یک راه نجات بیش نمانده است: می باید بی آنکه رد پایی از خود برجای بگذارد یکسره ناپدید شود. نام خود را چون جامه ای زهرآگین از تن خویش جدا کند و به دور افکند. و چنین است که نام میشل دوویل نوو بر خود می گذارد و به فرانسه بر می گردد و در چاپخانه ای در لیون به عنوان غلط گیر مشغول کار می شود. زمانی دراز با این نام به کارهای گوناگون می پردازد.  اما ملحدی که در بُنِ وجود این مردِ پرجوش و خروش نهفته است، همچنان نفس می کشد. هنگامی که اندیشه ای بر ذهن اندیشه گری چیره می شود، رگ و ریشه وجود او را تسخیر می کند و آتشی در درون او می افروزد که خاموشی نمی پذیرد. مردی چون او نمی تواند تا ابد اندیشه ای را که در ذهن دارد پیش خود نگه دارد. می باید جهانیان را از آن بهره مند کند. سکوت ناگزیرش در طی سالیان دراز بایستی سخت بر روحش سنگینی کرده باشد. سخنها در سینه دارد و دَم نمی تواند زد. یک دهان خواهد به پهنای فلک. در چنین وضع دردناکی است که بر آن می شود تا همزبانی برای خود بجوید. نیاز او را به یافتن همزمان به خوبی می توان حس کرد.

 

*****

از بخت بد، مردی که سروه چشم بسته به او اعتماد می کند، کالون است. او گمان می کند که تفسیر تند و بیباکانه اش را از کتاب مقدس تنها با این اصلاحگر دلیر و تندرو جنبش پروتستانی می تواند در میان بگذارد. نامه نگاری میان آن دو به میانجیگری کتابفروشی در لیون صورت می گیرد. سروه کالون را نامه باران می کند و با اصرار بیش از اندازه و بی هیچ ملاحظه ای می کوشد تا در مبارزه اش با اصل ایمانی تثلیث او را با خود همراه کند. کالون نخست با لحنی آموزنده از سروه می خواهد که از عقیده اش برگردد و در مقام رهبری مذهبی بر خود فرض می داند که گوسفندان راه گم کرده را به رمه بازگرداند. اما هنگامی که سروه نسخه ای از کتاب بنیاد دین مسیحی کالون را با یادداشتهای نکته گیرانه ای که در حاشیه صفحات آن نوشته است نزد نویسنده کتاب می فرستد. کالون از این گستاخی بر می آشوبد و در نامه ای به دوستش فارل می نویسد: «دیگر برای من سخنان این شخص ارزشی بیش از عرعرِ خر ندارد.»

در این میان سروه در حال نوشتن کتابی است زیر عنوان بنیاد کردن دین مسیحی بر پایه های نخستین آن یا بازگرداندن دین مسیحی به حال اول آن (Christianismi Restitutio). این عنوان را بی گمان در برابر عنوان کتاب کالون (Institutio) برگزیده است و بدینسان می خواهد به جهانیان نشان دهد که در برابر مکتب کالون می باید مکتبی نو گذاشت. سروه به جای آنکه اکنون از کالون همچون دشمن خونی خویش بگریزد، دستنوشته کتابش را همراه نامه ای برای او می فرستد و خبر می دهد که اگر کالون بخواهد آماده است به ژنو بیاید. کالون به دوستش فارل می نویسد اگر به اینجا بیاید نخواهد گذاشت شهر را زنده ترک کند. گویا سروه از این تهدید کالون به گونه ای آگاه می شود و برای نخستین بار پی می برد که با فرستادن دستنوشته کتابش به کالون به چه کار خطرناکی دست زده است. از این رو به کالون نامه می نویسد و از او می خواهد که کتابش را پس بفرستد. اما کالون خیال بازپس دادن دستنوشته لودهنده او را ندارد و از آن همچون جنگ افزاری خطرناک نگهداری می کند.

سروه همه دارایی خود را که در طی سالیان درازِ کار اندوخته است صرف می کند و کتابش را پنهانی به رغم بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه به چاپ می رساند. نسخه ای از کتاب به دست کالون می رسد و او برای به دام انداختن سروه جاسوسان و خبرچینانش را بسیج می کند و  تله مرگباری می گسترد و در این کار تا بدانجا پیش می رود که با دشمنان مذهبی خود یعنی پاپ و نزدیکان او همدستی می کند تا که سرانجام سروه را دستگاه پاپی دستگیر و در وین زندانی می کند. اما چندی بعد، سروه از زندان می گریزد.

 

*****

سروه پس از گریختن از زندان چند ماهی بی آنکه رد پایی از خود بگذارد ناپدید می شود تا اینکه در یکی از روزهای آوریل 1543 سوار بر یابویی کرایه ای وارد ژنو می شود و در مهمانسرای گلسرخ فرود می آید. بازجوییها و صورت مجلسها هرگز این راز را نمی گشایند که چرا سروه به ژنو می رود. هر چه هست، این بخت برگشته بی پروا و دیوانه وار به سوی سرنوشت شوم خود می شتابد. تازه به ژنو رسیده است که روز یکشنبه به کلیسا می رود و شگفت آنکه از میان همه کلیساهای شهر درست کلیسای سن پی یر را بر می گزیند که کالون در آنجا برای پیروانش وعظ می کند. کالون تنها کسی است که سروه را در گذشته های دور یک بار در پاریس دیده است و  چهره اش را نیک به خاطر سپرده است. در این شهر که به حکم قانون هر کسی باید دیگری را بپاید، هر بیگانه ای ناگزیر کنجکاوی بر می انگیزد. کالون در میان رمه مؤمنان خویش گرگ را باز می شناسد و بی درنگ به کارگزارانش دستور می دهد سروه را هنگام بیرون آمدن از کلیسا دستگیر کنند.

دستگیری سروه کاری آشکارا غیرقانونی است. او خارجی است و برای نخستین بار است که پا به ژنو گذاشته است. کتابهایی که تا کنون نوشته است همه در خارج چاپ شده است. از این رو نمی توانسته است کسی را در ژنو به شورش برانگیزد یا ذهن و روان مؤمنی را با ایده های کفرآمیزش بیالاید. اکنون باید جُرمی برای او بتراشند. منطقی است مردی که ترتیب دستگیری او را داده است در مقام شاکی از وی شکایت کند،اما بر طبق قوانین ژنو هر شهروندی که از دیگری شکایت کند باید همراه متهم به زندان برود و آنقدر در زندان بماند تا شکایتش را معتبر بشناسند و بپذیرند. بنا بر این کالون برای متهم کردن قانونی سروه می باید خود را در اختیار دادگاه بگذارد. اما فرمانروای دینی ژنو بهتر می داند که دیگران به این روند پُر دردسر آیین دادرسی تن دهند. از این رو وظیفه ناخوشایند شاکی را به عهده منشی اش می گذارد و او شکایت نامه ای در بر دارنده بیست و سه مورد اتهام، که کالون نوشته است، تقدیم دادگاه می کند و خود به جای کالون به زندان می رود.

سروه را برای نخستین بار بازجویی می کنند و اتهامهای گوناگون شاکی را بر او می خوانند. به همه پرسشها آرام پاسخ می دهد. هنوز زندان نیرویش را درهم نشکسته است  و اعصابش سالم است. اتهامهای حریفش را یکان یکان رد می کند. برای مثال، چون ایراد می کنند که در نوشته هایش به شخص آقای کالون حمله کرده است، پاسخ می دهد که واقعیت را وارونه جلوه داده اند، زیرا نخست کالون بوده که به او حمله کرده است و او کاری نکرده جز آنکه نشان داده است کالون نیز خطاپذیر است. اگر کالون او را متهم می کند که سرسختانه بر برخی نظرهایش پافشاری می کند او نیز می تواند کالون را به همین سرسختی ها متهم کند. اگر میان او و کالون اختلافی هست، این اختلاف بر سر مسائل کلامی است که در هیچ دادگاه این جهانی نمی توان آن را حل و فصل کرد. اگر کالون اسباب دستگیری او را چیده است جز این نیست که به کاری انتقامجویانه دست زده است و کسی جز کالون، رهبر پروتستانتیسم، نبوده است که چندی پیش او را به دستگاه بازجویی دینی پاپ لو داده است.

وضع سروه از نظر حقوقی چنان محکم است که اگر کالون پا پیش نمی گذاشت، چه بسا شورا تنها به این بسنده می کرد که او را از شهر تبعید کند. اما کالون بو برده است که حریفش ممکن است یک بار دیگر جان سالم به در ببرد و از همین رو در روز هفدهم اوت در برابر شورا ظاهر می شود و نشان می دهد که با این ماجرا چندان هم بیگانه نبوده است.

از لحظه ای که کالون با استفاده از قدرت شخصی اش میان متهم و قاضیان جای می گیرد، کار سروه زار می شود. کالون با سروه به مناظره می پردازد و سروه به جای آنکه خونسردانه از دیدگاههای خود دفاع ند به دام پرسشهای حیله گرانه کالون در عرصه بحثهای کلامی می افتد. تنها این حُکم ایجابیِ سروه که شیطان نیز جزیی از ذات الاهی است می تواند لرزه بر اندام شوراییان دیندار بیفکند. دیری نمی کشد که این دون کیشوت عرصه یزدان شناسی بی پروا و از روی خودخواهی وارد بحث درباره باریکترین و پیچیده ترین ارکان ایمان می شود، چنانکه گویی کسانی که در برابر او نشسته اند یزدانشناسان روشن اندیشند و با آنان می توان آزادانه از حقیقت سخن گفت. و درست با این شهوت سخن گفتن و شور بحث کردن است که شک در دل قاضیان می اندازد و آنان هر چه بیشتر به این نظر کالون می گروند که بیگانه ای که این چنین با چشمان برافروخته و مشتان گره کرده بر ضد فقیهان کلیسا سخن می گویند می باید شورشگری خطرناک از برای آرامش معنوی باشد و چه بسا کهنه کافری درمان ناپذیر. به هر حال بهتر آن است که در کار او جدیتر بنگرند و بر آن می شوند که همچنان در بازداشت نگاهش دارند و شاکی اش را آزاد کنند. کالون به آرزوی دلش رسیده است و شادمانه به دوستی می نویسد: نامیدوارم به مرگ محکومش کنند.»

 

*****

چرا کالون چنین شتابزده جزای مرگ برای سروه آرزو می کند؟ چرا به پیروزی ساده تری مانند بیرون راندن سروه از شهر بسنده نمی کند؟ در واقع، بیزاری کالون از سروه بیش از بیزاری اش از کاستلیو یا هر کس دیگری که بر قدرت او شوریده باشد نیست. برای او از میان بردن هر کسی که یارای آموزاندن چیز دیگری داشته باشد جز آنچه او می آموزاند نوعی وظیفه است. و اگر در این دم می خواهد سروه را نابود کند، از سر دشمنی شخصی نیست بلکه این کار دلیل سیاسی دارد.

سروه باید کفاره گناه هیروتیموس بُلسک، مخالف خوان دیگر کالون، را نیز بپردازد. این شخص، پزشک ویژه خانواده های محترم ژنو است و برخوردار از احترامی همگانی که چندی پیش آشکارا به ضعیف ترین و آسیب پذیرتین جنبه آموزه های کالون، یعنی ایمان به تقدیر ازلی، تاخته بود و کالون خواسته بود او را به بهانه کفرگویی گرفتار کند و او به طرز دل آزاذی از چنگ کالون نجات یافته بود. شورای شهر به رغم پافشاری کالون بر بیگناهی بُلسک رأی داده بود و تنها به این کیفر بسنده کرده بود که او را از شهر تبعید کند. اما سروه در ژنو غریب است. اسپانیایی است و مانند کاستلیو و بُلسک در این شهر هواداران و ستایندگان و دوستانی ندارد. افزون بر این، دیریست که در میان روحانیان پروتستان به سبب حمله های هتاکانه اش به تثلیث و رفتار برانگیزاننده اش سخت منفور است. کار چنین موجود بی کس و بی پناه را ساده تر می توان ساخت تا سرمشقی پندآموز برای دیگران باشد. از این رو محاکمه سروه از همان آغاز ماهیتی یکسره سیاسی دارد.

رسیدگی به کار سروه تازه آغاز شده است که فرستاده ای از سوی دستگاه قضایی فرانسه به ژنو می آید و خواستار بازگرداندن فراری به وین می شودف جایی که کوهه هیزم آدمسوزی در انتظار اوست. اما کالون می خواهد محاکمه سروه در قلمرو قدرت او برگزار شود تا این اصل به صورت قانون در آید که هر که با آموزه کالون به مخالفت برخیزد جزای مرگ در انتظار اوست. از این رو، فرستاده فرانسویان را دست خالی باز می گردانند.

سروه را دیرزمانی در سیاهچالی سرد و نمور زندگی می کنند و در چنان وضع وحشتناکی قرارش می دهند تا اظهار ندامت کند. اما او تا لحظه آخر از استغفار پرهیز می کند. سرانجام پس از محاکمه ای نمایشی آتشگاهی در میدان شهر بر پا می کنند و او را با تنپوش پاره پاره و بسته به زنجیر از سیاهچال بیرون می کشند و کشان کشان به قتلگاه می برند و بر تیرک آتشگاه زنجیرپیچ اش می کنند. چهار پنج بار زنجیر آهنین را بر گرد پیکرش می تابانند، نیمتاجی از خس و خاشاک آغشته به گوگرد بر سرش می گذارند و کوهه هیزم را می افروزند.

در حالی که شعله ها از هر سو زبانه می کشد، مرد رنجور و عذابدیده فریادی چنان وحشتناک بر می آورد که نظاره گران یک دم بر خود می لرزند و روی بر می گردانند. به زودی آتش و دود پیکر او را که از درد پیچ و تاب می خوردف سراسر می پوشاند. فریادهای جانگدازش که از سر درد می کشد در آتشی که گوشت تن او را آهسته آهسته می سوزاند هر دم دلخراشتر به گوش می رسد تا سرانجام آخرین فریاد استغاثه را از جگر بر می آورد: «یا مسیح، ای پسر خداوند جاوید، بر من رحم کن!»

 

*****

مردم آن دوران به سوزاندن سروه همچون چرخشگاهی اخلاقی در جنبش دین پیرایی نگریستند. اعدام یک انسان در آن قرن خشونتبار اهمیت چشمگیری نداشت. از کرانه های اسپانیا تا سواحل دریای شمال کافران بسیاری را به نام خدا سوزاندند. در آن دوران هزاران انسان را به نام دینِ راستین به قتلگاه بردند و در آتش سوزاندند و حلق آویز کردند و سر بریدند. کاستلیو که قرن سراسر جنگ و کشتار ما را پیش بینی نکرده بود در کتاب رساله کافران از سر نا امیدی می پرسد: «نمی دانم آیا این همه خون که در دوران ما بر زمین ریخته شد، هرگز زمانی در جایی ریخته خواهد شد؟»

اما همیشه از میان هزاران جنایت یکی هست که وجدان به ظاهر خفته جهانیان را بیدار می کند. شعله های آتشی که سروه در آن سوخت بر تمامی بیدادگری های آن دوران پرتوی از روشنایی افکند. دو قرن پس از آن رویداد، گیبون، تاریخنگار انگلیسی، اذعان می کند که این قتل ژرفتر از هزاران قتل دیگری که به دست دستگاه بازجویی دینی انجام گرفت او را تکان داده است. زیرا همچنان که ولتر می گوید قتل سروه نخستین قتل مذهبی است که به دست جنبش دین پیرایی انجام می گیرد و نخستین انکار آشکار اصول آغازین آن است.

لوتر به روشنی می گفت: کافران را نباید سرکوب کرد و نباید با زور جلو کارشان را گرفت. با آنان باید با کلام خدا در افتاد نه با شمشیر. زیرا کفر امری نفسانی است که با هیچ آب و آتش زمینی پاک نمی شود.

همه رهبران جنبش دین پیرایی از سپردن دیگراندیشان و آزاداندیشان به دست جلاد خودداری کردند زیرا آنان به نام آزادی وجدان به میدان آمده بودند و آن را مقدس ترین حق انسانی می دانستند. اما کالون با در افکندن سروه در آتش حق آزادی انسان مسیحی را که جنبش دین پیرایی مبشر آن بود یکباره نابود می کند و با یک جهش از کلیسای کاتولیک پیشی می گیرد. کلیسای کاتولیک دست کم این افتخار را دارد که برای سوزاندن آدمی به دلیل عقاید دینی اش بیش از هزار سال درنگ کرد.

بر روی سنگ یادمانی که در شهر ژنو چندین قرن پس از سوزاندن سروه به یاد او بر پا کرده اند نوشته اند که او قربانی روزگار خود بود. اما سروه را اراده شخصی کالون در آتش سوزاند نه کوردلی و جنون روزگارش. زیرا مگر نه آنکه مونتنی و کاستلیو نیز همروزگار او بودند؟

باری، سوزاندن سروه در آتش واکنش هایی چند در جهان پروتستان بر می انگیزد. اما هیچ صدای اعتراضی به اندازه صدای روشن کاستلیو رسا و اثرگذار نیست.

 

دفاع از آزادی وجدان

در نبردهای فکری بهترین جنگاوران آنان نیستند که بی ملاحظه و شوریده سرانه پا به میدان نبرد می گذارند، بلکه کسانی هستند که سرشتی آشتی جو دارند و پیش از درگیر شدن در جنگ، دیرزمانی درنگ می کنند و تنها آنگاه که همه راههای آشتی را آزمودند و راهی جز جنگ در برابرشان گشوده نماند، با دلی اندوهگین و ناخرسند به نبرد می آغازند و قضا را اینان استوارترین و پیگیرترین جنگاورانند. و کاستلیو چنین است. وی اومانیستی راستین است و برای جنگ ساخته نشده است. سازش و آشتی با خوی نرم او بیشتر سازگاری دارد. همچون نیای معنوی خویش، اراسموس، نیک می داند که هر حقیقت زمینی و آسمانی گونه گون است و تفسیرهای بسیاری از آن می توان کرد و تصادفی نیست که یکی از آثار اصلی او عنوان با معنی «درباره هنر شک ورزیدن» بر خود دارد. اما او شک آوری خشک و نرمش ناپذیر نیست.

از زمانی که کاستلیو برای نگاهداشت آزادی معنوی خویش از کار و مقام دست کشیده است و در شهرِ بال گوشه عزلت گزیده است، دیگر کاری با سیاست روز ندارد تا بتواند با آرامش خاطر ترجمه دو زبانه کتاب مقدس را به انجام برساند. در این آخرین جزیره آزادی مذهبی در اروپا بسیاری دیگر از اومانیست های اروپا نیز در گریز از آزار و سرکوب خودکامگان پناه جسته اند. برخی حتا نام خود را عوض کرده اند و با نامی دیگر در اینجا روزگار می گذرانند. اینان هر چند درباره همه مسائل کلامی هم نظر نیستند، اما سرنوشتی یکسان دارند. در آتش سوزاندن سروه و دفاع بعدی کالون از این کار در چشم همه این آزاد اندیشان معنای اعلان جنگ دارد و همه به این نتیجه می رسند که می باید پیش از آنکه هزاران کوهه هیزم آدمسوزی دیگر شعله ور شود، صدای اعتراض خود را به گوش جهانیان برسانند. باید بگویند که نابردباری ضد مسیحیگری است و هنگامی که به ترور دست می یازد ضد انسانی است. اما در چنین دورانی چگونه می توان روشن و آشکار سخن گفت؟

بی شک در فضای وحشتی که کالون آفریده است کاستلیو و یارانش نمی توانند آشکارا نگرشهای خود را به آگاهی دیگران برسانند. یک مانیفست مداراگری، یک فراخوان به جامعه بشری، چنانکه برنامه آنهاست، بی درنگ ضبط و جمع آوری خواهد شد. بنابر این، از پس زور تنها به نیرنگ می توان بر آمد. و چنین است که بر پشت جلد کتاب عنوان ناشر را مارتینوس بلینوس می گذارند و محل چاپ را به جای بال، ماگدبورگ. متن  کتاب که فراخوانی است به سود آزاردیدگان و ستمکشان بیگناه به صورت اثری علمی و کلامی عرضه شده است. گفتگویی است صرفا آکادمیک میان کلیساییان اهل علم در باب این مسئله که به نوشته مؤلفان قدیم و جدید با کافران چگونه باید رفتار کرد. در واقع، کتاب گزیده ای است از گُزین گویه های نام آورترین آبائ کلیسا از اگوستین قدیس تا لوتر و اومانیست هایی مانند اراسموس، تا خوانندهه بتواند با خواندن آن خود در باب این مسئله دشوار رأی و عقیده ای شخصی پیدا کند. طُرفه آنکه در میان کسانی که گفته هاشان را در کتاب نقل کرده اند، نام کالون نیز به چشم می خورد با متنی از او که بر می گردد به زمانی که خود در زُمره آزاردیدگان بود. اما آنچه به کتاب غنا و ارزش می بخشد سخنان خود کاستلیو است در پیشگفتار که به دوک وورتمبرگ هدیه شده است. کاستلیو با منطقی سرد و روشن و خدشه ناپذیر نظر خود را توضیح می دهد. پرسش این است که آیا پیگرد کافران و مجازات مرگ در حق آنان تنها به گناه دیگراندیشی رواست؟ کاستلیو پیش از این پرسش، پرسش دیگری مطرح می کند: به راستی کافر یعنی چه؟ می نویسد: «گمان نمی کنم همه کسانی که کافر خوانده می شوند به راستی کافر باشند. امروز این عنوان چنان شرم آور و ناهنجار و هراس آور است که هر کس می خواهد دشمنش را سر به نیست کند آسانترین راهی که دارد این است که اتهام کفر بر او ببندد.»

با این حال، کاستلیو داوری خود را بر پایه این دیدگاه استوار نمی کند. او می داند که هر عصری گروهی نگونبخت می جوید تا کینه و نفرت انباشته شده را بر سر ایشان خالی کند. همواره گروهی که زور بیشتری دارد گروهی کوچکتر و ناتوانتر را می گزیند تا نیروی ویرانگر نهفته در بُن وجودش را بر سر آن فرو ریزد. برای این کار و هر بار بهانه ای می جوید. یک بار به بهانه مذهب، یک بار به بهانه رنگ پوست و نژاد، یک بار به بهانه خاستگاه و تبار، یک بار به بهانه آرمان اجتماعی یا دریافتهای فلسفی. شعارها و دستاویزها عوض می شود اما روشهای تهمت زنی و خوار کردن و ویرانگری همواره یکسان باقی می ماند.

کاستلیو معنای دقیق کافر را می شکافد. کتاب مقدس را صفحه به صفحه می کاود و شگفتا که در سراسر این کتاب نه به واژه کافر بر می خورد و نه به ایده آن. در کتاب مقدس از منکران وجود خدا و ضرورت به کیفر رساندن آنان سخن به میان آمده است؛ اما کافر، چنانکه ماجرای سروه ثابت کرده است، منکر وجود خدا نیست. به عکس، کسانی که کافر خوانده می شوند، به ویژه آناباپتیست ها، مدعی اند که مسیحیان واقعی و مؤمنی هستند. پس کافران چه کسانی هستند که هر چند مسیحی اند اما به مسیحیت «راستین» ایمان نمی ورزند؟

به نظر می رسد تعریف درست کافر اکنون به دست آمده باشد. و اما مسیحیت «راستین» یعنی چه؟ در میان تفسیرهای گونه گون از کلام خدا، کدامین تفسیر را «راستین» می توان نامید؟ آیا تفسیر کاتولیک ها راستین است یا تفسیر لوتری ها؟ تفسیر تسوینگلیایی ها راستین است یا تفسیر آناباپتیست ها/ تفسیر هوسی ها (Huss) راستین است یا تفسیر کالونی ها؟ آیا در امور دینی یقین مطلق وجود دارد؟ آیا متن کتاب مقدس همیشه روشن و آشکار است؟ بر خلاف کالون، کاستلیو فروتنانه به این پرسش پاسخ منفی می دهد. می نویسد: «حقایق دینی در ذات خود رازناکند و پس از گذشت هزار سال هنوز هم هستند و موضوع نبردی بی پایانند و اگر مهر و دوستی روشنی بخش ذهن و روان آدمیان نشود و سخن بازپسین را نگوید، خونریزی همچنان ادامه خواهد یافت.» آن کس که کلام الاهی را تفسیر می کند ممکن است دچار لغزش شود و خطا برود. از همین رو بُردباری دوسویه نخستین وظیفه انسانهاست. اگر همه چیز به اندازه وحدانیت خدا روشن و آشکار می بود، مسیحیان می توانستند به آسانی در باب همه مسائل عقیده ای یکسان داشته باشند. اما از آنجا که همه چیز ناروشن است مسیحیان نباید یکدیگر را محکوم کنند. اگر ما از بی دینان خردمندتریم، پس بیایید نیکوتر و خیرخواه تر از آنان نیز باشیم.

در اینجا کاستلیو در کند و کاوهایش گام تازه ای به پیش برداشته است: کسی را کافر می نامند که هر  چند اصول بنیادین دین مسیحی را باور دارد اما آنها را به صورتی که کشورش وضع کرده است، نمی پذیرد. بنا بر این، کافر مفهومی است نسبی نه مطلق. از نظر کاتولیک، کالونی کافر است. چنانکه از نظر کالونی نیز آناباپتیست کافر است. کسی را که در فرانسه مسیحی مؤمن می شناسند در ژنو کافر می دانند و بر عکس یکی را در کشوری به عنوان جنایتکار می سوزانند و در کشور همسایه شهیدش می شمارند. بدینسان، کاستلیو به این تعریف فرجامین از کافر می رسد: «ما آن کس را کافر می نامیم که با عقیده ما موافق نیست.» سخن پیش پا افتاده ای است اما آشکارا گفتن آن در آن زمان کاری بس دلیرانه بود.

این حق به چه انسانی داده شده است که اندیشه انسانی دیگر را داوری کند و باورهای شخصی و خصوصی وی را جرم بداند گناه این کشتارهای وحشتناک و این پیگردهای وحشیانه که مایه ننگ آدمی است بر گردن آزاداندیشان و قربانیان نیست. سبب سازِ اصلی این جنون مرگبار و این آشوب لگام گسیخته که بر جهان ما چیرگی یافته، تعصب و نابردباری ایدئولوگهاست. تنها راه نجات ما از این وحشیگری های بی پایان، بردباری است.

پس از سوزاندن سروه، کاستلیو دیگر نمی تواند در خلوت خود باقی بماند و وقت خویش را تنها صرف نوشتن مطالب آکادمیک کند. او می داد که بیدادگران همواره به کارهای خشونت بار خویش جامه آرمانی دینی یا مکتبی می پوشانند. از همین رو، با همه توان خود می کوشد تا نشان دهد که سروه را نه از برای پسند خاطر مسیح که به خواست و اراده ژان کالون سوزانده اند. خون و خونریزی هرگونه آرمان انسانی را می آلاید. خشونت، اندیشه را پست و ناچیز می کند. به این جنون می باید پایان داده شود که انسانها را به سبب آنکه عقیده ای جز عقیده زورمندان زمانه دارند، می توان شکنجه کرد. سرانجام، کاستلیو هنگامی که می بیند جز او کسی نیست که به دفاع از ستمدیدگان برخیزد، صدای خود را از سر نا امیدی به آسمان بلند می کند و با زبانی جانسوز و گله مند با مسیح سخن می گوید و دردمندانه از او می پرسد: آیا اینان که چنین کشتارهایی را به نام تو به راه انداخته اند به راستی خدمتگزاران تو هستند؟ اگر تو به این کارها فرمان می دهی پس چه کاری برای شیطان باقی می ماند؟ آیا تو نیز همان کارهای شیطان را می کنی؟ جسارت و فرومایگی می طلبد که آدمی چنین نابکاری ها را به مسیح نسبت دهد. گفتگو با مسیح یک صفحه از پیشگفتار کاستلیو را بر کتاب «درباره کافران» در بر می گیرد. به گفته تسوایگ اگر کاستلیو در سراسر عمرش تنها این پیشگفتار و در این پیشگفتار تنها یک صفحه را نوشته بود، کافی بود که نامش در تاریخ جاودان بماند.

 

*****

 کالون در شگفت است از اینکه دیگران به جای آنکه اعدام سروه را کاری دیندارانه و خداپسندانه بدانند به خود اجازه می دهند درباره آن چون و چرا کنند. در برخورد با دیگراندیشان، نخستین اندیشه ای که به ذهن استبدادپیشگان می رسد این است که آنان را زبان ببُرند و قلم بشکنند. کالون همین که خبر انتشار رساله «درباره کافران» را می شنود، بی آنکه هنوز آن را خوانده باشد به شوراهای سویس زور می آورد که کتاب را ممنوع کنند. اما دیگر بسیار دیر شدهه است. نخستین رساله که به ژنو می رسد، موجی از هراس شهر را فرا می گیرد. در ژنو بی درنگ شورای جنگ بر پا می کنند. برخی بر آنند که کتاب خود به خود فراموش خواهد شد و پسندیده تر آن است که درباره اش خاموشی گزینند. اما فارل و کالون بیتابانه بر این خواست پای می فشارند که به آن آشکارا پاسخ داده شود. و چون کالون این بار می خواهد در پشت صحنه بماند، وظیفه حمله به آموزه «شیطانی» بردباری را به عهده یکی از مریدان جوانشف تئودور دوبِز می گذارد. دوبِز در پاسخی که به رساله «درباره کافران» می نویسد، آزادی وجدان را آموزه شیطان اعلام می کند. انساندوستی را جنایتی در حق بشر می داند، زیرا تنها به یاری انضباط آهنین و سختگیری بیرحمانه است که می توان بشر را به سوی غایتی آرمانی رهنمون شد. ما حق نداریم بر چند گرگ درنده رحم کنیم و رمه پیروان مسیح را به دست آنها بسپاریم. کافران را نه تنها باید کُشت بلکه شایسته تر آن است که اعدامشان هر چه سخت تر و بیرحمانه تر باشد. سرانجام با لحنی تهدیدآمیز به نویسندگان کتاب هشدار می دهد که با پنهان شدن در پس نامهای ساختگی از پیگرد در امان نخواهند ماند. و برای آنکه سر حلقه آنان، سباستین کاستلیو، را به کاری بی پروا برانگیزد، او را به بزدلی متهم می کند و ریشخندکنان می نویسد: او که در موضوعی دیگر خود را دلیر و بیباک نشان می دهد در این کتاب که از رحم و شفقت سخن می گوید چنان بزدل و ترسوست که جز با لباس مبدل و در زیر نقاب ظاهر نمی شود.

کاستلیو حس می کند که لحظه نبرد آشکار فرا رسیده است. پس با نام واقعی خود پا به میدان کارزار می گذارد. کارهای ادبی و علمی اش را به کناری می نهد تا «من متهم می کنم» قرن خویش را بنویسد. در این دادخواست، ژان کالون را به نام متهم می کند که در میدان شامپل ژنو، میکائیل سروه را به قتل رسانده است و برای آنکه شبهه ای باقی نماند می نویسد: من از آموزه های سروه دفاع نمی کنم بلکه با آموزه نادرست کالون می ستیزم. آنگاه چند پرسش اساسی مطرح می کند و می نویسد: به راستی سروه چه گناهی کرده بود؟ چگونه ژان کالون در مقام کشیش به خود اجازه داده است امری یکسره شرعی را به دست شورای شهر بسپارد؟ و آیا شورای شهر این حق را داشته است که سروه را به سبب این گناه ادعایی محکوم کند؟ و سرانجام، به چه حقی و بر پایه کدام قانون، حکم مرگ این یزدان شناس بیگانه را داده اند؟

اصل نخستین خواسته های جنبش دین پیرایی این بود که هر کس بتواند کتاب مقدس را آزادانه تفسیر کند. و پیشوایان این جنبش، در واقع کاری جز این نکرده اند که این اصل را در گفتارها و نوشتارهاشان به کار بندند. حقایق عالم همه، به ویژه حقایق دینی، ناروشن اند و سزاوار بحث و تردید، و آدمی بایستی بسیار خودخواه و خودستا باشد که در باب این حقایق رازآمیز که جز بر خداوند بر کسی شناخته و آشکار نیست، رأی و نظر قطعی بدهد. فرقه های دینی همه دین خود را بر کلام الاهی بنیاد می کنند و هر یکی دین خود را حقیقت می پندارند. بنا به قاعده کالون آنها باید یکدیگر را تار و مار کنند. کالون مدعی است که به حقیقت معنوی دست یافته است چرا به دیگران امان نمی دهد تا آن را مانند او دریابند؟ چرا آنان را می کُشد و بدینسان امکان فهم حقیقت را از آنان دریغ می کند؟

سروه با جنگ افزار به میدان کارزار نیامده بود تا با قهر و خشونت او را از پای در آورند. او با قلم و استدلال به نیرد آغازیده بود و حق این بود که با قلم و استدلال به او پاسخ داده شود. کشتن آدمی دفاع کردن از مکتب نیست، آدم کشتن است و بس. حقیقتی اگر هست باید آن را در میان مردم گسترد و نه آنکه به زور تحمیل کرد. با به کار بستن خشونت هیچ آموزه ای حقیقتی تر و هیچ حقیقتی راستین تر نمی شود. تا کنون هیچ انسانی را به زور بهتر از آنچه بوده است نکرده اند. آنان که می خواهند عقیده ای را به زور به انسانها بقبولانند کارشان به همان اندازه نابخردانه است، که کسی بخواهد خوراکی را به زور در دهان بیماری فرو کند.

 

*****

 به ندرت رساله ای چنین تند و پرشور بر ضد خودکامه ای نوشته شده است. در آخرین لحظه هایی که رساله برای چاپ آماده می شود و تکه هایی از آن در برخی محافل شهرِ بال دست به دست می گردد، خبرچینان کالون او را از حمله خطرناکی که کاستلیو بر قدرت او در ژنو تدارک می بیند خبردار می کنند.

زمامداران شهر همچنانکه سروه را با سوزاندن خاموش کردند کاستلیو را نیز با سانسور خفه می کنند. از این پس، کاستلیو یکسره بی سلاح  می شود و نه تنها دیگر نمی تواند بنویسد، بلکه مهمتر از آن، در برابر حمله های بیرحمانه حریفانش نمی تواند از خود دفاع کند.

یک بار دیگر خشونت پیروز می شود و غم انگیزتر آنکه پایه های قدرت کالون نه تنها نمی لرزد بلکه استوارتر نیز می شود. به گفته تسوایگ، تاریخ دادگری و بیدادگری نمی شناسد. نباید از او چشم داشت که جنایت را کیفر دهد و فضیلت را پاداش. بنیاد آن بر زور نهاده است نه بر حق، و دریغا که کم و بیش همیشه به سود زورگویان کار می کند. کالون که گریبان خود را از دست همه دشمنان سیاسی اش رها کرده است، اکنون با تمام نیروی خود به تنها دشمن اخلاقی اش حمله ور می شود و می کوشد تا او را که دیگر خسته شده است و از مبارزه دست کشیده است و خاموشی گزیده است به میدان کارزار بکشاند. بر ضد او دسیسه چینی می ندف تهمت های ناروا به او می زند و حتا به دزدی متهم اش می کند و کاستلیو آرام و بزرگوارانه هر تهمتی را پاسخ می گوید. اما کالون و کارگزارانش آنی از تاخت و تاز و پرونده سازی بر ضد او باز نمی ایستند و زمینه را برای محاکمه اش آماده می کنند. طبیعی است که در چنان روزگاری انسان کُش سرنوشتی جز سرنوشت سروه در انتظار او نیست. اما دست تقدیر درست بهنگام، سرکوبگران او را از این شادمانی محروم می کند که دشمن خستگی ناپذیر هرگونه خودکامگی معنوی را گرفتار زندان و تبعید ببینند یا شاهد مرگ او در شعله های آتش باشند. مرگی ناگهانی در آخرین لحظه های، سباستین کاستلیو را از خطر محاکمه و از حمله های مرگبار دشمنانش رهایی می بخشد.

با مرگ کاستلیو توطئه بدنام کردن او به دام انداختن اش نقش بر آب می شود. همشهریانش بسی دیر در می یابند که تا چه اندازه در دفاع از بهترین فرزند شهرشان کوتاهی کرده اند.

 

*****

 گزارش ما از کتاب «وجدان بیدار، کاستلیو و کالون» در اینجا به پایان رسید. اکنون نگاهی به نگرش تاریخی اشتفان تسوایگ می افکنیم:

 

نگرش تاریخی تسوایگ

زندگینامه هایی که تسوایگ نوشته است از نظر موضوع و سبک و دوره تاریخی چنان ناهمگونند که نمی توان آنها را به سادگی طبقه بندی کرد. در میان این زندگینامه ها از سویی به نامهایی مانند ماری آنتوانت و ماری استوارت و ژوزف فوشه و کاستلیو و اراسموس بر می خوریم و از سوی دیگر به نامهایی مانند داستایفسکی و فروید و دیکنز و استاندال و تولستوی و هولدرلین و نیچه. نکته ای که پیش از هر چیز باید به آن اشاره کنیماین است که زندگینامه نویسی به عنوان گونه ادبی در سالهای میان دو جنگ جهانی در اروپا به ویژه در کشورهای آلمانی زبان اعتبار و اهمیتی خاص یافته بود. اما این تنها دلیل رو آوردن نویسنده ای مانند تسوایگ به این گونه ادبی نیست. بی گمان، هنرمندی مانند او هنگامی که به سراغ پرسوناژی تاریخی می رفت تا سرگذشت او را باز گوید انگیزه ای ژرف و نیرومند برای این کار داشت.

تسوایگ اومانیست بود و تا پایان زندگانیش اومانیست ماند. به انسان عشق می ورزید و سخت دلباخته زندگی بود. زندگی را حتا در بیرحم ترین و غم انگیزترین لحظه هایش دوست داشت. این عنصر اساسی اندیشه او بی شک در گزینش پرسوناژهای تاریخی اش سخت اثرگذار بود. در مصاحبه ای که در سال 1933 در پاریس با او کرده اند می گوید: «زندگینامه یک قهرمان ناب هرگز در من به اندازه زندگینامه قهرمان ناخواسته شوق برنیانگیخته است. من به سراغ شخصیت هایی می روم که به سرنوشتی ناخواسته دچار شده اند و از نظر روانی به هیچ رو برای چنین سرنوشتی ساخته نشده بودند. نوشتن تاریخ انسانها همیشه برای من بیش از نوشتن تاریخ خدایان کشش داشته است.»[ii]

اشتفان تسوایگ برای نوشتن زندگینامه های تاریخی اش – چنانکه از کتاب کاستلیو و کالون نیز بر می آید – تا جایی که می توانست از اسناد و مدارک دست اول سود می جُست. اما هدف او از نوشتن این زندگینامه ها تاریخ نویسی به معنای خاص کلمه نبود. از همین نوشته های تاریخی او را نباید آثاری دانشورانه در زمینه تاریخ دانست. درواقع، او با نوشتن این زندگینامه ها در پی انسانوار کردن سیمای افسانه ای پرسوناژهای تاریخی و نویسندگان و اندیشه گران برگزیده اش بود. به عبارت دیگر، می کوشید تا به این پرسوناژها به چشم انسان (با همه جنبه های نیک و بد فطرت انسانی) بنگرد. چنانکه درباره ماری آنتوانت، زن لویی شانزدهم که در سال 1793 به دست انقلابیان فرانسه زندانی و سپس اعدام شد، می گوید: «او نه قدیس بزرگ سلطنت طلبان بود و نه روسپی بزرگ انقلابیان. زنی بود متوسط و معمولی. نه هوش فوق العاده داشت و نه چندان ساده دل بود. نه از آتش ساخته بود و نه از یخ. گرایشی به خیر نداشت، همچنان که شیفته شرّ نیز نبود. زن متوسط دیروز و امروز و فردا بود.»[iii]

این نکته را نیز بیفزاییم که تسوایگ در درجه نخست رمان نویس و داستان نویس بود. در نتیجه، شاید بتوان گفت که به تاریخ با نگاهی شخصی تر و ذهنی تر از تاریخ نویسان می نگریست و بی گمان هر یک از زندگینامه های تاریخی اش را با نیّت خاصی نوشته است و در هر یک از آنها به دنبال پاسخی به یک پرسش اکنونی (و بالفعل) بوده است، زیرا معتقد بود که از راه مطالعه گذشته بهتر می توان رویدادهای امروز را فهمید: «ما باید بکوشیم تا جهانی را که در آن زندگی می کنیم و نیز قانونهای آن را بفهمیم و برای این کار وسیله ای بهتر از تاریخ در دست نداریم.»[iv] البته قیاسهای تاریخی را نادقیق می دانست و اعتقادی به تکرار تاریخ نداشت، اما معتقد بود که تاریخ همیشه یادآور تیپ های معینی از انسانها و اشکال خاصی از رویدادهاست. چنانکه درباره اراسموس می گوید: «مطالعه زندگانی او به من کمک کرد تا عصر جنبش دین پیرایی را که از نظر وحشیگری و عظمت اش به روزگار ما بسیار شبیه است، بفهمم.»[v]

به نظر می رسد ایده ای که تسوایگ در نوشته هایش بیش از هر ایده دیگری بر آن تأکید ورزیده است، ایده فردیّت است. زیرا بنیاد جامعه آزاد و بردبار را استوار بر فردیّت می دانست. این ایده را در کتاب کاستلیو و کالون جا به جا می بینیم. با برپایی حکومت دینی کالون در ژنو، روند یکدست شدن مردم شهر آغاز می شود. بیشتر مردم شیفته وار خود را به نشئه بی خویشتنی یگانه شدن با جمع می سپارند رفته رفته برجستگی و برازندگی جای خود را به روزمره گی و میانمایگی می دهد و آزادی آفرینشگرانه فردی، قربانی بندگی مطلق همگانی می شود. چنانکه تا دویست سال پس از کالون هیچ نقاش و موسیقی دان و هنرمند نام آوری از ژنو بر نمی خیزد زیرا هنرآفرینی مانند اندیشه ورزی، کاری است فردی و هنگامی که در جامعه ای شخصیت فردی را سرکوب می کنند، همزمان تیشه به ریشه هنر و اندیشه نیز می زنند.

بی گمان یکی از انگیزه های تسوایگ در روآوردنش به زندگینامه نویسی، اعتقاد ژرف او به فردیت آدمی بوده است. به یاد داشته باشیم که او کتاب کاستلیو و کالون را دو سال پس از نوشتن زندگینامه اراسموس در زمانی نوشت که هیتلر در آلمان قدرت گرفته بود و جنبش فاشیستی پیلوار در جهت پامال کردن شخصیت فردی انسانها گام بر می داشت.

تسوایگ چنانکه در کتاب «کاستلیو و کالون» به روشنی می بینیم، معتقد نبود که فرد به آسانی می تواند از زیر فشار جمع در آید. زیرا او از سویی به گذشته ای وابسته است که به هر حال گذشته ای جمعی است و در نتیجه، با هنجارهای روان جمعی می اندیشد. و از سوی دیگر، اسیر قدرت حاکم بر جامعه است که معمولا روان جمعی را دستکاری می کند و به آن شکل می دهد. تنها آن کسانی می توانند به استقلال فردی دست