کتابگزاری

 

 

طلبه های شیخ کانت و میرزا منتسکیو

 

 

ناتنی (داستان)
مهدی خلجی
نشر گردون؛ آلمان 1383

 

 

داستان با یک «زن» شروع می شود. زنی که می تواند هر نامی داشته باشد و در هر عصری و در هر شهری پیدا شود. کریستیانا، زهرا یا نیوشا. امروز، دیروز، بیست یا پنجاه سال پیش. در پراگ، پاریس، تهران یا قم.

داستان اما زندگی یک «مرد» را تصویر می کند. مردی که نمی تواند هر نامی داشته باشد و در هر عصری و در هر شهری پیدا شود. این مرد باید نامش «فوأد مُشکانی» و آیت الله زاده باشد. در یازده سالگی در  شهری که در آن زنان سیاه پوش و طلبه های قباپوش و عبا بر شانه و عمامه به سر مانند مورچه در رفت و آمدند، و در عصر سنگسار زنان و ممنوعیت شراب و موسیقی به حوزه رفته باشد. عصری که دانشگاه هایش «حراست» دارد و حتا تابلوهای دانشجویان نقاشی را بازرسی می کنند تا مبادا زنی یا مردی در آنان برهنه شده باشد. عصری که حتا «خدا را هم مصادره کرده اند».

فوأد از همان دوران حوزه در قم دچار سردردی شد که او را رها نمی کرد. فکرش درد می کرد. سالها بعد اندیشید: «چه احساسی به قم دارم؟ بی تردید دوستش نداشتم. شاید زادگاه آدم جایی نباشد که آدم در آن متولد می شود، بلکه جایی است که آدم خودش می زاید. قم مظهر سترونی بود. شهری که ترس توی جلدش رفته. ترس فروخورده کهنه ای که نمی گذاشت هر کس خودش باشد.» شهری که در آن کنجکاوی درباره رنگ موی زنان به یک آرزو تبدیل می شود. شهری که مثل روی جلد کتاب «ناتنی» سیاه و سیاه و سیاه و خاکستری است. شهری که به نماد انقلاب اسلامی، روحانیون و سرکوب تبدیل شده است و هرگز کسی نظر ساکنانش را درباره این نقش منفی که به آنان تحمیل شده  نپرسیده است.

 

«بن بست با شکوه»

زندگی طلبگی راز و رمزهای خود را دارد که تصویر و تصور جنسی بخشی جدایی ناپذیر از آن است. برخی از طلبه ها اطلاعات جنسی شان را مدیون ملا محمد باقر مجلسی و کتاب «حلیة المتقین» هستند. برخی از روی کتاب «لمُعه» یاد می گیرند و برخی نیز «راهنمای عشاق» مصور را به زبان انگلیسی در میان آثار «علما» پنهان می کنند. همزمان در آن سوی شهر مجازات «رجم» درباره «زن زانیه محصنه» اجرا می شود.

«چادر بزرگ سفیدی رویش انداختند. چادر سیاهش از زیر پایین افتاد. دو زن مأمور دست هاش را گرفتند و نزدیک گودال بردندش... سنگ اول بالای سرش نشست. یک چشمه سرخ روشن شکفت... دست ها همه سنگ شده بود. دست همه سنگ. چادر دیگر سفید نبود. سرم را بالا گرفتم که خون را نبینم. گلدسته های حرم زیر نور خورشید، عدسی چشم هام را می بُرید. طلای گنبد از همیشه سرخ تر بود.» این سرزمین کجاست که در آن «عورت زن» مهم تر از جان اوست؟ «چرا اگر زنا کند سنگسار می شود ولی اگر کشته شود، به خاطرش مردی را قصاص نمی کنند؟»

فوأد جوان برخلاف میل پدرش نمی خواهد «فقیه» و «مرجع تقلید» شود. می خواهد درس بخواند و به دانشگاه برود. از کتاب «روح القوانین منتسکیو» که در قفسه کتابهای پدرش جای داشت خوشش می آید و تعجب می کند که چرا اسم نویسنده این کتاب مانند هیچ کدام از علما نیست و اولش میرزا و شیخ ندارد. پس از چندی درس طلبگی برای فوأد به یک «بن بست با شکوه» تبدیل می شود.

طلبه هایی هستند که به جای گوش سپردن به «منطق موجهات»، آثار کانت و اشعار یدالله رؤیایی را می خوانند و «بوف کور» را در صفحات «رسائل مکاسب و «کفایه» پنهان می کنند و به دلیل خواندن کتابهای «ضاله» دستگیر و شکنجه می شوند. «باقر» یکی از آنهاست. شعر می گوید. از شمال می آید. همان شمالی که در اوایل انقلاب سرزنش اش می کردند که چرا تکان نمی خورد و برای انقلاب اسلامی تظاهرات نمی کند و برایش «جوک» ساختند. باقر سرخورده از طلبگی در قم به شمال باز می گردد و با کمک پدرش یک کتابفروشی باز می کند. کتابفروشی را آتش می زنند. نوشت افزار فروشی باز می کند. طنزی غریب است. شاعری که «نوشت افزار» می فروشد، خودش اجازه ندارد بنویسد! در کنار آن همه کاغذ و قلم  «شعرهاش را روی زمین پهن کرد. روی همه مرکب ریخت. روی زمین هم مرکب ریخت. دیوارها را هم با  جوهر خودنویس سیاه کرد. بدنش را هم سیاه کرد. بعد هم داری برپا کرد و بدن سیاهش را از زمین بالا برد.»

فوأد هم  می رود. از قم می رود. ولی نه به نقطه دیگری از این سرزمین سیاه، بلکه به آن سوی دنیا. به جایی که زنان روسری ندارند و باد موهایشان را «پرچم» می کند. ولی گذشته او را آسوده نمی گذارد. فکر می کند «فقط کسی مدام یاد گذشته می افتد که باور دارد گذشته هنوز هست،  همین طور ادامه دارد... گذشته هر چه می گذرد کریه تر می شود.» این آیت الله زاده اگر هم «لباس آخوندی» می پوشید، عمامه ای به رنگ «سرخابی مایل به گل بهی» به سر می گذاشت و این در حالیست که عمامه روحانیون در ایران نه سیاه است، نه سفید. بلکه سرخ است. سرخِ سرخ. به رنگ خون.

«ناتنی» روایت تداخل زندگی ها و تداخل زمان و مکان و انسان است. «ناتنی» به نثری شیوا و ماهرانه به شیوه ادبی مدرن نوشته شده است. در ادبیات داستانی که در فضای باز و آزاد تبعید شکل گرفته، تا کنون عمدتا از رنج زنان سخن رفته است. در «ناتنی» راوی یک مرد است در موقعیت و شرایطی بس ویژه که معمولا تصویری واقعی از آن ارائه نشده است: زندگی و دگردیسی یک طلبه  در قم. در «ناتنی» پسران و مردان نیز رنج می کشند و قربانی اند. پسران نیز باید بلوغ خود را  مانند دختران پنهان کنند و مردان، مانند پدر فوأد، در برخورد با واقعیات و در دفاع از سنت هایشان دهانشان کج می شود. برخی مردهای ایرانی واقعا به حوزه می روند و طلبگی می کنند. در میان آنان افرادی مانند باقر و فوأد نیز پیدا می شوند. برخی به حوزه نرفته در تفکر خود طلبه اند حتا اگر به جای عبا و عمامه، کراوات زده باشند. مرزهای این «بن بست با شکوه» از حوزه و قم می گذرد و سرزمینی را در بر می گیرد که دختران و پسران جوانش همواره در حال فرارند زیرا همه «ناتنی» اند. از تن خود بیگانه اند بدون آنکه به روح و روانی یگانه دست یافته باشند. داستان «ناتنی» سرگذشت غم انگیز زنان و مردان عصر انقلاب اسلامی است بدون آنکه بسیاری از آنان حتا یک بار از کنار حوزه رد شده باشند و یا گذارشان به قم افتاده باشد.

ژانویه 2005

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |