|
|
|
کتابگزاری |
|
زندگی همین نیست!
◊
در میهمانی حاجی آقا و داستان یک
اعتراف
این کتاب در اردیبهشت 1382 در ایران چاپ شد و دو ماه بعد چاپ دوم آن منتشر و بلافاصله توقیف گشت. چاپ سوم آن در خارج کشور توسط نشر آیدا انجام گرفت. در این کتاب دو خاطره از زندان را می خوانیم که توسط دو فعال سیاسی نوشته شده که آنان را زیر عنوان «ملی – مذهبی» می شناسند که احتمالا منظور از آن همان مسلمانان عرفی است. این دو خاطره تقریبا شباهتی به هم ندارند. آنچه بر دکتر داوران گذشته است، با آنچه بر سر دکتر بهبهانیان آمده، مقایسه پذیر نیست. لیکن ویژگی این دو خاطره در این است که توسط دو فردی نوشته شده که به هر حال در چهارچوب انقلاب اسلامی و نظام برآمده از آن قرار می گیرند. آنان همواره از جمهوری اسلامی دفاع کرده و هرگز اقدامی بر خلاف قانون اساسی این نظام ننموده اند و با این همه دستگیر و زندانی می شوند، تحقیر شده و شلاق می خورند. و سپس با ندامت و تعهد و تکلف آزاد می گردند. جرم آنها این بود که نامه سرگشاده ای را در سال 1369 خطاب به هاشمی رفسنجانی، رییس جمهور وقت، امضا کرده اند. نامه ای که به نامه 90 امضایی معروف شد و ثمره آن دستگیری عده ای از امضا کنندگان آن بوده است. برخی از امضا کنندگان امروز رخ در نقاب خاک کشیده اند. این نامه سرگشاده با توجه به شرایط دهه 60 یکی از بی پرواترین نامه هایی است که تا کنون به زمامداران جمهوری اسلامی نوشته شده است. دکتر حبیب داوران که خاطره اول را زیر عنوان «در مهمانی حاجی آقا» نوشته تأکید می کند که منظور از این «خاطره نویسی» همانا «خدمت و عبرت» است. «عبرت» برای زمامداران و «خدمت» به کسانی که گام در راه فعالیت سیاسی می نهند.
فیلم نامه ناموفق روز 22 خرداد 1369 یک ماه پس از انتشار نامه نود امضایی مأموران حبیب داوران را در محل کارش دستگیر کرده و به او گفتند که لازم نیست به خانواده اش خبر دهد: «به موقع بر می گردید، نگرانشان نکنید»! وی تقریبا دو سال بعد از زندان آزاد شد. دکتر داوران که در دوران پیش از انقلاب نیز زندانی شده بود، از همان آغاز بی اختیار به مقایسه می پردازد: «بعد از دفعات زندانی شدن برای من تازگی داشت و هیچگاه نوید گرسنگی و تشنگی در زندان به من نداده بودند». وی خیلی زود در می یابد که مسائلی مهمتر از این تهدیدات وجود دارد. او باید اعتراف کند که با آمریکا رابطه داشته است و برای گرفتن این اعتراف، او را شلاق می زنند. گاهی خود بازجو او را می زد و او می شنید که کسی به بازجو می گفت: «حاجی آقا، لطفا بدهید چند ضربه هم من دشت کنم و این زدنها برای من عافیتی برای آخرتم است». به فکر خودکشی می افتد. پیش نمی رود. روزنامه های دروغینی را که چاپ کرده اند به او می دهند تا ببیند که دوستانش یا «اعتراف» کرده اند و یا «تیرباران» شده اند. اجازه می دهند تلفنی با همسرش صحبت کند: «همسرم با نگرانی از من پرسید: شکنجه شده ای؟ حالت خوب است؟... من هم جواب می دادم از این حرفها در اینجا خبری نیست، من سالم هستم، خوب هستم». او هنوز سر در نمی آورد که ماجرا چیست. از بازجو می پرسد. بازجو می گوید: «آقای عزیز، راستش را بخواهید ما یک فیلم نامه برایتان تنظیم کرده بودیم و بازی هر قسمت از آن را به یکی از شماها واگذار کرده بودیم... اگر این بازیگران ایفای نقش می کردند، فیلم نامه تنظیمی به صورت یک فیلم موفق تهیه و منتشر می شد و دیگر از ملی و ملی گرا در این مملکت اثری باقی نمی ماند. ولی کارگردان در انتخاب بازیگرها اشتباه کرده بود و آنها نتوانستند نقش خود را به خوبی ایفا کنند. بنا بر این فیلم، چنانکه باید پیش نرفت و آنچه را فکر کرده بودیم در عمل به ظهور نرسید. از این بابت شماها از خطر جستید و آبروی سیاسی شما حفظ گردید». دکتر حبیب داوران چندی پیش درگذشت.
مصاحبه موفق دوران زندان دکتر داوران در مقایسه با هزاران زندانی جمهوری اسلامی تقریبا به خوبی و خوشی پایان یافت. آنچه اما در «داستان یک اعتراف» از دکتر فرهاد بهبهانیان می خوانیم، در نوع خود بدیع و بس دردناک است. شاید به جرأت بتوان گفت تا کنون کسی با چنین صداقتی ماجرای درهم شکسته شدن خود و اعترافات دروغینش را به قلم نیاورده است. همین صداقت است که سبب می شود خواننده بدون آنکه بتواند نقشی در سرنوشت زندانی بازی کند، در هر سطر به وی هشدار می دهد: باور نکن! تن نده! دروغ می گویند! لیکن این زندانی که بر ضعفهای جسم و جان بشر آگاه است به هر دری می زند تا از این رنج رها شود و دریغ که همه این راهها نه تنها در زندان از درد او نمی کاهند، بلکه تازه پس از زندان چون باری طاقت فرسا بر دوشهای او سنگینی می کند. دکتر فرهاد بهبهانیان «اعتراف» حقیقی را داوطلبانه چهار ماه پس از آزادی و در این کتاب به ثبت می رساند. درد زندان و شکنجه را می توان فراموش نمود. می توان حتا به مرگ تن داد. ولی «بدون خود» زنده بودن از چه کسی بر می آید؟ بهبهانیان می نویسد: «خیلی چیزها را از دست دادم، ولی بزرگترین چیزی که از کفم رفت «خودم» بودم. خودم را گم کردم و اکنون دیگر نمی دانم با که زندگی کنم؟ هرگز چنین سرنوشت و عاقبتی را برای خود تصور نمی کردم». چرا؟ او که پس از شش ماه آزاد شده بود! مگر چه بر سرش آوردند؟ کدام شکنجه او را چنین از پای در آورد؟ از زبان پسرش بشنویم که سخنش چون دشنه در قلب پدر فرو می رود: «چرا شما وقتی آن مصاحبه را کردید فکر ما را نکردید؟» او در می یابد که «زندان رفتن من و امثال من برای بچه هایمان مهم نیست، بلکه چگونه از زندان بیرون آمدنمان مهم است. چقدر من در زندان اشتباه می کردم که تصور داشتم حالا بچه های من خیلی غصه می خورند. آنها آن موقع غصه نمی خوردند. غصه آنها وقتی شروع شده بود که پدر خود را با آن وضعیت در تلویزیون دیدند و من با تلاشم برای رهایی از زندان، هیچ لطفی در حق آنها نکرده بودم، بلکه برعکس با آن مصاحبه، غرور و حیثیت آنها را لکه دار ساخته بودم، به طوری که دیگر آزادی ام برایشان چندان مفهومی نداشت». داستان انبیا و نذر و استخاره هیچکدام به کارش نمی آیند. باید خُرد و هیچ شد. او که دکترای شیمی دارد و در فرهنگی پرورش یافته که ناسزا را زشت می داند، نمی تواند تصور کند که روزی این چنین او را فحش بدهند! فحش؟ اینکه چیزی نیست. ببیند چه تعریف می کند: «در محوطه حیاط زندان آقای 25 [مأمور شکنجه] به من فرمان داد که بر پنجه پا اینطرف و آنطرف بدوم و چون از این کار اظهار عجز کردم، گفت که اگر نکنم با لگد کمرم را خرد خواهد کرد! من، بیچاره وار از این سو به آن سوی حیاط می دویدم و قدمهایم را به دستور او می شمردم. در جریان این کار بند شلوارم پاره شده از پایم می افتاد و او با چند فحش آبدار گفت: کثافت، خودت را بپوشان! بالاخره از حال رفته و در گوشه ای افتادم و او بعد از آنکه با نخی شلوارم را بست، یک لیوان چای و چند حبه قند به من داد»! او می پذیرد. همه چیز را می پذیرد. هنگامی که بی اختیار نام خدا را بر زبان می آورد، شکنجه گر به او می گوید: «تو خدا را می شناسی؟ بگو ای ریگان، ای بوش! و چنان بر گردنم زده تهدیدم کرد که من هم بیچاره وار تکرار می کردم: ای ریگان، ای بوش!» دکتر بهبهانیان به هر خواستی تن می دهد و هر بار «تصور می کردم مشکلم بدین ترتیب حل شده است». او اصلا نمی داند از او چه می خواهند. آخر به چه چیز اعتراف کند؟ حتا می خواهد که هر چه می خواهند بنویسند تا او زیرش را امضا کند به شرطی که «کتک و تعزیر» را کنار بگذارند. ولی مگر حکومت اسلامی را می توان بدون «کتک و تعزیر» حفظ کرد؟ در عوض بازجو برایش تعریف می کند که چگونه «از شدت غصه برای بچه گربه ای که از مادرش به دور مانده و در فراق مرده بود، تا به صبح نخوابیده بود»! بهبهانیان از این رگه های «انسانی» امیدوار می شود، هر چه را «مفید» می یابد در کاغذهای بازجویی می نویسد تا اینکه مصاحبه به فکرش می رسد. خودش پیشنهاد مصاحبه را می کند! او اصلی را که عموما فعالان سیاسی در رژیم های خودکامه پیش از آنکه پایشان به زندان برسد می دانند، بعد از زندان می فهمد: «به محض آنکه زندانی سیاسی به چنین روحیه ای رسیده در صدد جلب رضایت بازجویان برآید، در حقیقت به نقطه بی بازگشت رسیده و کارش تمام است». بارها او را به رهبری حسین شریعتمداری، همه کاره کیهان تهران، به پای مصاحبه می کشانند تا آنچه را دلخواه بازجویان است بگوید. ولی باز کارش به جایی نمی رسد: «به خود می گفتم حقم است، این مجازات الهی است، به هر تمکینی برای آزادی خود راضی شدم و حالا خدا می گوید کور خواندی، علی رغم همه خفت هایی که پذیرفتی حالا وضعت با کسانی که هیچ یک از کارهای تو را نکردند فرقی ندارد!» «داستان یک اعتراف» دکتر بهبهانیان خواننده را نیز مانند خودش بیچاره می کند. در سلول می بیند که روی لوله قطور شوفاژ کنده اند: «برادر، زندگی همینه!» و او در زندگی ای که «همین» نیست، و «همین» نباید باشد، حتا در دیدار با گالیندوپل فرستاده حقوق بشر، فشار را طوری انکار کرده و از شرایط زندان طوری دفاع می کند که نماینده حقوق بشر فکر می کند او «ترور مغزی» شده است. زندانی در این دیدار عقاید زندانبان و بازجویش را به اطلاع گالیندوپل می رساند! می گوید: «زندانهای اسراییل انباشته از مسلمانان محرومی است که ...»! باور کردنی نیست! دکتر بهبهانیان واقعا «ترور مغزی» شده بود. تروری که ظاهرا پس از آزادیش از زندان نیز ادامه پیدا کرد زیرا در «کلام آخر» در این کتاب و در مقالات و نامه های متعدد پس از آزادی همچنان امیدوار است که «جمهوری اسلامی ایران به سوی تحقق اهداف اصیل خود مشتمل بر آزادی و حکومت قانون پیش رود»! «داستان یک اعتراف» از اسناد برجسته دوران جمهوری اسلامی و رژیم ملایان است. ماه مه 2004
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |