|
|
|
کتابگزاری |
|
«بدون چیزی بودن نمی توان همه چیز بود»
◊
نامه های خلیل ملکی
«نامه های خلیل ملکی» از نظر صفحه آرایی و نیز توضیحات و ویرایش بسیار خوب تنظیم شده و از معدود کتابهایی است که به خواننده احترام گذاشته و تلاش نموده تا هر آنچه را لازم بوده در زیرنویس پس از هر نامه توضیح دهد. کتابیست که در پژوهش و روشنگری بسیار قابل استفاده است و لازم است علاقمندان سیاست و فعالان سیاسی، اعم از چپ و راست آن را به دقت بخوانند. کتاب از هفت قسمت شامل «پیش گفتار»، «نامه های تهران»، «نامه های اروپا»، «نامه های پیش از زندان»، «نامه های زندان»، «نامه های پس از زندان» و «نامه های سرگشاده» تشکیل شده که یک دوره تقریبا ده ساله از سال 1339 تا دو هفته پیش از مرگ خلیل ملکی در تیرماه 1348 را در بر می گیرد. تنها نخستین نامه که به عبدالحسین نوشین نوشته شده مربوط به سال 1327 است. بیشتر نامه ها خطاب به امیر پیشداد است که دوست ملکی و دبیر جامعه سوسیالیستهای ایرانی در اروپا بود. در این مجموعه، نامه هایی نیز به حسین ملک برادر ناتنی خلیل ملکی و برخی فعالان سوسیالیست وجود دارد.
صراحت و قاطعیتپیشداد و کاتوزیان در پیش گفتار می نویسند: «ملکی روشنفکر و تئوریسین و فعال سیاسی رُک و بی پرده ای بود و آنچه را بدان باور داشت تقریبا بی پرده و پیرایه بیان می کرد و این خود یکی از علل بزرگ ناکامی سیاسی او در زمان حیاتش بود و پیروزی پس از مرگش». این روراستی را از همان نامه نخست که در آن نوشین را که در محکوم کردن انشعاب توسط رهبری حزب توده مشارکت داشت می توان دید: «ایراد من [به شما] نه برای این است که شما امضایی برای تقبیح عملی نموده اید که مسببین حقیقی آن را بیشتر از من می شناسید! برای این نیست که من نمی خواهم و نمی توانم حتا در روی صحنه [تئاتر] شما را ببینم! بلکه تنفر من از دیدن شما به این جهت است که در مقابل این روش بی شرفانه و ناجوانمردانه، سکوت اختیار نموده اید... با پول می توان شجاعت اخلاقی انسان را خرید. البته تصدیق خواهید فرمود که این نوع خریداری لازم نیست همیشه مستقیم باشد: غیر مستقیم هم از لحاظ اخلاقی همان اثر و نتیجه را دارد». در زیرنویس می خوانیم که منظور از این کنایه، وعده حزب توده به نوشین و همسرش، لُرتا مبنی بر فرستادن آنان به چکسلواکی بود. ملکی وقتی همه حرفهایش را به نوشین می زند نامه را اینگونه پایان می دهد: «با نوشتن این سطور دیگر هیچ اثری از نفرت و تحقیر در فکر من باقی نمانده و ارزش و احترام همیشگی خود را نسبت به شما باز یافته ام. من در عالم دوستی موظف بودم به تکلیف خود عمل کنم و افکار خود را درباره شما به خود شما بنویسم تا بتوانم استراحت نمایم». این شیوه را در تمام نامه ها و مواضع و برخوردهای سیاسی ملکی می توان دنبال کرد. او در برخورد با حکومت نیز همین شیوه را دنبال می کرد. در بحثی با شاه که با عصبانیت معتقد بود مردم از مصدق پشتیبانی نمی کنند، در نامه ای به تاریخ اسفند 1340 به مصدق چنین می نویسد: «در جواب گفتم: آنچه در این مورد به عرض اعلیحضرت رسانده اند صحیح نیست و آنچه من به عرض می رسانم با واقعیت تطبیق می کند. در مقابل مقاومت مجدد او در برابر این حرف گفتم: اگر اعلیحضرت انتظار دارند من هم مانند درباریان هر چه را فرمودید تأیید کنم، مسئله دیگریست، اما اگر اعلیحضرت مایل هستند از واقعیات موجود اجتماعی آنطور که هست، نه آنطور که مورد پسند است اطلاع حاصل کنند، آنچه که من عرض می کنم صحیح است. این را انصاف می دهم که در تمام مواردی که من مقاومت کردم و توضیح دادم بالاخره قانع شدند».
اندیشه و عمل مستقلخط اصلی تفکر ملکی را در همان نخستین نامه به امیر پیشداد به تاریخ 24 مرداد 1340 می توان دریافت: «حقیقت این است که تصوری که شما از ایران دارید، خیلی دور از واقعیت است و سیاستی را که تصور می کنید پیروی کردن از آن، سوسیالیستی است در حقیقت خیانت به سوسیالیسم مستقل از دو بلوک و خیانت به کشور است... با دست خالی نمی توان سوسیالیسم را بنا کرد، باید از همین سرمایه داری چیزی گرفت. بدون چیزی بودن، نمی توان همه چیز بود». او که با عوام گرایی و دنباله روی از «توده مردم» به شدت مخالف بود در همان نامه می نویسد: «در ایران با شعار نمی توان توده های را جلب کرد. توده مردم در دنبال شعار تند و تیز نمی رود... توده [مردم] در دنبال چند رجل بی فکر و بی فورم است». هفده سال بعد هنگامی که نه تنها «توده مردم» بلکه «روشنفکران» نیز به دنبال آیت الله خمینی افتادند، این سخن ملکی ثابت شد. وی در جایی دیگر می نویسد: «افراد با هوش و با قضاوت صحیح، در حین توده ای گردیدن شخصیت خود را از دست داده و در توده منحل شده و هرگونه شخصیت و قضاوت صحیح خود را از دست می دهند. در عصر حاضر، قدرتهای توتالیتر بطور مصنوعی این «روح توده ای» را به وجود آورده و آن را در خدمت هدفها و تبلیغات خود قرار داده اند». سالها بعد ایرانیان این «روح» را با شعار «وحدت کلمه» و «اینقدر نگویید من!» آیت الله خمینی و در تظاهرات میلیونی که هر کس به ظن خود در آن شرکت می جست، تجربه کردند. وی در جایی دیگر از شیللر نقل قول می کند: «هر کس را که به عنوان فرد تنها مطالعه می کنم، با هوش و با عقل است. وقتی در توده منحل می شود، یک احمق از آنها ساخته می شود». مخالفت اصولی و عمیق خلیل ملکی با حزب توده که حتا نقشه قتل وی را کشیده بود، در اغلب نامه ها به چشم می خورد. او که مریم فیروز و نورالدین کیانوری را «عمه مظفر فیروز و شوهرش» می نامید، همواره با شیفتگی آنان نسبت به سیاستهای شوروی مقابله می کرد و آن را مردود می دانست. در نامه ای به جامعه سوسیالیستهای ایرانی در اروپا می نویسد: «سیاستمداران شوروی مردمان خونسرد و واقع بینی هستند. هرگز خودشان دچار توهمات تبلیغاتی که خود آن را برای فریب توده ها به وجود می آورند، نمی شوند. این استعداد را خدا بخصوص به ما ایرانیها ارزانی داشته است که دائما فریفته خط و مشی هایی شویم که تبلیغات شوروی (نه سیاست او) به وجود می آورد». توده ایها، چه متعصب و چه غیر متعصب یا «مرتد»، هنوز در نیافته اند که بزرگترین خطای حزب آنان نه دفاع از خمینی، بلکه سرسپردگی بی چون و چرای رهبرانشان به بیگانه و اتحاد شوروی بوده است. وگرنه سیاست دفاع از «خط امام» فرع قضیه بود که از یکسو از هضم رابعه اتحاد شوروی گذشته و از سوی دیگر برخاسته از بخارات معده امام خمینی بود و توده ایها و دیگر یارانشان فقط نشخوارکننده این سیاست بودند. ملکی شدیدا به «جنبش ارتجاعی» شامل «فئودالها و برخی از روحانیون واپسگرا» علیه اصلاحات شاه می تاخت و به درستی رویدادی را پیش بینی کرد که نه در آن زمان، بلکه شانزده سال بعد در انقلاب ایران روی داد: «متأسفانه جبهه ملی [دوم] نیز از این جنبش ارتجاعی جانبداری می کند، در حالی که مانند گذشته این جبهه ملی نخواهد بود که از این همکاری بهره برداری کند، بلکه ارتجاعیون خواهند بود که با آلت کردن جبهه ملی از اوضاع بهره برداری خواهند کرد!» ملکی با تناقض میان گفتار و کردار نیز مخالفت می ورزید و معتقد بود انسان برای حل مشکلات و پیشرفت، باید اشتباهاتش را بپذیرد. کاری که تا کنون هیچ حزب و گروه چپ ایرانی انجام نداده است. می نویسد: «یک آدم متوسط اهل عمل را در تهران می شناختم که برای خود فیلسوفی بود. از جمله کلمات قصار او این بود: یک اشتباه کردی، اعتراف کن. اگر خواستی رفو کنی، می شود و هزار و یک اشتباه!» آیا انقلاب اسلامی و وضعیت کنونی ایران نتیجه رفوهای متعدد احزاب سیاسی و «روشنفکران» ایران نیست؟ بیش از چهل سال پیش خلیل ملکی به درستی پیش بینی کرد: «در آینده ای که شاید خیلی دور نیست، شکاف در طبقه کارگر اروپا از بین می رود و مابین کمونیستها و سوسیالیستها اگر عین هم بودن یا وحدت کامل نباشد، همکاری اصیل نزدیک به وجود می آید». وی همچنین ذهنی روشن در باره مناسبات جهانی و مفهوم امپریالیسم داشت: «نوعی از امپریالیسم صحبت می کنیم مثل این که در قرن نوزدهم قرار داریم. امپریالیسم مرحوم شده و از بین رفته و بقایای آن نیز به زودی از بین می رود. البته امپریالیسم از لحاظ اقتصادی باقی است، آن هم با شعار و مرده باد و زنده باد از بین نخواهد رفت. با آن باید با تربیت کادر و سازمان دادن تولید و رشد و توسعه و همکاری بین المللی، در چارچوب سازمان ملل متحد و غیره مبارزه کرد و در درجه اول با داشتن برنامه و عمل رشد و توسعه». چهار دهه بعد اما آیت الله خمینی گفت: «همه بدبختی ما از آمریکاست» و «هر چه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید» و «روشنفکران» نیز فریاد زدند: «مرگ بر امپریالیسم جهانی بسرکردگی امپریالیسم آمریکا» و همه از جمله جبهه ملی و سوسیالیست و غیر سوسیالیست تبدیل به «روح توده ای» شدند و خیابانها را از جمعیت سیاه کردند! به راستی اگر خلیل ملکی در سال 1357 زنده بود چه می کرد؟ با توجه به چند جمله ای که درباره 15 خرداد 1342 و آیت الله خمینی می نویسد، باید گفت که به احتمال زیاد وی نیز بخشی از همان «روح توده ای» می شد. نظر ملکی در برخی موارد دیگر از جمله اوپک و ثبات حکومت پس از ترور حسنعلی منصور درست نبود. از «روشنفکر» نیز درکی مخدوش داشت حال آنکه با نظر او درباره سیاستمدار میتوان کاملا موافق بود: «من برای سیاستمدار همواره عقل سالم بشری، نه راضی کردن همه و نه فریفته بودن نسبت به عوام را ملاک و معیار دانسته ام». تقریبا از سال 1343 به بعد رژیم گذشته در عرصه سیاسی با یکه تازی ساواک شروع به کندن گور خود نمود. با خواندن «نامه های خلیل ملکی» انسان به وحشت می افتد که نه تنها تاریخ با تمامی اشتباهاتش در سال 1357 تکرار شد، بلکه همچنان در حال تکرار شدن است! در این تکرار اما ساده اندیشی محض است اگر کسی بخواهد اصلاح طلبی امثال ملکی ها را در چهارچوب قانون اساسی مشروطه با اصلاح طلبی طرفداران حکومت اسلامی مقایسه کند و بعد نتیجه بگیرد که باید از اینان حمایت نمود. دلیل روشن است: دو حکومتی که از اصلاح آن سخن می رود، از بنیان با یکدیگر متفاوتند. حکومت شاه به ویژه در دهه سی و اوایل چهل خورشیدی و حتا پس از آن با حکومت ولایت مطلقه فقیه مقایسه پذیر نیست. اگر آن زمان می شد افکار و مفاهیم مترقی را در خدمت پیشرفت کشور به کار گرفت، این زمان تمامی افکار و مفاهیم مترقی در خدمت اهداف واپسمانده گرفته می شوند و به گفته خود خلیل ملکی «امیدوار نگاه داشتن مردم به جایی که امید نیست، خیانت است».
اکتبر 2004
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |