|
|
|
کتابگزاری |
|
«شعری از آنچه نیست، شعری از آنچه بود»
◊
یادها و نامه ها
عنوان این کتابگزاری از شعری از نادر نادرپور برگرفته شده که یکی از اعضای حزب توده در نامه ای به تاریخ 4 اوت 1955 برای شهناز اعلامی نوشت. اعلامی نام خانوادگی وی را که «نادر» نام داشت به یاد نیاورد و نمی دانست او که پنجاه سال پیش به کشوری به نام مجارستان پرتاب شده بود و به رهبران حزب التماس می کرد تا بگذارند به کشور باز گردد، آیا سرانجام به ایران بازگشت یا نه. «یادها و نامه ها» شامل یک پیش گفتار از بهرام چوبینه و چهار بخش زیر عنوان «یادها»، «نامه ها»، «نوشته ها» و «عکسها» است. بهرام چوبینه این کتاب را بر اساس نوارهای گفتگو با شهناز اعلامی عضو قدیمی حزب توده ایران و نماینده زنان این حزب در فدراسیون بین المللی زنان دمکرات و نامه ها و عکسهایی که وی برای انتشار در اختیارش گذاشت، تنظیم و منتشر کرده است. چوبینه در پیش گفتار می نویسد: «پیشنهاد من به شهناز برای نوشتن خاطراتش به اکتبر سال 1990 باز می گردد. آن زمان شهناز نه تنها علاقه ای به این کار نشان نداد، حتا با آن سرسختانه مخالفت کرد. یک سال پیش، این بار شهناز بود که اصرار داشت خاطرات خود را بیان نماید... بنا به اصرار شهناز در نیمه های سال 2003 شروع به ضبط سخنانش نمودم... در همان زمان شهناز پوشه ای از نامه های خطی که «رفقا» در فرصت های مختلف به وی نوشته بودند همراه با تعدادی عکس در اختیار من گذاشت تا از آنها به هر شکلی که می خواهم برای انتشار و جهت آگاهی دیگران استفاده کنم». شهناز اعلامی نامه ها و عکسها را به بهرام چوبینه می دهد و می گوید: «اینها را ببر و پیش خودت نگهدار!» و چوبینه توضیح می دهد: «تعداد 60 نامه در این کتاب آمده است و بقیه که احساس می شد ارزش کمتری دارند در پیش من نگاهداری می شوند. شاید در آینده خالی از فایده نباشد که همه نامه ها جداگانه منتشر شوند». بهرام چوبینه برای تطبیق و مقایسه در مواردی که مفید به نظر می رسیده، از خاطرات دیگر توده ایها که در کتابهای متعدد منتشر شده اند، استفاده کرده و آنها را در متن و یا زیرنویس اضافه نموده است. شهناز اعلامی که در چند نوبت به توضیح موارد مبهم نامه ها و عکسها پرداخت، کتابی را که به شدت مشتاق انتشارش بود ندید. بهرام چوبینه می نویسد: «شب 17 دسامبر 2003 با شهناز برای آخرین بار گفتگوی تلفنی داشتم. صدایش گرم ولی همراه با درد بود. گفت که حالش خوب نیست و اکنون دکتر بر بالین اوست. با اصرار خواست که فردا صبح تلفن کنم تا «مفصل» با هم صحبت کنیم... صبح فردا به شهناز تلفن کردم. ولی از بد روزگار «مغول شهناز» (زن جوانی از مغولستان که در کارهای خانه به شهناز کمک می کرد و شهناز وی را «مغول من» می نامید) با گریه خبر داد که «خانم دکتر اعلامی» ساعت 2 نیمه شب در بیمارستان جان سپرده است... شهناز اعلامی پس از پنجاه سال زندگی در تبعید، در سحرگاه روز پنجشنبه 18 دسامبر 2003 در برلین چشم از جهان فرو بست و خاکستر پیکر کوچکش در «زندان غربت» ماند».
به سوی سرابدر نخستین بخش کتاب، شهناز اعلامی درباره کودکی و جوانی و چگونگی آشنا شدنش با «حزب توده ایران» سخن می گوید. او نیز مانند همه انسانهایی که با آرمان عدالت اجتماعی به جنبش چپ در ایران پیوستند، به حزب توده نزدیک شد. تجربه او از زندگی انسانهای فرودست و زحمتکش در روستاها و سپس در کارخانجات سبب شد که برنامه حزب توده را که در آن وعده تحقق عدالت برای زحمتکشان داده شده بود «درخشان» بیابد و به آن بپیوندد. شهناز اعلامی به گفته خودش در آن زمان نه از مارکسیسم چیزی می دانست و نه حتا نام مارکس و لنین را شنیده بود. او در جستجوی عدالت اجتماعی بود و آن را در «برنامه درخشان» حزب توده می یافت. تاریخ و واقعیت اما مسیر دیگری در پیش گرفتند و در این راه زندگی هزاران انسان از جمله شهناز اعلامی نیز که آن زمان زنی جوان بود، دستخوش فراز و نشیبی گشت که تبعید دهها ساله ویژگی آن است. شهناز اعلامی در بخش «یادها» عمدتا به روابط درون حزبی و زندگی در آلمان شرقی می پردازد و اینکه چگونه زندگی خصوصی وی نیز در لابلای این روابط تغییر یافت. او با دختری یکساله مجبور به مهاجرت گشت. سالها به امید آمدن همسرش نشست که در زندان بسر می بُرد و پس از ده سال آزاد شد و با این همه نیامد زیرا بدون آنکه به شهناز خبری بدهد، با زن دیگری ازدواج کرده و خانواده تشکیل داده بود. جوانی شهناز اعلامی در انتظار همسر، بزرگ کردن فرزند، جلسات فدراسیون بین المللی زنان دمکرات و درگیریهای حزبی گذشت. شهناز اعلامی پس از 25 سال انتظار و سپس اطلاع از ازدواج همسرش، با پروفسور اکارد فیشتنر استاد ایرانشناسی در دانشگاه قدیمی هومبولت در برلین ازدواج کرد. این زندگی مشترک پس از پنج سال با مرگ پروفسور فیشتنر که به تاریخ و فرهنگ ایران عشق می ورزید گسست. شهناز اعلامی در «یادها» از وی به خاطر آموزش و پرورش دخترش و تأسیس مدرسه فارسی پروین اعتصامی به نیکی بسیار یاد می کند. گذشته از آرمان عدالتجویی و آزادیخواهی که شهناز اعلامی در تمام عمر به آن پایبند ماند، تأسیس مدرسه فارسی پروین اعتصامی در برلین تنها دستاوردی بود که وی به آن افتخار می کرد. او در آموزش زبان فارسی و تاریخ ایران به کودکان ایرانیان تبعیدی و مهاجر جبران سالها عمر از دست رفته خود را می دید که در «فریب» و «سراب» بر باد رفته بود. در زندگی حزبی وی به نقش ویرانگر نورالدین کیانوری، مریم فیروز و اختر کامبخش اشاره می کند. اعلامی می گوید: «او [مریم فیروز] و اختر کامبخش که خواهر شوهرش بود، دو رقیب بودند: یکی در سازمان زنان و دیگری در سندیکا. مثلا مریم فیروز به راضیه ابراهیم زاده می گفت: «تفنگ به دست!» و به او فحش می داد، و اختر خانم از راضیه حمایت می کرد! حزب شده بود محل رقابتهای این زن و خواهر شوهر. وقتی من از اصفهان به تهران رفتم، گیج شدم. دیدم چند تا از زنان کمیته مرکزی را گذاشته اند سر کار که هیچ کدام استقلال نداشتند و تنها خاصیت شان این بود که زنان اعضای کمیته مرکزی بودند!» خواننده در بخش «نامه ها» که هرگز گمان نمی رفت زمانی منتشر شوند، بیشتر با روحیه و شخصیت رهبران و اعضای مختلف حزب توده و نیز روابط درون حزبی آشنا می شود.
در واقعیتاعلامی در «یادها» به عشق خود به عماد سالک از کادرهای حزب توده در اصفهان، به ازدواجش با محمود ژندی مسئول روزنامه «بسوی آینده»، به دوران زندان خود، به مخفی کردن و لو رفتن دکتر حسین فاطمی، به دوران مهاجرت و تجاربش در آلمان شرقی، که بخشی از آن در فصل «نوشته ها» و «نامه ای به یک دوست» در همین کتاب آمده است، و به اینکه چگونه با رفقای فرانسوی تصنیف «بابا کرم» را در کنفرانسی در چین و در حضور چوئن لای به جای سرود «حزب توده ایران» خواندند و مورد تشویق قرار گرفتند و بسیاری تلخ و شیرینهای دیگر می پردازد. لیکن آنچه بیش از همه وی را عذاب می داد، اتهامی بود که کیانوری و همسرش بر وی وارد کردند. شهناز اعلامی توضیح می دهد که کیانوری و مریم فیروز وی را به عضویت در ساواک متهم کرده و تا جایی پیش رفتند که از حزب متحده سوسیالیست آلمان شرقی خواستند که وی را از آن کشور اخراج کند. در روزهای انقلاب اسلامی، اعلامی و دختر جوانش مجبور شدند به آلمان غربی بروند. وی در باره دلیل دشمنی کیانوری و فیروز با خود می گوید: «من مخالف نظریات کمیته مرکزی حزب توده بودم. روزی که خمینی به قدرت رسید، من یک اعلامیه ضد خمینی نوشته بودم. این اعلامیه را آنقدر نگه داشتند تا پراودا [ارگان حزب کمونیست شوروی] خمینی را تأیید کرد. بعد اعلامیه را پاره کردند. من طرفدار اسکندری بودم و اسکندری می گفت: ما نمی توانیم با رژیمی که رسما اعلام می کند مذهبی است، همکاری کنیم... اسکندری به من تلفن کرد و گفت: من تا حالا توانستم تو را حفظ کنم، ولی دیگر نمی توانم. چمدانت را ببند!» رفقای آلمان دمکراتیک تمام اوراق شناسایی اعلامی و دخترش را ضبط کرده و آنها را دست خالی راهی برلین غربی کردند. باری، تبعید دیگری آغاز شد که اعلامی آن را نوعی «خوشبختی» ارزیابی می کند و می گوید: «او [کیانوری] فکر می کرد بزرگترین ضربه را به من می زند! البته بگویم، کیانوری نگفته بود که مرا بیرون کنند، گفته بود به زندان بیندازند! ولی چون من در انجمن ملل متحد دوستان زیادی داشتم و سر و صدا به پا می شد، آلمانیها گفتند بیرونش می کنیم و از دستش راحت می شویم... کیانوری می خواست پای من به ایران نرسد تا نتوانم دسته گلهایی را که او و زنش به آب دادند، رو کنم». از آنجا که شهناز اعلامی در زمستان 1979 از آلمان شرقی اخراج شد، این ارزیابی در مورد بستن راهها برای بازگشت وی به کشور می تواند درست باشد. کیانوری و مریم فیروز نمی دانستند اگر با اتهام ساواکی بودن شهناز اعلامی را از «آلمان دمکراتیک» و بازگشت به کشور محروم می کنند، لیکن بدون اینکه بخواهند وی را از خطر زندان و شکنجه و اعدام و بی آبرویی و دریوزگی در بارگاه خلفای جمهوری اسلامی نجات می دهند. آنچه اما از کتاب «یادها و نامه ها» یک سند و منبع تاریخی می سازد، همانا نامه های مسئولان و اعضای حزب است. نامه های زنان افسران تیرباران شده که همراه با فرزندانشان در روستاهای لهستان به فلاکت افتادند. نامه های عضوی که در مجارستان مجبور بود زبان مجاری بیاموزد و هرگز در عمرش «اینقدر بینوا و وازده» نبوده است. نامه های رهبرانی که در مهاجرت مشغول دسته بندی و خبرچینی و خبرگیری برای رسیدن به «مقام» و استفاده از امکانات بودند. نامه های اعضای پرشوری که در ایران ماندند تا «حزب» به سازماندهی «مبارزه» بپردازد. و سرانجام نامه های ساده اندیشان و چاپلوسانی که در تناقض آشکار با محیط خفقان بار و ناعادلانه سوسیالیسم واقعا موجود خود را در نکبت حکومتهای مافیایی خوشبخت احساس می کردند و از ادامه «مبارزه» و «آزادی» و «رهایی» ایران سخن می گفتند ولی به محض فرو ریختن دیوار آهنین همگی به کشورهای «امپریالیستی» پناه بردند! انسان هر ارزیابی که نسبت به حزب توده و رهبران آن داشته باشد، برای آشنایی با تاریخ آن و جنبش چپ در ایران نمی تواند به یادها و نامه های شهناز اعلامی بی اعتنا بماند زیرا «نامه ها» که اسنادی واقعی هستند، این کتاب را از «خاطرات مریم فیروز» که با همکاری جمهوری اسلامی تهیه و منتشر شد و یا دیگر یادمانده های زنان توده ای متفاوت می سازد. پس از یک دهه بعد از اخراج شهناز اعلامی، نه دیگر آلمان دمکراتیک وجود داشت و نه رهبران حزب توده ایران! امروز استخوانهای نورالدین کیانوری «کمونیست» همراه با آوای «انا لله و انا الیه راجعون» خاک شده، «رفیق» مریم فیروز که روزی «افسران مامانی حزب» را پناه می داد، در تنهایی و فراموشی و چه بسا در رؤیای بر باد رفته «بانوی اول کشور» که به خاله خانباجی ها رسید، آخرین روزهای عمر را در جمهوری اسلامی می گذراند. اما خاکستر پیکر شهناز اعلامی که در تبعید سوسیالیستی دریافت در پی «سراب» از «زندان غربت» سر در آورده و به همین دلیل از در مخالفت با آن در آمد، در سرسبزی آلمان فدرال به آب و خاک نشست تا در بطن زمین به مرزهای ایران و سپس زاینده رود بپیوندد که وی آرزوی دیدارش را داشت. آوریل 2004
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |