|
|
|
کتابگزاری |
|
ایران، ایران، ایران!
◊
شفق در خون و رستاخیز کتیبه ها (دو مجموعه
شعر)
«شفق در خون» و «رستاخیز کتیبه ها» دو مجموعه شعر هستند که به فاصله کمتر از یک سال به چاپ رسیده اند. به نظر می رسد کمتر ایرانی وجود داشته باشد که «مرتکب» شعر نشده باشد. بسیاری از این اشعار هرگز به دست چاپ سپرده نمی شوند و بسیاری از آنها پس از چاپ فراموش و گم می شوند. مبالغه نیست که می گویند هیچ کشوری به اندازه ایران شاعر ندارد. سرودن، به ویژه در جوانی و آن هم به سادگی سخن گفتن و زیر هم نوشتن آن، هر انسانی را در ورود به جرگه شاعران وسوسه می کند. لیکن هنگامی که شعر به ابزاری برای بیان شرایط سیاسی و اجتماعی تبدیل می شود و شاعر تلاش می کند با جمله های کوتاه و احساس شاعرانه تمامی آرمان های سیاسی و اجتماعی خود را به روی کاغذ جاری کند، آنگاه توجه خواننده بیش از شعر به سوی محیط شاعر جلب می شود. وقتی چندین ماه پیش کتاب «شفق در خون» به دستم رسید، آن را در کنار کتابهایی گذاشتم که باید سر فرصت ورقی زد تا دید آیا برای کتابگزاری مناسب هستند یا نه. مدتها گذشت و شمار کتابها بیش از آن بود که بتوان به این مجموعه شعر پرداخت. روزی به تصادف در حال جابجایی کتابها، از روی کنجکاوی «شفق در خون» را به سرعت ورقی زدم. چشمم به تاریخ تولد سراینده آن افتاد: 1358. این تاریخ تولد بیشتر مرا کنجکاو کرد. جوانی که تا چشم باز کرده، جمهوری اسلامی را دیده است، و بعد هم راهی خارج کشور شده، چه می سراید؟ به ویژه آنکه اشعارش با دوران «اصلاحات» در سال 1377 یعنی در نوزده سالگی آغاز می شود. از نام و تصویر روی جلد که مسیح مصلوب بر قلم را نشان می دهد می توان دریافت که همان قصه همیشگی ادامه دارد. تیرداد کورس بابابی خود در پیشگفتاری در باره انقلابی که پیامدهایش گریبان او را مانند میلیونها جوان دیگر گرفت می نویسد: «حقیقت این است که بسیاری از مردم ما نمی دانستند چه می خواهند و فقط همان «بگو مرگ بر شاه» را تکرار می کردند و هیچ کس نگفت چه کسی می گوید بگو! من شاه را ندیده ام چون بیست و پنج سال بیشتر ندارم ولی می دانم که انقلاب اشتباهی بیش نبوده است» و بعد در دو بند به نام «آریامهر» می نویسد: «عکس تو را از دیوارها پاک کردند/ نام تو بر قلب تاریخ حکاکی شد» و به «سردار سپه» می گوید: «کاش همه باسوداها مثل تو بیسواد بودند!» چطور از درون انقلاب اسلامی و تبلیغات شبانه روزی آن، چنین جوانانی که شمار آنان اندک نیست، پدیدار می شوند؟ بخشی از پاسخ را در این توضیح می یابیم. تبرداد کورس بابایی در کتاب «رستاخیز کتیبه ها» در توضیح شعر «بانگ اسارت» می نویسد: «این شعر سرگذشت واقعی من است. کودکی که با تشویق های مادر مذهبی اش در کلاسهای قرآن شرکت می کرد و شبها از پدرش داستانهای شاهنامه را می شنید. مادرش به خاطر عشق به علی امام اول شیعیان نام او را در گوشش زمزمه می کرد و پدرش او را با دلاوری های رستم و بابک خرمدین آشنا کرد. روزهای نوجوانیم مصلوب گفتار بزرگ صادق هدایت شد و کم کم با گذشت زمان کسی که برای همه کس و برای گناهان ناکرده اشک می ریخت تبدیل به موجود عصیانگری شد که تمام معلم های تاریخ و تعلیمات دینی از او گریزان بودند. امروز وقتی به روزهای نیمکت نشینی باز می گردم، می بینم چیزی جز خیانت و دروغ به نسل من نیاموختند. در کتابهای ما بزرگ مردانی چون رضا شاه را مزدور و کم خردانی نظیر مدرس و میرزا کوچک جنگلی و خمینی جنایتکار را قهرمان نوشتند. در همان کتابها آموختند که اگر می خواهی بر ملت ایران حکومت کنی به یاد داشته باش که همیشه گرسنه باشند و بیسواد...» آنچه تیرداد کورس بابابی در دو مجموعه می سراید، بر چنین زمینه فکری استوار است. او یکی از میلیونها جوان ایرانیست که عمرشان کمتر از انقلاب اسلامیست و اگرچه هیچ نقش و مسئولیتی در آنچه بر سرشان آمد، ندارند لیکن نمی توان مدعی شد در آنچه هم اکنون بر سرشان می رود، مسئولیتی ندارند. برای برخی از جوانان فعالیت های فکری از جمله سرودن و نوشتن و یا کارهای هنری که از طریق آن مشکلات سیاسی و اجتماعی جامعه خود را باز می تابانند، به نوعی پاسخ به این مسئولیت است. تردید، پرسش و سپس نفرت از آنچه هست و عشق به آنچه باید باشد، زندگی آنان را سرشار می کند. در «اولین برادران تاریخ» می گوید: «قابیل به هابیل گفت:/ انسان برای کشتن انسان خلق شد/ این اولین پیوند برادری انسانهاست!» در «لباس ملی» می گرید: «رگهای آبی من/ خون سرخ را/ از من تمنا نکنید/ من فرزند نسل ننگین تاریخم/ من سرخورده/ از بردگی نیاکان خویشم» و در «قلب خورشید» می سراید: «زندانها کوچک/ حجم آزادی سنگین/ زندانبان ناتوانتر از همیشه/ میله ها خسته از اسارت». یک سیر و سفر کوتاه در وبلاگها نشان می دهد که تیرداد کورس بابایی در عصیان خود تنها نیست. نسلی که انقلاب اسلامی در دامان خود پرورد، به تعبیر بابایی «جفتک» می اندازد و تمامی کسانی را که به نوعی در ادامه عمر این رژیم نقشی داشته اند با لودگی و نفرت به زیر تازیانه می گیرد. این نسل عاشق آزادی سرانجام پناهگاهی جز دامان میهن نمی یابد: «ایران من/ نمی خواهم/ آن آزادی را/ گر در نقشه های فردای جهان/ نامی از تو نباشد...»
ژوئن 2005
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |