|
|
|
کتابگزاری |
|
سوگ و وحشت
◊
داستان برلین (مجموعه داستان)
از سالن جشنی که «انجمن زنان برلین» به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن برگزار کرده بود، بیرون می رفتم که چشمم روی میزی که کمی پیشتر بر آن شیرینی خامه ای چیده بودند، به کتابی افتاد که جلد رنگارنگش مرا به سوی خود جلب کرد: «داستان برلین». چند لحظه ای طول کشید تا بفهمم کدام کتاب است. با خوشحالی به اکرم که پشت میز ایستاده می گویم: «داستانهای شماست؟» و همان لحظه فکر می کنم، بخرم یا نخرم؟ چنده؟ هشت یورو. ولی من در جیبم فقط هفت یورو دارم. اکرم می گوید عیبی ندارد. پول را می دهم و کتاب را در جیب پالتویم فرو می کنم. روز بعد همه داستانها را می خوانم. یک مقدمه و یک داستان است از عباس معروفی و سیزده داستان دیگر از احمد احقری، جمشید اسفندیارنیا، کیا بهادری، سیما جوادیه، کیوان حسینی، نادر خوشدل، مهدی روسفید، اکرم محمدی و مریم مظفری. روی جلد که با تصویر نویسندگان این داستانها کار شده است، از حمیدرضا وصاف است. این مجموعه داستان نتیجه کار یک گروه داستان نویسی زیر نظر عباس معروفی است. معروفی در مقدمه این کتاب می نویسد: «تجربه تبعید و مهاجرت بزرگترین سرمایه بچه های من است. تنهایی، سختی، غربت، بیکاری، و حتی گاه گرسنگی و یا بی عشقی موضوع کار آنها بوده است.» داستان های برخی از این «بچه ها» در مسابقه داستان نویسی «بهرام صادقی» به مرحله نهایی راه یافته و جزو داستان های برگزیده اعلام شده اند. معروفی در همین مقدمه می افزاید: «برای ماندگاری بچه های برلین کسی نمی تواند تضمینی بدهد...» و من از خود می پرسم اصلا چرا باید برای «ماندگاری» تلاش کرد؟ و به یاد کتاب «نامیرایی» یا «جاودانگی» میلان کوندرا می افتم که گاه با طنزی گزنده همراه است. فکر می کنم اتفاقا کسانی که تلاش می کنند حتما «ماندگار» شوند، یا خیلی زود فراموش می شوند یا مانند برادر حاتم طایی نام خودش را کسی نمی شناسد و حتی بدنامی اش هم با نام برادر خوشنام اش یادآوری می شود! واقعا چرا اصلا باید ماندگار شد؟ آیا همین که با یک داستان، یک شعر، یک طرح یا نقش و یا فیلمی کوتاه یا بلند، لحظاتی را در خود ماندگار می کنیم و خود در آن لحظه به جاودانگی کوتاه درون خود و برای خود می رسیم، کافی نیست؟ به نظر من هست. بچه های معروفی هم در «داستان برلین» چیزی جز این نکرده اند و من به آنها و به لحظات ماندگاری شان رشک می برم. راستش را بخواهید، هر وقت یک فیلم خوب می بینم یا یک کتاب و داستان خوب می خوانم، برای هزار هزار بار می فهمم چقدر از سیاست بدم می آید! و چقدر از اینکه شب و روزم در فضای سیاست می گذرد، دلخورم. «داستان برلین» مرا به دنیای یادداشت هایم می برد و داستان «هزار سال دیگر باز خواهم گشت» که می خواستم در سال 2000 منتشرش کنم و هنوز تمام اش نکرده ام! اعتراف می کنم هنر و ادبیات را بسی بیش از سیاست دوست دارم. ولی چه می شود کرد که سرنوشت تنفس آزادانه هنر و ادبیات و گلوی آن در دست سیاست است؟ و من قصد دارم آنقدر در سیاست و از سیاست بنویسم تا همه بچه های ایرانی از جمله «بچه های» معروفی بتوانند بدون سانسور حتی یک واژه روزی سرانجام «داستان تهران» را بنویسند. اگرچه اندوه و حزن و مالیخولیا یکی از عناصر خلاقیت در هنر و ادبیات است، ولی فضای غم انگیز و حزین «داستان برلین» نشان می دهد، غربت حتی در میهن خود، و تنهایی حتی در میان جمع یک پدیده همگانی و جهانی است. زنان و مردان غمگین و تنهایی که با دهها توانایی و استعداد بزرگ و کوچک، از آب می ترسند (داستان «آب شور»)، عشق شان همواره با مرگ توأم است (داستان های «بوتول» و «زهره»)، می دانند فاصله تاریخی بین تهران تا برلین را با پنج ساعت پرواز هواپیما نمی توان طی کرد (داستان «دیسکوی ایرانی»)، وحشت جنگ آنها را از هم می پاشاند و کسی استعدادهایشان را در نمی یابد (داستان های «مینا» و «کنکور»)، خیلی ساده یک روز همسرشان گم می شود (داستان «زن من گم شده»)، روزها و ماهها منتظر می مانند تا جوجه هایی که پرورش داده اند مرغ و خروس شوند و در شکم مهمانان جای گیرند (داستان «جوجه های من»)، در جستجوی آینه ای هستند که درون آدمها را نشان دهد (داستان «هیاهوی آن سوی تصویر»)، و یا به همه مشکوک اند یا فکر می کنند همه عاشقشان هستند و نا امید به دنبال جفت گمشده خویش می گردند (داستان های «روژ آجری» و «شقایق نعمانی»)، گاه نیز با خود لجبازی می کنند و برای چند اسکناس در بستر این و آن گم می شوند (داستان های «زن آینه» و «شبهای برلین») و سرانجام چه بسا همگی مانند داستان «رکوییم» (سوگ) اصلا به این زمان تعلق نداشته باشند. چه بسا همگی در تاریخ، در جنگ و در خیابان های آشنای یک شهر ناشناس گم شده باشند. سوگ است یا وحشت وقتی هیچ کس آدم را، حتی در خانه خود، نمی شناسد؟! سایه این سوگ توأم با وحشت است که بر «داستان برلین» سنگینی می کند و دامنه آن تا آن سوی جهان به داستان های «تهران» هم می رسد. اگر ما داستان های یکدیگر را نخوانیم و از جمله از این راه برای شناخت یکدیگر، که شناخت خودمان هم هست، تلاش نکنیم، چه کسی چنین خواهد کرد؟! مگر ادبیات، چه ماندگار چه رفتنی، آینه روح ملت ها نیست؟ مارس 2006
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |