مقاله

 

باید که راه و رسمِ معیشت را
از کودکان خود بیاموزیم

 الاهه بقراط

 قسمت دوم

 

هفته پیش  از گام نخست و مشکل «نام» احزاب و گروههایی گفتیم که «اکثریت» را در یک «اقلیت یک درصدی» تشکیل می دهند. گام بعدی اما بسی مهمتر از «نام» است که بیشتر جنبه بیرونی و ارتباطی داشته و در تبلیغ اهمیت ویژه می یابد. اگر اینان می خواهند بمانند و اصولا نقشی در جامعه و سیاست داشته باشند، می بایست رهبران خود و اندیشه هدایت کننده خویش را از بنیان تغییر دهند و به چپ دمکرات و لیبرال جهانی بپیوندند که روزگاری توسط آنان زیر عنوان «کمونیسم اروپایی» و «رویزیونیست» و «تجدید نظر طلب» تکفیر می شدند و سالهاست  در کشورهای مختلف به تنهایی یا با ائتلاف، دولت تشکیل می دهند. چپ ایدئولوژیک ایران که ما «مجاهدین» را نیز جزو آنان به شمار می آوریم  به یک خانه تکانی اساسی در بنیادهای فکری و تشکیلاتی خود نیاز دارد. حق با محمدرضا شاه پهلوی بود که از یک سو به درستی «مجاهدین» را «مارکسیست های اسلامی» نامیده بود، ولی از سوی دیگر نمی دانست که گروههای «کمونیست» و «مارکسیست» و «مارکسیست – لنینیست» در ایران نیز چیزی جز «مارکسیست های اسلامی» نیستند! با چهار کلمه بلغور کردن از «محیط زیست» و «سبزها» و «فمینیسم» نمی توان بنیاد تفکر چپ سنتی را تغییر داد. دست کم تبعید و مهاجرت و زندگی در ساختارهای دمکراتیک باید این امکان را در اختیار رهبران این جریانات سنتی که همگی در خارج از کشور زندگی می کنند، قرار می داد که مناسبات دموکراتیک و رفتار احزاب و مناسبات رهبران آنان را با یکدیگر و با  بدنه تشکیلات خود به دقت پیگیری کنند و از آنان بیاموزند. آنچه می بینیم و تجربه می کنیم اما خلاف این تجربه اندوزی ودرس آموزی را نشان می دهد.

در این میان، راست دمکرات در خارج و احزاب محدود که در ایران شکل گرفته اند و در شرایط مناسب بی تردید پوسته های تحمیلی و واپسمانده را  کنار خواهند زد، تا اندازه ای این کار را انجام داده و با چهره های نو به میدان آمده و یا رهبرانشان خود را با روزگار نو و شرایط جدید همگام ساخته اند. چپها و به اصطلاح ملیون اما در هسته بنیانگذاران خود  کوچک می شوند. دلیل این ادعا یکی این است که بر اساس همین کهنگی، آنها در تمام این سالها نتوانسته اند حتا یک چهره شاخص و معتبر از بین خود معرفی کنند تا جایی که اخیرا مجبور شده اند برای «رهبری» خود به «مرحوم مصدق» روی بیاورند! آیا جای تأسف نیست که اینان پس از گذشت بیش از پنجاه سال برای ارائه به پنجاه میلیون جوان ایرانی چیزی جز «مرحوم مصدق» ندارند؟ آیا از این حقیقت بی خبرند که نقش تاریخی افراد سیاسی حداکثر با مرگ آنان به پایان می رسد و نقش دکتر محمد مصدق در همان زمان حیاتش و با عزل وی از نخست وزیری پایان یافت؟ آیا سیاستمدار هشیاری چون دکتر محمد مصدق از اینکه می دید عده ای  او را به ابزار سیاسی تبدیل کرده اند، رفتار همین چپها و ملیون را در زمان حیاتش به آنان یادآور نمی شد و به آنان نمی گفت: آن زمان مرا به خیر شما امید نبود، حال به مناسبت «صد و بیست و سومین» سال تولد بنده لطفا شرّ مرسانید! آیا همین «مناسبت» بی معنی که در همه جای جهان شامل سال و عددی سرراست است، خود به تنهایی بیانگر سوء استفاده سیاسی و «قحط الرجال» این گروهها در شرایط حساس کنونی نیست؟ اینان در تحریفات تاریخی خود افکار و اعمالی را به محمد مصدق نسبت می دهند که نه در نوشته هایش و نه در سخنانش هرگز مطرح نشده اند و اصولا این اندیشه ها در دوران جنبش نفت مطرح نبوده است!

 

گروه های «و غیره»!

اخلاق و وجدان سوء استفاده از شخصیت های سیاسی و ملی را که در میان ما نیستند و دستشان از همه جا کوتاه است، نمی پذیرد. با دستاویز قرار دادن این چهره ها نمی توان ناتوانی کنونی خود را لاپوشانی کرد. روی آوردن به حیثیت سیاسی و اعتبار اجتماعی دکتر محمد مصدق برای بسیج و گردآوری نیرو به همان اندازه مضحک و ناکارآمد است که مثلا کسی در آلمان برای حل مشکلات کنونی این کشور به «کنراد آدنائر» صدر اعظم برجسته آلمان پس از جنگ جهانی دوم روی بیاورد! آیا می توان پنجاه میلیون جوان ایرانی را که با شلوار جین و موسیقی «ام تی وی وی» و فوتبال به حرکت در می آیند و در تاسوعا و عاشورا به شادی می پردازند، زیر چنین پرچم هایی که سالهاست از اهتزاز افتاده اند، گرد آورد؟ آیا اینان روانشناسی جامعه جوان ایران را بر اساس روان سنتی و کهنه خود ارزیابی نمی کنند؟ آیا بر اساس درجا زدن در دهه سی خورشیدی و همچنان مبارزه با سلطنت پهلوی نیست که از واقعیات جامعه کنونی ایران بی خبر مانده اند و نمی دانند  امروز نه تکرار مضامینی چون «قدرت های امپریالیستی» و «خاطرات 28 مرداد» بلکه متن ترانه های گوگوش و مهرداد روشنگرتر، و بزن و بکوب خوانندگان لس آنجلس مؤثرتر از حمایت ها و اعلامیه ها و بیانیه ها و نامه ها و انبوه مقالات سخیفی است که از سوی این مدعیان پرگو صادر می شود؟ هر مسافری که از ایران می آید (منظور ساکن ایران است و نه کسانی که به ایران مسافرت می کنند) در پاسخ به اینکه این گروه های سنتی چه تأثیری در ایران دارند، با پوزخند می گوید جوانان اصلا اینان را نمی شناسند. در بررسی مخالفان جمهوری اسلامی توسط غربی ها نیز عمدتا  از «مونارشیست ها» سخن می رود و حتا اقدام شتابزده برای ایجاد «اتحاد جمهوری خواهان» که از یک سو با هدف مقابله با مشروطه خواهان و از سوی دیگر برای عرضه خود به غرب صورت گرفت، نتوانست به آنان یاری رساند. اگر وضع به همین گونه پیش رود، در آینده می باید اینان را جزو گروه های «و غیره» به شمار آورد که در جوامع دمکرات به مجموعه احزاب و گروه هایی اطلاق می شود که حضور دارند، در هر انتخاباتی هم شرکت می کنند، لیکن آنقدر کوچک اند که  هرگز به نهادهای سیاسی راه نمی یابند.

 

اهمیت راست دمکرات

آلمان ویرانه را پس از جنگ جهانی دوم نیروهای راست دمکرات ساختند که سالها مسئولیت دولت را با یاری بی دریغ «قدرت های امپریالیستی» یعنی آمریکا، انگلیس و فرانسه بر عهده داشتند. همه کشورهای قدرتمند غربی و در رأس آنان ابرقدرت آمریکا توسط نیروهای راست به قدرت جهانی تبدیل شده اند. چرا جای دور برویم؟ هر تحول مترقی که در قرن اخیر در کشورهای منطقه روی داده است،  توسط افراد و احزاب راست (و حتا نه دمکرات!) صورت گرفته است. نیروهای چپ و سوسیالیست رشد خود را مدیون فراهم آمدن زمینه ها و نهادهایی هستند که توسط تفکر راست و لیبرال شکل گرفته است. دفاع از عدالت اجتماعی و حقوق بشر و بهبود شرایط زندگی لایه های فرو دست جامعه در انحصار هیچ حزب و گروهی نیست و امروز بیش از پیش روشن می شود که اگر  نیروهای چپ این مفاهیم انسانی و ارزشمند را همواره به صورت شعار به کار برده اند، در عوض نیروهای راست دمکرات بوده اند که آن را به عمل تبدیل کرده و این خواستها را تا جایی که شرایط امروزین این جوامع اجازه می دهد، متحقق ساخته اند. تعجبی هم ندارد، زیرا چپ معتقد به «دیکتاتوری پرولتاریا» و «سانترالیسم دمکراتیک» بود، حال آنکه دموکراسی و حقوق بشر که امروز از هر دهانی فوران می کند، به سنت و تفکر راست دمکرات تعلق دارد! چپ سنتی ایران حتا مفهوم «روشنفکر» را نیز به انحصار خود درآورد. به نظر آنان افرادی چون پرویز ناتل خانلری، شمس الملوک مصاحب، شجاع الدین شفا، مهرانگیز دولتشاهی، فرخ رو پارسا، داریوش همایون، علینقی عالیخانی و انبوه انسان های برجسته ای که ایران را ساختند روشنفکر نبوده و نیستند، ولی آنانی که از اتحاد شوروی فرمان می گرفتند و دیگرانی که در خانه های تیمی سیانور زیر زبان و نارنجک در مشت داشتند، و نویسندگان و شاعرانی که به قول نادرپور «از شعور به شعار» روی آوردند، و سرانجام «همه با هم» زیر عبای ملایان رفتند، روشنفکر بوده و هستند! حتا امروز نیز برخی به اصطلاح پژوهشگران در بررسی روشنفکری ایران همچنان چپ سنتی و الکن را مورد توجه قرار می دهند حال آنکه اگر بخشی از جنبه عملی روشنفکری و روشنگری را خدمت به سرزمین خود بدانیم، آنان ایران را ساختند و اینان با استفاده از همان امکانات همراه با واپسمانده ترین لایه اجتماعی که محمدرضا شاه به درستی آن را «ارتجاع سیاه» نامیده بود، به ویرانی ایران پرداختند. تردیدی نیست که وجود چپ در ایران ضروری است، لیکن نه این چپ! این چپ ویرانگر است. جامعه پویای ایران پس از مهاجرت این چپ، راکد و خمود نمانده تا اینان از اینجا رهنمود صادر کنند و بعد هم به قیمت فعالیت دیگران بازگردند و بر آنان حکومت کنند! با هویت و تفکر کهنه در پوشش جدید نمی توان ایران جوان را به خود جذب کرد.

در عین حال تشکل هایی که در جمهوری اسلامی شکل گرفته اند، به ویژه جبهه مشارکت اسلامی نیروهایی را در خود گرد آورده اند که بی تردید در یک فضای باز سیاسی جایگاه خود را در مقوله نیروهای دمکرات خواهند یافت حتا اگر با همین نام های فعلی به فعالیت ادامه دهند. چپ دمکرات نیز با افرادی از همین تشکل ها و نیز نیروهای متشکل دانشجویی و سازمان های غیر دولتی مربوط به زنان و طرفداران محیط زیست، و همراه با آن نیروهایی که در داخل و خارج به بازنگری اصولی در گذشته چپ سنتی خود پرداخته اند و آنان را به طنز «بریده ها» می خوانند، نیرومند خواهد شد.  سازمان های دیگر اسلامی که سران آن در شکل گیری و برپایی جمهوری اسلامی نقش مؤثر داشته اند، درست مانند گروهها و احزاب چپ سنتی راهی جز فروپاشی و حل شدن اعضای آن در تشکل های نوین ندارند. اگر اینان خود از امروز دست به کار نشوند، روند تحولات سیاسی و اجتماعی آنان را به تغییرات بنیادین و یا فروپاشی مجبور خواهد ساخت. حقیقت این است که دوران رضاشاه، محمدرضا شاه، مصدق و خمینی بسر آمده است. دوران تفکر و تشکل توده ای و فدایی و ملی و مجاهد نیز که همگی در شکل گیری و تثبیت رژیم جمهوری اسلامی نقش داشته اند، به خط پایان نزدیک می شود.  جامعه جوان و پویای ایران در عصر سرسام آور تکنولوژی ارتباطات به مضامین مدرن و چهره های نوین نیاز دارد تا در رقابت بی رحمانه جهانی شدن و تغییرات سرنوشت ساز خاورمیانه بتواند ایران را در جایگاه واقعی خود قرار دهد. در این چالش ملی، منطقه ای و بین المللی که تنها با اتحاد همه نیروهای سیاسی ایران اعم از چپ و راست به سرانجام خواهد رسید، از «نسل ابلهان کهن» کاری ساخته نیست.

   

30 مارس 2005

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |