ما کودکان زیرک این قرن، ای رفیق!
از نسل ابلهان کهن بودیم
الاهه بقراط
قسمت اول
در خانه رضا مقصدی
آدم چیزی برای خواندن کم نمی آورد. در چند روزی که نزد او هستم هر بار دو سه
کتاب از قفسه های مملو از کتاب و نشریه، چند پلی کپی از آن گوشه و دو سه دست
نویس از لابلای کاغذها بیرون می کشد و به من می دهد. امروز دو دست نویس کپی
شده هم می گذارد روی میز و تأکید می کند که بخوانم. می خوانم. یکی نگاهی است
به بوف کور صادق هدایت و دیگری خاطره کوتاهی از دوران نوجوانی
فردی
که حدود چهل سال پیش برای نخستین بار «قرائت خانه» شهر کوچک شان را کشف می کند
که بر دیوار سالن آن نوشته اند: «به من کتاب بده. به من پَر بده!» پس از
خواندن می گویم خیلی خوب است، کی اینها را نوشته؟ پاسخ نمی دهد. اصرار می کنم
کی نوشته؟ می خندد و به نرمی می گوید تو از او خوشت نمی آید. می گویم چه ربطی
دارد؟ خیلی خوب نوشته. می گوید جمشید طاهری پور! می اندیشم با این نثر زیبا و
ساده و این دقت مو شکافانه! کاش هرگز پای در سیاست نمی گذاشت. مگر نه این است
که هر استعداد مثبت اگر در راه درست به کار نرود، در بهترین حالت می تواند خود
شخص را ویران کند؟
جمشید طاهری پور از
معدود بنیانگذاران «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» است که هنوز در میان ماست.
شاید به تصادف یا اراده! به نقل از دیگران شنیده ام که در آخرین لحظه دستگیری
در دهه پنجاه خورشیدی، کپسول سیانوری را که در دهان داشت مورد استفاده مرگ قرار
نداد. زنده ماند و زیر شکنجه ساواک مقاومت کرد. با انقلاب اسلامی آزاد شد و با
جمهوری اسلامی راه تبعید در پیش گرفت. او سالها عضو هیئت سیاسی و سردییر نشریه
«کار» ارگان این سازمان و از تعیین کنندگان مؤثر خط سیاسی این گروه از جمله طرح
پیوستن چریکهای فدایی به حزب توده بود با این تفاوت که او این سیاست را
صادقانه به سود «جنبش» می دانست، لیکن رفقایش، که امروز کارشان محدود به نامه
نگاری و حمایت از این و آن و نگهداری از جمهوری اسلامی است، می شتافتند تا برای
به قدرت رسیدن، هر چه زودتر زیر سایه «برادر بزرگ» قرار گیرند و بعدها نیز در
اتحاد شوروی تلاش می کردند از همان امتیازاتی برخوردار شوند که حزب توده سالها
از آن بهره مند بود. غافل از آنکه رهبران حزب توده از مصاحبه های تلویزیونی و
اعدام و زندان سر در می آورند و بازماندگانشان پس از فروپاشی اتحاد شوروی با
حفظ «ژن» توده ای چندین دسته می شوند.
طاهری پور اما
چندیست کناره گرفته است. همو بود که سال 58 در دفتر مخفی نشریه «کار» در خیابان
فخر رازی، روبروی دانشگاه تهران، به ما که چند جوان حول و حوش بیست سال بودیم
نگاه می کرد، و شاید با حسرتی که ما آن را درک نمی کردیم، به لهجه گیلکی می
گفت: بَرَه، شما خیلی جوانید! در حالی که خودش نیز هنوز «سال سی» را پشت سر
ننهاده بود. احتمالا گمان می کرد ما «جوانان انقلاب» که رنگ ساواک و زندان و
شکنجه را ندیده ایم چه آینده درخشانی پیش رو داریم! او نیز مانند ما نمی دانست
«بسی رنج» همراه با واواک و زندان های مخوف و شکنجه های وحشیانه و اعدام های پی
در پی در راه است و معلوم نیست کسانی که مانده اند، عمر را در کجای جهان باید
بسر آورند.
به دوست دیرین خود
توضیح می دهم من نه از طاهری پور، بلکه از این شیوه خوشم نمی آید که کسانی
حاضر نیستند بار مسئولیت اعمال و اشتباهات خود را بپذیرند و این خرد و دلیری را
ندارند که یک بار در برابر کسانی که به آنها روی آوردند، در برابر «خلق» که
عنوان فدا شدن «اکثریت» و «اقلیت» خود و «مجاهدت» در راه آن را هنوز یدک می
کشند، و در برابر جان باختگانی که در راه سیاست آنان زندگی عزیز خویش را فدا
کردند، بایستند و بگویند خطا کرده اند و بررسی این خطاها را راه توشه آینده خود
سازند. امروز نیز نه تنها این واقعیت را نمی پذیرند که هنگامی که قادر به
نوسازی و بازتولید خود نیستند، می باید جا را برای افکار و افراد نو خالی
نمایند، بلکه خود را متوهمانه همچنان رهبر سیاسی «جامعه» می پندارند، حال آنکه
نقش آنان و سازمانهای مشابه و برادر آنان پیش و پس از انقلاب اسلامی چیزی جز
اخلال و دامن زدن به تحریفات تاریخی و قلب مفاهیم و تفرقه بین لایه های مختلف
اجتماعی و سرانجام برآمدن و بقای هیولای جمهوری اسلامی بر گُرده آنان نبود.
دوران همین نقش منفی نیز دیگر بسر آمده است. لیکن آنان در شرایط حساس کنونی آن
نقش را به شکلی دیگر بازی می کنند و این چیزی بیش از «خوش نیامدن» است. من از
این شیوه و این نقش به قول یدالله رؤیایی «نفرت می کنم!»
این سخن و آنچه بعد
در نشریه ای که روی میز است می خوانم به تصادف به یکدیگر مربوط می شوند. یک
فصلنامه تخصصی شعر است به نام «گوهران» به سردبیری خانم سیعده آبشناسان که
پاییز گذشته منتشر شده و ویژه نصرت رحمانی است که حدود چهار سال پیش در هفتاد
سالگی درگذشت. در حال مرور برخی از شعرهای نصرت رحمانی فکر می کنم آیا این شاعر
نوپرداز هم فدای فضای سیاست زده شد که شعر و شعورش، که با ادبیات شاعرانه این
سوی جهان پهلو می زند، آن گونه که باید مورد توجه جامعه قرار نگرفت؟ در این حال
چشمم به شعری از نادر نادرپور می افتد که نامه وار به نصرت رحمانی سروده است.
شاید بتوان آن را آرزوی دیدار دو شاعر نامید که هر دو در جوانی به جنبشی
پیوستند که نماینده ای جز حزب توده نداشت و هر دو پس از سال 1332 که دستی از
همسایه شمالی به یاری حزب آنان بلند نشد، مأیوس و سرخورده از آن دل بریدند.
نامه به تاریخ شنبه
سوم آذرماه 1358 یعنی زمانی کمتر از یک سال پس از انقلاب اسلامی است. شعری
طولانی که از هر تفسیر سیاسی گویاتر است. تاریخ سرودنش بیانگر شعور شاعری است
که سالها «موزه تاریخ» را که این بار پس از انقلاب اسلامی در خیابان ها به حرکت
در آمد، تماشا کرده و در میان این همه «تصویر و تزویر» ناگهان چهره دوست شاعرش
را باز می شناسد. شعر را چندبار می خوانم. طاقت نمی اورم و رونویسی اش می کنم.
نادرپور 25 سال پیش حقیقتی را به شعر سرود که هنوز در دهها مقاله و کتاب باید
تکرارش کرد. تیتراین مقاله و مقاله هفته بعد که دنباله این سخن خواهد بود، از
همین شعر است. علاقمندان می توانند متن کامل شعر را در «ژورنالیست» در سایت
www.alefbe.com
بخوانند.
کمونیست های اثنی عشری
موضوع بر سر «چپ»
ایران است که تا به امروز با وجود گروه های متنوع ریز و درشت نتوانسته به نیروی
قابل توجهی در جامعه تبدیل شود و حتا کمتر از همان «یک درصدی» شده که زمانی
مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت درباره آنان گفته بود. سرکوب بی رحمانه رژیم
اسلامی تنها یکی از دلایل این ناکامی است. دلایل مهم تر را باید در اندیشه و
عمل آنان جست که که نه در یک مقاله هفتگی می گنجد و نه جایش در کیهان است.
موج تغییر مفاهیم
سیاسی و اجتماعی که در طول تاریخ جاریست، با فروپاشی بلوک شرق شتابی فزاینده
یافت و پس از یازده سپتامبر به اوجی رسید که هنوز فرو نخوابیده است. نخستین
تأثیر این بازنگری ها را پس از بحث هایی که رسانه ها و مطبوعات و محافل علمی
غرب را در نوردید، می باید در پیشنهاداتی جست که در کنفرانس امنیتی مونیخ در
فوریه امسال و به تازگی بطور مشخص از سوی کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل متحد
برای اصلاحات در این سازمان مطرح شده است. آیا جامعه ما و احزاب و گروه های
سیاسی ایران می توانند از موجی برکنار بمانند که ولید جنبلاط رهبر سوسیالیست
های لبنان را واداشت تا برگذاری انتخابات در عراق را با فرو ریختن دیوار برلین
مقایسه کند؟
چپ های ما چه می
کنند؟ فقط یک نگاه به نام آنان بیندازید! درست مانند حکومت جمهوری اسلامی که
سبب شرمندگی ایرانیان است، نام این احزاب و گروهها نیز سبب سرافکندگی است. نام
هایشان هیچ کدام به این دوران تعلق ندارد و یادآور قرن نوزدهم است. تنها گروه
های راست در خارج و گروه های قانونی با گرایش های مذهبی در داخل هستند که گذشته
از هر نظری که نسبت به آنان داشته باشیم، نامشان با مضمون احزابشان همخوانی
دارد. وگرنه دیگران نه به دلیل کمیت ناچیز و پیشینه وابستگی شان هرگز حزب
«توده» بوده اند. نه با احتساب مماشات و دریوزگی شان به پیشگاه جمهوری اسلامی
«فدایی خلق» به شمار می روند و نه با کیش شخصیت و همکاری با رژیم صدام حسین می
توان آنان را «مجاهدین خلق» دانست. ترجمه این اسامی نیز برای ایرانیان مشکل
است. باید به شنونده غربی توضیح داد چگونه حزبی، آن هم کمونیست، می تواند خود
را نماینده عامه مردم یا «توده بی شکل» بداند؟! و یا چرا سازمانی به جای بقا و
فعالیت برای حقوق مردم می خواهد خود را قربانی و «فدای خلق» کند؟! نام «مجاهد»
هم به برکت انقلاب اسلامی و تروریسم برای شنونده غربی تداعی گر بنیادگرایان و
اسلامیست هاست!
به این ترتیب
نخستین گام برای این گروه ها این است که یک فکری برای نام خویش بکنند. البته
برخی نخستین گام را برداشته اند ولی از آنجا که اندیشه شان کهنه است، تنها
توانسته اند نام «جمهوری خواهان» را پوشش احزاب و سازمان های خود قرار دهند
وگرنه همان افراد و همان گروه و همان احزابند و یا به قول رضا مقصدی همان
«کمونیست های اثنی عشری» هستند که امروز به «جمهوری خواهان اثنی عشری» تبدیل
شده اند. برای شناخت بیشتر این نوع «روشنفکران» که پیشینه شان به انقلاب مشروطه
می رسد به کتاب ارزنده «مشروطه ایرانی» از ماشاء الله آجودانی رجوع کنید. جالب
اینجاست که بسیاری از همین افراد به تحسین این کتاب می پردازند و نمی دانند که
سخن از خود ایشان است! تصویر آنان است که از مشروطه تا به امروز همچنان آینه
تاریخ را مخدوش می کند. با نام «جمهوری خواهان» نمی توان ریشه پوسیده را
رویانید. نمی توان پیشینه خود را از خاطره دیگران و عملکرد خویش را از ذهن
کسانی که آنان را از نزدیک می شناسند، و مهم تر از همه، از حافظه تاریخ زدود.
بگذریم از اینکه نام «جمهوری خواهان» نیز از یک سو بسیار فراگیر است و از
سیدعلی خامنه ای و رفسنجانی و شکنجه گران واواک تا رهبران چپ را می تواند در بر
گیرد و از سوی دیگر مثلا در آلمان تداعی گر حزب نئونازیست هاست و در آمریکا حزب
راست محافظه کار را به یاد می آورد.
گام بعدی و چند
نکته دیگر را هفته آینده پی خواهیم گرفت. در اینجا تنها بر این نکته تأکید می
شود که فروپاشی شوروی در عین حال فروپاشی ناگزیر چپ های سنتی را به دنبال داشت
و در سراسر جهان هر آنکه نتوانست خود را با شرایط جدید جهان تطبیق دهد، کوچک و
کوچکتر شد. چپ های سنتی ایران از جمله انواع توده ایها و اقسام چریکها که زیر
نام های مختلف فعالیت می کنند، از این تغییرات بی تأثیر نماندند، با این توضیح
که راه کوچکتر شدن در پیش گرفتند! نامشان در گوش خودشان آشنا ماند و نسل جوان
ایران آنان را نمی شناسد و مطبوعات غربی نیز در بررسی نیروهای مخالف و مؤثر
جمهوری اسلامی نامی از آنان نمی برند زیرا به شمار نمی آیند. این واقعیت اما
برای یک جامعه در حال تحول نگران کننده و زیانبار است زیرا وجود چپ به ویژه در
کشورهای در حال رشد ضروری و مثبت است. چپ های ایران می باید اندکی فراتر از نوک
دماغ گروه و حزب خود را ببینند تا بتوانند اهمیت وجود چپ دمکرات را در کنار
راست دمکرات، که بی تردید نیروی رهبری کننده تحولات سیاسی و اقتصادی و بازسازی
آینده ایران خواهد بود، برای رشد همه جانبه دموکراسی در جامعه درک کنند.
ادامه دارد
21 مارس 2005
|