|
|||
|
مقاله |
|||
|
اینجایم و ریشه های جانم آنجاست الاهه بقراط
چند ماه پیش با یک هنرمند آلمانی که مانند اغلب روشنفکران غربی از دولت آمریکا دل خوشی ندارند، بر سر مفهوم «وطن» که در نزد آلمانی ها به دلیل «ناسیونال سوسیالیسم» هیتلری حساسیت ویژه ای در مورد آن وجود دارد، و هم چنین نقش ارتش های خارجی در عراق و افغانستان صحبت می کردیم. او معتقد بود پس از تجربه رژیم هیتلری و در شرایط کنونی امکان ندارد آلمانی ها حاضر شوند برای یک جنگ به جبهه بروند. پرسیدم: «حتی اگر یکی از کشورهای همسایه، مثلا فرانسه، به آلمان حمله کند؟» البته این فرض به اندازه ای ناممکن است که احتمالا هرگز کسی به آن فکر نکرده است. ولی در جستجو برای یافتن پاسخ به پرسش های سیاسی و اجتماعی چه راه دیگری غیر از مراجعه به تجربه گذشته و هم چنین «فرضیه» یا «اگر» به مثابه یکی از راههای بررسی حالت های مختلف وجود دارد؟ با این همه او شاید به دلیل همان تاریخچه نژادپرستانه رژیم هیتلری ابتدا سکوت کرد و بعد گفت: «ولی دنیا خیلی تغییر کرده است» که البته پاسخ به آن پرسش نبود. گفتم: «در عین حال، سربازان شما در حال حاضر در جبهه ای به نام افغانستان حضور دارند». گفت: «ولی حضور آنها برای بازسازی است». گفتم: «حقیقت اما این است که آنها برای دفاع از مرزهای امنیتی و رفاهی آلمان است که هزاران کیلومتر آنسوتر به بازسازی مشغولند. از سوی دیگر، دولت و احزاب آلمان می خواهند کارهایی را که در افکار عمومی غیراخلاقی و کثیف به شمار می روند، دیگران، مثلا آمریکاییان، انجام دهند و آنها در اینجا رفاه و امنیت خودشان را داشته باشند و خون از دماغ سربازانشان نیاید تا بتوانند آرای مردم خودشان را در انتخابات و هم چنین محبوبیت خود را بین مردم کشورهای «جهان سوم» حفظ کنند. پیش بردن چنین سیاستی در بلندمدت ممکن نیست».
وطن کجاست؟ اتفاقا از آغاز سال 2008 آمریکا و ناتو به شدت به آلمانی ها فشار می آورند مسئولیت نظامی بیشتری در افغانستان بپذیرند. آری، دنیا تغییر کرده است. به همین دلیل امروز کشورهای غربی و جوامع آزاد هزاران کیلومتر آنسوتر، از مرزهای خود دفاع می کنند. و نمی توان انکار نمود که به غیر از اسلامیست ها که عرصه را بر خود تنگ می بینند، مردم افغانستان و عراق بر خلاف دلسوزی های روشنفکرانه نسبت به وضعیت آنها، و با وجود ترورهای فجیع، ظاهرا از تاخت زدن رژیم طالبان و صدام با دمکراسی ای که با توپ و تانک برایشان به ارمغان آورده شده است، چندان ناراضی نیستند. مسئله اینجاست که این مردم تا چه اندازه بتوانند بر خرابه های تاریخی خود نظامی را بر پا دارند که راه را بر بازگشت هرگونه نیروی غیردمکراتیک و هم چنین ضد دمکراسی ببندد. و این اتفاقا نکته ای است که تضمینی برای آن وجود ندارد. شاید برآمدن رژیم هیتلری از درون جمهوری وایمار یک نمونه تاریخی و چه بسا تکرارناشدنی و آنچه در ترکیه این روزها زیر عنوان «اسلامی شدن خزنده» از آن نام برده می شود، یک نمونه در حال تجربه با نتایجی نامعلوم باشد. وضعیت ایرانیان اما تفاوت دارد. ایران به پایان یک دوره تاریخی نزدیک می شود. دوره ای که ادامه آن با همین شکل و محتوایی که دارد با ظرفیت های جامعه ایران و هم چنین منطقه و جامعه جهانی همخوانی ندارد. البته یک جمهوری اسلامی با رعایت کمترین حدود دمکراسی و حقوق بشر، آنگونه که «اصلاح طلبان» و برخی از گروههای «ملی خط تیره مذهبی» و حتی عده ای از «روشنفکران» و نیروهای چپ سنتی در نظر داشته و دارند، می توانست منطقه و جامعه جهانی را راضی کرده و دهان آنها را ببندد. مگر در بسیاری از کشورهایی که دوستان نزدیک غرب به شمار می روند، دمکراسی برقرار است که در ایران باشد؟! اما اینکه نسخه «دمکراسی دینی» تجویز شده توسط دیگران تا چه اندازه با مزاج ایرانیان بسازد، موضوعی است که ظاهرا فکر کسی را به خود مشغول نمی کند. البته هنوز هم «الگوی اسلامی» با، فرقی نمی کند «اصلاح طلبان» یا «اصولگرایانِ» صد البته خودی، یکی از «گزینه»های مهم و «ممکن» و «عملی» غرب برای ایران به شمار می رود. گزینه ای که نقش و نقشه «وطن» در آن نامعلوم است.
بازگشت یا فرار؟ کم نبوده مواردی که در فرصت های مختلف، از ایرانیان، اعم از مهاجر و تبعیدی، با شرایط و موقعیت های متنوع و متفاوت پرسیده ام اگر شرایط سیاسی و اجتماعی ایران بهبود یابد و تغییرات مثبت در آن روی دهد، آیا برای زندگی به ایران باز خواهند گشت؟ این را هم بگویم که برای من «بهبود شرایط» و «تغییرات مثبت» چیزی کمتر از تأمین و تضمین آزادی های سیاسی و اجتماعی (یعنی درست تغییر همان شرایطی که سبب تبعید و مهاجرت شده است) و در نتیجه، تغییر قانون اساسی و نهایتا تغییر نظام جمهوری اسلامی نیست. اتفاقی که بدون توجه به اینکه کسی از آن خوشش بیاید یا نیاید، یا با آن موافق باشد یا نباشد، به این یا آن شکل به دلیل ناهمخوانی رژیم کنونی با روح زمان و ظرفیت های جامعه، دیر یا زود روی خواهد داد. به جرأت می توانم بگویم جز افرادی که بدون آنکه پرسشی از آنها بشود، آرزویی جز بازگشت ندارند، هیچ پاسخ مثبت دریافت نکردم حتی از کسانی که از طیف های سیاسی می آیند و یا هنوز خود را در یک طیف سیاسی می پندارند. البته هر کس، درست مانند رفت و آمد به ایران، دلایل از جمله شخصی و خانوادگی خود را دارد که معمولا نقش تعیین کننده بازی می کنند. از همین رو، اغلب آنها در بهترین حالت میل دارند گاهی به ایران سر بزنند، که البته بسیاری از آنها از سالها پیش همین کار را می کنند و تغییر یا عدم تغییر شرایط ایران نقشی در تصمیم آنها ندارد جز اینکه چه در ایران و چه در اینجا از کسانی که در ایران زندگی می کنند و از کسانی که به ایران رفت و آمد نمی کنند، محتاطانه تر عمل می کنند، از همین رو نیز ظاهرا بدون مشکل می توانند رفت و آمد کنند. پرسش مهم اما این است چرا کسانی که به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی به اجبار یا داوطلبانه به تبعید و مهاجرت می روند، در یک شرایط عادی و مطلوب حاضر نیستند به «وطن» باز گردند؟ و این البته ویژه ایران نیست. امتناع تبعیدیان و مهاجران مثلا عراقی و افغانی را به دلیل شرایط اشغال و تروریستی که در هر دو کشور وجود دارد، تا اندازه ای می توان درک کرد. اگرچه صد در صد قابل توجیه نیست. چرا که هنگامی که نیروهای کشورهای خارجی به طور مسلح و غیرمسلح برای تأمین و تضمین امنیت و بازسازی و بهبود شرایط در این کشورها تلاش می کنند و حتی کشته می شوند، طبیعتا «مام وطن» از فرزندان خود انتظار و توقع بیشتری دارد که وی را دریابند و تلاش کنند تا نهایتا از اشغال نیروهای خارجی نیزنجات یابد. بعلاوه، بازگشت به جای خود. چرا هر روز بر شمار کسانی که هرگز به فکر مهاجرت از ایران نبوده اند، افزوده می شود؟ چرا همه به نوعی به دنبال راهی هستند تا از «وطن» فرار کنند؟! موضوع روز نه تنها «بازگشت» نیست بلکه هنوز و همچنان «فرار» است و موج تبعید و مهاجرت پس از تقریبا سی سال که از برقراری جمهوری اسلامی می گذرد، هنوز پایان نیافته است. آنهایی نیز که در سالهای گذشته با پشتوانه مالی به «وطن» بازگشتند و جیبهای خود را بیش از پیش انباشتند، بدون آنکه اندکی از مشکلات روزانه اکثریت مردم شامل حال آنان شود، در «گتوهای ثروتمند» زندگی می کنند و همواره یک پا در خارج از کشور دارند. از سوی دیگر، با شناور و سیال شدن مرزها، چه بسا باید در مفهوم «وطن» بازنگری کرد. چه بسا باید آن را دوباره دریافت. چه بسا باید آن را دوباره از نو تعریف کرد. و چه بسا باید آن را وا نهاد و حقیقت را در جمله ای که معمولا پشت کامیونها نوشته می شود جست: «وطن آنجاست که...» و هر کس بنا بر حال و روزش آن را کامل کند.
دلتنگی تبعید گاه فکر می کنم اگر ایرانیان، به ویژه آنان که ادعای «روشنفکری» دارند، عمق فلاکتی را که در آن فرو رفته اند، واقعا درک می کردند، و اگر هربار از خود می پرسیدند: آخر اینها کیستند که بر «وطن ما» فرمان می رانند، این چه فرومایگانی هستند که بر سرنوشت ما حاکم شده اند، چه بسا شرم تمامی تاریخ و جهان را برای آنکه خود را در پس آن بپوشانند، کم می آوردند چرا که خود نیز در به وجود آمدن و ادامه این شرایط نقش داشته و دارند. ولی گویا تنها چیزی که این «روشنفکران» به آن نمی اندیشند، همین فلاکت عملا موجود است که تا گلو در آن فرو رفته اند و شاید هم به همین دلیل آن را تشخیص نمی دهند زیرا متقابلا جزیی از وجود یکدیگر شده اند. شاید از همین رو این «روشنفکران» به جای پرسش، مرتب به دنبال ارائه پاسخ های بدیع و صاف کردن جاده هایی هستند که نهایتا در خدمت حفظ شرایط موجود است. مثلا در شرایطی که هیچ کدام از آرزوهای آنها در مورد «انتخابات آزاد» به وقوع نپیوست (و البته اصلا معلوم نیست به چه دلیل بایستی به وقوع می پیوست!) تمام حرفهایشان را فراموش کرده و به دنبال راه گربه ای با توجیهات فریبنده می گردند تا بتوانند عده بیشتری را به صفوف رأی گیری مجلس اسلامی هشتم بکشانند و طبیعتا انتظار می رود خودشان نخستین کسی باشند که به توصیه خود عمل می کنند! آنها غافل اند از اینکه کسانی که با مجلس اسلامی هفتم و ریاست جمهوری نهم قدرت ایدئولوژیک و نظامی خود را بسیج کرده اند، نیامده اند که به آسانی بروند و یا مواضعی را که تسخیر کرده اند به دیگرانی واگذارند که از میدان به در کرده اند. در این میان آیا کدام عقل و کدام چشم لازم است تا بتوان تشخیص داد و دید که رژیم و جامعه به سوی یک رویارویی تمام عیار پیش می روند؟ و ندید و تشخیص نداد که صاحبان قدرت هستند که با اهدافی به مراتب فراتر از قبضه کردن نهادهای قانونی بر طبلی می کوبند که نهایتا مارش عزای خودشان را همراهی خواهد کرد؟ چگونه می توان در چنین شرایطی، مردم و جنبش های مدنی را فرا خواند به جای تجهیز خود برای مقاومت در برابر آنچه پس از 24 اسفند انتظار آنها را می کشد، داوطلبانه به خدمت رأی گیری حاکمان در آیند، تا جاده را برای ماشین سرکوب که اتفاقا به اتکای آرای آنها با شدت بیشتری به کار خواهد افتاد (زیرا خود به آن رأی داده اند!) صاف کنند؟ نقش «روشنفکران» در چنین بزنگاه هایی است که خود را نشان می دهد و البته بعدا همگی آنها نه تنها منکر این نقش می شوند، بلکه بدون آنکه حاضر باشند کوچکترین مسئولیتی بپذیرند، تلاش می کنند خود را در میان کسانی جا بزنند که از همان ابتدا درباره آنچه قرار است پیش آید به همه هشدار می داده اند! در چنین شرایطی، نوروزی دیگر بی اعتنا به موقعیت های گوناگون از راه می رسد. نوروزی که با مفهوم «وطن» گره ای تاریخی خورده و از همین رو در سالهای اخیر هویت نوینی یافته است. هویتی که ایرانیان را در سراسر جهان به چیدن سفره هفت سین تشویق می کند و حتی نسلی را که از «وطن» جز خاطره ای دور در دوران کودکی در ذهن ندارد، به روزشماری فرا رسیدن «عید» وا می دارد. وطن هر تعریفی که داشته باشد، بر خلاف دین و مذهب، یک موضوع عمومی و یک هویت جمعی است. وطن یک مفهوم فراگیر است. نژاد و رنگ و زبان و اعتقادات دینی یا غیردینی قابل حمل و نقل اند. آنها را می توان با خود به همه جا برد. اتفاقا دین در این میان ضعیف ترین حلقه است چرا که بر خلاف آنهای دیگر، می توان تغییرش داد! از همین رو حکومت اسلامی در پی قانونی کردن اشد مجازات برای ارتداد است که احتمالا افتخار تصویب آن به مجلس اسلامی هشتم می رسد (قابل توجه کسانی که دیگران را به رأی دادن به مجالسی تشویق کردند و می کنند که چیزی جز قوانین زن ستیز، ضد ایرانی و ضد حقوق بشر تصویب نکرده و نمی کنند). در این میان، تنها وطن است که وقتی آن را ترک می گویی، نه تنها نمی توانی آن را به همراه ببری، بلکه بخشی از خود را نیز در آن به جای می گذاری. مفهوم «وطن» در کشاکش سیاست و سرکوب بر سفره های هفت سین در ایران و خارج از ایران سایه می اندازد. دلتنگی وطن را از سفره هفت سین تبعیدی نمی توان زدود. تنها این رباعی ناب از رضا مقصدی مضمون هر نوروز و تمامی چهارفصل هایی است که تبعیدی در آن سوی جهان بسر می آورد: اینجایم و ریشه هایِ جانم آنجاست شادابیِ باغِ ارغوانم آنجاست دیریست درین قفس، نَفَس می شکَنَم گر خاک شود تنم، روانم آنجاست 6 مارس 2008
|
|||
|
| © 2008 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |