|
|
|
مقاله |
|
سرنوشت مشترک گنجی ها
تیرداد کورس بابایی
گنجی شاید برای صفحات روزنامه ها و وبلاگ ها کهنه شود اما برای همسرش همیشه تازه است. هنوز هم فرزندانش چشم انتظار روزی را می کشند که کوبه در به صدا در آید و پیکر خسته و زخمی اش را دوباره در آغوش بگیرند. مادر پیر گنجی هنوز هم امید دارد شاید که دلهای سخت و سنگ“ زندانبان ها“ به رحم آید . براستی گنجی چرا باید کنج زندان ذره ذره بسوزد؟ آیا گنجی هم نمی توانست همانند بسیاری دیگر از همفکران سابقش مهر سکوت بر لب زند و خیلی پیشتر از اینها بی آنکه نیازی به اعتصاب غذا باشد“ جسمش“ را رها کند؟ براستی گنجی آیا تنها برای خود می جنگد؟ بی پرده بگویم فریادی که گنجی کشید میلیونها تن حتی شهامت زمزمه کردنش را هم ندارند پس حق نیست که گنجی و گنجی ها فراموش بشوند. باید فریاد عدالت خواهی گنجی را ستود و بها داد. باید از گنجی حمایت کرد تا در فرداهای نه چندان دور هزاران گنجی پدید آید که „ بی پروا“ فریاد بکشند : آقای خامنه ای باید برود! خامنه ای هم خواهد رفت همانگونه که صدام حسین رفت. همانگونه که هیتلر رفت. همانگونه که چنگیز رفت. اما در پس این آمد و رفت ها نامهایی بزرگ بر دل سنگ تاریخ حک می شود که باید آنها را شناخت و برای همیشه به خاطر سپرد بی شک یکی از این نامها ی فراموش نشدنی در تاریخ معاصر ما نام گنجی است. او یکه و تنها سکوت را شکست و „ ولایت فقیه“ را به لجن کشید اما ما به پاس آن همه پایداری و شهامت چند شاخه گل به حضورش هدیه کردیم. همان „ما“ ی بیست میلیونی که ماهها برای موجود بزدلی چون „ خاتمی“ هورا کشید و کف زد برای گنجی چه کرد ؟ چند نفر از ما به صدای استمداد همسر گنجی پاسخی شایسته دادیم؟ سوالها یکی پس از دیگری در ذهنم نقش می بندد اما دریغا که پاسخی بر این سکوت نفرت انگیز نیست. در سرزمینی که میلیونها تن خاموشی پیشه کرده اند و“ معتاد“ بدبختی و فلاکت خود شده اند چرا باید فریاد عدالت خواهی گنجی در سکوت ما گم شود؟ اگر امروز جمهوری اسلامی تا بدین حد منزلت و کرامت انسانی را ناچیز و بی ارزش می شمارد همه دلیلش از سکوت و کاهلی دیروز ماست. در برابر شکیبایی باطبی چه کردیم؟ در برابر ظلمی که رژیم بر خانواده „ پیران“ روا داشت چه کردیم؟ دیگر زمان آن رسیده است که به جای نقد „ شاه“ و „ مصدق“ و „ خمینی“ و „ خاتمی“ و... „ ملت“ را نقد کنیم. همان ملتی که هر روز خود به دستان خود „بتی“ می سازد و پس از چندی خود „بت شکن“ می شود. عادت زشتی پیدا کرده ایم که همه بدبختی ها و مصیبت هایی که بر سرمان می آید را به گردن „ خارجی“ و „ رهبران“ سیاسی خود می اندازیم. یک روز زنده باد „ مصدق“ سر می دهیم و یک روز „ جاوید شاه“. یک روز فریاد می زنیم: „ خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم“ و فردایش خمینی را دشنام می دهیم که چرا خون ریخت؟!.... بگذریم! مثل همیشه! عکس گریان همسر گنجی را در یکی از سایت ها دیدم و دوباره داغ دلم تازه شد. زندانیان سیاسی در بند امروز چشم انتظار قلم ها و قدم ها نشسته اند. قلم هایی که اگر متحد شوند می توانند هزاران دیکتاتور سرسخت تر از خامنه ای را از تخت قدرت به زیر کشند. قدم هایی که اگر در کنار هم حرکت کنند می توانند هزاران زندان را افسانه کنند. فردا دیر است...
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |