|
|
|
مقاله |
|
نوروزمان پیروز خواهد شد
الاهه
بقراط
بهار از راه می رسد. فصل عشق، زیبایی، تازگی، جوانی، رویش، تکثیر و تنوع. فصل نو شدن زمین و زمان. چقدر آرزو داشتم پس از این زمستان سرد و خاکستری و مرگبار که از گیلان و بم و زرند تا تهران و برلین و سواحل اقیانوس هند را فرا گرفت، و در این روزهای انتظار که سبزی و شکوفه را نوید می دهند تا بهار در قاب هر پنجره بنشیند و آبی آسمان با سماجتی شیرین در هر نگاهی لانه کند، من هم می توانستم چون روزهای دور در تپه ماهورهای سبز و پر درخت جاده «سنگ تراشون» و «پهن کلا» و «زیرآب» و «شیرگاه» آسوده نفس عمیق بکشم و در اتوبوس «ایران پیما» در پیچ و خم «هراز» گم شوم. گمان نمی کنم آرزویی کوچکتر از این وجود داشته باشد! فاصله اما یک پرواز چند ساعته از اینجا تا آنجا نیست. فاصله ژرف آزادی تا استبداد است. از این فاصله می توان با تغییر خود یا «تقیه» و یا سکوت عبور کرد، لیکن نمی توان آن را با یک بلیت از میان برداشت. دل پر می زند، ولی غبطه ای در کار نیست. آینده از دیروز، هنوز و همواره در راه است. من اما چه می کنم؟ به سینما «دِلفی» در خیابان «کانت» پناه می برم. «دِلفی» همان تماشاخانه معبدگونه یونان باستان است. «کانت» همان فیلسوف خرد و اخلاق است که «قانون اخلاقی درون» را ورای هر چیز قرار می دهد. من به فلسفه خرد و اخلاق کانت اعتقاد دارم و سینما از دیرباز معبد من بوده است. از آن سالهای دور که سینما پلازا در خیابان شاهرضا روزهای جمعه فیلم های تک سئانسی، و فیلم خانه ملی ایران در میدان بهارستان فیلم های با ارزش تاریخ سینما و غیر از اکران عمومی رانشان می دادند. و همراه با آن، یاد پدر نازنینی که مانند اغلب پدران گمان می کرد این مادر است که زیادی به بچه ها رو می دهد و می گفت: هر وقت تلفن می زنم این بچه یا رفته کوه یا رفته سینما. پس کی درس می خونه؟ درس؟ درس و ورزش و هنر فدای آمدن روح الله خمینی و انقلاب اسلامی شد. گاه با خود فکر می کنم اگرچه من در آن دوران جوان و بی تجربه و درواقع یک تماشاچی انقلابی و خواهان سرنگونی شاه و روی کار آمدن کمونیست ها بودم، ولی به شدت احساس مسئولیت و خطاکاری می کنم. پس آنهایی که به اصطلاح رهبران سیاسی بودند، حتما طفلکی ها پشت شان زیر بار این خطا و مسئولیت خم شده و وجدانشان بار اخلاقی سنگینی را تحمل می کند. لیکن تنها یک نگاه کافیست تا دریافت تفکر باطل، زهی خیال محال! همه شان گویی همین امروز پاک و منزه از شکم مادر زاده شده اند تا جایی که نه تنها به ارزیابی های بی پایه خود ادامه می دهند، بلکه همچنان رهنمودهای مشعشع نیز صادر می کنند. یکی سالگردی را که در فروپاشی بلوک شرق محو شده است، جشن می گیرد. دیگری برای تولدی در خون و مرگ و شکست، رقص و پایکوبی می کند. یکی هنوز دهانش بوی نفت می دهد، و دیگری با بلاهت تمام ملت و مملکتی را معادل یک فرد می شمارد و حنجره می درد. هیچ کدام از اینان، یک بار، فقط یک بار هم شده از خود نمی پرسند چه خدمتی، چه کار کوچکی برای ایران و برای این مردم انجام داده اند که این چنین از باده خودپرستی مست و سرخوش اند؟ آیا سرود «ای ملت، ما با هم متحد می شویم تا برکنیم ریشه استبداد» با ترجیع بند «درود، درود، درود، درود برخمینی» را باید به حساب افتخاراتشان نوشت و یا صف آنان را در برابر سفارت رژیم جمهوری اسلامی برای رأی دادن به حجت الاسلام محمد خاتمی باید خدمت آنان به مردم دانست که چندی پیش انگشت شست خود را حواله میلیونها ایرانی کرد که به او رأی دادند؟ به راستی که در تماشاخانه سیاست می توان سرگرم شد، بدون آنکه چیزی آموخت.
صفها مشخص می شوندمردم اما می آموزند. نوشتن نامه های سرگشاده به زمامداران حکومت بی فایده بودن خود را در عمل نشان داد. قلم می چرخد و این بار «هموطنان» مورد خطاب قرار می گیرند. پس از گذشت سه ماه از طرح رفراندوم، روز دوازدهم اسفند 565 نفر با شرح مستند و آمار رسمی به تصویر نابسامانی های اجتماعی و اقتصادی کشور پرداختند. برخی از نام ها، که به ترتیب حروف الفبا آمده، در میان امضا کنندگان آشنایند. همان افرادی هستند که پیش از این نامه های سرگشاده به حکومتیان را امضا کرده اند. برخی نامها جدیدند. نام کسانی که به تمسخر و تحریف طرح رفراندوم پرداختند، در میان آنان نیست. سردمداران «اپوزیسیون قانونی» از جمله جبهه مشارکت اسلامی، مجاهدین انقلاب اسلامی و نهضت آزادی و رییسشان که سودای ریاست جمهوری در سر می پروراند، در میان امضا کنندگان نیستند. نام مبتکران طرح رفراندوم در میان امضا کنندگان به چشم می خورد. این بیانیه که امضای وزیر و وکیل و نویسنده و شاعر و پژوهشگر و دانشجو و فعال سیاسی و... را پشتوانه خود ساخته و بر ساختاری مبتنی بر «رأی و اراده ملی»، «اعلامیه جهانی حقوق بشر»، «منافع ملی»، «نظام اقتصادی پویا و کارآمد» و «عدالت اجتماعی» تأکید می ورزد، دنباله و همراه ناگزیر طرح رفراندوم و گامی مبارک است که همزمان با تحولات منطقه بی تردید شتاب لازم را در مسیر ضروری خواهد یافت. با گسترش نارضایتی مردم و تشدید فشار بین المللی بر جمهوری اسلامی، رژیم بیش از پیش متزلزل و صفها بیش از پیش مشخص می گردند. پوسته پیرامون رژیم نازکتر می شود. سرانجام هر کس باید تعیین کند کجا قرار دارد. پا به پای یکپارچه شدن حکومت، ناگزیر صف مخالفان نیز یکپارچه می شود. باید از نزدیکی طرفداران دموکراسی و حقوق بشر در داخل و خارج کشور استقبال کرد. در این میان برخی از کسانی که در بالا به عنوان افراد درس ناموز و فرصت طلب نام بردیم، به مثابه مهم ترین موانع این نزدیکی عمل می کنند. اینها همان توده ای ها و اکثریتی هایی هستند که امروز «جمهوری خواهی» را ایدئولوژی و مذهب خود کرده اند و در شرایطی که لایه های مختلف مردم با فاصله گرفتن از حکومت و انتخابات نمایشی تمامی معیارهای تحمیلی و انحصارطلبانه را پشت سر می نهند، پیشنهاد کرده اند با «داخل» یک نامزد مشترک برای ریاست جمهوری معرفی کنند! گویا نه متن بیانیه را خوانده اند و نه حوصله کرده اند نام 565 نفر را بخوانند که اگر می خواندند، می فهمیدند بسیاری از یاران به اصطلاح اصلاح طلب و «ملی خط تیره مذهبی» شان در میان آنان نیستند تا با آنها در این امر همکاری کنند! چگونه می توان از مضمون این بیانیه و امضا کنندگان آن به طرح «یک کاندیدای مشترک ریاست جمهوری» رسید؟! آیا این پیشنهاد دامی نیست که پهن شده تا جنبشی را مهار کند که با طرح رفراندوم خواهان تغییرات بنیادین است؟ پیشنهاد کنندگان توضیح نمی دهند چگونه از یک سو از «تغییر»، و یا فرصت طلبانه از «تطبیق قانون اساسی با حقوق بشر» دم می زنند، و از سوی دیگر می خواهند از کاندیدایی حمایت کنند که مهم ترین شرط نامزدی اش همانا التزام به همین قانون اساسی است؟! آیا به غیر از جمهوری اسلامی یکی از مهم ترین موانع دموکراسی همین افراد نیستند که به توهم خود را «رهبر سیاسی» می شمارند، لیکن در کنار جمهوری اسلامی و عقب تر از مردم گام بر می دارند؟ آیا بر اساس وحشت بی پایه از به قدرت رسیدن مشروطه خواهان نیست که اینان ادامه جمهوری اسلامی را ترجیح داده و پیدا و پنهان به رژیم پیام می دهند که ما را به بازی بگیرید، وگرنه هم شما و هم ما کلاهمان پس معرکه است؟! این وحشت اما بیجاست. ایران به سوی دموکراسی گام بر می دارد. در آینده جا برای تمام احزابی که در چارچوب قانون اساسی مبتنی بر دموکراسی و اصول حقوق بشر بخواهند فعالیت کنند و در قدرت سیاسی مشارکت داشته باشند، باز است. از این باید وحشت داشت که مبادا شکست دیگری بر پیشینه سیاسی خود افزود و نه اینکه به هر دستاویزی چنگ انداخت تا «جمهوری اسلامی» به «سلطنت مشروطه» تغییر نکند و حتا اگر مردم به «جمهوری» رأی دادند، که اصلا بعید نیست، فردی به نام رضا پهلوی که از همه حق و حقوق یک شهروند ایرانی برخوردار است، نتواند نقشی در عرصه سیاست ایران بیابد! چه خودپرستی و دموکراسی خواهی غریبی! البته این وحشت با مقایسه دلایل مختلف از جمله شناخته شده بودن رضا پهلوی با افرادی که مشهورترین شان را در «اپوزیسیون»، کسی از مردم نمی شناسد، قابل درک است، لیکن منطقی نیست. نباید منافع فردی و گروهی و ارضای عقده های سیاسی خود را بالاتر از منافع ایران و ایرانی قرار داد. باید به آن زمانی اندیشید که این جمهوری خواهان ایدئولوژیک مجبور نباشند با سرکوبگران خود کاندیدای مشترک برای ریاست جمهوری نظام سرکوبگر خود بدهند، بلکه مستقل و از سوی احزاب خود، نه در خارج بلکه در ایران، کاندیدایی را برای این یا آن نهاد سیاسی معرفی کنند. همین سیاست دریوزگی و مماشات سبب شده که اگر زمانی طرفداران معدود اینان را عمدتا جوانان تشکیل می دادند، امروز صفوف آنها را مانند تظاهر کنندگان کمونیست در روسیه که هنوز پرچم سرخ داس و چکش و شمایل لنین و استالین را بر دوش می کشند، عمدتا افراد نسل دیروز و پریروز و آنورتر تشکیل می دهند و جوانان جذابیتی در این افراد و احزاب نمی یابند.
روحی تازه در کالبد خسته به «دلفی» بازگردیم که فیلم «آخرین روزهای سوفی شُل Sophie Scholl» را نشان می دهد. گشتاپو در فوریه 1943 این دختر بیست و دو ساله را همراه با برادر و دیگر یارانشان که عضو گروه «رز سپید» در مونیخ بودند، دستگیر کرد و در یک محاکمه کوتاه آنان را که هیچ جز نوشتن و پخش اعلامیه های ضد جنگ و بشردوستانه نکرده بودند، به مرگ محکوم نمود. اسناد بازجویی و محاکمه آنان تا فروریختن دیوار برلین در بایگانی آلمان شرقی بود. سوفی مشهورترین عضو این گروه است اگرچه هم فعالیت اش بیش از دیگران نبود و هم عده دیگری نیز مانند او اعدام شدند. چرا؟ در اینجاست که پای «کانت»، اخلاق و آزادی وجدان به میان می آید. سوفی کمونیست و سوسیالیست نبود. به هیچ ایدئولوژی دیگری نیز تعلق نداشت. مذهبش پروتستان بود. لیکن در عین جوانی صاحب وجدان و اخلاقی بود که سبب شد تا نه تنها از مواضع بشردوستانه و آزادی خواهانه خود کوتاه نیاید، بلکه «تقصیر» فعالیت دیگران را نیز بر عهده گیرد تا شاید اعدام نشوند. درست همین نکته وی را بالاتر از دیگران قرار می دهد، اگرچه دیگران را نیز همان شب محاکمه با گیوتین گردن زدند. سوفی ایمان داشت عدالت دیگری نیز وجود دارد. عدالتی که سالها بعد نام او را افتخار آلمان ساخت. امروز کسی تشویق نمی شود مانند «سوفی شُل» بر سر وجدان بیدار خود و آزادی و آرمانهای انسانی پافشاری کند، حتا چه بسا رفتار امثال سوفی تخطئه نیز بشود. پافشاری بر سر آرمان های انسانی که بیشتر با هویت و شخصیت افراد سر و کار دارد از مد افتاده است. تفاوت را در این نکته نیز می توان دید که مادران ما از دیدن این فیلم ها ما را منع می کردند تا مبادا خود را به «خطر» بیندازیم و ما فرزندانمان را تشویق می کنیم این نوع فیلم ها را ببینند تا وجدان را فراموش نکنند و یادشان نرود موهبت آزادی که در این سوی جهان در آن بسر می برند به چه قیمتی به دست آمده است و خوشحال می شویم از اینکه در پاسخ این پرسش که آیا سوفی کار درستی کرد، می گویند: آری! من نمی توانم قضاوت کنم و نمی توانم به کسی توصیه کنم ایستادگی را بر «تقیه»، و یا برعکس، ترجیح دهد. این را باید به وجدان هر کس وانهاد. ولی این را می دانم که بین «آری» و «نه» تفاوت هست. تفاوت هست بین امثال ابراهیم یزدی و فروهرها. تفاوت هست بین آن «کشتگان گمنام» و توابان بی نام. این را هم می دانم که ارزشهای اخلاقی و بشردوستانه را نمی توان سرکوب و اعدام کرد. از همین رو ایمان دارم فاصله آزادی تا استبداد با نزدیکی و یکپارچگی طرفداران دموکراسی و حقوق بشر از میان برداشته می شود. طرح رفراندوم، بیانیه 565 نفر، تغییرات نویدبخش منطقه و پشتیبانی جهانی روحی تازه در کالبد خسته و رنجور جامعه ایران دمیده است. این را در سخنان بی پرده و صریح زنان آزاده ایران به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن در تهران، در اعلامیه های قاطعانه دانشجویان ایران، در شادمانی عاصیانه دختران و پسران جوان و در زخم سر باز کرده پدران و مادران می توان دید و احساس کرد. نوروزمان بی تردید پیروز خواهد شد.
15 مارس 2005 |
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |