مقاله

 

سخنی با خوانندگان «فرهنگ گفتگو»

الاهه بقراط

 

تردید داشتم آیا این چند خط را بنویسم یا نه چرا که می دانم گاه سوء تفاهماتی در نوشته ها پیش می آید که به شکل تصاعدی و زنجیره ای مسئله می آفرینند و من هم از نظر روان و رفتار کسی نیستم که دست به پاسخ ببرم. لیکن از آنجا که پس از خواندن برخی از اظهارنظرها واقعا خنده ام گرفت، فکر کردم می توان چند کلمه با شما درد دل کرد. نه اینکه آن اظهار نظرها مسخره باشند، نه. خیلی بامزه بودند مثلا آنجا که کیانوش توکلی می گوید «من روزی 10 ساعت مجانی پشت این کامپیوتر چشم و چالم در امده و به همه امیل ها پاسخ می دهم...» چهره شوخ او را در نظر آوردم که تا چه اندازه با علاقه و امید این سایت را راه انداخته و پیش می برد و هیچ چیز دردناکتر از این نیست کسانی که از این خدمات استفاده می کنند ناسپاسی و یا سوء تفاهم نشان دهند.

 

و اما راستش را بخواهید، من از دیدن نام خودم در صفحه اول و بعد در ابتدای آنچه روح من از نوشتنش خبر نداشت، یکه خوردم. به ویژه آنکه ظاهرا نام نویسنده اصلی زیر همان مقاله بود (که من نمی دانم چرا از اینکه نوشته اش به نام من منتشر شد هیچ اعتراضی نکرد).

 

می دانید، در چنین مواقعی بلافاصله تئوری «توطئه» در ذهن فعال می شود. نخست فکر کردم کسی به عمد به نام من این مقاله را فرستاده است. ولی برای این پرسش که چرا نام «الهه تهرانی» زیر آن آمده است، پاسخی نداشتم و اینکه یکی از خوانندگان نیز به همان نام با اشاره به اینکه نام مستعار است، به او پاسخ داده و به نام من اصلا اشاره نکرده بود. به هر روی به جای آنکه خودم مستقیم مربوط بودن آن مقاله را به خود تکذیب کنم، ترجیح دادم برای کیانوش ای میلی بفرستم و از او خواهش کنم با یک توضیح این موضوع را تصحیح کند زیرا مطمئن بودم خیلی ها آن را دیده و روی حساسیتی که موضوع مورد صحبت برانگیخته آن را خوانده اند و چه بسا دچار شگفتی هم شده باشند از اینکه این خانم (خودم را می گویم) که هر کس درباره نظراتش مطلبی می نویسد، چیزی نمی گوید چطور حالا در دفاع از یکی به محاکمه دیگری پرداخته است؟! کاش واقعا کسی موقع خواندن نوشته «الهه تهرانی» به این موضوع فکر کرده باشد آنگاه کمی از بار اندوهی که در پایین برایتان توضیح خواهم داد، کاسته خواهد شد.

 

و اما چرا غمگین شدم؟ زیرا با خود فکر کردم یعنی گردانندگان سایت با نوشته های من آشنا نیستند؟ شیوه نگارش مرا نمی دانند؟ هیچ کنجکاو نشدند که با یک ای میل درباره این مقاله از من پرس و جو کنند؟ به ویژه آنکه در همان ساعات مشغول نوشتن مقاله ای برای کیهان هفته آینده در مورد کنفرانس هشت کشور صنعتی جهان زیر عنوان «جهان دیگری قطعا ممکن است» بودم. موضوعی که «فرهنگ گفتگو» به درستی مراجعه کنندگان را به اندیشه و نوشتن درباره آن فرا می خواند و من با دیدن نام خودم روی آن نوشته به ناگهان از آن جهان آرمانی که قطعا ممکن است، به جهان واقعی پرتاب شدم که قطعیت آن امکان را به شدت با تردید روبرو می سازد و انسان را نا امید می کند.

 

باری، وقتی چند اظهار نظر را خواندم البته چیزی از آن غم کم نشد چرا که دیدم برخی مخاطبان نادیده ام بعد از این همه همراهی هفتگی (چه موافق نظراتم باشند و چه مخالف) ظاهرا پذیرفته اند آن پرسش های سخیف که مطلقا با حرفه و وجدان روزنامه نگاری نزدیکی ندارد (در اینجا از معیارهایی که خودم به آنها پایبند هستم حرف می زنم) می تواند از ذهن و زبان من گذشته باشد. از سوی دیگر شیوه پرتعارف و تکلف آن نوشته با نوشته های من همخوانی ندارد و من تا کنون هرگز وارد داد و ستد و نان قرض دادن به دیگران نشده و هرگز هندوانه زیر بغل حتی همکاران خود نداده ام. تازه، یک روزنامه نگار که به نقد کتاب هم می پردازد چگونه ممکن است بر اساس نوشته ای که به اشتباه نام من بر آن قرار گرفت، دست کم نام «ایرج مصداقی» و «هوشنگ اسدی» را نشنیده باشد. البته من این فرهنگ خودشیفته و تنگ نظر را که تلاش می کند با انکار وجود دیگران و نشناختن آنها برای خود اعتبار کسب کند، می شناسم. و مهمتر از همه چگونه ممکن است یقه انسانی را که هر جرم و گناهی هم مرتکب شده باشد، باز هم سزاوار مرگ نیست، بگیرم که چرا مانند دیگران کشته نشده و زنده مانده است؟! کاش همه آنها که امروز در خاورانهای ایران آرمیده اند، از هر فکر و عقیده و سازمانی که بوده باشند زنده می بودند و صد البته نه به قیمت فروختن خود و دیگران و دم جنباندن برای رژیم اسلامی، بلکه تنها به بهای همان زندگی که طبیعت تنها یک بار به آنها ارزانی کرده بود.

 

این چنین است که این اشتباه بیش از هر چیز از این زاویه که خوانندگان «فرهنگ گفتگو» آن نوشته را به نام من پذیرفتند برایم بسیار غم انگیز است. من در این اشتباه که هیچ نقشی در آن نداشتم، به دنبال نقش خود می گردم. کاش تردید می کردید!

 

باری، من با فرستادن ای میل به نشانی «فرهنگ گفتگو» از واکنش کیانوش اطمینان هزار درصد داشتم. می دانستم او اشتباه را با توضیح عاقلانه تصحیح خواهد کرد. ولی دلم می خواست این تصحیح هرچه زودتر انجام شود زیرا هراس داشتم. می دانید از چه؟ از اینکه کسانی با شتاب به خطاب و عتاب من بپردازند و بعد پس از تصحیح آن اشتباه، من از اینکه نویسنده آن نوشته و طراح آن سه پرسش نیستم شرمنده شوم! آیا این احساس را می فهمید؟ احساس شرم از خطای دیگری؟! از همین رو من هم به خاطر این اشتباه از خوانندگانی که اظهار نظر کردند، پوزش می خواهم و می گویم: کاش تردید می کردید!

 

من از اینکه آقای ایرج مصداقی خواب شیرین را بر خود حرام کرده و به «من» پاسخ نوشته واقعا متأسفم. و خیلی خوشحالم از اینکه نمی دانم چه نوشته است. از این هم خوشحالم که آقای هوشنگ اسدی یا هیچ یک از نویسندگان واقعی یا انتزاعی «نامه سرگشاده 34 روزنامه نویس» به تأیید مضمون آنچه من ننوشته بودم و هرگز نمی نوشتم، قلم رنجه نکردند.

 

از سوی دیگر، این اشتباه هم آموزنده بود و هم بدآموزی داشت. از این نظر آموزنده بود که درباره آنچه می خوانیم بیندیشیم و تردید کنیم و من فرصت را غنیمت شمرده در اینجا اعلام می کنم هر آنچه در سایت خودم www.alefbe.com (ژورنالیست) منتشر نشده باشد، نوشته من نیست. از این نظر بدآموزی داشت که در فضای انتزاعی اینترنت چه بسا بتوان به نام هر کس هر چیزی نوشت.

 

در پایان، تأکید می کنم تلاش کیانوش توکلی و دوستانش در ایجاد فضای باز برای گفتگو قابل درک است لیکن او دیر یا زود با مشکل روبرو می شد. کیانوش توکلی مجبور است از یک سو سطح «فرهنگ گفتگو» را در حد متعادل نگاه دارد تا تنزل نکند و از سوی دیگر خود نیز به خوبی می داند آزادی بدون مرز و بدون مسئولیت وجود ندارد. تمامی قوانین مترقی بشری برای محدود کردن آزادی طبیعی و پیوند آن با مسئولیت اجتماعی شکل گرفته اند. در شرایطی که فرد احساس مسئولیت نکند، آزادی مفهوم متمدنانه و امروزین خود را از دست می دهد. کار مشکلی است لیکن بر همین اساس باید بتوان آزادی بیان را در «فرهنگ گفتگو» که بین سایت های فارسی زبان شخصیت ویژه ای یافته است، تضمین کرد، بدون آنکه به دامان سانسور و کنترل اندیشه و قلم در غلتید.

 

با همه این ها این پرسش که چرا کسی در آن نوشته تردید نکرد، مرا رها نمی سازد. من در این اشتباه همچنان به دنبال نقش خود می گردم...

4 ژوئن 2007

 

| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |