مقاله

 

غوکها می خوانند
مرغ حق هم گاهی

 الاهه بقراط

  

گاهی نشان پرچم ایران را با شیر و خورشید به یقه ام می زنم. روزی یک دوست «چپ» با دیدن آن، لبخندی تمسخرآمیز زد. دلم به حالش سوخت. چرا که او فکر می کرد مرا با مدرک «سلطنت طلبی» گیر انداخته است و من به این فکر می کردم که این دوست «چپ» و «انترناسیونالیست» هنوز هم تاریخ پرچم میهن و داستان شیر و خورشیدش را نمی داند و چیزی از نوشته احمد کسروی درباره تاریخچه آن نشنیده است. چه افسوس که اتفاقا به عنوان یک «چپ» پرچم کشورش را از آن خود نمی داند. من این پرچم را با  شیر و خورشیدش دوست می دارم. همواره دوست داشته ام. بخشی از هویت من است. ملیت من است. ایرانی بودن من است و چقدر خوشحالم که در صفحه «یادداشت های بی تاریخ» همکار گرامی صدرالدین الهی  (کیهان 1087) درباره نام ایران نمونه های تاریخی را از مقاله مستند دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر جلال متینی که سیزده سال پیش در «ایرانشناسی» منتشر شده است، دوباره به دست چاپ سپرد. به راستی هم برخی موضوعات را مرتب باید تکرار کرد. پرچم ملی ایران و تاریخ آن هم یکی از این موارد است که مانند «ایران» و نامش ورای دعوای سلطنت و جمهوری و چپ و راست قرار دارد.

 

کمی حقیقت

به طور کلی چپ و راست در ایران نه تنها در دوران پهلوی، بلکه تا همین چندی پیش هرگز دمکرات نبوده و توجهی به حقوق بشر نداشته اند. آنها نه از دمکراسی بویی برده بودند و نه مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر که پس از جنگ جهانی دوم در روز دهم دسامبر 1948 در سازمان ملل به تصویب رسید به گوششان خورده بود. چپ، طرفدار دیکتاتوری پرولتاریا و انترناسیونال پرولتری بود و ملی گرایی و دمکراسی را ترفند «بورژوازی» می دانست. این موضع را با شعار معروف جمهوری اسلامی «دمکراسی و ملی هر دو فریب خلق اند» مقایسه کنید. راست، طرفدار دیکتاتوری بورژوازی بود و دمکراسی را همواره یک «خطر» برای حکومت خود ارزیابی می کرد.

من تا کنون ادعایی از سوی راست درباره اینکه «همواره» مدافع دمکراسی و حقوق بشر بوده است، ندیده ام. ملی ها هم چه طرفدار جمهوری باشند و چه هواخواه مشروطه، بنا به مواضع سیاسی و اقتصادی خود جزو نیروی راست به شمار می آیند. لیکن کسانی که ادعا می کنند چپ ایران پرچمدار مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر بوده، خیال پردازی های کنونی خود را حتی به گذشته خویش هم انتقال داده و با تحریف واقعیت و تاریخ نشان می دهند گذشته خود را نیز به خوبی نمی شناسند و نمی توانند آن را تجزیه و تحلیل کنند زیرا چنین بازنگری و تحلیلی نسبت به گذشته، به وجدان بیدار، دانش سیاسی و اجتماعی مناسب و احساس مسئولیت در برابر اندیشه و عمل نیاز دارد. چه کاری آسانتر از خوردن نان به نرخ روز؟! حال که همه دمکرات و طرفدار حقوق بشر شده اند، چرا ما از بیست سال پیش و حتی بیشتر، از دوران ارانی یا سیاهکل، نباشیم؟! در این صورت باید این نتیجه را گرفت که حتما در پرچمداری مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر بود که برخی از چپ ها تفنگ در دست و سیانور زیر زبان به جنگل و خانه تیمی روی آوردند و در لیبی و فلسطین آموزش نظامی دیدند و  برخی دیگر نیز در سایه «برادر بزرگ» و چین کمونیست پناه گرفتند تا میهن و ملت خود را در پوشش «انترناسیونال پرولتری» به حراج بیگانه بگذارند!

اندیشه چپ دمکرات در دوران پهلوی که به نظر من خلیل ملکی نمونه برجسته آن است به دلیل دیکتاتوری داخلی و بلوکه بودن جهان در نطفه خفه شد. در میان زندگان متأسفانه کسی را نمی یابم که بتوانم از وی به عنوان اندیشه پرداز چپ دمکرات نام ببرم. اگرچه کسانی با دلیری راهشگا شده اند ولی گمان می کنم نسل جوان ایران مهر خود را بر اندیشه چپ دمکرات ایران خواهد کوبید. نسلی که اندیشه سبز و سوسیال دمکراسی را به همراهی نقش برجسته زنان بر بال تکنولوژی دریافت کرده و به هضم آن مشغول است.

اندیشه راست دمکرات که به نظر من ریشه در آرزوهای گمشده در استبداد رضا شاه دارد، و داریوش همایون را به مثابه روزنامه نگار (به مقالات وی به ویژه در اواخر دهه سی خورشیدی و اوایل چهل مراجعه کنید) و علینقی عالیخانی را به مثابه دولتمرد اقتصادی می توان نمایندگان برجسته آن شمرد، در پیله ماند و آن هم به دلیل دیکتاتوری امکان رشد و پر و بال زدن نیافت. آیا نتیجه منطقی خفگی این دو اندیشه می توانست چیزی جز جمهوری اسلامی باشد؟!

 

کمی وجدان

من خود چپ انقلابی بودم. «کادر فدایی خلق» بودم و پروایی ندارم با وجدان بیدار اعلام کنم نه تنها تا لحظه خروج از کشور در اسفند 1367 هنوز همچنان طرفدار مفهوم عام آزادی وعدالت اجتماعی بودم و از دمکراسی و حقوق بشر، آنگونه که امروز آن را درک می کنم، دفاع نمی کردم، بلکه ضرورت بازنگری عمیق در گذشته و آموزش دمکراسی و حقوق بشر را در کشوری دریافتم که شصت سال پیش نازیسم بر آن حکومت می کرد! در جستجوی حقیقت بود که یک سال پس از خروج از کشور و در اوت 1990 پس از شرکت در نخستین کنگره «سازمان فداییان خلق ایران / اکثریت» در آلمان و خواندن خطابیه ای در اعتراض به رهبران آن و دفاع از اعضا و هواداران بی دفاع داخل کشور، از آن سازمان گسستم. در آنجا می شد تجربه کرد، تجربه های تلخ! لیکن نمی شد چیزی آموخت! تجربه من و همسر و دو فرزند کوچک مان در این سازمان تا آستانه خاوران بود.

نمی توان درک کرد چگونه امروز آن «رهبران» مادام العمر که به درستی مخالف هرگونه حکومت «مادام العمر» هستند، این چنین حتی عقاید گذشته خود را تحریف می کنند. آنها بر این باورند که خودشان تنها چپ های ایران هستند و به این نمی اندیشند به غیر از آنان چپ های دیگری هم وجود داشته و دارند که می توانند علیه ادعاهای بی پایه آنان شهادت تاریخی و مستند دهند! آنها ساده اندیشانه در نمی یابند اگر اینگونه با تحریف و دروغ پیش روند، جایی در روند رو به گسترش دمکراسی در ایران نخواهند داشت و کسی به آنان اعتماد نخواهد کرد و بی اعتمادی و گسست عظیمی که بر اثر اشتباهات تحلیلی و عملی آنها از تولد تا به امروز به وجود آمده است، سرانجام مرگ مغزی آنها را به مرگ کامل تبدیل خواهد کرد.

به یاد می آورم یک غروب پاییزی سال 55 به همراه فریده، یکی از دوستانم که دانشجوی کشاورزی دانشگاه تهران در کرج بود، خیابان پهلوی (مصدق) را پیاده از سه راه آریامهر (فاطمی) به سوی میدان ولیعهد (ولیعصر) می پیمودیم. آن سوی خیابان فروشگاه کورش در نور چراغ می درخشید و این سوی خیابان بوتیک های انباشته از پوشاک و کفش و زینت آلات و وسایل تزیینی با ویترین های رنگارنگ صف کشیده بودند. من و دوستم در یک گفتگوی احساساتی به یاد دروازه غار و میدان شوش افتادیم و با اینکه هواخواه «شوروی» بودیم، سرانجام به این آرزو رسیدیم که کاش روزی همه مردم ایران مانند مردم «چین» لباس یک دست و یک رنگ بپوشند و این همه زرق و برق «زائد» صرف سیر کردن شکم گرسنگان جنوب شهر شود!

تردیدی ندارم همه چپ ها از جمله «رهبران مادام العمر» و خودبزرگ بین، در بهترین حالت، جز آرزوهایی مشابه نداشتند! آن آرزوی متناقض دو سال بعد به شکل هیولای جمهوری اسلامی از دل تاریخ سر بر آورد. اگر جمهوری اسلامی نتوانست مانند رژیم  کمونیستی چین لباس یک شکل خاکی و خاکستری به تن مردم بپوشاند، به این دلیل نبود که نمی خواست. بلکه از این رو بود که پنجاه سال رسوب تأثیرات تغییرات بنیادین اقتصادی و اجتماعی در جامعه و هم چنین گسترش دمکراسی و تکنولوژی ارتباطات این اجازه را به هیچ حکومتی نمی داد. من البته دلیل اول را بسیار مؤثرتر می دانم چرا که گسترش دمکراسی و تکنولوژی ارتباطات بیش از  ده سال پس از وقوع انقلاب اسلامی و شکل گیری حکومت دینی و همزمان با فروپاشی بلوک شرق و فراگیر شدن ماهواره و کامپیوتر ظهور یافت و به یک عامل مؤثر در مهار خودکامگی و مقاومت در برابر آن تبدیل شد.

اینک که دامنه اندیشه دمکراتیک و حقوق بشری در کشور ما نیز بیش از پیش گسترده می شود و ماهواره و اینترنت به عامل تکمیل کننده مبارزات دانشجویی، کارگری و کارمندی تبدیل شده است، حیف است اگر فعالان راست و چپ در سخنان خود که بیش از هر چیز ادعاست و نه تحلیل مستند و متکی بر واقعیات، جایگاه رفیع حقیقت و وجدان را در کارزار دمکراسی و حقوق بشر به دست فراموشی بسپارند.

---------------------------------------

تیتر مقاله شعری از سهراب سپهری

02 ژانویه 2006  

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |