مقاله

 

اختلاف مانع ائتلاف نیست

 الاهه بقراط

    

سرانجام پس از سه هفته مذاکره و جدل بین محافظه کاران و سوسیال دمکرات ها، مردم آلمان دوشنبه شب دهم اکتبر با دو صدر اعظم به خواب رفتند. دولت آینده آلمان ترکیبی تقریبا برابر از راست ها و چپها خواهد بود و خانم آنجلا مرکل صدر اعظمِ راستِ در واقع یک دستگاه دولتی چپ شد! حزب سوسیال دمکرات در صورتی حاضر شد از صدراعظمی شرودر کوتاه بیاید که دو وزارتخانه بیشتر از محافظه کاران داشته باشد و شمار کرسی راست و چپ در پارلمان و تأثیر آنان با توجه به نوسان های معمول در رأی گیری ها نیز تقریبا برابر است. البته آنچه در یک انتخابات جنجالی، که تا مرز زشت ترین گفتار و کردار پیش رفت، توانست پوزیسیون و اپوزیسیون را در کنار هم قرار داده و بر مسند یک دولت بنشاند چیزی نیست جز قانون اساسی جمهوری فدرال آلمان که بر دمکراسی و حقوق بشر قرار دارد. بی تردید خانم مرکل، که  هنوز کار خود را شروع نکرده از چپ و راست مورد انتقاد قرار می گیرد، دوران بس دشواری را پیش رو خواهد داشت. لیکن توافق و  ائتلاف دو حزب بزرگ بر سر تشکیل یک دولت با ثبات و اداره کشور که فراتر از منافع فردی و حزبی است، این امکان را در اختیار آنان می نهد تا تجارب جدیدی از سر بگذرانند. با این همه هیچ کس نمی تواند موفقیت یا شکست دولت جدید را پیش بینی نماید زیرا هیچ بعید نیست با روند دشمنانه ای که سوسیال دمکرات ها در برابر خانم مرکل در پیش گرفته اند، در عمل نقش چوب لای چرخ دولت را بازی کنند تا ادعای مکرر خود را مبنی بر «ناتوانی این خانم» به عنوان رییس دولت به اثبات برسانند.

من اما از اشاره به توافق دو حزب راست و چپ آلمان بر سر موضوع مهمی چون تشکیل دولت و اداره یک کشور فصد دیگری دارم. ساختارهای خودکامه و دمکراتیک یک وجه مشترک دارند: در دوران بحران و لحظات سرنوشت ساز، دار و دسته های موجود در ساختارهای خودکامه همان گونه به توافق می رسند که احزاب در جوامع آزاد و دمکراتیک!

مخالفان ساختارهای خودکامه اما باید اساس کار خود را بر چه بنیادهایی قرار دهند که بتوانند با وجود اختلاف به ائتلاف برسند؟ مخالفان رژیم جمهوری اسلامی بر چه اساسی کار می کنند که پس از بیست و هفت سال، هنوز و همچنان نمی توانند برای رسیدن به یک هدف مشترک گامی بیش از پشت یک میز نشستن بردارند؟

 

شیزوفرنی سیاسی

سه سالی می شود بدون عینک نمی توانم بخوانم. در آن ساعت تنبلی ام آمد برای آوردنش به اتاق دیگر بروم. ولی زمانی متوجه شدم مقاله «جمشید طاهری پور» به نام «این است شوکران» را  تا به آخر خوانده ام که چشم هایم می سوخت و آب از آنها جاری بود(فشرده این مقاله در دو شماره همین کیهان زیر عنوان «مردگان حق ندارند برای زندگان تصمیم بگیرند» منتشر شد). نمی دانم اشک درد مشترک بود یا واکنش طبیعی چشمانی که گذر عمر آنها را کم سو کرده است. «طاهری پور» از رهبران و اندیشه ورزان مؤثر جنبش فدایی است. او شاید تنها فرد شناخته شده بنیانگذار «چریکهای فدایی» باشد که باقی مانده است. و از اندک افرادی است که به گفته خودش با «تأخیر» لیکن سرانجام به ضرورت زمان پی می برند و خود را با آن همگام می سازند. حق با اوست که می گوید «مردگان» آنهایی نیستند که در «خاوران» آرمیده اند. من نیز بر این باورم که اتفاقا آنها از زندگانند! مردگان واقعی کسانی هستند که در لایه ای ضخیم از نفرتی کور مومیایی شده اند و خود امکان حرکت را از خویشتن سلب کرده اند. کسانی که در بدترین حالت در قرن نوزدهم و در بهترین حالت در دوران «جنگ سرد» بسر می برند. هنوز از نام «آمریکا» کهیر می زنند و همچنان حسرت «شوروی» را در دل پنهان می دارند. مردگان واقعی در کنگره ها و جلسات خارج کشور، در مجامع پرگو که در پایان هیچ نمی گویند، و بر بال تکنیک مدرن اینترنت در سایت های تفکر سنتی چون ارواح سرگردان در هم می لولند. آنها را در حوزه های رأی گیری ایران و در برابر سفارت خانه های جمهوری اسلامی در اروپا و آمریکا برای رأی دادن به خاتمی و معین و رفسنجانی و هم چنین در لایه تازه به دوران رسیده ای می توان دید که «عدالت برای زحمتکشان» را با «سرمایه» و «ابزار تولید» به دست آمده در جمهوری اسلامی تاخت زده اند. تو گویی اینان سالهاست دچار مرگ مغزی شده اند. در این گورستان گسترده در سراسر جهان، حزب اللهی و شاه اللهی و جمهوراللهی در کنار هم آرامش ندارند.

صادقانه بگویم، من در دشمنی آشتی ناپذیر خود با جمهوری اسلامی، پیوند بیشتری بین گفتار و کردار خود با تبار چپ خویشتن می بینم تا به اصطلاح آن چپ های ایرانی که در حکومت دینی ایران به خاتمی و معین و رفسنجانی رأی می دهند و در دمکراسی های  اروپا و آمریکا به کمونیست ها و سوسیالیست ها! به نظر من اتفاقا این گروه هستند که از تبار خود گسسته اند و بدون آنکه بدانند چه کسی از درون آنها سخن می گوید، از آن سو برای رأی دادن به قاتلان رفقای خود صف می کشند و از این سو به احزابی رأی می دهند که به دلیل اعتقاد و وفاداری عملی آنان به دمکراسی و حقوق بشر مطلقا با هیچ معیاری با سیاستمداران و دولتمردان و دار و دسته های جمهوری اسلامی که معتقد و «ملتزم» به حکومت دینی و ولایت فقیه هستند، مقایسه پذیر نیستند. چگونه می توان از خاتمی و معین و رفسنجانی به رهبران برجسته سوسیالیست و کمونیست اروپا رسید؟!

این ولنگاری سیاسی و پارگی شخصیت بین مدعیان دمکراسی و حقوق بشر که مدعی جمهوری نیز هستند، سبب بدنامی و بی اعتباری خودشان شده است. از همین روست که بسیاری از معتقدان به دمکراسی که مایل به فعالیت سیاسی هستند، بسیاری از هنرمندان و شاعران و نویسندگان که می خواهند این یا آن عمل سیاسی را سازماندهی کرده و یا در آن مشارکت کنند، خود را موظف می دانند از همان ابتدا با هزار قسم و آیه «برائت» خود را از گروه ها و سازمان های موجود ایرانی اعلام کرده و تأکید کنند که به هیچ یک از آنان «وابسته» نیستند! حال آنکه در یک فضای سالم اتفاقا با تکیه بر تشکل و تشکیلاتی بودن است که می توان بیش از پیش بر اعتبار یک عمل سیاسی افزود.

 

پارانویای تاریخی

بدون سیاست متشکل و برعهده گرفتن دفاع از منافع لایه های مختلف اجتماعی از سوی احزاب و بدون آزادی احزاب هیچ تغییر و تحول سیاسی در هیچ کشوری ممکن نیست. تشکل های موجود ایرانی اما به یک خانه تکانی اساسی در تفکر و تشکل نیاز دارند. در شرایط بی اعتباری احزاب است که همان گونه که زندگانی وجود دارند که به دلیل «ناهمزمانی» با عصر خود در عمل مردگانی بیش نیستند، همان گونه نیز افراد غیرتشکیلاتی وجود دارند که اندیشه و سخن آنان بسیار مؤثرتر از کسانی است که در یک تشکیلات و حتی در رهبری آن قرار دارند. به نظر می رسد در شرایط کنونی اتفاقا افراد خارج از تشکیلات نقش مؤثرتری در هموار ساختن راه ائتلاف جمهوری خواهان و مشروطه طلبان و همکاری ناگزیر بین راست و چپ بازی می کنند.

مشروطه خواهانی که دمکراسی و حقوق بشر را در یک نظام پادشاهی پارلمانی می جویند، اختیار برگزیدن خود را به مردم سپرده اند. ولی آن گروه از جمهوری خواهان ایدئولوژیک که معلوم نیست بر اساس کدام سیاست درست و تجربه موفق خود را «دمکرات تر» می پندارند، حاضر نیستند، اختیار انتخاب را به مردم بسپارند. این هراس از کجاست؟ این نوع «دمکراسی» در کجا ریشه دارد؟ چه چیز آنها را تعقیب می کند؟ سایه دو هزار و پانصد سال شاهنشاهی که تاریخ انکار ناپذیر ملت ماست؟ یا پارانویای پنجاه سال سلسله پهلوی که تاریخ معاصر ایران با وجود دیکتاتوری، مدیون خدمات اقتصادی و فرهنگی آن است؟ راسخ ترین مخالفان ائتلاف جمهوری خواهان و مشروطه طلبان همانا مبتلایان به آن شیزوفرنی سیاسی و این پارانویای تاریخی هستند. اینان نه تنها از بیماری خیالپردازی رنج نمی برند، بلکه گویا سبب لذت آنها هم می شود. وضعیت کنونی ایران اما بس خطرناک است. این خطر تنها یک بار برای همیشه از کشور ما دور خواهد شد و آن زمانی است که زمامداران ماجراجو و بی لیاقت کنونی برکنار شوند و راه برای برقراری یک ساختار دمکراتیک گشوده گردد که در آن حرف آخر را همواره مردم بزنند. گشایش این راه تنها با ائتلاف نیروهای دمکرات و وفادار به حقوق بشر، اعم از جمهوری خواه و مشروطه طلب و راست و چپ ممکن خواهد شد. ائتلاف برای ندیدن اختلافات نیست، برای دیدن اشتراکات است. از همین رو اختلاف هرگز مانع ائتلاف نیست. ایران به این ائتلاف نیاز دارد.

 

12 اکتبر 2005

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |