|
|
|
مقاله |
دخالت دین در حکومت موقوف!الاهه بقراط
این روزها «فیلسوفان» و «اندیشمندان» جمهوری اسلامی در سخنرانی ها و گفتگوها اقرار می کنند که اسلام با حقوق بشر تناقض دارد و راه را بر علم و عدل می بندد. منتها یکی از «اسلام سنّتی» سخن می گوید و دیگری از «تلازم میان ادب صدق و ادب عدل»! این زبان را میرزا فتحعلی آخوندزاده 150 سال پیش «زبان مرغی» نامید. ما نيز «تحت تأثير» گفتار و نثر اسلامی، گریزی به «قصص العلما» می زنیم که کتابی است فارسی تألیف محمد بن سلیمان تنکابنی که شرح حال ١٥٣ تن از علمای شیعه را از قرن چهارم تا سیزدهم هجری در آن نقل شده است. قصه مورد نظر ما به ملاصدرا و میرداماد مربوط می شود: «گويند ملاصدرا ميرداماد را در خواب ديد و از او سئوال کرد که: مردم مرا تکفیر کردند و شما را تکفیر نکردند با اینکه مذهب من از مذهب شما خارج نيست. علت چيست؟ ميرداماد در جواب گفت: من مطالب حکمت را چنان نوشته ام که علما از فهم آن عاجزند و غير اهل حکمت کسی آنها را نمی تواند فهميد ولیکن تو مطالب حکمت را مبتذل [ساده] کردی و به نحوی بیان نمودی که اگر ملامکتبی کتابهای ترا ببیند، مطالب آن را می فهمد از این جهت بود که ترا تکفیر کردند و مرا نکردند»! درواقع میرداماد به ملاصدرا توصیه می کند که به «زبان مرغی» سخن بگوید!
یک اختلاف کوچک! اگر جمهوری اسلامی در ایران برقرار نمی شد و حکومت دینی در کشور ما قدرت سیاسی را قبضه نمی کرد، آیا اصلا چنین بحثهایی در می گرفت؟ آیا اصول و فروع دین این چنین به پرسش کشیده می شد؟ آیا مردم روحانیون و روحانیت و دین خویش را تا این اندازه مورد دقت قرار می دادند؟ آیا ما هرگز به فکرمان می رسید که «قصص العلما» و «توضیح المسائل» و «حلیه المتقین» را ورق بزنیم تا بیشتر با تاریخ هزار و چهارصد ساله اسلام آشنا شویم؟! آیا اصولا کسی به حرفهای کسانی که امروز «فیلسوف» و «اندیشمند» و «نظریه پرداز» شده اند، گوش می داد؟! آیا آدمی به یاد محصولات مشابه در دیگر حکومتهای ایدئولوژیک از جمله در بلوک شرق نمی افتد که با وزش نخستین نسیم آزادی چنان بنیادشان برافکنده شد که امروز نامی از آنان در میان نیست؟ گفتنی است که از «برکات» این نظریه پردازیها و آموزشهای ایدئولوژیک در مدارس و دانشگاههای بلوک شرق این بود که فارغ التحصیلان بیچاره رشته های علوم انسانی پس از فروپاشی حکومت این کشورها، باید این در و آن در می زدند که مدارک «آکادمیک» آنان به رسمیت شناخته شود، چرا که از نظر نهادهای تازه و معیارهای علمی غرب، آموزش در رشته هایی مانند فلسفه و جامعه شناسی و اقتصاد و علوم سیاسی در حکومت های ایدئولوژیک کاملا یکجانبه بوده و ارزش علمی ندارد! ما نه تنها مخالف «نو اندیشی دینی» نیستیم، بلکه آن را ضروری می دانیم و به همه کسانی که در این راه تلاش می کنند یاد آوری می کنیم که به اثار اندیشمندان گذشته نیز مراجعه کنند و فراموش نفرمایند که دست کم از دویست سال پیش این بحث توسط ایرانیان مطرح شده و آخرین آنها احمد کسروی و علی دشتی بودند که نه به «زبان مرغی» بلکه کاملا صریح سخن می گفتند و به همین دلیل هر دو توسط «فداییان اسلام» تکفیر شده و به قتل رسیدند، با این تفاوت که احمد کسروی در سالن دادگستری و با گلوله توسط آن فداییانی کشته شد که قرار بود بیش از سی سال بعد به قدرت برسند و علی دشتی نود ساله را پس از شکنجه در زندان جمهوری اسلامی روانه بیمارستان و سپس راهی گورستان کنند. ما در کنار اختلافهای بزرگ، یک «اختلاف کوچک» با همه کسانی داریم که در راه «نو اندیشی دینی» تلاش می کنند و آن جایگاه دین است. جای هیچ دینی در قدرت و حکومت نیست، وگرنه نتیجه اش همان می شود که در قرون وسطا در اروپا شد و در قرن بیست و یکم در ایران. دین باید از دولت جدا باشد. این اصلی است که «اصلاح طلبان» و «نواندیشان و روشنفکران دینی» به وضوح درباره آن سکوت می کنند. ما سکوت آنان را ناشی از «هراس پیگرد» یا «تکفیر» یا بهانه هایی از این دست نمی دانیم. این سکوت به این دلیل است که اولا اینان به اصل جدایی دین از حکومت اعتقاد ندارند و ثانیا خواهان ادامه و بقای حکومت جمهوری اسلامی هستند اما بر اساس آن اسلامی که خودشان درک می کنند. از همین رو معجون «مردمسالاری دینی» را اختراع کرده اند تا هم خدا را داشته باشند و هم خرما را. شاید به هیچ شکلی به اندازه همین مثل پیش پا افتاده و عامیانه فارسی نتوان تناقض دخالت دین در حکومت را بیان کرد: اینان هم خدای مردمسالاری را می خواهند و هم خرمای دین را، و چنین چیزی امکان پذیر نیست.
تناقض در کجاست؟«اختلاف کوچک» همین است. ما می گوییم احترام دین و روحانیت به جای خود ولی دخالت دین در حکومت موقوف! این عقیده و خواسته ما گذشته از اینکه عقلی، علمی، عملی و دمکراتیک است به ویژه بیشتر از این نظر باید مورد توجه قرار گیرد که میهن و مردم ما بیست و پنج سال مورد آزمایشهای ناکام نه تنها دخالت دین در حکومت، بلکه غلبه دین در حکومت قرار گرفته و پیامدهای ملی و بین المللی آن را پیش چشم داریم. تا این تناقض بنیادین حل نشود، حتا اگر مردم همچنان به این حکومت تن در دهند و حتا اگر جهان به یکباره فشارهای خود را از روی جمهوری اسلامی بردارد، امکان ندارد ایران بتواند روی آزادی و امنیت و رفاه را حتا در «مردمسالاری دینی» به اصطلاح اصلاح طلبان ببیند زیرا تناقض بین آزادی و استبداد، حقوق ملت و احکام اسلام، تجدد و سنّت در سرشت جمهوری اسلامی و تفکر پایه گذاران آن و در یک کلام: در دخالت دین در حکومت است! بحث بر سر این است که اینان وجود خود را در حکومت بدیهی می دانند و از این تعجب می کنند که چرا دیگران این را نمی فهمند و یا نمی خواهند! در حالیکه ما می گوییم آقایان آیت الله ها و حجج الاسلام! کشیشان و خاخام های ایران! ای موبدان و راهبان! روحانیون ادیان مختلف! ای «روشنفکران دینی» اعم از معمم و مکلا! شما اصلا نباید رییس جمهور و رییس قوه مقننه و رییس قوه قضاییه باشید که حالا مردم شما را بخواهند یا نخواهند! جای شما در مجلس نمایندگان مردم نیست که حالا «اصلاح طلب» باشید یا «محافظه کار» و مردم به شما رأی بدهند یا ندهند! شما حق ندارید «ولی فقیه» خود را بر سرنوشت یک کشور و یک ملت حاکم سازید! شما حق ندارید «مجلس خبرگان» و «شورای نگهبان» و «مجمع تشخیص مصلحت نظام» و انواع و اقسام نهادهای کنترل و سرکوب داشته باشید تا بتوانید کشور را در چنگ طماع و حریص خود نگاه دارید! جای شما اصلا در حکومت نیست که حالا نه تنها برای ما «مردمسالاری دینی» تجویز بکنید، بلکه اینگونه موعظه کنید که نکبت و تباهی ما «سرمشق» دیگر کشورهای مسلمان نیز قرار گیرد! همان روی کار آمدن جمهوری اسلامی که هیچکس در جهان انکار نمی کند که سبب تقویت بنیادگرایی و گسترش تروریسم اسلامی و بی آبرویی مسلمانان شد برای هفت پشت ملل اسلامی بس است! عدالت و داد و آزادی و حقوق بشر همه از عقل ناشی می شود و نه از نقل؛ از خرد می آید نه از ایمان و اعتقاد. «دین» امری اعتقادی است و به ایمان انسانها باز می گردد و اگر ابلهی بخواهد دین را از راه عقل و علم اثبات کند، پیش از آنکه عقل را دچار مشکل کند، دین را با تردید روبرو می سازد! از همین رو باید آن را امری محترم و خصوصی شمرد و اجازه نداد تا حرمت آن توسط «دکانداران دین» که همواره به دنبال منافع دنیوی خود هستند خدشه دار شود. تنها در صورت خصوصی بودن دین است که می توان بر تناقضات انکارناپذیر آن با جهان متعقل غلبه کرد. عمومی کردن یک دین و کشاندن آن به عرصه سیاست و قدرت الزاما آن را به تقابل با ادیان و اعتقادات دیگر می کشاند. عرصه این درگیری در مرزهای یک کشور محدود نمی ماند و از آنجا که پیروان ادیان دیگر نمی توانند در برابر این درگیری بی تفاوت بمانند، نهایتا مجبور می شوند با خشونت «دین مهاجم» را بر جای خود بنشانند و به مدعیان آن بفهمانند که با عقاید متکبرانه و انحصار طلب خود نمی توانند و حق ندارند دستاوردهای بشری در زمینه آزادی و حقوق بشر و عدالت را که اجازه نمی دهد یک دین یا ایدئولوژی بر دیگران فرمان براند، مورد تحدید و تهدید قرار دهند. مخالفان راستین جمهوری اسلامی نمی توانند بر جدایی دین از حکومت تأکید نورزند و آن را به زمان بسپارند تا انشاءالله «استحاله» و یا «اصلاح» شود و به این دل خوش کنند که پسوند «اسلامی» از دنباله جمهوری اسلامی برداشته شود! بدون تأکید بر این اصل سخن گفتن از دمکراسی حرف مفت و به قول نویسندگان دوران مشروطه چیزی جز «خیالات بی معنی» و «جفنگیات» نیست. مسئله بر سر بنیاد این جمهوری ابتر و نافص است. اساس این نظام، یعنی دخالت دین در حکومت، با منافع ملّی ما در تضاد است. اینان هم جمهوری را بی آبرو کردند و هم دین را. اینان از مردمسالاری و دموکراسی فقط همین را فهمیده اند که هر بار مردم را مانند گله گوسفند به پای صندوقهای رأی بکشانند تا کسانی را انتخاب کنند که از دموکراسی فقط انتخابات نمایشی را فهمیده اند. زمامداران جمهوری اسلامی و دلبستگان و وابستگان آن خود را «ناجی» جهان می دانند و گمان می کنند اگر نباشند، زمین و زمان زیر و رو می شود حال آنکه هر روز بیش از پیش بر همه آشکار می شود که اینان حتا خود را نگاه نمی توانند داشت! 16 اکتبر 03
|
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |