مقاله

 

جمهوری اسلامی باید برود

 الاهه بقراط

    

 

هیچ عاملی به اندازه حکومت دینی نمی توانست به گسترش تفکر عرفی و ضرورت یک حکومت سکولار در ایران یاری رساند. امروز کسانی سخنان روشنفکران سکولار و لائیک را تکرار می کنند که زمانی از مؤمنان جمهوری اسلامی بودند. این نزدیکی اندیشه بین کسانی که به راه دمکراسی و حقوق بشر برای آزادی و آبادی ایران ایمان آورده اند بس مبارک و گرانبهاست. لیکن فراموش نکنیم که ایرانیان برای رسیدن به چنین نقطه ای بهایی بس سنگین پرداخته و می پردازند که نرخ روز آن همانا زندان، شکنجه، اعدام و تبعید بوده و هست.

 

سالها پیش

حدود هفت سال پیش مقاله ای نوشتم زیر عنوان «ولایت فقیه باید برود» که در 19 آذر 1377 (10  دسامبر 1998) با عنوان «مسأله تنها رفتن ولایت فقیه نیست» در کیهان چاپ شد. هنگامی که در یک گفتگوی تلفنی با دلخوری از زنده یاد هوشنگ وزیری سردبیر وقت کیهان پرسیدم چرا تیتر مقاله ام عوض شده است، با خنده گفت: «مگر خمینی شده اید؟» اشاره وی به سخن خمینی بود که گفته بود: «شاه باید برود». اگرچه این پاسخ قانع کننده نبود، ولی به این خشنود بودم که تیتر آن مقاله در متن تکرار شده است و هم چنین مسأله نه آن زمان و نه امروز واقعا تنها بر سر رفتن ولایت فقیه نبوده و نیست. در آن مقاله از جمله چنین آمده بود:

«جامعه ایران با درک ضرورت جدایی دین از دولت می گوید ولایت فقیه باید برود. این خواست، نتیجه بیست سال تجربه پس از رفتن شاه و آمدن ولی فقیه است. حقیقت این است که جمهوری ای که حق حاکمیت مردم را برنتابد، اصل استقلال و تفکیک قوا در آن عملی نشود، رسانه های همگانی در انحصار بخش خاصی از حکومت باشد و آن بخش از مطبوعات که مجبورند در چهارچوب همان قوانین ابتر بگویند و بنویسند، همواره در تهدید و تعطیل قرار داشته باشند، مجلس از نمایندگان واقعی مردم تهی باشد، جوانان و زنان علیه آن باشند و فریاد «آزادی اندیشه» سر دهند، از احزاب سیاسی، تشکل های صنفی و سازمان هایی که خواست های گوناگون لایه های مختلف اجتماعی را بیان می کنند خبری نباشد، افکار عمومی و حتی برخی از درون خود حکومت آن را عامل خرابی و خفقان و کشتار بدانند، و حقوق فردی به خشن ترین وجه نادیده گرفته شده و انسان ها در خصوصی ترین اعمال و افکار خود آزاد نباشند، همانا حکومت مطلقه ای است که از نام جمهوری سوء استفاده می کند، حتی اگر در یک دوره رییس جمهور آن انسانی شریف و با آرزوهای پاک باشد که قلبی پر تپش در راه پیروزی مردم داشته باشد...

...ولایت فقیه هم خواهد رفت. در این تردیدی نیست. آنکه همواره می ماند و هرگز رفتنی نیست، ملت است. برخی در برابر این ملت که آزادی، حق حاکمیت و قوانین شایسته می خواهد، هنوز همان دشنه ای را در دست می فشارند که امیرکبیر را به خون کشید...

...ملت ایران می گوید ولایت فقیه باید برود، لیکن مسئله تنها رفتن ولایت فقیه و جدایی دین از دولت نیست. زمانی یکی را بردند و دیگری را آوردند. امروز این ملت است که می خواهد حاکمیت خود را به طور مشروع، قانونی و دمکراتیک اعمال کند. او حی و حاضر است و نه قرار است از جایی بیاید و نه می توان او را به جایی تبعید کرد. جامعه جوان و پویای ایران از این صد سال و در این بیست سال اخیر بسیار آموخته است اما آیا این را هم آموخته است که تجارب را چگونه به کار بندد؟ آنچه از حرکت و خواسته های روشنفکران، دانشجویان، زنان و جوانان ایران به رغم همه محدودیت ها باز می تابد بسیار امیدوار کننده است.»

 

امروز

جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه از همان آغاز شکل گیری محکوم به «رفتن» بوده اند. موضوع اما بر سر این نیست که برخی زودتر و برخی دیرتر به این حقیقت پی برده اند. نکته مهم اینجاست که کسانی از درون خود رژیم و از حامیان این رژیم به تدریج به این حقیقت پی می برند. تمامی رژیم های ایدئولوژیک، چه کمونیستی چه دینی، همواره از درون خویش راه فروپاشی را پیموده اند. من بسیار خوشحالم که امروز شعاری مشابه را از زبان اکبر گنجی می شنوم که به عنوان یکی از مدافعان سابق این نظام، تنها فرد از میان این همه مدعیان اصلاحات است که منافع ملی را برتر از منافع نظام قرار داده و به همین دلیل آشکارا رو در روی ولایت فقیه و «شخص اول مملکت» قرار گرفته است.

عقل همواره در برابر دو شیوه از قدرت استدلال باز می ماند: یکی شیوه منطقی و دیگری بی منطقی است. اشکال تجزیه و تحلیل علمی وجامعه شناسانه در مورد جمهوری اسلامی این است که این نظام در هیچ چهارچوب منطقی و علمی و جامعه شناختی جای نمی گیرد. مثلا اگر در هر کشور دیگر می توان بر اساس تحلیل آماری و نظرسنجی این یا آن مسیر سیاسی را تا اندازه ای پیش بینی کرد، در جمهوری اسلامی باید نتیجه عکس و یا کاملا نامنتظره را انتظار داشت زیرا نه به آمار و نه به نظرسنجی نمی توان اطمینان کرد چرا که مردم نیز پا به پای حکومت دروغ می گویند. از همین رو توهمی که حکومت اسلامی امروز درباره پایگاه «مردمی» خود دارد، دیر یا زود گریبانش را خواهد گرفت.

شعار «خامنه ای باید برود» که گنجی در نامه خود به منتظری مطرح کرده است، نباید مترادف شعار «شاه باید برود» قرار داده شود. با رفتن شاه شیرازه رژیم سابق از هم می گسست و این را خمینی می دانست. در حالیکه رفتن «خامنه ای» الزاما به معنای فروپاشی رژیم کنونی نیست و  این در حالیست که رژیم شاه کشور را به سوی فاجعه پیش نمی برد و فروپاشی آن بود که کشور را به دامان فاجعه سوق داد. خمینی با این شعار «شاه» را نه به عنوان نخستین فرد یک نظام سیاسی، بلکه به مثابه نماد زندگانی فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و حقوقی مورد حمله قرار داد که مورد پسند و قبول او نبود.  او این مخالفت را در نخستین سالهای دهه چهل خورشیدی به صراحت اعلام کرد و در دهه پنجاه شیوه زندگانی سیاسی و اجتماعی مورد قبول خود را در نجف و در کتاب حکومت اسلامی تدوین نمود. از سوی دیگر، منافع کلیت جامعه ایران پیش از انقلاب در تناقض با قانون اساسی و نظام حاکم قرار نداشت. جامعه امروز ایران اما در تناقض آشکار با قانون اساسی اسلامی و جهت گیری های نظام قرار دارد از همین رو هر رشدی که در هر زمینه ای صورت می گیرد، تنها زمانی میسر می شود که جامعه راه خود را از نظام جدا کند.

خامنه ای اما نماد نظام جمهوری اسلامی به شمار نمی رود. موضوع هرگز تنها بر سر ولی فقیه و خامنه ای نبوده و نیست، بلکه بر سر کل نظام با نمادهای گوناگون است. بر سر استبداد است. بر سر انتخاب بین آزادی و استبداد است. پیش از این هم گفتیم که مبتکران «پروژه اصلاحات» پس از شکست آن پروژه از دو سال پیش سودای «فقاهت مشروطه» را در سر می پرورند. «جمهوری مشروطه» اما چیزی جز ادامه نظام اسلامی به شکلی دیگر نیست. اگرچه به نظر می رسد مبتکران این پروژه هیچ بختی برای پیشبرد برنامه خود ندارند. امروز تشدید بحران هسته ای، اعتراضات گسترده هم میهنان ما در کردستان و سرکوب خشن آنان توسط رژیم اسلامی، افزایش بگیر و ببندها در سراسر کشور یک بار دیگر ایران را در آستانه فاجعه ای جبران ناپذیر قرار داده است. رژیم ایران در بحران اتمی، سیاسی و اقتصادی دست و پا می زند و جامعه را نیز به برکت پول بادآورده نفت به اقتصاد انگلی و مصرف بدون تولید، عادت داده است. در ایران هرگز ثروت و اسراف یک اقلیت ناچیز این چنین در برابر فقر و تنگدستی اکثریت فزاینده قرار نگرفته بود.

آن زمان که خمینی گفت «شاه باید برود» هیچ کس نپرسید چه کسی باید بیاید زیرا هر کس به گمان خود آینده ای «شیرین» را تصویر می کرد و بر این باور بود که حاصل انقلاب چیزی جز آزادی سیاسی و رفاه اقتصادی نخواهد بود. یک بهشت تمام عیار! حاصل آن انقلاب اما شکستی تلخ و جهنمی محتوم بود. امروز نه تنها سخن گفتن از «رفتن» خامنه ای کافی نیست، بلکه به روشنی و صراحت باید گفت دمکراسی و حقوق بشر مبتنی بر آزادی احزاب و سندیکاها و اتحادیه های مستقل و با رعایت کامل حقوق همه اقلیت های قومی و مذهبی و اجتماعی باید بیاید. برای رسیدن به این هدف اما نه خامنه ای بلکه نظام جمهوری اسلامی باید برود.

 

11 اوت 2005
 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |