|
|
|
مقاله |
|
باید دست به کار شد الاهه بقراط
جهان از آن زمان اما بسیار تغییر کرده است. همه این را می دانند و بر زبان هم می آورند. ولی برخی حاضر نیستند در عمل به این تغییرات توجه کنند و اگر «فعال سیاسی» و یا حزب و گروه سیاسی هستند، در تحلیل و شعار و برنامه خود به آن بها دهند. از همین رو حالا که امروز یک «امپریالیست» پیدا شده که صد البته در جهت منافع ملی کشور خود از دموکراسی و آزادی در کشورهای دربند و جوامع در حال رشد دفاع می کند، برخی با پرچم سرخ و عکس «چه گوارا» و رنگین کمان و کبوتر صلح و غیره در شهرهای اروپایی علیه آن تظاهرات می کنند و اصلا هم برایشان مهم نیست آن کسی که فندک و کبریت به زیر پرچم آمریکا و شمایل جرج بوش می گیرد، از تبار بن لادن است و یا صبحانه اش را در سفارت جمهوری اسلامی نوش جان کرده است. و نیز از همین روست که همه از تغییرات مسالمت آمیز و دمکراتیک گرجستان و اوکرایین به وجد می آیند و آرزو می کنند کاش در ایران هم یک انقلاب مسالمت آمیز به هر رنگی صورت گیرد، بدون آنکه پشتیبانی بی دریغ غرب و در رأس آن «امپریالیسم آمریکا» را از این تغییرات به روی خود بیاورند و یا از گزارش مصور دیدار جرج بوش با رهبران کنونی این کشورها، مثلا با یوشچنکو، به فکر فرو روند. از خود نیز نمی پرسند که از افغانستان تا عراق و ترکیه و از فلسطین و اسراییل تا گرجستان و اوکراین چه چیزی با پشتیبانی و فعالیت چه نیرویی تغییر کرده که حتا در عربستان سعودی مردان خوشبخت ریاض به پای صندوق های رأی در انتخابات محلی می روند، در بحرین و مصر و اردن مفهوم «انتخابات آزاد» چه بسا برای نخستین بار به گوش می رسد و به غیر از گوشه هایی تاریک از جهان مانند آفریقا، مردم نه تنها راه دستیابی به توسعه و پیشرفت، بلکه مسیر رسیدن به هویت فردی و اجتماعی را در دموکراسی و تحقق حاکمیت خود می جوبند.
ماراتن داخلی و بین المللیبین جمهوری اسلامی و غرب مسابقه ای سرنوشت ساز بر سر مرگ و زندگی رژیم ملایان در جریان است. بحث انرژی هسته ای پا به پای تبلیغات جمهوری اسلامی در مورد انتخابات ریاست جمهوری نهم پیش می رود. آیا تاریخی که در گزارش «سیمور هرش» در نشریه آمریکایی «نیویورکر» درباره تاریخ جمع آوری اطلاعات لازم در مورد جمهوری اسلامی به چاپ رسید، به تصادف همزمان با انتخابات ریاست جمهوری اسلامی است؟ آیا ماه «ژوئن» بدون هرگونه عمدی در گزارشهای غربی مرتب تکرار می شود؟ چه چیز در حال روی دادن است که حتا جمهوری اسلامی به دنبال «ابرمردی» می گردد که نظام را از گرداب حوادث نجات دهد؟ تلاش برای به در بردن پرونده اتمی از نظارت بین المللی و گام برداشتن به سوی تحقق الگوی چینی که همزمان با انتخابات مجلس هفتم مطرح شد، ظاهرا مبرم ترین وظایفی است که جمهوری اسلامی در ماههای آینده برای خود در نظر گرفته است. الگوی چین اما نه تنها لقمه بزرگی است، بلکه تجربه خود چین هنوز پایان نیافته است. یک بعد دموکراسی در سیاست نمود پیدا می کند و دلیل اهمیت و بحث مداوم بر سر آن این است که تا ابزار قدرت سیاسی در دست نمایندگان مردم نباشد، قاعدتا نمی توان ابزارهای دموکراتیک را در عرصه اقتصاد به کار گرفت و چهره پنهان و پیچیده اقتصاد را از طریق اخبار و گزارش در رسانه ها در برابر مردم به نمایش گذاشت تا بدانند هر دولتی با ثروت و بنیه اقتصادی مملکت آنها چه می کند. از همین روست که بین دموکراسی سیاسی و دموکراسی اقتصادی پیوندی ناگسستنی وجود دارد و هر کشوری که بدون دموکراسی با به عاریت گرفتن قوانین اقتصاد بازار آزاد گام در راه توسعه اقتصادی می گذارد، دیر یا زود با مشکل کمبود دموکراسی سیاسی روبرو خواهد شد. از سالهای پایانی دهه هشتاد پیش بینی می شد که چین «غول اقتصادی» قرن بیست و یکم خواهد بود. غول شدن چین زمانی آغاز شد که زنجیرهای کمونیستی و اقتصاد برنامه را از هم گسست و با گشودن درهای خود به سوی جامعه بین المللی و اقتصاد بازار توانست نیروی انسانی بیکران خود را که تا آن زمان چون باری بر دوشش سنگینی می کرد، به نیروی مولده تبدیل کرده و با استفاده از امتیازات جدید اقتصادی به رشدی دست یابد که بتواند جمعیت میلیاردی خود را تأمین کند و حتا تولیدات خود را به کشورهای دیگر صادر نماید. حکومت چین اما در سالهای آغازین رشد اقتصادی در اینکه دانشجویان آزادی خواه و معترض را در میدان تیان مین به گلوله ببندد، درنگ نکرد. حقیقت اما این است که ظرفیت هماهنگی بین سیاست بسته و اقتصاد باز محدود است. چین به دلایل مختلف از جمله فرهنگ و تاریخ و مذهب و جمعیت و جغرافیای خود چه بسا بتواند از این ظرفیت محدود و متناقض حداکثر استفاده را ببرد. لیکن این کشور بدون دموکراسی سیاسی و باز کردن فضای جامعه هرگز نخواهد توانست به «غول اقتصادی» قرن بیست و یکم تبدیل شود. نه تنها برای غول شدن، بلکه برای یک موجود متوسط بودن در جهان پر از رقابت و بی رحم امروز، وجود دموکراسی سیاسی و اقتصادی در کنار یکدیگر یک ضرورت ناگزیر است. این همه را گفتیم تا به این نکته برسیم کسانی که می خواهند در جمهوری اسلامی با افرادی مانند رفسنجانی و امثالهم به تقلید از چین بپردازند تا از امواج پر تلاطم سیاسی و اقتصادی جان سالم به در برند، تنها موفق خواهند شد یک کاریکاتور چینی که در بیکاری و اعتیاد و فساد و نابسامانی های اجتماعی و فرهنگی غرق شده است، به ارث بگذارند. غلبه بر مشکلات کنونی از حکومت اسلامی و امثال رفسنجانی و معین و ابراهیم یزدی که گویا خود را در نقش ناجی ایران می بیند، بر نمی آید حتا اگر «جبهه دموکراسی خواهی» تشکیل دهند و همه زندانیان سیاسی و همه مطبوعات توقیف شده آزاد شوند و همه احزابی که «ملتزم به قانون اساسی» رژیم هستند اجازه فعالیت آزادانه داشته باشند و حتا اگر «ولایت مشروطه فقیه» را به جای «ولایت مطلقه فقیه» بنشانند. خواست ایرانیان فراتر از این حرفهاست.
ماراتن فرهنگ و سیاستاین ادعا که باید کار فرهنگی کرد تا مردم با دموکراسی آشنا شوند و به امید روزی باشیم که هر ایرانی یک دموکرات شود، راهی جز درجا زدن در آنچه هستیم پیش پای نمی نهد. دلیل اش روشن است: حتا در دموکرات ترین کشورهای جهان اگرچه مردم با ابزار دموکراسی حکومت ها و دولت های خود را تغییر می دهند، لیکن به این معنا نیست که یکایک آنها و یا حتا اکثریت آنها دمکرات هستند! بسیاری از مردم در جوامع آزاد حتا با ساختار سیاسی کشور خود آشنا نیستند و نمی دانند رییس جمهور یا نخست وزیرشان چگونه انتخاب می شود! ولی هر بار به پای صندوق های رأی می روند و حکومت ها را تغییر می دهند. وانگهی، در کدام کشور جهان گسترش فرهنگ دموکراسی بر شکل گیری نظام سیاسی دمکراتیک تقدم داشته است؟ وقتی رژیم جمهوری اسلامی همه نهادهای آموزشی و تربیتی را، از مدارس و دانشگاه تا رسانه ها و مطبوعات در انحصار خود دارد، با کدام ابزار می توان فرهنگ دموکراسی را به مردم آموخت؟! گسترش فرهنگ دموکراسی و تربیت جامعه اتفاقا یکی از وظایف نظام دمکراتیک است که ابزار آن را نیز در اختیار دارد. برای تغییر و تحول فرهنگی ابتدا باید ابزار قدرت سیاسی را در دست داشت. اگر مخالفان جمهوری اسلامی و احزاب چپ و راست ایران واقعا معتقد به دموکراسی و رعایت حقوق بشر هستند، در این صورت قدرت سیاسی آینده ایران بازتاب نیروی احزاب مختلفی خواهد بود که منافع لایه های مختلف اجتماعی را نمایندگی می کنند. ایرانیان باید با این پرسش غلط که «اگر اینها بروند، چه کسی خواهد آمد؟» و این سخن اشتباه که «اگر فلانی بیاید بدتر خواهد شد» یک بار برای همیشه وداع کنند. حقیقت این است که دیگر قرار نیست «کسی» بیاید و اگر اینها بروند، نباید اجازه داد «کسی» بیاید، بلکه باید «کسانی» بیایند که مردم در هر دوره بتوانند آنان را در مقام و مسئولیت خود ابقا یا عزل کنند. این پرسش ها و بحث ها نشان می دهد که ایرانیان اگرچه شیفته دموکراسی هستند، لیکن بسیاری از آنان که حتا ادعای فعالیت سیاسی و تحزب نیز دارند، دموکراسی را بیشتر به شکل یک مفهوم آرمانی می شناسند و نه به مثابه یک ساختار و نظام سیاسی معین که تعریف و ابزار مشخص برای تحقق خود دارد. برخی از گروههای خودکامه سیاسی در اپوزیسیون که امروز بر اساس ضرورت روز شعار دموکراسی می دهند، تا اعماق وجود خود طرفدار حکومت فردی و تک حزبی هستند. اگر آنها خواهان گرفتن نقشی در امروز و آینده ایران هستند باید نخست این حقیقت را درک کنند که اگر دوران حکومت استبدادی و تک حزبی در افغانستان و عراق بسر آمده، امکان ندارد در ایران بتوان به این نوع حکومت ادامه داد و یا آن را دوباره بر سر کار آورد! هیچ جنبشی اما بدون رهبری نه شکل می گیرد و نه امکان فعالیت مؤثر می یابد. جنبش آزادی خواهی ایران همچنان بدون سر است. هر جامعه ای به رهبری سیاسی نیاز دارد. از «رهبری» نیز درک درستی در میان ایرانیان وجود ندارد. برای اغلب ایرانیان واژه «رهبری» مترادف «خمینی» و چاهیست که در آن افتادند. حال آنکه از گورباچف در روسیه و هاول در چکسلواکی و لخ والسا در لهستان و ساگاشویلی در گرجستان و یوشچنکو در اوکرایین و حتا محمود عباس در فلسطین تا جوامعی که سالهاست به گونه ای دمکراتیک اداره می شوند، به رهبری سیاسی نیاز هست. امروز جرج بوش در آمریکا، گرهارد شرودر در آلمان، تونی بلر در انگلستان و ژاک شیراک در فرانسه رهبری سیاسی ملت های خود را بر عهده دارند. تنها چیزی که باید درک کرد این نکته مهم است که «رهبری» نیز محدود و برای زمان معینی است. همه این افراد یا طبق قانون و یا بنا به اراده مردم جای خود را به احزاب و رهبران سیاسی دیگر می سپارند. ایرانیان اما مارگزیده اند. در مورد رهبری سیاسی نیز برخی از آنان از شعارهای شرم آور و گوسپندانه «روح منی خمینی» و «خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم» به این نتیجه کاملا غلط رسیده اند که به «رهبری» نیاز نیست و یا ... ایران شرایط حساسی را از سر می گذراند. نام «ایران» از آغاز دور دوم ریاست جمهوری بوش و حتا پیش از آن، از کنفرانس امنیتی مونیخ تا مذاکرات کاندولیزا رایس و جرج بوش در سفرهایشان به این دلیل تکرار نمی شود که هیچ اتفاقی نیفتد! تا دیر نشده باید دست به کار شد. مگر بسیاری از ایرانیان در حرف نمی گویند ایران با افغانستان و عراق تفاوت دارد؟ ولی این را جرج بوش و دیگران هم می گویند! در عمل اما برای اپوزیسیون ایران دو راه بیشتر در پیش نیست: یا پذیرش یک کرزای و علاوی ایرانی که هنوز وی را نمی شناسیم، و یا توافق بر سر یک رهبری سیاسی که خود ایرانیان وی را برای این دوره حساس برگزیده باشند.
26
فوریه 2005 |
|
| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |